بازخورد | مدرسه نویسندگی

ارسال متن وبینار (فقط برای اعضای دوره‌ی نویسنده‌مدرس)

متن درسگفتار وبینارتان را در بخش نظرات ثبت کنید.

209 پاسخ

  1. چهل(40)تکنیک و ترفند برای گسترش دایره لغت در زبان فارسی

    1. مطالعه روزانه
    2. خواندن داستان کوتاه
    3. خواندن شعر
    4. یادگرفتن زبان جدید
    5. استفاده از لغت نامه
    6. بازی با کلمات
    7. استفاده از اپلیکیشن های لغت موبایل(برنامه لغت نامه دهخدا)
    8. استفاده از فلش کارت
    9. دیدن فیلم و سریال
    10. یادگرفت مهارت گوش دادن
    11. عادت به یادگیری مهارت شنیدن
    12. استفاده از لغات جدید در گفت وگو روزانه
    13. خواندن از روی صفحات کتاب با صدای بلند
    14. ضبط کردن صدای خودمان
    15. گوش دادن به پادکست
    16. نوشتن وبلاگ روزانه با یک یا دو لغت جدید
    17. نوشتن روزانه لغت جدید در پیام ها و ایمیل و..
    18. نوشتن داستان کوتاه با کلمات جدید
    19. یادگرفتن ساخت لغت(ترکیب کلمات،کلمه +گار=روزگار،یاد+گار=یادگار)
    20. به خاطر سپردن پسوندها و پشوندها
    21. شرکت در کلاس نویسندگی
    22. شرکت در گروه های نویسندگی در فضای مجازی
    23. خلاقیت در ساخت لغت/کلمه نو بسازیم/
    24. تمرین سکوت و خوب گوش کردن
    25. نوشتن خاطرات روزانه
    26. مطالعه درباره فرهنگ های مختلف اقوام
    27. پیداکردن یک دوست نویسنده
    28. توصیف اجسام اطراف خود
    29. استفاده از صفت ها
    30. استفاده از لغاتی که با هم استفاده می شوند.مثل هاج و واج ماندن/اوضاع شیر تو شیره
    31. خواندن ، خواندن، خواندن
    32. پیدا کردن فرد یا گروه جدید
    33. منظم بودن در یادگیری لغت
    34. استفاده از سوشال مدیا /اینستاگرام،تلگرام،لینکدین…./
    35. فالو کردن یک هنرمند،خطاط، نقاش، معمار،عکاس،…. که کارهایش را دوست داریم
    36. سوال پرسیدن
    37. خلاقیت در نوشتن
    38. مشاهده ی طبیعت و نوشتن همزمان
    39. استفاده از وایت برد در فضای اتاق برای نوشتن روزانه لغت
    40. صحبت کردن با افراد مسن و شنیدن خاطرات انها

  2. 8 گام تا آشنايي با جهان يوگا، با فاطمه توازني‌

    1- نخستين پرتوهاي يوگا بر من تابيد؛
    نخستين‌‌بار كه به كلاس يوگا رفتم نوزده ساله بودم. يكي از اقوام نزديكم پيشنهاد داد يوگا را تجربه كنم. افتادم توي رودربايستي و پيشنهادش را پذيرفتم. بدين‌گونه نخستين جلسه‌ي يوگاي زندگي‌ام را تجربه كردم و مجذوب انرژي جاري در فضاي كلاس شدم. پس از آن هفته‌اي يك‌روز به كلاس يوگا مي‌رفتم. گرچه در فاصله‌ي ميان دو جلسه هيچ تمريني انجام نمي‌دادم. با اين‌همه بايد اعتراف كنم كه آنچه بيش از هرچيز مانند يك آهن‌ربا مرا به سوي خود مي‌كشاند، اصول اخلاقي جهان‌شمولي بود كه فصل مهمي از محتواي كلاس يوگا را به خود اختصاص مي‌داد.

    2- ياما و نياما، بايدها و نبايدها در يوگا
    استاد آيينگر چنين مي‌گويد: «راه‌هاي درست به اندازه‌ي هدف مهم‌اند.»
    پاتانجلي، فرزانه‌ي بزرگ، ملقب به پدر يوگا اين راه‌ها را به هشت مرحله‌ي يوگا براي جستجوي دروني قلمداد مي‌كند.
    اولين مرحله «ياما» نام دارد؛ ياما به مفهوم قوانين زندگي، پرهيزكاري و رعايت اصول اجتماعي است. اين قوانين شامل: كنترل خشم، صداقت و راستگويي، دزدي نكردن، تزكيه‌نفس و عدم وابستگي‌ها است.
    مرحله‌ي دوم «نياما»؛ گرچه ياما و نياما همواره در پيوند با يكديگر هستند. اما نياما به مفهوم انضباط فردي است. يك پرتوجو پس از اينكه با محيط پيرامون خود به تعادلي نسبي رسيد پرداختن به خود را آغاز مي‌كند. در نياما نيز پنج اصل مهم رعايت مي‌شود. خلوص و پاكيزكي دروني و بيروني، اصلِ رضايت‌مندي از زندگي در همه‌ي لحظات، پرهيز از تجمل به مفهوم تعادل، مطالعه در جهت خودشناسي و در آخر تسليم و سرسپردگي به اراده‌ي خداوند.

    3- جدايي من از دنياي يوگا ناپايدار بود؛
    از سال 1383 تا سال 1391 يوگا را به شيوه‌ي تفنني ادامه دادم. پيش از آغاز هر جلسه گويي پشت فرمان ماشيني مي‌نشستم كه شيشه‌‌ها و آيينه‌هاي آن از غبار پوشيده است. با آغاز كلاس دكمه‌ي برف‌پاك‌كن را مي‌فشردم و چشم‌انداز بيروني‌ام را از آلودگي مي‌زدودم. به كمك اين روش ذهنم با شفافيت بيشتري به مسائل و مشكلات روزانه مي‌پرداخت. اين جريان مايه‌ي آرامش و خوشحالي من بود. تا اينكه به دليل شركت در يك دوره‌ي آموزشي و تداخل آن با روزها و ساعت‌هاي كلاس‌ يوگا رفته‌رفته از دنياي يوگا دور شدم.

    4- يوگا موهبتي براي همه؛
    از كودكي علاقه‌ي چنداني به ورزش نداشتم. در يازده سالگي به پيشنهاد مادرم ورزش ژيمناستيك را آغاز كردم. گرچه تمرين‌هاي بدني‌ روزانه‌ام را انجام مي‌دادم اما هيچ‌گاه نتوانستم پاهايم را تا اندازه‌ي صدو‌هشتاد درجه باز كنم. اين ماجرا مرا مي‌آزرد و سرخورده مي‌كرد. طولي نكشيد كه ژيمناستيك را رها كردم. پس از آن ديگر هيچ‌گاه ورزش را به‌طور جدي دنبال نكردم. در كلاس يوگا هم دانسته بودم بيش ‌از هرچيز با حضور در حالت‌هاي مراقبه مي‌آرامم.
    تمايلم به انجام تمرينات فيزيكي يوگا زماني آغاز شد كه دانستم يوگا هيچ محدوديتي براي هيچ فردي ندارد. همه‌ي افراد از كودك، نوجوان و جوان تا ميانسال‌ها و سالمندان مي‌توانند از موهبت يوگا بهره‌مند شوند؛ گرچه اجراي شيوه‌ي صحيح حركات اهميت ويژه‌اي دارد اما دامنه‌ي حركتي براي هر فرد به اندازه‌ي توان او در اجراي حركات است. اين همان چيزي است كه يوگا را از ساير ورزش‌ها متمايز مي‌كند.

    5- فوايد تمرينات فيزيكي يوگا
    يوگا نقش مهمي در سلامت جسم و ذهن ما دارد. انجام منظم تمرينات فيزيكي يوگا سبب افزايش دامنه‌ي حركتي مفاصل، انعطاف‌پذيري و استقامت بدن مي‌شود. يوگا به بهبود عملكرد سيستم قلبي و عروقي، گردش‌خون، گوارش‌‌، تنفس و تنظيم ترشحات غدد داخلي بدن نيز كمك مي‌كند. گرچه در حقيقت يوگا بيش ‌از هرچيز روي روان ما تاثيرگذار است. با اين‌همه مسير رسيدن به آرامش را از طريق جسم و تمرينات فيزيكي آغاز مي‌كنيم.
    تمرينات بدني در يوگا «آسانا» نام دارد؛ پرتوجو هنگام اجراي يك آسانا در
    راحت‌ترين حالت بدني خود قرار مي‌گيرد. مثلن هنگام اجراي يك آساناي
    كششي، پرتوجو كشش را تنها تا آستانه‌ي درد ايجاد مي‌كند. چنين كششي
    براي او تا اندازه‌اي لذت‌بخش است كه مي‌تواند تا چندين دقيقه در همان
    حالت بماند. يوگا از هر جهت اسباب آرامش را براي پرتو جو فراهم كرده است.
    ارتباط من با يوگا تا سال نودوسه كاملن قطع شده بود. در اين ميان ماجراهاي بسياري را از سر گذراندم و گرفتار افسردگي شده بودم. در آن دوران به تنها چيزي كه فكر نمي‌كردم حضور در كلاس يوگا بود. نخستين‌بار به دليل رودربايستي به كلاس يوگا رفتم و دومين‌بار به اجبار؛ براي باز‌يافتن سلامت روحم به اجبار هسمرم دوباره يوگا را آغازيدم.

    6- سياه‌چاله‌ي يوگا مرا در خود فرو برد؛
    از كودكي رؤياي معلمي را در سر مي‌پروراندم. هرروز كه از مدرسه به خانه باز مي‌گشتم با عجله تكاليفم را انجام مي‌دادم. سپس به حياط خانه مي‌رفتم. آنجا كلاس درس من بود و ديوارهاي حياط تخته‌سياه من. آنچه از معلمم آموخته بودم به دانش‌آموزان خيالي‌ام مي‌آموختم. من هنوز هم دانش‌آموزم و هنوز مهم‌ترين دغدغه‌ام آموختن است. چيزي كه قلب مرا به هيجان در مي‌آورد همان رؤياي كودكي‌ام است. مشتاقم آنچه آموخته‌ام به ديگران نيز بياموزم.
    به مرور دريافتم جبرِ زندگي هيزمي بر روي شعله‌ي زندگي‌ست؛ وقتي براي دومين‌بار يوگا را آغاز كردم به‌تازگي مادر شده بودم و كودكي يك‌ساله داشتم. من به‌راستي مي‌خواستم مادري پرانرژي براي دختركم باشم. گرچه در نخستين جلسات يوگا تمايل چنداني براي انجام تمرينات نداشتم. اما دست‌كم هرروز بخشي از آنها را انجام مي‌دادم. رفته‌رفته شاهد تغيير احوال دروني‌ و نيز پيشرفتم در اجراي آساناها شدم. پس از شش ماه وقتي با درمانگرم صحبت كردم، از پيشرفت من در روند درمان شگفت‌زده شده بود. او گفت: «از اينكه تو را در سلامت روحي ملاقات مي‌كنم خوشحالم. اما به نظر مي‌رسد بازگشتن سلامتي‌ات سرعت يافته است؛ در ادامه پرسيد: مي‌تواني بگويي راز آن چيست؟ پاسخ من تنها يك كلمه بود: «يوگا»
    آن روز براي آخرين با درمانگرم ملاقات كردم و پس از آن ديگر هيچ‌گاه او را نديدم. در آن دوران هرگاه از كلاس يوگا به خانه باز مي‌گشتم با اشتياق چيزهايي كه آموخته بودم با اعضاي خانواده‌ام در ميان مي‌گذاشتم. گرچه آنها به اندازه‌ي من مشتاق به نظر نمي‌رسيدند. با اين‌همه مي‌خواستم از جريان انرژي‌اي كه به راستي سبب شفاي روحم شده بود بهره‌مند شوند. پس از دوسال در حالي‌كه تمرينات روزانه‌ام را بي‌وقفه انجام مي‌دادم، تصميم گرفتم آنچه سبب آرامش عميق دروني‌ام شد با همگان به اشتراك بگذارم. اين ماجرا آغاز ورود من به مسير مربي‌گري يوگا بود. سياه‌چاله‌ي يوگا مرا در خود فرو برد و به شاگرد هميشگي يوگا تبديل كرد. زندگي يوگايي من از شاگردي تا مربي‌گري و از مربي‌گري تا هميشه شاگردي ادامه دارد.

    7- پراناياما با ذهن و روح ما چه مي‌كند؟
    پرانا انرژي حياتي موجودات است و آياما به معني گسترش. پراناياما علم كنترل نيروي حياتي به كمك تمرينات تنفسي است. با آگاهي از تنفس و ماهيتِ دم و بازدم آغاز مي‌شود و به سطوح لطيف‌تري پيش مي‌رود.
    اولين‌گام در تمرينات يوگا تمركز است. نه تنها هنگامي كه روي متِ يوگا نشسته‌ايم، بلكه در يكايك امور زندگي. تمركز يعني: «حضور يكپارچه‌ي ذهن در انجام هر عملي.»
    تمركز بر يك موضوع مشخص يكي از راههاي دستيابي به مراقبه‌ي عميق است. هنگامي كه همه‌ي حواس خود را تنها به يك كار متمركز كنيم، حضور در لحظه ميسر مي‌شود.
    به بيان پاتانجلي، يوگا يعني: «رهايي و سكون از نوسانات و فرايندهاي گوناگون ذهني.

    8- مراقبه‌ي عميق را تجربه كن
    من مشتاقم رهاورد صلح و آرامش باشم. اما مي‌خواهم اين‌كار را به شيوه‌ي خودم انجام دهم. اگر از من بپرسيد: «چه چيزي را با تمام وجود مي‌خواهي؟» مي‌گويم: «نوشتن براي يوگا و تدريس يوگا با نوشتن.»
    نخستين نشانه‌هاي علاقه‌مندي من به نوشتن، در مسير يوگا آشكار شد. «يوگا مرا بر من آشكار كرد.» من در كلاس يوگاي كودك به عنوان كارآموز، استادم را همراهي مي‌كردم. يك‌روز استادم از من خواست متني آماده كنم و در آن بعضي از آساناها را به زبان ساده و كودكانه توضيح دهم. روز بعد در حالي كه توي خانه مشغول امور روزانه‌ام بودم در گوشه‌اي از ذهنم به اين موضوع مي‌انديشيدم. دانستم كه مي‌توانم براي هر آسانا قصه‌اي بگويم يا شعري كوتاه بسرايم. بلافاصله دست از كارِ خانه شستم و مشغول نوشتن شدم. آن‌روز نيكوترين لحظه‌هاي زندگي‌ام را با نوشتن سپري كردم. پس از آن وقتي به كلاس يوگاي كودكان مي‌رفتم با هماهنگي استادم به آموزش كودكان مي‌پرداختم. من به شيوه‌ي قصه‌گويي و خواندن شعرهايي كه به عشق كودكان سروده بودم يوگا را به آنها آموزش مي‌دادم. گرچه به دليل اينكه ويروس كرونا در جهان پديدار شد، عمر ديدار من با كودكان در كلاس حضوري يوگا كوتاه بود. با اين‌همه از اشتياق من براي آموزش به كودكان كاسته نشد. در همان دوران قرنطينه كتابي در زمينه‌ي يوگاي كودك نوشتم. كتاب «رنگين‌كمان‌زندگي» به چگونگي سلامت و تعادل چاكراها در كودكان پرداخته است.
    من در دروان قرنطينه‌ي كرونا بيش از هر زمان ديگري به خود نزديك شدم. تمايلم به نوشتن از يوگاي كودك فراتر رفت. يك‌روز يكي از قصه‌هاي يوگاي كودك را براي سردبير مجله‌ي دانش يوگا فرستادم. ايشان قصه را تاييد كردند و گفتند: «قصه در مجله چاپ مي‌شود.»
    پس از آن پيشنهاد نوشتن مقاله‌اي در زمينه‌ي يوگاي بزرگسال را دادند. مقاله‌اي با عنوان «سفر دروني». در آن مقاله از تجربه‌هاي زيسته‌ام در جهان يوگا نوشتم. اينكه چطور توانسته بودم در جريان مراقبه‌ها و نيز هنگام اجراي آساناها زيباترين چشم‌اندازهاي دروني‌ خود را ببينم. بدين‌گونه همكاري‌ام با مجله‌ي دانش يوگا آغاز شد و تا اكنون ادامه دارد.
    ناگفته نماند در مسير نوشتن نيز از دانش استادانِ نويسندگي در زمينه‌ي كودك و بزرگسال بهره‌مند شده‌ام و نويسندگي را از اهلِ فنِ نوشتن آموخته‌ام.
    ويكتور فرانكل در كتاب «انسان در جستجوي معنا» مي‌گويد: «كوشش انسان براي آموختنِ هنر زندگي منجر به ارزشمندتر شدن او مي‌شود.»
    يوگا هنر زندگي‌ كردن است و شيوه‌اي براي زندگي توصيف مي‌شود. من با نوشتن به رؤياي ديرينه‌ام دست يافته‌ام. با نوشتن آنچه مي‌آموزم را تدريس مي‌كنم. من با نوشتن يوگا را زندگي مي‌كنم.
    يك‌روز يكي از مخاطبانم از من پرسيد: «در اولين‌قدم براي آغاز يوگا چه بايد كرد؟» در پاسخ به او گفتم: «اولين قدم حضور در لحظه‌ها و تمركز حواس است.»
    مراقبه يعني مراقبت از لحظه‌ها. يوگا ساده و بسيط است. در پيشرفته‌ترين آساناهاي يوگا نيز به سادگي خواهيم رسيد. مي‌دانيد دليل آن چيست؟ «تمركز»
    تمركز بر يك موضوع مشخص سبب گستردگي مي‌شود. يوگا دقيقن در همين لحظه اتفاق مي‌افتد.
    به ضربان قلب خود گوش كنيد. در همين لحظه يوگا اتفاق مي‌افتد.
    يوگا اتفاق خواهد افتاد هنگامي كه غرق در خواندن كتابتان هستيد و هنگامي كه به موسيقي مورد علاقه‌تان گوش مي‌كنيد. يوگا يعني يكي شدن با طبيعت. يعني نفس‌كشيدنِ عطر يك گل. يعني دنبال كردن رقص يك پروانه. يوگا يعني به تماشا نشستن طلوع و غروب خورشيد.
    يوگا نيازمند زمان و مكان خاصي نيست. يوگا اتفاق خواهد افتاد زماني كه حضور در لحظه‌ها را غنيمت بشماريم.

    فاطمه توازني
    زمستان 1401

    1. چقدر لذت بردم فاطمه جان ..سالهاست یوگا میکنم ولی اینقدر شیرین بهش نگاه نکرده بودم که دنبال کردن رقص پروانه هم یوگاست من با طبیعت در تعامل و تعادلم
      موفق باشید و آرام

  3. تاثیر نوشتن در افزایش قدرت تاب آوری

    قبل از این که به تاثیر نوشتن در افزایش قدرت تاب آوری بپردازم، اول در مورد قدرت تاب آوری و خود تاب آوری با شما صحبت می‌کنم.
    تاب آوری ترجمه‌ی کلمه‌ی Resilience است. برای یافتن ریشه انگلیسی لغت در گوگل resilience etymology را جستجو می‌کنم و نتیجه این می‌شود که این اصطلاح در اوایل قرن هفدهم به زبان انگلیسی از لغت لاتین resilire به معنای بازگشت مجدد و به حال نخستین برگشتن وارد شده است.
    در واژه یاب برای تاب آوری دو تا کلمه انگلیسی به عنوان هم معنی آورده شده sustenance, toleration و در واژه‌های مشابه هم تاب آوردن با واژگان مترادف و متضاد
    ۱. برخودهموار کردن، بردباری کردن، تحمل کردن، طاقت آوردن، یارستن ≠ برنتافتن
    ۲. پایداری کردن، مقاومت کردن
    ۳. شکیبا بودن، صبر کردن
    آورده شده است.

    در واقع تاب آوری یعنی خاصیت کشسانی، بازگشت پذیري و ارتجاعی داشتن. توانایی به عقب جهیدن، زنده ماندن و غلبه بر ناملایمات است و علت گذر پیروزمندانه فرد از رویدادهای ناگوار و ارتقای او می‌باشد. ریشه‎ی تاب آوری از علم فیزیک به معنی جهیدن به عقب به دست آمده است.
    دکتر راس هریس در کتاب تاب‌آوری در سیلی واقعیت این تعریف را از تاب آوری ارائه می‌دهد: «توانایی انسان‎ها، برای زندگی ارزشمند و معنادار در میان یک موقعیت سخت و بحرانی “تاب‌آوری” نامیده می‌شود.»

    وقتی به ریشه‌ی تاب آوری در فیزیک و خاصیت کشسانی آن فکر می‎کنم یاد تیرو کمانهای چوبی دست ساز دوران بچگی‌ام می‎افتم که دست خودم و همبازی‎هایم بود که سنگی در چله‌ی کمان می‌گذاشتیم و کش را می‌کشیدیم و سنگ رها می‌شد و در هدف می‎نشست. هر چقدر خاصیت کشسانی کش بیشتر بود، هر چقدر قدرت ما در کشیدن کش بیشتر بود سنگ مسافت بیشتری را می‌پیمود اما کش بعد از پرتاب سنگ سرجای اولش برمی‎گشت ولی اگر تاب نمی‌آورد، پاره می‌شد و ما از دوستانمان عقب می‎ماندیم.

    برای تاب آوری این مثال رایج‎ترین مثالی است که می‌شود بیان کرد: امسال برف سنگینی باریده است درخت به نظر ما تنومندی نمی‌تواند سنگینی برف را تحمل کند، می افتد و می‌شکند. ولی می بینیم درختچه‌ی کم جانی زیر این برف خم می‌شود اما نمی‌شکند. این که این درخت زیر سنگینی برف خم می‎شود اما نمی‌شکند می‌شود تاب آوری.
    بجز درختان در مورد خود ما آدمها، افراد موفقی را می‌بینیم که در محیط نامناسبی رشد کردند یا افراد ناموفقی که کلی امکانات داشتند، سوال اینجاست چرا این طوری هست؟ یا چرا برخی افراد در برخورد با عوامل استرس زا انعطاف پذیرند؟ ولی بعضی افراد دیگر برای مقابله با چنین عواملی مشکل دارند؟
    جواب تاب آوری هست. تاب آوری در مورد کسانی بکار می رود که در معرض خطر قرار می‌گیرند ولی دچار اختلال نمی‌شوند. به این در معرض خطر قرار گرفتن لطفا توجه کنید چون در نوشتن به این نکته نیاز خواهیم داشت. پس مواجه شدن با خطر شرط لازم برای آسیب پذیری هست اما شرط کافی نیست.

    یکی از اصول مهم برای ایجاد انگیزه در افراد و افزایش تاب آوری، درک این موضوع است که ما انسانیم و در هر سنی می‌توانیم توانایی‎های جدیدی یاد بگیریم. برای توسعه‌ی نقاط قوت تاب آوری لازم است سه مانع تاب آوری را بشکنیم:
    – به عنوان یک پسر خوب یا دختر خوب مطرح بودن
    – بیش از حد نیازمند تایید اجتماع بودن و داشتن این باور که نیروهای خارجی زندگی‎مان را کنترل می‌کنند.
    – باور به اسطوره اجتماعی استرس.
    دکتر آل سیبرت در کتاب مزایای تاب آوری برای توسعه مهارت‎های تاب آوری و نقاط قوت گام‎هایی را در 5 سطح ارائه می‎کند:
    1. بهینه سازی سلامتی و رفاه خود (شامل مدیریت احساسات خود در مسیر صحیح و رهایی از تغییرات و فشارهای بیش از حد در طول زمان است.)؛
    2. توسعه مهارتهای‌ صحیح حل مسئله (آمادگی برای تمرکز بر چالش‎های بیرونی حل مسئله)؛
    3. توسعه قدرتمند دربان‎های داخلی (تمرکز بر ابعاد سه گانه ذهن – جسم در تعیین تاب آوری یعنی عزت نفس، اعتماد به نفس و خود پنداره مثبت)؛
    4. توسعه مهارتهای تاب آوری در سطح بالا (یاد گرفتن توانایی‎ها و مهارتهای موجود در افراد بسیار تاب آور مثل کنجکاوی کودکانه، یادگیری خود مدیریتی، خوش بینی، تفکر مثبت، مهارت‎های مقابله‎ای و تاب آورانه توسعه شخصیت انعطاف پذیر، منحصر به فرد و پیچیده)؛
    5. کشف استعداد خود برای رسیدن به سرندیپیتی (یافته یا دستاورد اتفاقی و البته مثبت و مفید که جوینده دنبالش نبوده و به صورت جانبی و اتفاقی یافته است.) و قابلیت و توانایی تبدیل حوادث بد به خوب.
    یادمان باشد خواندن مهارتهای تاب آوری مانند درب بازکنی که خودش به تنهایی نمی تواند قوطی را باز کند، نمی‎تواند فرد را تاب آور کند. تاب آوری از تصمیم درباره‎ی یادگیری مهارتهای بازگشت از موانع و سعی در به نتیجه مطلوب رساندن آنان حاصل می‌شود. نیت شما در جهت توسعه‎ی رویکردهای تاب آوری تعیین کننده شکست یا موفقیت‎تان خواهد بود.

    حالا می رویم سر بحث اصلی که :
    نوشتن در کدام یک از این گامها می‌تواند به ما کمک کند؟
    در سطح اول و طرح مطلوب سلامتی برای مدیریت واکنش احساسی خودمان و کنترل رویدادهای تاثیرگذار بر زندگی و ایجاد محیطی مثبت، حمایتی و سالم برای خودمان باید از نوشتن استفاده کنیم و در بخش اول: دو لیست تهیه کنیم:
    1. چه عاملی برای من مشکل ساز است؟
    لیستی از شش یا هفت عامل که موجب خشم، ناراحتی یا اضطرابمان را می‌شود را تهیه کنیم و به سوالات زیر پاسخ دهیم:
    – چه فشاری احساس می‌کنیم؟
    – در مقایسه با سال گذشته، چگونه می‎توانم کار و زندگی متفاوتی داشته باشم؟
    – در حال حاضر چه مشکلاتی وجود دارد و چه مشکلاتی رخ خواهد داد؟
    – چه احساس‎هایی منجر به بروز ناراحتی می‎شود؟
    وقت بگذاریم و این لیست را با عبارات توصیفی تکمیل کنیم.

    برای مثال لیست گروهی از کارمندان خدمات داخلی فدرال نیروی دریایی آمریکا به این صورت بوده است:
    • گروه کاری ما سی درصد کوچکتر شده است، اما هنوز از ما انتظار می‎رود به همان اندازه کار کنیم.
    • ما از افسران ارشد شنیده‎ایم که قرار است دوباره ما را کوچکتر کنند.
    • بودجه عملیاتی ما دوباره قطع شده است.
    • و…..
    گام بعدی صحبت یا نوشتن احساس خودمان در مورد آیتم‎هایی است که لیست کردیم. بیان احساسات در مسیر صحیح، یک گام مهم در تاب آوری است. ابراز احساسات برای حفظ کاری که زندگی‎مان به آن وابسته است مهم است.
    مثال: چند سال پیش گروهی از کارکنان به دلیل کوچک سازی، شغل خود را از دست دادند. آنان بعد از جستجوهای فراوان نتوانستند مجدداً استخدام شوند. جیمز پنبیکر James pennebaker و همکارانش نوشتن بیست دقیقه احساسات در روز، به مدت دو هفته برای آنان تحویز کردند. هشت ماه بعد از جلسه‎های نوشتن احساسات، دو سوم مشارکت کنندگان کار تمام وقت داشتند یا از کار پاره وقت خود راضی بودند. در طول دوره زمانی مشابه، در مقابل، گروهی که احساسات خود را نمی نوشتند، کمتر از یک سوم شاغل بودند.
    تحقیقات دیگر هم این فرضیه را تایید نموده است که وقتی افراد تحت فشار، به طور منظم درباره‌ی احساسات خود می‏نویسند توانایی‎های آنها بهبود می‎یابد.
    اگر قادر به تشخیص، بالفعل نمودن و مدیریت احساسات خود باشیم، کمتر کنترل عاطفی خود را از دست می‎دهیم، در نتیجه کمتر آسیب می‌بینیم و در معرض بیماری‎های قلبی و عروقی قرار نخواهیم گرفت.

    2. حالا تجارب مثبت خود را لیست کنیم.
    از تجارب مثبت و لذت بخش لیست دومی تهیه کنیم. لیست کردن فعالیت‎هایی که ما را احیا کرده و قدرتمندمان می‏کند. این سوال‌ها را از خودمان بپرسیم:
    – چه کار جالب و سرگرم ‌کننده‌ای انجام می‎دهم؟
    – وقتی کاری به تعویق می‎اندازم در این فاصله، چه کاری می‌خواهم انجام دهم؟
    – چه کسی از به اشتراک گذاشتن تجربیات خوب خود با من لذت می‌برد؟
    – چه ساعتی از شب بهترین زمان برای خواب من است؟
    – چه جنبه‎های مثبتی از زندگی من دیده نشده است؟

    کار دیگری که با نوشتن می‎توانیم انجام دهیم که به تاب آوری‎مان کمک کند ایجاد یک فایل تعریف از خود و نوشتن تعریف‏هایی که از مردم دریافت می‎کنیم می‌باشد. وقتی احساس شکست می‌کنیم با خواندن این فایل تمام قدردانی‎هایی که دیگران در موردمان بیان کرده‏اند را به یاد می‎آوریم.

    مثال: الیا از بازماندگان حادثه 11 سپتامبر می‌گوید: «من به واسطه نوشتن و سخن گفتن با دیگران، درد و رنج من در باره آن تجربه تلخ، به تدریج تبدیل به افکار مثبت و نگرش مثبت درباره خودم گردید. شکلی از نظم و ترتیب در زندگی‎ام پدیدار شد و آزادی انتخاب برایم به وجود آمد. امروز در مقایسه با آن حادثه تلخ، از خودم می‌پرسم من چه کسی هستم؟ در این لحظه، انتخاب من چیست؟ با توجه به یادآوری تلاش‌های مایوسانه‌ام برای فراموشی گذشته، اکنون این نکته را می‎دانم که نباید گذشته را فراموش کنم، بلکه باید آن حادثه را به عنوان بخشی از تاریخم بپذیرم. آن حادثه تلخ به خودی خود هویت مرا تشکیل نمی‎دهد، اما در شکل‌دهی من موثر است، آنچه مهم است مرگ نیست، بلکه رستاخیز پس از مرگ است.»
    دکتر راس هریس فرمول تاب آوری را برای هر موقعیت مشکل ساز اینگونه معرفی می‎کند:
    1- ترک کردن موقعیت (همیشه امکان‌پذیر نیست).
    2- ماندن و تغییر دادن آنچه که می‎تواند تغییر کند (برای بستن شکاف‎های واقعیتی نهایت تلاش خود را بکنیم و ببینیم چه اتفاقی می‌افتد).
    3- ماندن و پذیرفتن آنچه که نمی‎تواند تغییر کند و زندگی کردن مبتنی بر ارزش‎های خود.
    4- ماندن، از تلاش دست کشیدن و انجام کاری که شرایط را بدتر کند.
    به نظر من برای گزینه دوم و سوم که بهترین انتخاب در بین چهار گزینه است نوشتن می‌تواند راه گشا باشد. به کاری که خود دکتر راس هریس انجام داده توجه کنیم:
    لنگر بیندازید و بنویسید

    جلوی کامپیوتر نشسته، تا می‌خواهد بنویسد داستان ((کلاهبرداری)) پیدایش می‌شود و با صدای بلند می‌گوید: ((اگر خوانندگانت با تو و مسائل زندگی‌ات و تمام اوقاتی که در مه روانی‌ات غرق می شوی، تمام لحظاتی که به احساساتت اجازه می‌دهی تو را به این سو و آن سو بکشانند و یا فرارت از احساسات دردناک به خوبی آشنا شوند، وحشت زده می‌شوند و تو را به چشم کلاهبردار، شیاد، دغلباز و بزرگترین ریاکار دنیا خواهند دید.))
    همان زمان سرو کله ی داستان ((خسته کننده)) پیدا می شود و غرغرکنان می گوید: (( هیچ چیز جدیدی برای گفتن نداری، خسته کننده ای خسته کننده)). البته که این داستان تنها نیست و داستان ((وقت کافی نداری)) همراهی اش می کند و نگاه موزیانه ای می کند و غرولند می کند: ((اوه این همه حرف، وقتت کمه که)).
    داستان ((خیلی سخت)) مصرانه سرو کله اش پیدا می شود و در گوشش زمزمه می کند: ((این کارا خیلی سخته ولش کن، رهاش کن، حیف نیست به خودت خوش نگذرونی و بخوای تایپ کنی؟ حیف اون فیلمها، چقدر موسیقی خوب برای گوش کردن داری، ول کن این تایپ رو ، پا شو، پاشو، پاشو)).
    هر داستانی که پیدا می شود درجه اضطرابش بیشتر می شود و کلافه اش می کند.
    او متوجه میلش به فرار از شرایط فشار و خلاص شدن از تنش ها می شود. میلی برای از پشت کامپیوتر بلند شدن و دور شدن از نوشتن و انجام کار کم چالش تر. متوجه مه غلیظ دورش می شود و احساسات تند در غلیانش.
    چه کار می کند؟ لنگر می اندازد:
    پایش را محکم به زمین فشار می دهد.
    نفس عمیق و آرامی می کشد.
    هوای ریه هایش را خالی می کند و اجازه می دهد دوباره ریه هایش از پایین تا بالا پر شود.
    قفسه سینه اش منبسط می شود. شکمش بالا می آید.
    احساس می کند دارد باز و منبسط می شود.
    خودش را با قلبش هماهنگ می کند.
    با کنجکاوی کودکانه ذهنش را بررسی می کند.
    ذهنش آرام شده است و با لطافت بیشتری سخن می گوید، چوبش را نیز زمین گذاشته است.
    با باز کردن جا برای احساسات منفی و شفقت با خود به اندازه کافی آرام می شود که پشت صندلی اش بنشیند و انگشتانش را روی صفحه کلید بگذارد و کاری که برایش اهمیت دارد را انجام دهد.

    جنیفر پالس (Jennifer pals) محقق نوشتن درمانی معتقد است که بهبودی از طریق نوشتن یک فرآیند سه مرحله‎ای است.
    در مرحله‎ی اول، نوشتن ابزاری است که از طریق آن فرد می‌تواند تاثیری که واقعه‌ای بر روی او گذاشته است را قبول کند.
    در مرحله‌ی دوم، فرد می‎تواند از طریق نوشتن، روایتی را که برای خود ساخته مشاهده کند و زمانی که این اتفاق افتاد
    مرحله سوم که عوض شدن روایت است رخ می‌دهد.

    مطالعه‌ی دیگری که ارزش نوشتن را نشان می‌دهد توسط جاشوآ اسمیت ( Jashua Smyth ) انجام شده است. در متاآنالیزی که جاشوآ انجام داد مشخص شد که نوشتن زمانی تاثیرگذار است که فرد راجع به واقعه‌ای که هم اکنون در حال وقوع است بنویسد و نه اتفاقی که در زمان گذشته رخ داده است. نکته‌ی مهم دیگر این است که نوشتن را تا زمانی که رویداد هنوز پایان نیافته ادامه دهد.
    نوشتن راجع به واقعه‎ای که پایان یافته خیلی تاثیرگذار نیست زیرا آن واقعه دیگر پایان یافته و فرد پایانش را می‌داند و در واقع قبلا روایت آن را نوشته است. دقیقا به همین دلیل است که زندگی‎نامه‎هایی که توسط خود افراد نوشته می‌شوند کاملا صحت ندارند.

    منابع:
    کتاب مزایای تاب آوری (تغییرات برجسته شکوفایی تحت فشار، بازگشت به حالت نرمال و عبور از موانع و مشکلات). دکتر آل سیبرت. مترجم: علیرضا صارمی، باقر میر سلمانی
    کتاب تاب آوری در سیلی واقعیت (یافتن رضایت‌مندی هنگام مواجهه با موانع و سختی‎های زندگی). دکتر راس هریس. مترجمان: یاسمین قریب، دکتر کتایون دانشوریان
    کوچینگ تاب آوری و قدرت نوشتن / محمدرضا مقدسی

      1. تاثیر نوشتن در افزایش قدرت تاب آوری

        سلام من زینب قهرمانی ‏ام تو روستا به دنیا اومدم و حین تولدم، اکسیژن به مغزم نرسیده و دچار فلج مغزی شدم. حالا مربی دانشکده هستم و روانپرستاری و مباحث مربوطه مثل بهداشت روان رو آموزش می دم. خودمم خیلی تاب آور می دونم.
        آشنایی من با واژۀ تاب آوری به درس بهداشت روان رشته کارشناسی هوشبری برمی گرده که تو رئوس مطالبی که باید می گفتم تاب آوری هم بود.
        وقتی مطلب رو آماده کردم متوجه شدم که تاب آوری یعنی زیر استرس شدید خم بشی ولی نشکنی. مثل شاخۀ نازک درخت که برف سنگین روش می شینه اما نمی شکنه. بعد رفتم سراغ منابع و در موردش مطالعه کردم. فهمیدم تاب آوری ترجمۀ کلمه‎ی Resilience هستش و ریشه انگلیسی اش که با سرچ این عبارت resilience etymology به دست می آد این هستش : resilire یعنی بازگشت مجدد و به حال نخستین برگشتن.
        این بازگشت مجدد به حال نخستین یا خاصیت کشسانی که تو فیزیک هم مطرحه، منو یاد تیرو کمونهای دوره بچگی‌ام می‎اندازه. سنگی در چله‌ی کمان می ذاشتیم و کش رو می‌کشیدیم و سنگ رها می‌شد و در هدف می‎شست. هر چقدر خاصیت کشسانی کش بیشتر بود، هر چقدر قدرت ما تو کشیدن کش بیشتر بود سنگ مسافت بیشتری می رفت. اما کش بعد از پرتاب سنگ سرجای اولش برمی‎گشت ولی اگر تاب نمی‌آورد، پاره می‌شد و ما از دوستانمون عقب می‎موندیم.
        در واژه یاب هم برای تاب اوری دو تا کلمه ی انگلیسی sustenance و toleration هم معنی می آره، واژه‎ های مترادف و متضادش هم اینا می شن:
        ۱. برخودهموار کردن، بردباری کردن، تحمل کردن، طاقت آوردن، یارستن ≠ برنتافتن
        ۲. پایداری کردن، مقاومت کردن
        ۳. شکیبا بودن، صبر کردن

        بعدها تو دورهمی کتابخوانی که بودم با کتاب سیلی واقعیت آشنا شدم که دکتر راس هریس این تعریف رو از تاب آوری آورده :« توانایی انسان‎ها، برای زندگی ارزشمند و معنادار در میان یک موقعیت سخت و بحرانی “تاب‌آوری” نامیده می‌شود».
        بین خود آدما هم که نگاه کنیم می بینیم انسانهایی تو محیط نامناسبی رشد کردن و خیلی موفق شدن. یا آدمایی بودن که کلی امکانات داشتن و به جایی نرسیدن. حالا تو بیان تفاوت این دو دسته شاید خیلی دلایل باشه ولی روی تاب آوری دسته‎ی اول تاکید می کنند.
        ما تو هر سنی می تونیم توانایی های جدیدی یاد بگیریم و قدمی در جهت افزایش تاب آوری برداریم. اما در هر حال لازم است سه تا مانع رو بشکنیم:
        – نذاریم که به عنوان آدم خوب چه پسر خوب چه دختر خوب مطرحمون کنن. چون جلوی حرکتمون رو می گیره
        – خیلی دنبال تایید گرفتن از دیگران نباشیم چون اون طوری این باور توما ایجاد می شه که باید نیروهای خارجی و بیرونی ما رو کنترل کنند.
        – باور به اسطوره اجتماعی استرس (اینکه که این توهم القاء می شه که استرس به طور مداوم به ما حمله می کند و آسیب می رسونه.) یا باور اینکه اگه از شرایط بد کاری احساس پریشانی داشتیم و گله مند بودیم نمی تونیم تلاشی برای توسعه نقاط قوت خودمون انجام بدیم. در حالی که ما تو یک شغل پر فشار هم می تونیم با فشار مدارا کنیم و با قدرت به کارمون ادامه بدیم.

        حالا چی شد که من به فکر ربط دادن نوشتن و تاب آوری افتادم؟
        بعد از شرکت تو دوره های آقای شاهین کلانتری نوشتن برام به طور جدی مطرح شد. نه به عنوان اینکه من نویسندۀ بزرگی بشم نه. بلکه نوشتن وارد سبک زندگی ام شد و دیدم چقدر می تونه برام مفید باشه.
        هر وقت آقای کلانتری می گفتن که یک موضوع رو جدی بگیرید و در موردش فکر کنید و بنویسید به تاب آوری فکر می کردم. یک بار به ترکیب کلمه‌ی قدرت با کلمه‎ی مورد نظرمون پرداختن مثلا خودشون از کتاب “قدرت تکرار” نوشتن. من اون موقع به قدرت تاب آوری فکر کردم و این که چه طوری می شه اونو با نوشتن زیاد کرد؟
        یادم هست داشتم کتاب سیلی واقعیت رو می خوندم که دکتر راس هریس وقتی افکار منفی به ذهنش هجوم می آرن که اونو از نوشتن جدا کنند اون با لنگر انداختن تمرکز می کنه و افکار منفی اش رو کنترل می کنه و به نوشتن ادامه می ده. با خوندن این قسمت ذوق کردم و حتی این رو تو تلگرامم انتشار دادم. بعدها که قضیه استوری گذاشتن تو دوره‎ی نویسنده کار آفرین جدی شد، در مورد تاب آوری مطلب گذاشتم و یکی از استوری هایی که گذاشتم در مورد تاب آوری و نوشتن بود.
        «با کلماتی که رو کاغذ می آریم، احساساتمون رو به روش امن بیان می کنیم که می تونه التیام بخش باشه. نوشتن در یافتن معنی تو زندگی هم نقش داره»

        بعد دوره نویسنده مدرس پیش اومد و قرار شد موضوعی رو برای سخنرانی انتخاب کنیم. من عنوان « تاثیر نوشتن در افزایش قدرت تاب آوری» رو انتخاب کردم، هم تاب آوری داشت هم قدرت و هم نوشتن. ولی واقعا در مورد ارتباط این دو متغیر مطلب داشتم؟ رفتم سراغ کتابهای تاب آوری که داشتم و توشون نوشتن رو جستجو کردم. تو کتاب “مزایای تاب آوری” به تکنیک جالبی برخورد کردم که از نوشتن استفاده کرده بود که من اون تکنیک رو اینجا بیان می کنم.
        دکتر آل سیبرت برای توسعه مهارت‎های تاب آوری و نقاط قوت گام‎هایی رو در 5 سطح ارائه می‎کنه:
        1. بهینه سازی سلامتی و رفاه خود (شامل مدیریت احساسات خود در مسیر صحیح و رهایی از تغییرات و فشارهای بیش از حد در طول زمان.)؛
        2. توسعه مهارتهای‌ صحیح حل مسئله (آمادگی برای تمرکز بر چالش‎های بیرونی حل مسئله)؛
        3. توسعه قدرتمند دربان‎های داخلی (تمرکز بر ابعاد سه گانه ذهن – جسم در تعیین تاب آوری یعنی عزت نفس، اعتماد به نفس و خود پنداره مثبت)؛
        4. توسعه مهارتهای تاب آوری در سطح بالا (یاد گرفتن توانایی‎ها و مهارتهای موجود در افراد بسیار تاب آور مثل کنجکاوی کودکانه، یادگیری خود مدیریتی، خوش بینی، تفکر مثبت، مهارت‎های مقابله‎ای و تاب آورانه توسعه شخصیت انعطاف پذیر، منحصر به فرد و پیچیده)؛
        5. کشف استعداد خود برای رسیدن به سرندیپیتی (یافته یا دستاورد اتفاقی و البته مثبت و مفید که جوینده دنبالش نبوده و به صورت جانبی و اتفاقی یافته.) در واقع این یعنی قابلیت و توانایی تبدیل حوادث بد به خوب.

        قبل از اینکه سر بحث اصلی بریم باید یادمون باشه خوندن مهارتهای تاب آوری مانند درب بازکنی که خودش به تنهایی نمی تونه قوطی رو باز کنه، نمی‎تونه فرد رو تاب آور کنه. تاب آوری از تصمیم درباره‎ی یادگیری مهارتهای بازگشت از موانع و سعی در به نتیجه مطلوب رساندن آنان حاصل می‌شه. نیت مون در جهت توسعه‎ی رویکردهای تاب آوری تعیین کننده شکست یا موفقیتمون خواهد شد.

        حالا به این سوال می پردازیم که نوشتن در کدام یک از این گامها می تونه به ما کمک کنه؟
        در سطح اول و طرح مطلوب سلامتی برای مدیریت واکنش احساسی خودمان و کنترل رویدادهای تاثیرگذار بر زندگی و ایجاد محیطی مثبت، حمایتی و سالم برای خودمان باید از نوشتن استفاده کنیم و در بخش اول: دو لیست تهیه کنیم:
        1. چه عاملی برای من مشکل ساز است؟
        لیستی از شش یا هفت عامل که موجب خشم، ناراحتی یا اضطرابمان را می‌شود را تهیه کنیم و به سوالات زیر پاسخ دهیم:
        – چه فشاری احساس می‌کنیم؟
        – در مقایسه با سال گذشته، چگونه می‎تونم کار و زندگی متفاوتی داشته باشم؟
        – در حال حاضر چه مشکلاتی وجود دارد و چه مشکلاتی رخ خواهد داد؟
        – چه احساس‎هایی منجر به بروز ناراحتی می‎شود؟
        باید وقت بگذاریم و این لیست رو با عبارات توصیفی تکمیل کنیم.

        برای مثال لیست گروهی از کارمندان خدمات داخلی فدرال نیروی دریایی آمریکا به این صورت بوده است:
        • گروه کاری ما سی درصد کوچکتر شده است، اما هنوز از ما انتظار می‎رود به همان اندازه کار کنیم.
        • ما از افسران ارشد شنیده‎ایم که قرار است دوباره ما را کوچکتر کنند.
        • بودجه عملیاتی ما دوباره قطع شده است.
        • و…..
        گام بعدی صحبت یا نوشتن احساس خودمان در مورد آیتم‎هایی است که لیست کردیم. بیان احساسات در مسیر صحیح، یک گام مهم در تاب آوری است. ابراز احساسات برای حفظ کاری که زندگی‎مون به اون وابسته است مهم است.
        مثال: چند سال پیش گروهی از کارکنان به دلیل کوچک سازی، شغل خود رو از دست دادند. آنان بعد از جستجوهای فراوان نتونستند مجدداً استخدام بشن. جیمز پنبیکر James pennebaker و همکارانش نوشتن بیست دقیقه احساسات در روز، به مدت دو هفته برای آنان تحویز کردن. هشت ماه بعد از جلسه‎های نوشتن احساسات، دو سوم مشارکت کنندگان کار تمام وقت داشتن یا از کار پاره وقت خود راضی بودن. در طول دوره زمانی مشابه، در مقابل، گروهی که احساسات خود را نمی نوشتن، کمتر از یک سوم شاغل بودن.
        تحقیقات دیگه هم این فرضیه را تایید کرده که وقتی افراد تحت فشار، به طور منظم درباره‌ی احساسات خود می‏نویسن توانایی‎های اونها بهبود پیدا می کنه.
        اگر قادر به تشخیص، بالفعل نمودن و مدیریت احساسات خود باشیم، کمتر کنترل عاطفی خود را از دست می‎دیم، در نتیجه کمتر آسیب می‌بینیم و در معرض بیماری‎های قلبی و عروقی قرار نخواهیم گرفت.

        2. حالا تجارب مثبت خودمونو لیست کنیم.
        از تجارب مثبت و لذت بخش لیست دومی تهیه کنیم. لیست کردن فعالیت‎هایی که ما را احیا کرده و قدرتمندمان می‏کند. این سوال‌ها را از خودمون بپرسیم:
        – چه کار جالب و سرگرم ‌کننده‌ای انجام می‎دم؟
        – وقتی کاری رو به تعویق می‎اندازم در این فاصله، چه کاری می‌خوام انجام بدم؟
        – چه کسی از به اشتراک گذاشتن تجربیات خوب خود با من لذت می‌بره؟
        – چه ساعتی از شب بهترین زمان برای خواب منه؟
        – چه جنبه‎های مثبتی از زندگی من دیده نشده؟

        کار دیگه ای که با نوشتن می‎توایم انجام دهیم که به تاب آوری‎مان کمک کند ایجاد یک فایل تعریف از خود و نوشتن تعریف‏هایی که از مردم دریافت می‎کنیم هستش. وقتی احساس شکست می‌کنیم با خوندن این فایل تمام قدردانی‎هایی که دیگران در موردمون بیان کردن رو به یاد می‎آریم.

        مثال: الیا از بازماندگان حادثه 11 سپتامبر می‌گوید: «من به واسطه نوشتن و سخن گفتن با دیگران، درد و رنج من در باره آن تجربه تلخ، به تدریج تبدیل به افکار مثبت و نگرش مثبت درباره خودم گردید. شکلی از نظم و ترتیب در زندگی‎ام پدیدار شد و آزادی انتخاب برایم به وجود آمد. امروز در مقایسه با آن حادثه تلخ، از خودم می‌پرسم من چه کسی هستم؟ در این لحظه، انتخاب من چیست؟ با توجه به یادآوری تلاش‌های مایوسانه‌ام برای فراموشی گذشته، اکنون این نکته را می‎دانم که نباید گذشته را فراموش کنم، بلکه باید آن حادثه را به عنوان بخشی از تاریخم بپذیرم. آن حادثه تلخ به خودی خود هویت مرا تشکیل نمی‎دهد، اما در شکل‌دهی من موثر است، آنچه مهم است مرگ نیست، بلکه رستاخیز پس از مرگ است.»

        دکتر راس هریس هم که پیشتر در موردش صحبت کردیم فرمول تاب آوری را برای هر موقعیت مشکل ساز اینگونه معرفی می‎کنه:
        1. ترک کردن موقعیت (همیشه امکان‌پذیر نیست).
        2. ماندن و تغییر دادن آنچه که می‎تواند تغییر کنه(برای بستن شکاف‎های واقعیتی نهایت تلاش خود را بکنیم و ببینیم چه اتفاقی می‌افته).
        3. ماندن و پذیرفتن آنچه که نمی‎تونه تغییر کنه و زندگی کردن مبتنی بر ارزش‎های خود.
        4. ماندن، از تلاش دست کشیدن و انجام کاری که شرایط را بدتر کنه.

        به نظر من برای گزینه دوم و سوم که بهترین انتخاب در بین چهار گزینه است نوشتن می‌تونه راه گشا باشه.

        جنیفر پالس (Jennifer pals) محقق نوشتن درمانی معتقده که بهبودی از طریق نوشتن یک فرآیند سه مرحله‎ای است.
        در مرحله‎ی اول، نوشتن ابزاری است که از طریق آن فرد می‌تونه تاثیری که واقعه‌ای بر روی او گذاشته است روقبول کنه.
        در مرحله‌ی دوم، فرد می‎تونه از طریق نوشتن، روایتی را که برای خود ساخته مشاهده کنه و زمانی که این اتفاق افتاد وارد مرحله‎ی سوم می شه که
        تو مرحله‎ی سوم عوض شدن روایت رخ می ده.

        مطالعه‌ی دیگه ای که ارزش نوشتن را نشان می‌ده توسط جاشوآ اسمیت ( Jashua Smyth ) انجام شده. در متاآنالیزی که جاشوآ انجام داد مشخص شد که نوشتن زمانی تاثیرگذاره که فرد راجع به واقعه‌ای که هم اکنون در حال وقوع است بنویسه و نه اتفاقی که در زمان گذشته رخ داده . نکته‌ی مهم دیگر این است که نوشتنو تا زمانی که رویداد هنوز تموم نشده ادامه بده.
        نوشتن راجع به واقعه‎ای که تموم شده و پایان یافته خیلی تاثیرگذار نیست زیرا آن واقعه دیگر پایان یافته و فرد پایانش را می‌دونه و در واقع قبلا روایت اون رو نوشته. دقیقا به همین دلیل است که زندگی‎نامه‎هایی که توسط خود افراد نوشته می‌شن کاملا صحت ندارند.

        از این که با من همراه بودید متشکرم.
        منابع:
        کتاب مزایای تاب آوری (تغییرات برجسته شکوفایی تحت فشار، بازگشت به حالت نرمال و عبور از موانع و مشکلات). دکتر آل سیبرت. مترجم: علیرضا صارمی، باقر میر سلمانی
        کتاب تاب آوری در سیلی واقعیت (یافتن رضایت‌مندی هنگام مواجهه با موانع و سختی‎های زندگی). دکتر راس هریس. مترجمان: یاسمین قریب، دکتر کتایون دانشوریان
        کوچینگ تاب آوری و قدرت نوشتن / محمدرضا مقدسی

  4. وقتی از آرپی می‌گویم، از چه می‌گویم؟

    بیماری آرپی
    زنی سی ساله بودم. پر از شور زندگی. از لحاظ اقتصادی و اجتماعی به ثبات قابل قبولی رسیده بودم. به تازگی صاحب فرزند شده بودم‌‌. یک صبح زیبا، با نوزاد تازه متولد شده‌ام در حال بازی بودم. کودک شیرینم را در آغوش گرفته‌بودم. او را به هوا می‌بردم و سپس به صورتم نزدیک می‌کردم و بینی‌ام را به بینی کوچکش می‌زدم.
    ناگهان متوجه شدم که وقتی چهره کودک نازنینم به من نزدیک می‌شود، دیگر نمی‌توانم او را ببینم. چهره‌اش محو و تاریک می‌شد.
    از همان روژ بود که طوفانی شدید بر دشت سرسبز زندگی‌ام وزیدن گرفت.
    روزی را به یاد دارم که پزشکم می‌خواست تشخیص نهایی خود را بر اساس آزمایشات فراوانی که انجام داده‌بودم، به من اعلام کند. به همراه همسرم در مطب بودم. پزشک از همسرم خواست ما را تنها بگذارد. نگاه حیرانم بین پزشک و همسرم در رفت و آمد بود. قلبم تند می‌زد. یک جای کار می‌لنگید.
    با اشک ازمطب بیرون آمدم. چرا گریه می‌کردم؟ چون با هیولایی بنام «آرپی» آشنا شده بودم.
    امروز می‌خواهم شما را هم با این هیولا آشنا کنم. هیولایی که زندگیم را تغییر داد.
    خیلی ساده بگویم آرپی یک بیماری ژنتیکی نادر است که درمان ندارد. بدون درد و بی‌سروصدا سلول‌های شبکیه چشمتان را تجزیه می‌کند. با بی‌رحمی و خونسردی تک تک آن‌ها را از بین می‌برد تا دانه آخر.
    شما مرگ تدریجی سلول‌ها را می‌بینید و اترش را در زندگیتان حس می‌کنید‌.
    با گذشت زمان، وضع بدتر و بدتر می‌شود. شما هم برای بقا باید مرتب بحنگید و پوست‌اندازی کنید.
    من در حال حاضر چهل و یک سال دارم. در این یازده سال به تدریج چه بر من گذشت؟ الان برایتان می‌گویم.
    تاریکی بیش از حد شب، که اکنون به‌گونه‌ایست که شهر را مانند آسمانی تاریک و سیاه با ستارگانی کم نور می‌بینم‌.
    نور بیش از حد روز، که اکنون به‌گونه‌ایست که گویی آینه‌ای بزرگ روبه‌روی خورشید قرار گرفته‌باشد و انعکاس آن مانند اشعه‌های جوشکاری  وارد چشمم می‌شوند. من چاره‌ای جز بستن چشمانم ندارم.
    دید تونلی، گویی در این ۱۱ سال در تونلی دراز قدم برمی‌داشتم. تونلی که دهانه‌اش با گذشت زمان تنگ و تنگ و تنگ تر شد‌. حالا پس از ۱۱ سال دیگر در تونل نیستم‌. در اتاقی تاریکم که از سوراخ کلید در آن به دنیا نگاه می کنم.
    سوراخ کلیدی که صندوقچه اسرار زندگی را برایم گشود‌‌.
    هیس! کسی نفهمد‌. اما امروز می‌خواهم بخشی از این اسرار را با شما در میان بگذارم.

    خطاب به بیماران آرپی
    روزی در اوایل بسماری، لب‌تابم را روشن کردم. کلمه «آرپی» را در جستجوگر تایپ کردم. در یک وب‌سایت، دو، سه خطی درباره بیماری نوشته شده‌بود. آنقدر اطلاعات کم بود که انگار با موضوع بی‌اهمیتی روبه‌رو بودم. وب‌سایت‌های دیگر را باز کردم. باز همان خطوط تکرار شده بودند.
    نام بیماری را به انگلیسی و به‌طور کامل تایپ کردم.
    ،Retinit Pigmentosa
    با دریایی از اطلاعات و مقالات مختلف تخصصی و غیرتخصصی مواجه شدم‌. باور نمی‌کنید، حتی مقاله‌های مربوط به نقشه‌های ژنتیکی و مقاله‌هایی در رابطه با مناسب‌سازی محیط منزل برای بیماران را هم پیدا کردم.
    اما مطلبی که توجهم را جلب کرد، انجمنی بود که در مورد این بیماری تحقیقاتی انجام می‌داد. آن‌ها نتایج تحقیقاتشان را روی وب‌سایت‌شان منتشر می‌کردند. اما موضوع مهمی که نظرم را جلب کرده‌بود، آیکون‌های سمت راست صفحه بودند که برای دسترسی به صفحات اجتماعی و فیسبوک وجود داشتند.
    روی آیکون کلیک کردم و به صفحه فیسبوکی رسیدم که مرا از افسردگی و ناراحتی نجات داد. دستم را گرفت و دوباره مرا از جایم بلند کرد.
    آیا من خشمگین بودم؟ آیا من افسرده بودم؟ آیا از همه چیز و همه کس متنفر بودم؟ آیا احساس تنهایی می‌کردم؟ آیا سردرگم بودم؟ آیا از آینده‌ای تاریک می‌ترسیدم؟ آیا از نابینایی می‌ترسیدم؟ آیا از زندگی سیر شده بودم؟
    بله، بله، بله. جواب تمام این سوالات بله است.
    در این شبکه اجتماعی صدها نفر را دیدم که مانند من بیماری آرپی داشتند. هر چند دست و پا شکسته، با آن‌ها به زبان انگلیسی حرف می‌زدم. آن‌ها کمک کردند تا بفهمم که تنها نیستم. به من یاد دادند که زندگی‌ام را با اقتدار هرچه تمام‌تر ادامه دهم.
    درست است که در طول ۱۱ سال گذشته خیلی چیزها را از دست دادم، اما چیزهای بیشتری را به دست آوردم. چیزهایی که تحت هر شرایط دیگری، نمی‌توانستم به دست ٱورم.
    من با گوشت و پوست و خونم فهمیدم و درک کردم که زمان به سرعت در حال تمام شدن است. من وقت زیادی ندارم. باید دست به کار شوم. باید مسیر زندگی‌ام را تغییر دهم. باید هرچه سریعتر دست از گریه و زاری بردارم. باید خودم را آماده کنم، برای زندگی بدون چشم.
    دوستان عزیز، دوستان همدرد، هرگز نگویید «نمی‌توانم». برای مشکلات جدید، راه حل‌های جدید بیابید. گذشته را فراموش کنید. مسیر جدیدی برای زندگی جدیدتان بیابید.
    من، معلم کامپیوتر بودم؛ اما مسیرم را تغییر دادم. هر چه زودتر بیماریتان را بپذیرید. ما زمان کافی نداریم. زمان دیدن، برای ما کوتاه است. در همین مدت زمان کوتاه که به تدریج در حال از دست دادن بینایی‌تان هستید؛ خود را برای آینده آماده کنید. آینده تاریک نیست‌. با آموزش و دانش می‌توان آینده را روشن ساخت.
    یادم می‌آید روزی را که در خانه تنها بودم. سردرد شدیدی داشتم. به دنبال قرص مسکن بودم. کشو را باز کردم‌. کشو پر از قرص بود. نمی‌توانستم اسم قرص‌ها را بخوانم. باید چه چه‌کار می‌کردم؟
    نرم‌افزار‌! بله نرم‌افزار.
    موبایل من پر از نرم‌افزارهای مخصوص نابینایان است. با جستجوهای بسیار آن‌ها را پیدا کرده‌ام.
    نرم‌افزارها به من قدرت می‌دهند. برچسب روی داروها را برایم می‌خوانند. رنگ‌ها را برایم تشخیص می‌دهند. تمام محیط را برایم توضیح می دهند. در خروجی را به من نشان  می‌دهند. املای فرزندم را تصحیح می‌کنند و خیلی کارهای دیگر.
    روزی یکی از این نرم‌افزارها که قادر به تشخیص رنگ بود را به دوستی معرفی کردم. با ناراحتی گفت که نمی‌تواند از آن استفاده کند؛ چون نرم‌افزار به زبان انگلیسی حرف می‌زند. من عصبانی شدم. با فریاد گفتم:« به خودت بیا! یعنی چهار تا کلمه انگلیسی بلد نیستی؟ معنی red و black را نمیفهمی؟ خجالت بکش. این همه مدت چه می‌کردی؟»
    حرف من این است؛ به خودتان اهمیت دهید. آموزش و یادگیری را در اولویت کارهایتان قرار دهید.
    دوستان نابینا و آرپی پیدا کنید. از تجربیات همدیگر استفاده کنید. بودن در شبکه‌های اجتماعی و گروه‌های مخصوص بیماران چشمی، به شما کمک فراوانی می‌کند تا به اطلاعات مختلفی دسترسی پیدا کنید و ببینید که دیگران با این بیماری چگونه برخورد می کنند.
    گذشته را فراموش کنید و مسیر جدید خود را بیابید.
    بر روی روح و روانتان کار کنید. انجام مدیتیشن، مراجعه به مشاور و روانپزشک، خواندن کتاب‌های مناسب،  گروه‌ درمانی. همه این‌ها می‌توانند در حفظ آرامش‌تان به شما کمک کنند. آرامش و صبر دو عامل مهم‌اند که برای ادامه راه نیاز دارید.
    خیلی از ما، از گرفتن عصای‌سفید خجالت می‌کشیم. این عصا دوست ماست. ما کاری نکرده‌ایم که بخواهیم از آن خجالت بکشیم. نمی‌دانید که وقتی خودم را متقاعد کردم که از عصای‌سفید استفاده کنم چه احساس رهایی به من دست داد. من رها شده بودم. خودم را رها کرده‌بودم. رهایی از چه؟ از بند اسارت. حتما می پرسید چه نوع سارتی؟ دوستان بیمار آرپی حتماً می دانند که من چه می‌گویم؟ گرفتن عصای سفید در دست، برداشتن قدمی است بزرگ به سوی استقلال. استقلالی که همه ما آرزویش را داریم.
    به نگاه‌ها و قضاوت‌های دیگران اهمیت ندهید. نیازی به توضیح نیست. اگر دوست ندارید، به سوالات دیگران پاسخ ندهید. فقط برای خودتان زندگی کنید.
    واقعاً چقدر امید به بهبودی دارید؟ چقدر امید دارید که دارو یا درمانی برای این بیماری  ساخته شود؟ چند درصد  امید دارید؟
    من همینجا به شما می‌گویم که امید را کنار بگذارید. حتی یک درصد هم امید نداشته باشید. این امید واهی باعث می‌شود که شما دست روی دست بگذارید و از یادگیری و آموزش مهارت‌های جدید برای زندگی جدیدتان خودداری کنید.
    من مسیر جدید زندگیم را در خواندن و نوشتن یافتم. چند سال اخیر، تمام وقت، کتاب خواندم و خواندم و خواندم. بعد فهمیدم که می‌توانم بنویسم. شاید از خود بپرسید:« خواندن و نوشتن با نابینایی چه سنخیتی دارد؟»
    خواندن و نوشتن یکی دیگر از ناجیان من هستند. شفایی که در خواندن و نوشتن یافتم را هیچ داروی  دیگری نمی‌توانست به من بدهد.
    من چیز بیشتری نمی‌گویم. بروید و امتحان کنید. اگر بخواهید حتماً راهش را پیدا خواهید کرد.

    خطاب به خانواده بیماران
    دو سال پیش وقتی که در گروه ارپی، با دوستان چت می‌کردم؛ یکی از دوستان گفت که وقتی در حال عبور از خیابانی تاریک با پیاده‌رویی خراب -مانند اکثر معابر شهرهای ایران- بوده، پایش پیچ می‌خورد و می‌شکند.
    من به او پیشنهاد دادم که لجبازی و غرور بی‌جا را کنار بگذارد و از عصای سفید کمک بگیرد. اما او گفت:« حتی اگر من هم موضوع را بپذیرم؛ شوهرم قبول نمی‌کند.»
    طرح این موضوع باعث شد که 
    دوستان شروع به تعریف خاطراتشان از رفتارهای نامناسب و گاهی سرکوب‌گرایانه خانواده‌هایشان کنند.
    اینجا بود که به عمق فاجعه پی بردم. چه افرادی که فقط به جرم کم‌بینایی در پستوی خانه‌ها پنهان و توسط خانواده‌هایشان حذف و سرکوب شده‌اند. چه بسیار دختران و پسران جوانی که شانس ازدواج را از دست داده‌اند. چه بسیار زنانی که به دلیل ابتلا به بیماری به اجبار طلاق داده‌شده‌اند.
    پدران، مادران، همسران، فرزندان، فامیل دور و نزدیک، لطفاً با ما مهربان
    باشید.
    ما از شما حمایت و پشتیبانی می‌خواهیم.
    البته چه بسیار خانواده‌هایی هستند که تمام تلاششان را برای توانمند کردن بیماران آرپی کرده‌اند.
    یکی دیگر از ناجیان من همسر عزیزم است. من با تکیه بر او رشد کردم و مسیر خود را پیدا کردم. او در تمام مراحل، دستم را گرفت و از من حمایت کرد و عشقی وصف‌ناپذیر را نثارم کرد.
    خانواده‌ها نقش مهمی را در توانمندسازی و حفظ استقلال افراد مبتلا و غلبه بر مشکلات ناشی از بیماری ایفا می‌کنند.

    خطاب به پزشکان و مسئولان
    من بسیار خوشبخت بودم که پزشکی خوب سر راهم قرار گرفته‌بود. خوب از نظر اخلاقی.
    در یکی از مراجعات به مطب، جملات کوتاهی را گفت که من آن روزها معنایشان را نفهمیدم. اما بعدها و به مرور زمان جملاتش مانند جرقه‌ای در ذهنم روشن شدند.
    یادم می‌آید، در حالیکه از غم لبریز بودم و بغض گلویم را می‌فشرد؛ از دکتر پرسیدم:« حالا چه کار کنم؟» او گفت:« هر کاری که دلت می‌خواهد.» وقتی سکوت و غم درون چهره‌ام را دید گفت:« فرض کن همین فردا قرار است شهاب سنگی به زمین بخورد و همه ما را از بین ببرد.»
    آن روز پزشکم داشت «دید کهکشانی» را به من می‌آموخت.
    جمله دیگری که بعدها به آن رسیدم این بود که از من خواست اگر به پزشکان دیگر مراجعه کردم و کسی از آن‌ها ادعا کرد که می‌تواند چشمانم را درمان کند؛ قبل از هر کاری با او مشورت کنم.
    بعدها از دوستان فهمیدم که متاسفانه چه کلاه‌هایی از سوی برخی پزشکان سرشان رفته‌است؛ و چه پول‌های هنگفتی را بابت ادعای درمان این بیماری، پرداخت کرده‌اند.
    ما بیماران آرپی از نابینایی وحشت داریم. حاضریم دار و ندارمان را برای یک جفت چشم بدهیم. بیاید قبول کنیم که بیماری ما فعلاً درمانی ندارد.
    سوال من از پزشکان و محققانی است که در این زمینه تحقیق می‌کنند. آیا اگر تعداد ما بیشتر بود و از نظر تجاری به صرفه بود؛ تاکنون درمانی پیدا نمی‌شد؟ دارویی، قرصی و یا قطره‌ای.
    خواهش می کنم برای یکبار هم که شده به صرفه‌ اقتصادی فکر نکنید. فقط به جنبه انسانی موضوع فکر کنید. ما بیمارانی هستیم که با چشمانی سالم به دنیا آمده‌ایم. لطفاً به ما کمک کنید.
    من یک معلم بودم. تقریباً ۱۷ سال سابقه داشتم که چشمانم دیگر سوی دیدن نوشته‌های روی کتاب را از دست دادند. به نظر شما آموزش و پرورش و مدیران مربوطه، در مورد من چه تصمیمی گرفتند؟
    حتما فکر می‌کنید برایم شرایط را بر اساس توانایی‌هایم مهیا کردند تا بتوانم به فعالیت‌های اجتماعی و شغلی‌ام ادامه دهم. اگر این‌طور فکر می‌کنید سخت در اشتباهید. آنها توانایی هایم را نادیده گرفتند. به من فشار آوردند و مرا به مرخصی اجباری فرستادند. 
    با اینکه طبق قانون، ۳ درصد از کارمندان باید از معلولین باشند. واقعاً چه راهی داریم تا بتوانیم همین قوانین دست و پا شکسته را به اجرا برسانیم.
    انجمن‌های زیادی را می‌شناسم که ادعا دارند در خدمت معلولین هستند. اما بیشتر به نظر می‌رسد به فکر جنبه‌های اقتصادی و مالی خود هستند.  و بیشتر توجهشان به جذب خیرین است نه به توانمندسازی و احقاق حقوق معلولین.
    من از همینجا از وکلا، مسئولین، قانون‌گذاران و هر کسی که می‌تواند راه حلی ارائه دهد دعوت می‌کنم راهی برای بهبود شرایط ما بیابند.

    خطاب به مردم
    ای مردم، من از شما می‌خواهم نسبت به این بیماری بی‌تفاوت نباشید. حتماً بیماری را بشناسید. برای شناختنش لازم نیست کار سختی انجام دهید. فقط کافیست در گوگل جستجو کنید. متاسفانه تعداد افراد مبتلا به این بیماری در حال افزایش است‌. شاید نفر بعدی شما باشید.
    شاید بگویید که در خانواده‌تان کسی با عارضه چشمی وجود ندارد و خود را مصون از این بیماری ببینید. اما بدانید که من از پدر و مادری با چشمان سالم متولد شده‌ام‌. آن‌ها هم از پدر و مادرانی سالم به دنیا آمده‌اند‌. حداقل تا دو نسل قبل از من چنین بیماری در خانواده دیده نشده است‌.
    یکی از بهترین راه‌ها آزمایشات ژنتیک است، که متاسفانه هزینه های بالایی دارند و در کشور ما این غربالگری‌ها انجام نمی شود‌‌.
    آیا اگر همه ما بخواهیم نمیشود دستگاه‌های متولی را مجبور به انجام آزمایشات غربالگری ژنتیک کرد و از تولد کودکانی با این بیماری جلوگیری کرد.
    برای یک لحظه از همه می‌خواهم چشم‌هایشان را ببندند. ما احساساتی قوی داریم‌. به بقیه حواستان نیز توجه کنید. از حس لامسه، بویایی و شنوایی خود غافل نشوید. ما بیماران آرپی انسانهای حساسی هستیم. چون به طور ناخودآگاه از شنوایی و لامسه و بویایی خود استفاده زیادی می‌کنیم و این منجر شده است به حساسیت بیشتر به محیط اطراف.
    بنابراین از شما خواهش دارم فکر نکنید که چون ما نمی‌بینیم، پس باید حذف شویم. اتفاقاً برعکس، به خاطر شرایط خاصی که برای ما پیش آمده غالباً شکوفاتر هم می شویم.
    پس به ما نخندید وقتی که پایمان به جایی گیر می‌کند و سکندری می‌خوریم. وقتی که ما را با عصا می‌بینید، با نگاه‌هایی ترحم‌آمیز به ما زل نزنید. به زور به ما کمک نکنید؛ مگر اینکه از شما بخواهیم. مستقیماً با خود ما صحبت کنید نه با همراهمان.
    خیلی وقت‌ها بعضی‌ها فکر می‌کنند که ما تمارض می‌کنیم؛ چون ظاهر چشمان ما بسیار سالم و زیباست. لطفاً ندانسته قضاوت نکنید.
    وقتی می بینید که داریم برای پیدا کردن راهمان تلاش می‌کنیم؛ با صدای بلند، خدایتان را شکر و سپاس نکنید‌؛ این کار باعث دل‌آزردگی ما می‌شود.
    برخی هم متاسفانه فکر می‌کنید حتماً کار شنیعی انجام داده‌ایم که در حال پس دادن تاوانش هستیم.
    البته جا دارد از انسان‌های فرهیخته‌ای که تعدادشان هم کم نیست تشکر کنم؛ که هیچ کدام از این افکار را در سر ندارند و خیلی محترمانه و مانند یک فرد عادی با ما رفتار می‌کنند.
    دوستان بدانید که اعمال و رفتار شما در جامعه، بر روی ما اثر مستقیم می‌گذارد. افرادی هستند که با اعمال و رفتارشان باعث شده‌اند،  برخی از ما گوشه گیر شویم و خانه نشین.
    لطفاً قبل از اینکه هر کاری انجام دهید خودتان را به جای ما بگذارید.
    من مطمئن هستم که با آموزش و آگاهی می‌توان بر این معضلات اجتماعی غلبه کرد.
    آن شعر معروف را از ذهن بگذرانید. از خودتان بپرسید که چقدر به این شعر اعتقاد دارید. چقدر به این شعر عمل می‌کنید. آیا واقعاً فکر می‌کنید که همه، اعضای یک پیکریم؟ آیا واقعاً از درد بقیه اعضا بی‌قرار می‌شوید؟
    اگر واقعاً اینطور است، پس باید به عملکردتان نگاهی بیاندازید. اعمال شما آینه افکارتان است.

    سخن آخر.
    آگاهی، آموزش، توانمندسازی افراد مبتلا، انسان دوستی، توجه ویژه،  غربالگری ژنتیکی، وضع قوانین حمایتی و اجرای مناسب قوانین و …
    این کلمات، کلید واژه‌هایی برای بهبود وضعیت بیماران آر‌پی و حتی بقیه بیماران توانخواه است.

    شما بگویید چگونه می‌توان به این مهم رسید‌؟ آیا این فقط یک آرزوست؟

    1. من اصلا در مورد این بیماری نمی دونستم چقدر خوب توضیح داده بودید و چقدر من به وجود شما افتخار می کنم که خودتون رو نباختید و شکوفاتر شدید. شما قطعا نویسنده توانمندی می شید.
      راستی من امروز که این متن رو می خوندم به قدری مستاصل و درمانده بودم که فقط به دنبال یک نوشته خوب بودم که بتونه دوباره حالم رو خوب کنه و ممنونم از شما

      1. ممنونم از دیدگاه دلگرم کننده تون. هدف من هم اینه که همه با این بیماری پنهان اشنا بشن. تا دست در دست هم به مبارزه با این بیماری بریم.

    2. سلام من دو بار متن شما را خوندم. چقدر خوندنش بهم انگیزه و امید داد. شما خیلی توانمند هستین و به عنوان یک زن برام باعث خوشحالی و افتخاره که یک زن این همه توانمند و پر قدرت بتونه با مشکلش کنار بیاد ممنون که از بیماری ارپی گفتین چون من تا به امروز چیزی در موردش نشنیده بود موفق باشید دوست عزیز

      1. خیلی خوشحالم ااز اینکه متن رو خوندید من هم به وجود شما و تمام زنان سخت کوش سرزمینم که مدام در حال جنگیدن با مشکلات و تبعیض ها هستند افتخار می کنم

    3. بسیار حظ بردم آتنای عزیز
      اول از این حجم امید و خلاقیت در برخورد با تقدیرو

      و نیز ازمتن زیبا ،روان وشفافت .
      صادقانه بگویم شرمنده شدم بابت ساعتها و روزهایی که بسرعت باد میروند و من گاهی جا میمانم از همراهیشان

      1. ممنون از اینکه این متن رو خوندین و بله زمان خیلی کمه ما ابدی نیستیم باید تا میتونیم شاد زندگی کنیم و برای رسیدن به آرزوهامون تلاش کنیم اگه بهشون برسیم که چه عالی اما اگه نرسیدیم زیاد مهم نیست چون توی مسیر رسیدن به آرزوها لذت بردیم و ‌‌‌‌تجربه کسب کردیم.

    4. آتنا جان در حین خواندن متن قشنگت گاهی بغض کردم گاهی افتخار به وجود کسانی چون تو
      بسیارزیبا نوشتی وتاثیر گذار

      1. من هم به وجود دوستانی چون شما افتخار می کنم و خیلی خوشحالم که تونستم جایی رو پیدا کنم و از ناگفته های دلم بگم.

  5. من از بچگی از تاریکی می‌ترسیدم. خانواده‌ام روش‌های مختلفی برای ازبین‌رفتن این ترس امتحان کردند، اما نشد که نشد.
    احساس می‌کردم در تاریکی کسی نگاهم می‌کند. انگار منتظر فرصتی است تا از غفلت من استفاده و حمله کند. در دوران بچگی این‌طور فکر می‌کردم.
    در نوجوانی، این ترس‌ها دیگر نه فقط از تاریکی، بلکه از تنهایی بود.
    یادم می‌آید در طبقه‌ی بالای خانه‌ی مادربزرگم، به‌تنهایی بازی می‌کردم و همیشه نیم‌نگاهی به اتاق‌های دربسته داشتم. مبادا کسی که نگاهش را حس می‌کردم یکی از همین روزها بیرون‌آمده و خودش را نشان دهد.
    بزرگ‌تر که شدم، ترس هم شدیدتر شد. دیگر حتی در نور کم نمی‌توانستم در آینه نگاه کنم. از تصویر خودم می‌ترسیدم. حس می‌کردم همیشه کسی مرا زیر نظر دارد.
    خواب درستی نداشتم. هر بار که چشمانم را می‌بستم، صدایی به من اخطار می‌داد که همان کسی که همیشه نگاهت می‌کند به سراغت خواهد آمد. همه‌‌ی این‌ها در اوایل دوره 20 سالگی بود.
    در 23 سالگی بالاخره تصمیم گرفتم به روان‌شناس مراجعه کنم. این روان‌شناس از روش تحلیلی یونگ استفاده می‌کرد؛ بنابراین کاملاً از تحلیل خواب و تحلیل نمادها آگاه بود و استفاده می‌کرد.
    همچنین به سینما و تحلیل فیلم، علاقه‌مند بود و گاهی از آن در جلسات مشاوره بهره می‌برد.
    حدود 2 ماه بعد از شروع دوره‌ی درمان، بالاخره این ترس کم‌رنگ شد.
    دو چیز شروع‌کننده‌ی مسیر بهبود من بود. اول، یک جمله از یونگ: بزرگ‌ترین گنج‌ها در همان غارهایی هستند که بیشتر از همه از ورود به آن‌ها می‌ترسید.” این جمله برای اولین‌بار به من جرئت رویارویی با ترس‌هایم را داد. در آن لحظه بود که فهمیدم برای رهایی از وضعیت موجود، باید به سراغ کسی که همیشه نگاهم می‌کند بروم و در چشمانش زل بزنم.
    دومین چیز دیدن یک فیلم بود که از طرف روان‌شناسم به من معرفی شده بود. فیلم Black swan یا به فارسی همان قوی سیاه به کارگردانی دارن آرنوفسکی.
    دیدن این فیلم یکی مهم‌ترین تجربیات زندگی من است. اول به دلیل هم‌ذات‌پنداری با شخصیت اصلی داستان و دوم تجربه‌ی کامل احساسات و موقعیت‌هایی که در زندگی واقعی من جای نمی‌گرفتند، اما جواب سؤال‌هایم در آن‌ها بود. سؤال‌هایی که حتی نمی‌دانستم وجود دارند.
    نیازی نبود که تحلیلی از این فیلم انجام دهم تا بدانم چه تأثیر عمیقی در ناخودآگاهم گذاشته است. حالتی مثل رستگاری داشتم.
    در جلسه‌ی درمانی بعد، روان‌شناس و من تحلیلی از این فیلم انجام دایم. به این شکل که من درباره‌ی کاراکترها کلماتی می‌نوشتم و درباره‌ی آن با روان‌شناس صحبت می‌کردم. در واقع راهنمای مسیر خود من بودم و این روش به من کمک کرد تا به خودشناسی و آگاهی برسم. ترس‌های من یک‌شبه از بین نرفتند؛ اما مسیر بهبود از همین‌جا شروع شد.
    کاری که آقای روان‌شناس انجام داد استفاده از Therapeutic art یا همان هنرِ درمانی است. این روش با هنردرمانی یا Art therapy تفاوت دارد.
    هر دوی این روش‌ها از هنر برای کمک به سلامت روان استفاده می‌کنند. اما تفاوت اصلی آنها در مرکزیت آنهاست.
    هنردرمانی یک روش کلینیکال و با مرکزیت علم روان‌شناسی است. هم‌زمان با استفاده از هنر برای دسترسی به ناخودآگاه و یافتن مسائل آن، همیشه در پی درمان ناهنجاری‌های روان است. اما هنر درمانی روشی غیر کلینیکال و با مرکزیت هنر و هدف خودآگاهی است.
    هنر درمانی می‌تواند به دو صورت در زندگی افراد جا بگیرد. شما یا اثری را می‌بینید یا آن را می‌سازید. در هرکدام از این حالات تأثیری در ناخودآگاهتان شکل‌گرفته و آگاهی و کنترل شما را بهبود می‌بخشد.
    فیلم‌ها، نمایش‌ها، آوازها و نقاشی‌های زیادی هستند که با دیدنشان حس کنید که در حال دریافت پیامی هستید؛ اما از مفهوم آن مطمئن نیستید. به این دلیل که این هنرهای درمانی برای ارتباط با ناخودآگاه شما شکل‌گرفته‌اند.
    همچنین دوره‌ها یا جلسات خصوصی‌ای وجود دارند که می‌توانید همگام با تسهیلگر، هنر درمانی بسازید و از این طریق خودتان را بهتر بشناسید.
    امیدوارم در این چند دقیقه توانسته باشم توجه و علاقه‌ی شما را به هنر درمانی یا همان Therapeutic art جلب کرده باشم برایتان مفید بوده باشد.

  6. به نام خدا
    سلام، من مریم عبداللهی هستم و بسیار خوشحالم که در کنار شما دوستان عزیز میخوام این چند دقیقه رو جدای از بحثهای تئوری که تا الان شنیدیم و خوندیم، با بیان راهکارهای ساده و عملی، به موضوع هوش مالی بپردازم.
    امیدوارم این وبینار سرآغاز اتفاق‌های ناب در زندگی‌ همه‌ی ما باشه و راهکارها رو بتونیم آگاهانه و هوشمندانه در زندگی اجرا کنیم و آنچنان موضوع رو درک کنیم که توانایی انتقال این مفهوم رو به فرزندانمون و دیگران رو هم داشته باشیم، در این راه کمکشون کنیم و راههای صحیح خرج کردن و تقویت هوش مالی رو بهشون آموزش بدیم.
    در مدرسه، آموزش مدیریت مالی بسیار کمرنگ هست بنابراین این آموزش‌ها در بیرون از مدرسه ارائه می‌شود تا کودکان رو جهت ورود به بازار کسب و کار آماده کند و هوششون رو در این زمینه تقویت کنند.
    اگر ابتدا فلسفه این موضوع رو درک کنیم بهتر میتونیم در این مسیر موفق باشیم. قبل از هرچیزی یه تعریف از هوش مالی داشته باشم؛ بذارید با یه قصه شروع کنم، من تو یه خانواده‌ی پرجمعیت بزرگ شدم، کوچیک بودم، پدرم که از سرکار میومد بعد از یه استراحت کوتاه دوباره میرفت سرکار همیشه از این موضوع شاکی بودم و درکی از حقوق و پول درآوردن و خرج و مخارج زندگی نداشتم، بزرگتر که شدم تازه فهمیدم برای اینکه پدرم خرج و مخارج زندگی رو بپردازه باید بیشتر از حد معمول کار کنه؛ پدرم کارمند دولت بود و حقوق کارمندی کفاف نمیداد، اینکه با یه حقوق کارمندی بقیه به خوبی زندگی رو بگذرونند و از نظر مخارج زندگی تحت فشار نباشن، منطقی نداشت، برای همین بعدازظهرها هم میرفت سرکار، حتما به این هم فکر میکرد که با بزرگتر شدن بچه‌ها، برآورده کردن نیازهاشون، بحث ازدواج و بچه‌دار شدنشون و خیلی موضوعات دیگه؛ سختتر هم خواهد شد، چون پدرم همیشه آینده نگر بود. رشته تحصیلی پدرم در هنرستان برق بود برای همین با دوستش بعدازظهرها میرفتن سیم‌کشی برق کارخونه‌جات و خونه‌ها رو انجام میدادن، خلاصه همیشه کار دوم و بعضی وقتا سوم هم داشت چون از کودکی به زیاد و سخت کار کردن عادت کرده بود.
    من از بچگی قناعت کردن و پس انداز کردن رو یاد گرفته بودم و این دو موضوع همیشه جزو نصیحت‌های پدرم بود و من هم عمل میکردم، اما هیچ وقت بلد نبودم چجوری کسب و کار راه بندازم و در این مسیر به درآمد دست پیدا کنم یعنی کسی نبود که بگه چیکار کن و فقط فکر میکردم که با قناعت و پس انداز میشه پولدار شد؛ بزرگتر که شدم، تقریبا دوران دانشگاهیم بود همیشه یادمه به پدرم میگفتم بیا یه کاری شروع کنیم، یه کاری که برای خودمون باشه، اینقدر به صاحبان کسب و کار و کارخونه‌ها مشاوره میدید خودمون میتونیم یه کارخونه یا نه حداقل یه کارگاه راه بندازیم، اما هیچ وقت قبول نکرد و من ایمان داشتم به این کار، میدونستم که اگه شروع کنیم حتما موفق میشیم چون خیلی انگیزه داشتم، خیلی مشتاق بودم و پدرم هم خیلی تجربه داشت، تو همون اداره‌ی دولتی عنوان کارشناس تجربی بهش داده بودن، خیلی علاقه به ادامه تحصیل داشت اما مشغله‌های زندگیش نذاشته بود بیشتر از دیپلم درس بخونه که بعد از بازنشستگیش رفت دانشگاه و در مقطع کاردانی با نمرات خیلی عالی در همون رشته‌ی برق تحصیل کرد. پدرم تو کارش خیلی جدی بود خیلی مسئولیت‌پذیر بود یادمه هر مدیری میومد کلی قبولش داشت چون از لحاظ اخلاقی هم خیلی مورد توجه و پسند همه بود، اما خب کار کارمندی باعث شده بود که قدرت ریسک نداشته باشه و هیچ وقت قبول نکرد که یه کسب و کار راه بندازیم، همیشه میترسید و میگفت نه فلانی ورشکست شد و شدنی نیست، فکر میکنی راحته، منم مدام میگفتم اما خب یه جورایی حق هم داشت ترسش از این بود که حاصل یه عمر زحمتش اگه به باد بره، این تنها خودش نبود که ضرر میکرد بلکه خانواده‌ش هم تحت فشار قرار میگرفتن، همیشه اینقدر کار و تلاش میکرد که ما در رفاه باشیم.
    خیلی علاقه داشتم شغل داشته باشم و کار کنم؛ وقتی میرفتم اداره‌ی پدرم آرزو میکردم یه روزی اونجا استخدام بشم. حسب اتفاق من هم تو دام کار دولتی افتادم و تا الان که یازده سال از سابقه‌ام تو کار دولتی میگذره نمیتونم این اعتیاد رو ترک کنم و به این حقوق ماهیانه و آب باریکه معتاد شدم، اما خب همیشه در کنار این کار دوست داشتم که یه کاری انجام بدم و به یه مرحله‌ای از موفقیت برسم تا بتونم کار دولتی رو رها کنم چون من هم میترسیدم و اینکه اطرافیانم همیشه میگفتن نه حیفه همه آرزوی همچین کاری رو دارن، خیلی کارها رو شروع کردم اما مشغله‌های زندگی، بچه، خانه‌داری و شاغل بودن اجازه نمیداد در کارهایی که انجام میدادم موفق باشم، قدرت ریسکم به نسبت کارمندان خیلی بیشتره، تا الان زیاد ریسک کردم خب نتیجه‌ی مثبت هم داشته اما خوشبختانه الان یه فرصتی برام ایجاد شده و در یه مرخصی چند ماهه به سر میبرم و سه ماه دیگه وقت دارم که یه فکری بکنم تا از این اعتیاد خلاصی پیدا کنم، بنابراین همین مسائل بود که من رو با مباحث پولی، مسائل مالی، کسب و کار، شغل و هوش مالی درگیر کرد و همیشه دوست داشتم که در این مباحث خوب عمل کنم اما خب در بحث هوش مالی که نیاز به تمرین داره توانایی چندانی نداشتم.
    دیدید به فقیرا هرچی هم پول بدی باز هم فقیرن و پولدارها هرچه قدر هم پول خرج کنن باز هم پولدار میشن پس باید بدونیم که این پول نیست که آدم رو پولدار میکنه این هوشی هست که هر فرد داره و باعث موفقیتش میشه شاید تو بحث خونه‌ی ما این پول بود که نقش اساسی رو بازی میکرد اما خب نحوه خرجش هم مهم بود. همیشه حل مشکلات مالی باعث میشه که هوش مالی ما افزایش پیدا کنه. اگه زمانی یه صاحب کسب و کار ورشکست بشه به جای اینکه مشکلاتش رو حل و فصل کنه، وام بگیره و خرج و مخارجش رو تامین کنه، بدهی‌های به وجود اومده رو از این طریق تسویه کنه، هروز بیشتر و بیشتر در منجلاب مشکلات فرو میره اما اگه مشکلات رو شناسایی کنه، ریشه‌یابی کنه و درصدد حلشون بربیاد و این دندون خراب رو از ریشه بکنه، اینجاست که هوش مالیش هم افزایش پیدا میکنه و میتونه به موفقیت برسه. مثال دیگه‌ای که در این زمینه میتونم بیان کنم بحث درس خوندن هست، فیزیک همیشه برام مشکل بود با اینکه عاشق ریاضی و فیزیک بودم، اینکه مسئله‌هاش ذهنم رو درگیر می‌کرد برام شیرین بود و ساعتها پای حل مسئله‌هاش مینشستم، به طور مثال اگه من که تو درس فیزیک ضعیف هستم تمرینهاش رو انجام ندم و به دلیل سخت بودن مسئله‌هاش، تلاشم رو نکنم که حلشون کنم، تو این درس ضعیف و ضعیف‌تر خواهم شد و این باعث میشه این درس رو پاس نکنم و نتونم سال تحصیلی رو بگذرونم بنابراین مردود خواهم شد و همین باعث میشه دیپلم گرفتن من به تعویق بیفته، اما اگه از همون اول ریشه‌ی این مشکل رو دریابم به دنبال حل مسئله باشم، معلم خصوصی بگیرم یا در کلاسهای فوق العاده شرکت کنم، مشکل روی مشکل سوار نمیشه و قطعا موفق خواهم شد. هوش مالی نیز از همین طریق افزایش پیدا میکنه با حل مشکلات مالی هوش مالیمون بالا خواهد رفت و در این زمینه مهارت پیدا میکنیم و استادانه به حل مسائل میپردازیم، صورتحسابامون روی هم تلنبار نمیشه. قطعا راز این که پولدارها پولدارتر میشن و فقیران فقیرتر در همین موضوع هست.
    میخوام در اینجا کتابی رو بهتون معرفی کنم که قطعا با خوندنش مهارتهای فراوانی رو کسب می‌کنید و از این طریق هوش مالی خودتون رو تقویت خواهید کرد؛ کتاب “هوش مالی خود را افزایش دهید” نوشته‌ی رابرت کیوساکی هست که خیلی برای من راهگشا بود. هنوز هم جزو کتابهایی هست که دم دستم قرار داره، چند صفحه‌ای رو انتخاب میکنم و میخونم، از خوندنش واقعا لذت میبرم. جدای از بحث اصلی، کتاب خوندن خیلی لذت بخشه و لذت بخش‌تر از اون دوباره خوندنش هست. شرایط زندگی شما مدام در حال تغییر هست بنابراین موقعیت شما در زمانی که کتابی رو الان میخونید با زمانی که بعد از چند سال مجدد مطالعه میکنید متفاوت خواهد بود و اینکه دیدگاه شما هم بعد از گذشت زمان ممکنه تغییر کرده باشه و خیلی میتونه مطالب همون کتاب اثربخش باشه و خوندن مجددش شاید کمکهای بیشتری به شما کنه، این برای من در خوندن کتابی که عرض کردم کاملا صدق میکنه و احساس میکنم هر سری که میخونم درهای بیشتری به روم باز میشه و برام بیشتر مفید هست چون نسبت به قبل مهارتهای جدیدتری در این زمینه کسب کردم.
    موضوعی که داشتم ازش میگفتم در مورد این بود که برطرف کردن مشکلات مالی، هوش مالی ما رو افزایش میده، به همین دلیل برای اینکه با مشکلات مالی مواجه بشیم و سعی کنیم که اونا رو برطرف کنیم چه خوبه خودمون رو همیشه به چالش بکشیم، همیشه برای بدست آوردن پول کار کنیم و سعی کنیم همیشه از سطح دارایی‌هامون بالاتر زندگی کنیم، اما این موضوع برای ما که میخواهیم هوش مالی خودمون رو تقویت کنیم خوشایند نیست تا برای داشتن یه حقوق ثابت کار کنیم، به یک حقوق ثابت برسیم تا بدهی‌هامون رو بپردازیم و یا اینکه اقساط واممون رو پرداخت کنیم چون این روند در زندگیمون به یک چرخه تبدیل میشه و هیچ وقت پیشرفت نخواهیم کرد، بنابراین باید برای خودمون هدف تعیین کنیم و برای رسیدن به اون هدف تلاش کنیم در مسیر رسیدن به اهدافمون هست که میتونیم رشد کنیم. به عنوان مثال کسی که میخواد پزشک بشه و رویای پزشکی رو در سرش میپروراند قطعا باید در این مسیر تلاش کنه تا به هدفش دست پیدا کنه اما ما دوست داریم بدون طی کردن مسیر به پول دست پیدا کنیم، قطعا تلاش کردن در مسیر به پول رسیدن ما رو پولدار خواهد کرد و سعی بر این داشته باشیم تا در این مسیر به داراییهامون اضافه کنیم، ثروتمندان داراییهای خودشون رو افزایش میدن، مثل کسب و کار، املاک، مستغلات، دارایی‌های کاغذی و غیره، اما دیگران از طریق درآمدی که دارند هزینه های خودشون رو پرداخت میکنند و بدهی‌ها رو تسویه می‌کنند.
    هوش مالی ارتباط مستقیمی با هوش عاطفی دارد، وارن بافت میگه: “اگر نتوانید احساسات خودتون رو کنترل کنید پول خودتون رو هم نمیتوانید کنترل کنید.”، قطعا وقتی در مسیر رسیدن به موفقیت تلاش می‌کنیم، زمانی که در راه پول درآوردن کار می‌کنیم به مشکلات متعدد بر خواهیم خورد، اگر برای هرمشکلی نتونیم به احساساتمون غلبه کنیم با هر شکستی ناراحت شویم و دست از کار کردن بکشیم، قطعا نمیتونیم تو این مسیر به موفقیت دست پیدا کنیم، اگر در راه رسیدن به پول نتونیم به ترسمون غلبه کنیم قطعا نمیتونیم به آن هدفی که برای خودمون تعیین کردیم برسیم. بنابراین باید ترس از شکست رو بشناسیم، برای رسیدن به هوش مالی تمامی احساسات در این مسیر رو برای خودمون تعریف کنیم، سرکوبشون نکنیم، خودمون رو درک کنیم، در چالش‌هایی که برای خودمون تعیین کردیم و در مسیر با احساسات مختلفی که مواجه می‌شویم، ما رو نباید از رسیدن به هدفمون باز داره.
    هلن کلر میگوید: “زندگی همان ماجراجویی متهورانه است و دیگر هیچ”؛ خیلی از ما محتاطانه زندگی میکنیم و به خودمون میگیم هیچ اشتباهی نباید مرتکب بشیم همش به دنبال امنیت شغلی هستیم؛ تو اداره‌ای که من کار می‌کنم تمامی کسانی که قراردادی هستن به دنبال این هستند که رسمی یا پیمانی بشن همش در تلاش هستند که امنیت شغلی به دست بیارن چون همه‌ی ما می‌ترسیم که خدای ناکرده یه وقت شغلمون رو از دست بدیم زمانی برسه که ضرر کنیم اما زندگی پر از درس هست و این درسهای زندگیه که ما رو به ماجراجویی میکشونه.
    موضوع بعدی که میخوام در موردش صحبت کنم این هست که همه‌ی ما آدمها شبیه هم نیستیم شاید من برای اینکه بتونم محصولی رو به فروش برسونم باید یاد بگیرم، باید اصول و قواعدش رو آموزش ببینم چون میدونم که اصلا بلد نیستم، اما بعضی از افراد هستن که این خصوصیت در ذاتشون هست و خیلی خوب بدون هیچ آموزشی از پسش برمیان؛ یادمه تو یکی از تعطیلات تابستونی دوران دبیرستان که بودم، رفتم کلاس گلسازی، یکی از هنرجوها که کارش نسبت به بقیه معمولی بود بعد از کلاس تو مسیر بازگشت به خونه که از اتوبوس هم استفاده می‌کرد، تمامی گلها یا تابلوهایی که تو کلاس همون روز درست کرده بود رو میفروخت و ما واقعا متحیرانه نگاش می‌کردیم، این همون ذات فروشنده بودن هست که گفتم، این خصوصیت در وجودش بود و واقعا این خصلت در من در حد صفر بود و هست و قطعا برای فروش محصول باید آموزش ببینم. پس بیایم ببینیم در چه زمینه‌ای اشتیاق داریم، اشتیاق اولین قدم و مهمترین قدم برای رسیدن به هدفمون هست، با توجه به خصوصیات خودمون بهترین راه کسب پول رو بدست بیاریم، اگر فکر می‌کنیم تدریس بهترین گزینه هست پس بیایم خودمون رو در این راه آماده کنیم، اگه به موسیقی علاقه داریم بیایم از همین الان تمرین رو شروع کنیم و بدونیم که هرکسی خصوصیات و علائق مختص به خودش رو داره و همه‌ی ما شبیه به هم نیستیم.

  7. با نام و یاد خدا
    زندگی ما آدمها یه قصه‌ی اسرارآمیز پر از ماجراهای خوب و ناخوب غیرمنتظره است که گاهی مصايبش آدم را به ورطه‌ی پوچی و ناامیدی می‌کشاند و مستاصل می‌کند چون تاب آوردن در برابرشان ظرفیت و انعطاف زیادی را طلب می‌کند؛ لازمه‌ی این ظرفیت اینه که هم نیرویی را باور داشته باشیم که محرک تمام نیروهای مثبت دیگردر وجود ماست و هم این باور را در وجودمان داشته باشیم که بی هدف خلق نشده‌ایم. قصه‌ی زندگی من هم یکی از همین قصه‌هاست؛
    دختری بودم که با تفاوت ‌ سنی هفت سال از خواهر بزرگم به دنیا آمدم. البته خودم که یادم نیست اما از مادرم چندین بار ‌شنیده بودم که میگفت:”زمانی‌که به دنیا اومدی بعد از هفت سال که بچه‌ی کوچکی نداشتم خیلی منتظر و مشتاق بودم ببینم که چه بچه‌ی ‌ماهی دارم. اما اولین بار که دیدمت بجای اینکه بدجوری توی دلم بنشینی بدجوری توی ذوقم زدی و حالم رو گرفتی. هنوز باورم نمیشه که آن نی‌نی تو بوده‌ای. اما درعین حال یه مدل متفاوت بودی که میگفتم خدایا این خاله‌قزی بعد از هفت سال از کدوم سیاره توی دامن ما افتاد؟ جدا از حس مادرانه عجیب بودکه انقدر به دلم نمی‌نشستی و می‌نشستی؟ کل فامیل دوستت داشتن. حتی وقتی مثلا میگفتن که چه دختر سبزه‌ای! می‌گفتم: دخترم در عوض خیلی گِل داره و از الان اون‌روزی رو که برایش صف کشیدین و التماس می‌کنین که عروستون بشه و من میگم که دختر به شما نمیدم رو می‌بینم.”
    خلاصه کمی گذشت و پیش‌بینی مادر درست از آب درآمد. تردید ندارم اگه آن زمان مادرم اهل نوشتن بود با نوشتن داستان دگردیسی من همه‌ی توجهات را از داستان جوجه اردک زشت مستقیم به سمت من می‌کشاند. نهایت سختی مادرم در تحمل ریخت من کمتر از یک سال شد و خوشبختانه بعدش ورق به میل مادر برگشت و دخترش همان دختری شد که آرزویش را داشت. تغییر مثبت. چندسالی همه چیز تقریبا روال عالی بود و یک داداش خوشگل و ناز هم پابپای من و همپای من بزرگ شد. دوران کودکیمان به زیبایی گذشت تا روزی که یک غفلت کوچک باعث یک حادثه‌ی بد و سوختگی و آسیب شدید من شد و چندین ماه من و خانواده را به شدت درگیر بیمارستان و دوا و درمان کرد. از این شهر به آن شهر تا پایتخت. با وجود مراقبتهای ویژه، خونریزی داخلی و معضلات جنبی باعث شد پزشکها از ادامه‌ی درمان تا حد زیادی ناامید شدند و درست زمانی که کاملا از بهبود من قطع امید شده بود و از هوش رفته بودم با معجزه‌ای بنام دعای خانواده و درخواست از درگاه پروردگار در مکان معنوی_حرم امام رضا(ع)_ به طرز عجیب و شگفت‌آوری دوباره به زندگی برگشتم و فرصت مجدد تجربه‌ی حیات به من بخشیده شد و داستان زندگیم جور دیگری رقم خورد. تجربه‌ی فراز.
    باز عزیزدردانه شده بودم و تمام توجهات سمت من بود و بالاخره بعد از سالها مراقبت از آنهمه شدت سوختگی فقط مقداری آثار سوختگی روی صورت و بخشی از پوستم ماند. شاید بعنوان اثری در یادآوری شرایط سختی که از آن به لطف خدا گذشته بودم؛ شرایطی که ممکن بود پس از مدتی به ‌دلیل عادی شدن شرایط یا هر دلیل دیگری فراموش شود.
    زندگی من نیز مانند زندگی‌ دیگران با تمام بالا و پایینی و سختی و مصایبش به مرور می‌گذشت. با گذراندن تحصیلات و وارد شدن به عرصه‌ی شغلی هم نقش پررنگی را در خانواده گرفته بودم و البته مسوولیتهایی پررنگتر. و صعود.
    الاایحال اینچنین و آنچنان روزگارانی پر از تلاطم گذشت. پس از تنش‌های پی‌در‌پی و ماجراهای اسرارآمیز زمانی‌که زندگی کم‌وبیش روی شیب منظم قرارگرفته بود مجدد به واسطه‌ی یک اتفاق سخت کاملا دگرگون شد. آنگونه که با پایان گرفتن فصلی از داستان زندگی یک نفر، فصل بعدی داستان با زندگی من شروع شد. متاسفانه آن یک نفر مادرم بود و شاید تمثیل بریدن بند ناف برای من ازینجا آغاز شد؛ در آستانه 40 سالگی. آن پایان، فوت ناگهانی مادر من بود و آن شروع، دگرگونی مجدد زندگی من به شکلی متفاوت هم بیرونی و هم درونی. فراغ مادر سنگین‌ترین دردی بود که تا آن زمان تجربه کرده بودم. رابطه‌ی ما و مادرمان بیشتر رابطه‌ی دوستانه بود تا مادر و فرزندی. مادر ریزنقش و نقلی من که طرح لبخندش جزو ثابت و جدانشدنی چهره‌اش بود، معصومیتش هم انقدر کودکانه بود که هیچ تردیدی در آن راه پیدا نمی‌کرد. با رفتن او آن دولتسرای پرشور ما به سراچه‌ی اندوه ما تبدیل شد. باز فرود.
    قلبش وضعیت عادی نداشت بزرگ شده بود و در نوبت پیوند قلب بود. زمانیکه شرایط روحی خودش تا حدی موافق عمل شد پزشک شرایط سنی را مناسب عمل ندید و در کنار داروها او را به رعایت مواردی توصیه کرد. روحیه‌اش پر از شوق و سرزندگی بود و برای پزشکش نیز قابل‌تحسین بود. سالم‌تر و باروحیه‌تر از هر سالمی زندگی می‌کرد. زیرزمین منزلش با انواع مربا و ترشی و شربت و … در شیشه‌ها و ظرف‌هایی که بهترین هدیه‌های ما برای او بودند تزیین شده بود. این اواخر به توصیه پزشک و اطرافیان کمی احتیاط می‌کرد و شاید حتی اگر همین گفته‌ها و توصیه‌ها هم به او القا نشده بود او را چندان ضعیف نمی‌کرد.
    آن روز پاییزی طبق روال معمول در مدرسه درگیر کارهای اداری و دفتردستک و هیاهوی محیط آموزشی بودم. نزدیک ظهر مادرم تماس گرفت. مثل همیشه کوتاه و آرام احوالپرسی کرد لبخندش را حتی از پشت گوشی می‌شد احساس کرد. درمورد چاشنی غذای آن روز پرسید. تعجب کردم. گفتم: ” مادر من که نیم‌ساعت دیگه میرسم.” گفت: “حالا بگو که وقتی رسیدی دیگه آماده باشه.” و به همین سادگی خداحافظی کردیم و خداحافظی کردیم..
    زنگ مدرسه به صدا درآمد و مثل همیشه آخرین نفر وقتی که همه رفتند به سمت منزل حرکت کردم. اما آمبولانس جلو درب منزل بود. زانوهام پیش نمی‌رفت. به دلم بد افتاد اما یه کم امیدوارتر جلو رفتم چون با مادرم نیم ساعت قبل صحبت کرده بودم و پدر و خواهر و دایی هم توی کوچه بودند اما مادرم باهاشون نبود. چهره‌ها‌ی کبود، مغموم و شوک‌زده‌‌ی آنها کل داستان را توی هیچ جمله‌ای گفتند. اما چطور امکان داشت…؟
    کسی حرف نمیزد فقط خواهرم گفت: “مادر یه آن از هوش و حال رفت و…” گریه امانش نداد. پشت سر آمبولانس پر از بغض و ذهنی آشفته و مغشوش به سمت بیمارستان حرکت کردم. حس وحشتناک سنگینی بود. می‌گفتم: “مادر فقط یه کم دیگه تاب بیار. الان میرسیم بیمارستان.” از طرفی هم یاد شبهایی که نفسش را توی خواب چک میکردم می‌افتادم و میگفتم: “یعنی من دیگه موقع خوابش نفس‌هاشو چک نمیکنم؟ نکنه رفت تا همه‌ی ترسهام رو با خودش ببره! ” اما باز خودمو فریب می‌دادم: “حالا یه چند روز مدرسه نمیرم و تو بیمارستان کنارش هستم تا وقتی سلامت برگرده بیاد خونه. مدرسه بدون من هم اداره میشه.” با همین توهمات میرفتم؛ با کورسویی امید در دل… تا آن زمان که پزشکش با چشم گریان از اتاق بیرون آمد و سری به نشان تاسف تکان داد و گفت: “مادر عزیزم!”
    قبل از همه به خانه برگشتم. قابلمه غذا گرم بود. سریع دوتا قاشق ازش خوردم و با حرص و بغض فرو دادم. آخرین دستپخت مادرم بود. آخرین سفارش من. آخرین حس نفسهای لبریزاز عشق او در آشپزی. و آخرین روزی که مادر داشتیم.. دلم میخواست میتوانستم آن غذا را تا ابد نگه دارم و روزی کمی از آن بچشم چون مادرم برای من پخته بود. حالم از دیدن هرچیزی که در خانه و آشپزخانه بود و بود اما مادری که می‌بایست بود و نبود منقلب می‌شد. اولین شب بدون مادرم را توی اتاق بالای زیرزمین در حالیکه سرم را به بالش فروبرده بودم و زار میزدم تا کسی اینهمه درد را نشنود و بی‌جهت از خدا شکایتها کردم را یادم هست. و فردایی که سر خاک او انقدر بلند زار زدم که تمام ناله‌های درونم به آسمان رسید. روزها پشت سر هم به سنگینی گذشت. چهره‌ها پر از ماتم بود. غریبه‌ها غم داشتند من که مادرم بود. در واقعیت او رفته بود. ما مرده بودیم. فرود و آغاز فراز سخت و پنهان.
    در همین شرایط نابسامان و نامساعد زمینه‌‌ی رشد بیماری برای تیرویید من بسیار مساعد شد. پنهانی رشد کرد و رشد کرد آنقدر که حتی با دارو هم کنترل نمی‌شد و زمانی که مهارش از دست پزشک خارج شد برایم یددرمانی تجویز شد و تیرویید من از پرکاری شدید به بیکاری رسید_ درست مثل خودم._ داستان تازه شروع شده بود بیماری و دارو روی چشمهام هم تاثیر گذاشت و نیاز به عمل پیدا کردند. عمل شدند دو بار. به دنبالش استراحت تجویز شد و داروهای آرامش‌بخش. از کار مدتی فاصله گرفتم. بدنم به شدت ورم کرد. به آینه که نگاه می‌کردم یکیو میدیدم که پر از خشم ونفرته.در من بود اما من نبودم. خودم هم از او هراس داشتم. در مدت استراحت به تمام کسانی‌که اجازه و توان داده بودم خودم یا مادرم رو آزارم بدهند فکر میکردم. نفرت از آنها در وجودم چنگ زده بود. هرچه تلاش می‌کردم که ببخشم فایده‌ای نداشت. خودم را هم نمی‌بخشیدم که دانسته و ناخواسته و گاهی ندانسته زمینه‌های آزار را فراهم کرده بودم بویژه با گذشت‌های بی‌حد مادرم که به ما نیز یاد داده بود. به ندرت به آینه نگاه می‌کردم. پاهام به شدت ورم کرده بودند.
    به همین سادگی سخت همه چیز به یکباره هرچند به تدریج از دستم رفته بود؛ مادرم، سلامتیم، زیباییم، کارم، روحیه‌ای که زمانی زبانزد بود و در مقابل دستاوردم چه بود؟ کیسه‌های دارو، پرونده‌های پزشکی، چهره‌ای که نمی‌شناختم و خانواده‌ای متاثر از این همه که کار خاصی از دستشان برنمی‌آمد. از روان‌درمانی و طب سوزنی و درمان سنتی و صنعتی و شیمیایی گرفته تا دوره‌های ای‌اف‌تی و مدیتیشن و چاکرادرمانی و زالو درمانی و رمالی و هر مدل پدیده‌‌ی نوین شگفت‌انگیزی روی من پیاده شد و دریغ از اندکی تغییر!
    زمانی که برای چک کردن وضعیت چشمهایم به پزشک مراجعه می‌کردم خانمهایی رو می‌دیدم که عصبی و نگران بودند و اکثرا مواردشون زیبایی بود تا درمانی. شکوه‌هایشان عموما مربوط به مواردی بود که از دید من ذره‌ای اهمیت نداشت _حتی قبل از بیماریم_ مثلا یکی می‌نالید که خطوط پلکش با هم قرینه نیستند. یکی حرص می‌خورد که ابروهاش بالا و پایین شده یا یکی میگفت: “به نظرتون مدل گربه‌ای بهم میاد؟” آخه وقتی قراره مثلا مدل آدمیزاد بهمون نیاد دیگه گربه که تکلیفش معلومه. درسته که معضلات ما آدمها با هم فرق داره ولی هضم این مقدار تفاوت کمی سنگین بود.
    از مراجعه‌های مکرر پزشکی و مختل شدن روال زندگیم خسته شده بودم. مدتها سکوت کرده بودم و حرفهایم مثل وزنه سنگینی از لبهایم آویزان مانده بودند. روزی که علیرغم روحیه بالا و توان قبلم صبرم تمام شد و به زمین و زمان فریاد زدم خانواده راه چاره را مراجعه به روانپزشک دانستند با همان یکبار شکستن صبر که از نظر خودم طبیعی بود. دایی و خانمش تصمیم گرفتند با معرفی نزد یک روانپزشک خوب نوبت بگیرند که احتمالا تا قبل از رسیدن به مرحله زامبیا حال روحیم را بهتر کنند. روز ویزیت رسید. با ورود به مطب فرم مورد نظرشان که بالغ بر دویست سوال بود را بی‌درنگ پاسخ دادم و در سالن انتظار منتظر ویزیت نشستیم. دوروبرم را نگاه کردم بیمارانی می‌دیدم افسرده، شوریده‌حال، مضطرب، آزرده، ره‌گم‌کرده، با دردهایی گنگ نهفته در نگاهشان که همه یکجا برای درمان آمده بودند. حال و روزشان برایم هم مورد سوال بود و هم موجب تاسف. ظاهرا در بین آنها حال من بهترین بود. چشمهام واضح نمیدیدند چون بعد از عمل درگیر دوبینی بودم و منتظر نوبت عمل بعدی . به یک سبک زندگی جدید و چرخه‌ای دچارشده بودم. همینطور که روبروی درب ورودی به انتظار نشسته بودیم مردی بلندقد درحالیکه چیزی شبیه یک رشته تسبیح یا زنجیر یا سرکلیدی کوتاه را متناوب دور انگشت سبابه میچرخاند سوت‌زنان وارد شد و با حرکات نرم و ریزسروگردن مستقیم به سمت میز رفت و بعد من و دایی و خانمش به هم نگاه کردیم و من با خنده گفتم: “می‌بینین منو کجا آوردین؟ اگه حال من از نظر شما خیلی بَده، حال این آقا به نظرتون چطور اومد؟ منع و عیبجویی نمی‌کنم چون قشنگ متوجهم که خدا منتظره من فقط یه فَک کوچیک بزنم تا بدون معطلی از طبقه‌ی هفتم آسمون یه مُشتِ چشم‌ودل بازکن و همه‌چیزشکن برام ارسال کنه، اما خدایی اینجا دیگه توی حیطه‌ی احوال من نبود.” خلاصه صدام زدند و رفتم و مشاوره و دارو گرفتم و کمالگرایی سابقه‌دار هم در کنار درمان به لیست و کلکسیون امراضم اضافه شد. از مطب که بیرون آمدم دایی پرسید: “دکتر چطور بود؟ تشخیصش چطور؟”
    گفتم:”آها اوناهاش دکتر همین آقاست که جلو میز وایساده”. دایی گفت:”دایی جون این که همون آقاییه که تا اومد داخل گفتی ایشون دیگه حالش از من بدتره! بنده خدا فقط کاپشنش را درآورده.”
    فکر میکرد من اشتباه دیدم. تا اینکه خانم منشی صدازد: “دکتر!…” و متوجه شدند که من اشتباه نکردم. هرچند آنها هم اشتباه نمی‌کردند؛ او واقعا همان مردی بود که با ورودش من به حل خودم امیدوار شدم منتهی چهره‌اش را واضح ندیده بودم، اما دایی و خانمش مطمان بودند چون چهره‌ی او را از نزدیک دیده بودند. بعد خندیدند و گفتند: “حالا خواهشا این یه مورد رو لطف کن از ظاهر رفتارش قضاوت نکن و توصیه و دستوراتش را جدی رعایت کن_ جالب این بود که در حالی از من می‌خواستند جدی باشم و سوژه نسازم که حتی اگر من هم میخواستم جدی باشم، اشک چشمهای خودشان از فشار خنده و صورتِ برافروخته و قرمزشان به من اجازه‌ی تصور جدی و بهتری نمی‌داد.-
    گاهی توی ساعت و فضای خلوت پیاده‌روی می‌کردم یک بار بین راه توی پارک روی صندلی نشستم تا کمی در آن هوای پاک و فضای آرام، جسم و روحم را آرام کنم. خانمی به سمتم آمد و از من خواست با موبایلش ازش عکس بگیرم. نزدیک که شد صورتش رو دیدم که بطرز عجیب و آزاردهنده‌ای پر از برآمدگیهای تاول‌مانند بود. خیلی متاثر و متاسف شدم که درد میکشید و تحمل میکرد با این‌وجود خیلی عادی با لبخند پذیرفتم و ازش عکس زیبایی گرفتم. گفت: “خیلی عالی شد. ممنونم. میذارمش برای پروفایلم.” بعد ادامه داد: “هرچند بیماری صورتم رو خراب کرده اما عکس گرفتن رو دوست دارم.” و دوباره با لبخند تشکر کرد و رفت. اونم با روحیه‌ای ستودنی! به خانه که رسیدم با خودم خلوت کردم و محکم و جدی توی آینه خوب به خودم نگاه کردم. خودم را قبول می‌کردم یا خیر فرقی نداشت. باید با خودم کنار می‌آمدم. گفتم این تویی که توی بدترین شرایط بعد ازخدا بیشتر از هرکسی به تو نیاز داره. با خودت قهر کردی که چی؟ خلاصه خیلی با خودم درددل کردم تا مجدد کمی سبک شدم و به پذیرش رسیدم. به پاهام هم که انگار از غم داشت میترکید نگاه کردم به دمپایی‌های مسخره‌ بزرگی که مناسب پاهای شکسته و گچ گرفته بود هم نگاه کردم. با خودم گفتم زمانی بود که از نظر خودم و دیگران کفشهام زیباترین انتخاب پوشاکم بود که توی چشم بودند. حالا به هر دلیل شرایط این شده. آیا تا همیشه میخواهی این باشه و دمپایی‌های ابری پهنی که به دو تا بندینک وصلند را بپوشی؟ زمستان چکار میکنی؟ تا چه زمانی می‌توانی منفعل و مغموم باشی تا روزگار بگذرد؟ برای همه مادر بوده‌ای، برای خودت هوو شدی؟ با وجود اینکه حتی داروهای شیمیایی و داروی ام اس و… درصدی بر نتیجه آزمایش بعد از مصرفت تاثیر نگذاشت اما باز هم فکر کن ببین راه کجاست و چاره چیست؟ و همین مصمم فکر کردن برای من بهترین اتفاق آن زمان شد. چشمهام را برای آخرین بارعمل کردم. پزشک گفت: “من به شما قول پنجاه پنجاه میدم و عمل می‌کنم نتیجه با خداست.” گفتم: “ولی من به امید خدا با فکر نتیجه بالاتر از پنجاه آماده‌ی عملم.” و دقیقا این شد. این مرحله گذشت و زمان مراجعه برای برداشت بانداژها رسید. طاقت نیاوردم و توی مسیر داخل ماشین یک گوشه از چسب را باز کردم. اولش تار میدید. دلم ریخت. ته دلم خالی شد و دلهره و ترس جاشو گرفت. اما کمی که گذشت و جاده را فقط همان یک جاده دیدم که هیچ پراکندگی و دوراهی نداشت به قدری خوشحال بودم که انگار با یک معجزه‌ی شگفت‌انگیز وارد بهشت زمینی و سرزمین افسانه‌ای شده بودم. من هرگز تا قبل از این عمل تجربه‌ی این احساس را نسبت به «دیدن» نداشتم به این دلیل که این اعجاز و این نعمت برای من هم مثل اکثر مردم کاملا عادی شده بود. و خدا را صمیمانه شاکر و سپاسگزار بودم.
    تمام این اتفاق‌ها و آدمهای مسیر و حوادث تلخ و شیرین من را متوجه مواردی کرد که تا قبل از بیماری‌ام یا نسبت به آنها آگاه نبودم یا برایم در ظاهرعادی شده بودند. از جمله این که ما آدم‌ها همیشه دردهای خودمان را بزرگترین می‌بینیم درحالیکه عافیتها و موهبتهای زندگیمان را کمتر مورد توجه داریم. اینکه گاهی ما آدمها زندگی کردن را آنقدر به تعویق می‌اندازیم که گویا موجوداتی تا ابد جاودانیم. اینکه در وجود ما آنقدر ارزش وجود دارد که تنها با اندکی دقت میتونیم متبلورشان کنیم. اینکه گاهی هدف از خلقتمان را فراموش میکنیم و به روزمرگی‌هایمان ادامه میدیم. اینکه آن‌همه محاسن را در ظاهر و وجودمان نمی‌بینیم اما یک خط پلک کمی نامتقارن را انقدر بولد می‌کنیم که حالمان را بد می‌کنیم و پدر خودمان و آن خط بیچاره را درمی‌آوریم که مبادا خدای ناکرده احیانا با هیچ نقاله‌ای خطا ندهد. اینکه غافلیم با وجود داشتن چشمهای سالم، تیزبین وآرایش شده تحت عمل‌های متعدد هنوز توفیق مشاهده‌ی هزاران هزار زیبایی اطرافمان را نداشته‌ایم. اینکه با وجود داشتن پاهای سالم درصدی از اهمیتی که به رنگ و مدل کفشمان داده‌ایم را به مسیرهایی که با آن کفش‌ها پیموده‌ایم نداشته‌ایم. اینکه متوجه نیستیم بیماری‌های جسمی و بویژه روحی ما با ناامیدی و خلاَ معنوی دیر یا زود به انفجار میرسند. اینکه متوجه نیستیم همه‌ی ما در کنه ماهیتمان تنهاییم پس قدر کسانی‌که گذران این تنهایی را برایمان هموارتر می‌سازند را بسیار بدانیم. اینکه مادامی‌که هستیم و هستند نگاهمان ژرف و پر از تحسین و قدرشناسی عزیزانمان باشد؛ خیلی ازعادی‌های امروز ممکن است آرزوها و حتی دریغ‌های فردایمان بشوند. اینکه انقدرخود را در معرض انرژی‌ و درونیات منفی دیگران قرار ندهیم که تمام اتفاقات خوب زندگیمان را به راحتی تحت تاثیر قرار دهند_ همیشه جنگیدن لازم نیست؛ بی‌توجهی و فاصله‌گرفتن هوشیارانه برای خلع سلاح کردنشان کافی‌ست_
    مرور این موارد در من موجب شد که نه تنها بیماری‌ زمین‌گیرم نسازد بلکه محکمتر از قبل برخیزم و با تمام ضعف‍های خودم و کاستی‌های زندگی‌ام زیباتر از قبل ادامه دهم. چگونه؟ با زمان گذاشتن برای ادامه‌ی کتابهایی که نخوانده‌ام و یا فیلمها و مناظری که ندیده‌ام و آوازهایی که نشنیده‌ام – آنچه که در زمان بیماری‌ام برایم آرزو شده بودند.- با گسترش روابط موثرم با افراد مثبت و الهام‌بخشی که به سمت بهتر شدن هدایتم می‌کردند . با فاصله گرفتن از افراد منفی و با بی‌توجهی به قضاوتهای مغرضانه‌ای که مرا از خودم و اهدافم دور می‌کردند. با روی آوردن به سمت یادگیری و پرکردن شکاف بین آنچه هستم و آنچه میتوانم باشم. با آگاهی ازاینکه هرچند رنج جزو لاینفک زندگی ما‌ست و رویارویی با آن بخشی از موانع و درسهای مسیر ما اما واکنش‌های نادرست ما این قدرت را دارد که هم درد ما را مضاعف کند و هم زندگی‌مان را به اضمحلال بکشاند. و نهایتا و مهمتر با علم به اینکه تردید ندارم به اینکه تدبیر و اراده‌ای فراتر از تمام سیاست‌ها و دستاوردهای بشری ما را برای هدفی بسیار والاتر از تصور ما خلق کرده که خود نیز بر آن شاهد و ناظر است.
    پایان ا

  8. بهترین دوست زندگی‌تان را می‌شناسید؟ «ترس»
    طاهره خادمی هستم کوچ و محتواگر
    شاید همه ریچارد برانسون رو بشناسید! مدیرعامل ویرجین اگر هم نمی‌شناسید برید بشناسید خیلی کاری ندارد
    او در 4سالگی تجربه‌ی حرکت به سمت خانه را به تنهایی و در فاصله‌ی چندین مایلی از شهر را داشت زیرا مادرش او را آنجا پیاده کرده‌بود و از او خواسته‌بود از اینجا به خانه برگردد.
    این تجربه باعث شده بود او ترس بزرگی را تجربه کند و بعد از آن تجربه به گفته‌ی خودش:«هیچ اتفاق و موضوعی او را نترساند.» او که در 19 سالگی به درآمدی عالی رسید، چطور توانست بر ترس‌های زندگی نوجوانی و جوانی خود با یک تجربه‌ی عالی آنهم در 4سالگی کنار آمده و از پس آن بربیاید.
    تصور کنید؟ پسری 4ساله از چندین مایلی توانست پس از 8 ، 9 ساعت آنهم پیاده و آنهم در شرایطی که حرف زدن او کامل درست نیست به خانه برگردد.
    حتی تصور آن نیز دشوار و تقریبا غیرممکن است. اما این تجربه چه درسهایی به ریچارد داد؟
    این سوال را در ذهنتان نگه‌دارید تا داستان خودم را به شما بگویم.
    این داستان به من این کمک را کرد را داشت که برای قراردادن کودکانم در معرض تجربه‌های اینچنینی فکری کنم.
    پسر بزرگم تازه 10 ساله و پسر کوچکم 4.5 ساله است. من آنها را برای خریدهایی به خارج از خانه می‌فرستم تا تلاش کنند علاوه بر یادگیری مسیر رفت و برگشت به خانه، عبور از خیابان، خرید کردن به تنهایی و تعامل با بیرون را خارج از حمایت والدین تجربه کنند.
    پسر بزرگ من مدتهاست که این کارها را به تنهایی انجام میداد اما همراه‌کردنش پسر کوچکم بعد از شنیدن این فایل صوتی اتفاق افتاد.
    در نظر اطرافیانم این کار من تقریبا چیزی شبیه به دیوانگی بود و اکنون نیز هست. اما چرا اینکار را کردم و بازهم میکنم و حتی به آن افتخار میکنم؟
    این سوال را هم در ذهن داشته باشید تا موضوع دیگری مطرح کنم.
    پس سوال اول در خصوص ریچارد برانسون بود و سوال دوم در مورد فرزندان خودم.
    میخواهم به کمی عقب‌تر برگردم و کمی از گذشته‌هایی صحبت کنم که مانند اکنون در زندانی به نام دهکده‌ی جهانی نبودیم و اینگونه از خبرهای خوب و بد در جوامع خارج از کشور و حتی در کشور خود آگاه نمی‌شدیم.
    من 36 بهار را به عمر خود دیده‌ام و از زمانی که گوشی همراه در حدود سالهای 83 و 84 در ایران رواج یافت، ارتباط را موضوع مهم و اساسی زندگی خود می‌دانستم.
    سال 92 سال شروع رواج شبکه‌های اجتماعی در ایران است که دیگر ارتباط داشتن هزینه‌ی آنچنانی نداشت. اما در کمال ناباوری ارتباط آسان و کم‌هزینه چطور باعث شد بجای دسترسی آسان به دوست و فامیل در زندان اخبارهای مختلف خوب و بد قرارگیریم؟
    تصور اولیه‌ی من این بود که دوستانی که کمتر آنها را میبینیم را می توانم اینگونه احوالپرسی کنم و از حالشان مطلع شوم اما اتفاق دیگری هم افتاد
    ما در زندانی با حصارهای اطلاعات قرار گرفتیم
    حتی در زمانی که خود نیز مطلع نبوده ایم در حصاری ترسناک از خطراتی قرارگرفتیم که گویی همه آنها در کمین به دام انداختن ما نشسته اند.
    جواب سوال اولم: زمانی که ریچارد به تنهایی به خانه برگشت در حدود دهه 1970 هنوز خبرهای بد و خوب اینگونه در جهان پخش و گسترده نبود. هنوز این اندازه ما مطلع از خطرات بالقوه و یا بالفعل نبودیم و چون ترسی از آنها نداشتیم در مواجه با آنها بجای لرزیدن تلاش به رفع آن داشتیم نه فرارکردن و انجام ندادن.
    من مدتهاست از تمام مراکز خبرپراکنی راست و دروغ فاصله گرفته ام و تمرکز خود را به جای وقوع اتفاقات بد و ناگوار، بر فرزندانم قرار دادم تا به آنها در خلالِ یک زندگی تجربه محور بیاموزم که چگونه مهارت این را پیدا کنند که در مواقع خطر از خود دفاع کنند و یا حتی چگونه فرار کنند.
    من به دو سوال ابتدای گفتارم پاسخ دادم. حال نوبت شماست که پاسخ دهید:
    محافظت زیاد از فرزندان و قرار دادن آنها در زندان محافظت به آنها مهارت حل مسئله می آموزد؟
    یاد میگیرند چگونه در مشکلات راه حل بکارگیرند یا تنها به استعفا و خارج از مشکل به شیوه‌های ناهنجار و نامتعارف را به آنها می‌آموزیم؟
    آیا این روش از همه چیز عاجز شده و خود را برای محکوم به یک زندگی بی اختیار بدانند؟
    مثال دیگری می زنم: بارها شنیده‌اید که زندگی را افراد مختلف به ماشین تشبیه کرده اند. قاعدتا هر شخص باید راننده ماشین زندگی خود باشد. تصور کنید در حین رانندگی شخصی کنار دستتان مدام خطرات پیش رو و یا پشت سر و یا خیالی را به شما گوشزد می‌کند و مدام از شما میخواهد به نوعی عقاب گونه حواستان را نسبت به اطراف جمع کنید تا آسیبی به ماشین وارد نشود.
    حتی تصور اینکه ممکن است به ماشین آسیب برسد و فاجعه‌انگاری آن توسط یک همراه می‌تواند راننده را در ترس و اضطراب پیش از موعد قرار دهد.
    شاید تصور کنید تنها در هنگام رانندگی این ترس بوجودمی‌آید اما پژوهشها و نظریه های مختلف اختالل اضطراب فراگیر همچون نظریه مطالعات بروکوویک استاد هایز در 2004 ، سگال و همکارانش در2002 برمی‌آید، این است که اختلال اضطراب فراگیر به واسطه‌ی ارتباط مختلف با تجارب و واکنش‌های درونی و رفتاری معطوف به اجتناب، تداوم می‌یابد.
    در پژوهش دیگری که در ایران صورت گرفته و در شهر تبریز بر روی دانشجویان انجام شده اثبات شد که اجتناب تجربه‌ای به معنای اجتناب از حالات درونی منفی، عامل مهمی در شکل گیری در تداوم بسیاری از اختلالات روانشناختی می باشد. ویژگی اصلی این اختلالات فراگیر، یعنی نگرانی مفرط، در قالب یک مهارت مقابله‌ای ناکارآمد، عملکردی اجتنابی را به دنبال دارد. به گونه ای که می تواند فرد را در اجتناب دائمی از مواردی قرار دهد که به جهت تجربیات اندک شخصی خود آنها را فراگرفته است.
    به تجربه‌های خود در مدرسه، خانواده و جامعه و در بین دوستانتان فکر کنید. چه چیزهایی یادتان می آید؟ یادتان می آید زمانی که در حال خواندن یک متن برای دیگران بودید مدام به شما گفته شد که تندتر بخوان، درست بخوان، حواست را در کلاس بگذار که درستتر بخوانی!؟
    زمانی که می‌خواستید یک سینی چای را از روی میز بردارید چقدر به شما گوشزد شد که «مراقب باشید نیفته درست بگیر!!»
    زمانی که در مورد موضوعی اطلاعات کافی نداشتید چقدر مورد تمسخر اطرافیان قرار گرفتید که چطور هنوز در مورد این موضوع نمی‌دانید؟
    یا زمانی که در جمع دوستانتان تجربه بسیاری از مسائل را نداشتید چقدر دست‌انداخته‌شدید که چقدر از مسائل روز دور هستید؟
    اینها نمونه‌های کوچکی از تجربیاتی است که ممکن است همه‌ی ما بعضی از آنها را داشته باشیم و این تجربیات که برآیندی همراه با ترس و اضطراب به همراه داشته، باورهایی را در ذهن شما ایجاد کرده باشد.
    گاه این تجربه ها حتی از تجربه‌های شخصی ما هم نشات نمی گیرد بلکه از تجربه‌های خوب وبد افراد نزدیک و مورد وثوقمان نیز به ما منتقل می‌شود که تصور می‌کنیم قطعی و مسجل است و باید آنرا به باور خودمان تبدیل کنیم.
    وقتی مادری جامعه را یک جامعه پر از گرگ وحشی خطاب می‌کند و بیرون از منزل را جنگلی پر آشوب تعریف می‌کند تا دخترش در خانه بماند، فرصت کشف و تجربه‌ی شخصی سالم را نیز از او می‌گیرد.
    استفاده از ترس و ترساندن به عنوان حربه‌ای مفید و موثر برای تطمیع کردن افراد زیردست و زیرمجموعه عملی بسیار آسان است و چون هوایی که گاه مجبوریم آلوده‌ترین شکل ممکن از آن تنفس کنیم و راه دیگری نداریم، سهل الوصول برای همگان می تواند باشد.
    اما به واقع چرا می ترسیم و چرا می ترسانیم؟
    اینکه چرا می‌ترسیم را کمی توضیح دادم اما چرا می‌ترسانیم امری جداگانه و قابل بررسی است
    سوال مهمی دارم؟ اینکه چرا می ترسانیم به این دلیل نیست که چون خود می ترسیم تلاش می کنیم برای ترس خود شریک پیدا کنیم؟ شاید بگوئید کسی که می ترساند از چه می ترسد؟
    ما از دو چیز کاملا متفاوت می‌ترسیم.
    وقتی کودکتان را از ترس آمدن حیوانات موذی به اتاقش می‌ترسانید تا بخوابد، او از آن چیزهایی می‌ترسد که شاید شما نترسید اما شما از اینکه او حرفتان را نشنود، نادیده بگیرد و شما سرخورده شوید می‌ترسید
    نه تنها چیزهایی که شما و فرزندتان از آنها می ترسید باهم متفاوت است، بلکه شدت این ترسها نیز هم براساس تداوم و تکرار تجربه‌ها نیز متفاوت است
    اما هیجان بوجود آمده در هردوی شما کاملا یکی است؛ ترس
    تیم فریس نویسنده کتابهای «هفته کاری 4ساعته» و «چهارساعت برای بدن» در یکی از سخنرانی های تدتاک گفت:
    Fear is your friend
    براستی چطور ممکن است ترسها را دوستان خود بدانیم؟
    شاید وقت آن باشد که سوال دومم را جواب دهم؟ چرا فرزندانم را در معرض تجربه های بیرون رفتن و تنها بودن و خریدکردن باهم قرار می دهم؟
    آیا من در معرض اخبار ناگوار و وحشتناکی که در دنیای ما اتفاق می‌افتد نیستم؟
    من یاد گرفتم که به جای تمرکز بر اتفاقی که 1% ممکن است بیفتد بر برآیندی توجه کنم که می‌تواند 99% پیش بیاید.
    از آنجا که کتاب مربیگری به سبک بازی درونی از دو خود درون استفاده می کند منم قصد دارم از این خودها استفاده کرده و ترس را درون این خودها تعریف کنم:
    خود1: سرکوبگر، منتقد، ایرادگیر و کندکننده
    خود2: امیددهنده، زیبا، دلنشین و سرعت دهنده
    کدامیک از حرفهای این خودها بر ذهن و روان شما حکم‌فرمایی می‌کند؟
    به ذهنتان از بیرون بنگرید؟ صداهایش را بشنوید و دقیقا ببینید که کدام خود در حال گفتگوست؟
    من این کار را حتی در زمانی که می خواهم به توپ تنیس ضربه بزنم انجام می‌دهم
    حتی زمانی که برروی یک کفش چهارچرخ ایستاده‌ام تا حرکتی نمایشی و جدید را انجام دهم این گفتگو را می شنوم که مدام هرکدام مرا به سمتی در حال کشیدند.
    این گفتگوها تمامی ندارند و ما مدام در حال شنیدن این گفتگوها هستیم
    حال از فیلم Inside out می‌خواهم کمک بگیرم که تقریبا بیش از 10 بار آنرا دیده ام.
    5 هیجان اصلی (شادی، غم، ترس، انزجار، خشم) در مقر فرماندهی قرار داشتند که با داستانی این 5 هیجان رایلی را گاه به جلو و گاه به عقب می‌بردند.
    (اگر لازم دانستید حتما در مورد این کتاب و فیلمی که معرفی کردم و سوالی داشتید بپرسید که موضوع برایتان باز شود)
    با توجه به خودها و تعریفی که ارائه دادم و هیجاناتی که در مغز ما قرار دارند میتوان یک تقسیم بندی ساده انجام داد.
    خود1: نماینده هیجاناتی که حالتی منفی به خود می‌گیرند
    خود2: نماینده هیجاناتی که حالتی مثبت به خود می‌گیرند
    حال ترس را کجا می توان قرار داد؟
    من ترس را اینجا به دو قسمت تقسیم کنم: ترس خوب (احتیاط) و ترس بد
    ترس خوب یعنی ما هیچگاه لبه پنجره قرار نمی‌گیریم که با ترس افتادن مواجه شویم! ما احتیاط می‌کنیم اگر حتی بخواهیم با ترس افتادن خود مواجه شویم، بانجی جامپینگ را انتخاب، به جایی مطمئن رفته و آنرا امتحان می‌کنیم. البته که استاد کلانتری گاهی در کلاسها این تهدید را که خودشان را ازپنجره طبقه 7 به پایین پرت می‌کنند عنوان می‌کنند(البته مدتی است آنرا نشنیده ام، شاید فقط مخصوص کلاسهای نویسندگی خلاق بود) اما مسلم است که ایشان این کار را نمی‌کنند من حتی مطمئنم ایشان از قراگیری در لبه پنجره نیز واهمه دارد. اما ایشان ما را می‌ترسانند تا ما هم احتیاط کرده و کاری نکنیم که ایشان مجبور به این کار را بشوند.
    اما ترس بد: ترسی که در خود 1 قرار می گیرد و تلاش می‌کند تاجایی که می‌تواند شما را پس بزند و از هر تجربه ی جدیدی شما را بازدارد.
    ترس‌های بد اما در واقع همان دوستان خوب ما هستند. تا زمانی که آنها را بد بپنداریم و در خود1 وجودمان قرارشان دهیم از الفاظ منفی استفاده ‌می‌کنند.
    اما اگر دوستان ما باشند می‌توانند مفید هم باشند. آنها به ما هشدار می دهند: «هی تو از این میترسی ولی برو تو دلش خیلی هیجان انگیزه تو میتونی پس برو و کم نیار»
    این جملات خود 2 در یک ترس خوب و پیش رونده است
    «هی ولش کن تو از این میترسی تو نمیتونی از پسش بربیای تو اینکاره نیستی تو آدم این کار نیستی هیچوقت تاحالا انجامش ندادی پس نمیشه»
    این جملات خود 1 در همان ترس خوب و پیش رونده است
    تفاوت را احساس کنید
    این خودهای درونی ما همان جملات الهام بخش و یا کشنده‌ای هستند که وقتی فرزندان ما زیر هفت سال هستند و ما خدای آنها هستیم به آنها تزریق می‌کنیم و پس از 7 سالگی آنها در مواجه با ناتوانی خود نیز بر آنها مهر تائید می‌زنند و آنرا ادامه می‌دهند و در واقع ادامه نمی‌دهند دست از همه آن به اصطلاح احتیاط‌ها می شویند و هیچ کاری نمی‌کنند
    پس از مدتی دیگر نه ترس خوبی وجوددارد و نه ترس بدی. همه ترس‌ها بد هستند و همه به نوعی احتیاط محسوب می‌شوند. همه آنها را برای ادامه یک زندگی عاقلانه مناسب و مفید می‌دانیم تا از منطقه امن خود خارج نشویم. پس
    Fear is your friend
    آنچه که لازم داریم گاهی شجاعت نیست تنها توجه‌نکردن به ترسی است که درون ما ایجاد می‌شود و می‌تواند خود و اطرافیان را فلج کند.
    نبرد هنرمند جملات جذابی در این خصوص دارد
    «ما با ترسی که از آن مقاومت داریم به آن خوراک می رسانیم. اگر بر این ترس غلبه کنیم بر مقاومت پیروز می شویم.»
    پس از خواندن بارها و بارهای این صفحه هربار ترس را برای انجام کاری احساس کردم بجای لرزیدن از آن و کنارگذاشتن‌اش، به سمتش شیرجه رفتم.
    پرسفیلد قاعده کلی را این می داند: هرچه شغل یا عملی برای تکامل روحمان مهمتر باشد، در دنبال‌کردن آن مقاومت بیشتری احساس می‌کنیم.
    یادم می‌آید تیر ماه امسال وقتی در مورد موضوع کتابم دچار تردید شدم، استاد کتاب نویسی‌ام موضوع جامع‌تری را به من اعلام کرد که آن را بیشتر از توان خودم می‌دیدم.
    من می‌خواستم فقط در مورد احساسات و هیجانات کتاب بنویسم اما استادم موضوع را به کوچ نوجوان تغییر داد که باعث شد حسابی بترسم.
    من تازه کوچ نوجوان را شروع کرده‌بودم و هنوز کار داشتم.آن شب چنان ترسی در دلم بود که فورا به رخت‌خواب رفتم تا بتوانم با خواب آنرا به اتمام برسانم. اما به واقع هیچگاه به اتمام نرسید.
    در تمام لحظاتی که مشغول نوشتن بودم همراهم بود، کنارم بود، نگاهش می‌کردم و چون کودکی شیرین که نیاز توجه داشت، هر بار لبخندی ملایم به او میزدم و کار خود را ادامه می‌دادم.
    من سرش داد نزده‌بودم که خجالت بکشد و شرمگین باشد، من او را تنها زمان انجام کار، از آغوش خود کنارگذاشته‌بودم. بارها دربغل گرفتم‌اش، نوازش‌اش کردم و مدتی را با او سپری کرده تا به حرفهایش گوش دهم. عجب کودک سرتِقِی بود و البته هست! گویی انگار کودکِ ترس من قصد بزرگ‌شدن و عاقل‌شدن ندارد!
    وقتی حرف‌هایش تمام شد دوباره در آغوش گرفتمش تا آرام گرفته و دیگر حین کار غر نزند و از آنجایی که من همه وسایل و تجهیزاتم اعم از انواع خودکارها، دفترچه‌ها، هندزفری، میکروفون، چراغ‌مطالعه و کتابها و تخته‌وایت بردم را روی میز ناهارخوری گذاشته‌ام و صندلی اطراف خودم زیاد دارم، روی یکی از صندلی‌ها قرارش دادم و ادامه دادم.

  9. من از کودکی عاشق خواندن کتاب و بخصوص داستان بودم. همیشه احساس میکردم نویسنده و یا دانشمند خواهم شد. اما انشاهای من در مدرسه چنگی به دل نمی‌زدند پس فکر نویسنده شدن را از ذهنم دور کردم و علاقه‌مند به علوم تجربی شدم. اما به خاطر مشکلات اقتصادی اصلا نتوانستم در کنکور شرکت کنم و مشغول به کار دولتی شدم. از آن روز به بعد روزهای سیاه من شروع شد. مرتب اضطراب، تشویش و افسردگی داشتم. دیگر راه خوشبختی من بسته شده بود. من روزها، ماهها و سالهای تاریک و سختی را پشت سر گذاشتم تا اینکه حدود ده سال قبل به سفر روی آوردم که البته تا حدی توانستم به زندگیم معنا ببخشم. اما سفر هم جوابگوی روح من نبود. من برای دنیای کارمندی ساخته نشده بودم اما چاره‌ای هم نداشتم. با این وضعیت بد اقتصادی هیچ فکری به ذهنم نمیرسید. تا اینکه به یک مشاور خانم مراجعه کردم. ایشان به من گفتند که برای هر جلسه افکار و روزمرگیهایم را نوشته و برایشان ببرم. از آنجا که مسلط به تایپ ده انگشتی بودم هر جلسه نوشته‌هایم را تایپ شده میبردم و او میخواند. تا اینکه جلسه پنجم به من گفت: “تو استعداد نوشتن داری. با توجه به مهارتهایی که داری، پیشنهاد میکنم به سراغ تولید محتوا بروی. چون از این طریق میتوانی به درامد هم برسی. بهتر است در کلاسهای نویسندگی شرکت کنی”. من هم با جستجو در گوگل با مدرسه نویسندگی آشنا شدم. شروع کلاسهای آنلاین من به فروردین 99 و در زمان شیوع کرونا برمی‌گردد. بعد از کمی نوشتن و تولید محتوا برای چند وب سایت به این نتیجه رسیدم که دوست دارم داستان بنویسم و برند شخصی داشته باشم. پس بیشتر بر روی داستان نویسی متمرکز شدم. نمیدانم شاید رسالت من این باشد که کتابی از خودم به یادگار بگذارم. از آنجا که یاد دادن به یادگیری بیشتر کمک میکند، دوست دارم آموخته‌هایم را نیز آموزش بدهم. چون احساس میکنم بخشی از روحم ارضاء خواهد شد. شاید بخشی از روح من با داستان عجین شده باشد. حالا که با قصه زندگی من آشنا شدید به سراغ یک اصل در نوشتن داستان میرویم که نامش کشمکش است. بطور کلی کشمکش یعنی تقابل دو نیروی ضد هم. همانطور که میدانید همه ما در زندگیمان دچار تنش و کشمکش میشویم. از آنجا که داستان باید باورپذیر باشد پس چاره ای نداریم از اینکه کشمکش را در داستانمان بگنجانیم. چون این کشمکش است که داستان ما را جذاب میکند. هر چقدر شخصیت اصلیمان بیشتر در چالش قرار بگیرد بیشتر مورد پسند خواننده خواهد بود. پس اکنون دلیل جذابیت داستانها و فیلمهای پلیسی-معمایی و یا اکشن را متوجه شده‌اید.
    اگر ما چند شخصیت در داستان داشته باشیم باید به نحوی کشمکش را در داستان قرار دهیم که آن به شخصیت اصلی ربط پیدا کند. یعنی شخصیت اصلی درگیر کشمکش شود نه شخصیتهای فرعی.
    اکنون به سراغ انواع کشمکش میرویم.

    انواع کشمکش:
    1- انسان با انسان
    در این نوع کشمکش شخصیت اصلی با انسانی دیگر در تقابل است. بعبارتی انسانی دیگر مانع رسیدن شخصیت اصلی به هدفش است.
    مثال: جوانی میخواهد با دختر مورد علاقه خود ازدواج کند. اما خانواده دختر مخالف هستند.
    2- انسان با حیوان
    در این نوع کشمکش، شخصیت اصلی حداقل درگیر با یک حیوان میشود.
    مثال: فیلم از گوربرگشته با بازی دی کاپریو. او در جنگل با خرسی درگیر میشود و این کشمکش سبب جذابیت فیلم میگردد. حتی این فیلم جایزه اسکار هم میگیرد.
    3- انسان با طبیعت
    شخصیت اصلی با عاملی طبیعی مانند ویروس، زلزله، آتشفشان و ….. سر جنگ دارد.
    مثال: فیلم 127 ساعت که دست یک کوهنورد در حین کوه نوردی بین دو صخره گیر میکند و او درگیر نجات خود میشود.
    4- انسان با خود
    در این نوع کشمکش شخصیت اصلی با خود درگیر است. عذاب وجدان، احساس گناه. درگیر در گذشته و آه و حسرت در این دسته جا میگیرد.
    مثال: داستان جنایت و مکافات داستایوسکی که شخصیت اصلی که قاتل پیرزن است مدام درگیر عذاب وجدان است.
    5- انسان با جامعه
    شخصیت اصلی در جامعه ای که در آن زندگی میکند در ستیز است. مثل سیاه پوستهای جامعه آمریکا که مدام از جانب سفیدپوستان مورد آزار و اذیت قرار میگیرند. در این نوع داستانها شخصیت اصلی سعی دارد که خود را از زیر سلطه سفیدپوستها نجات دهد.
    مثال: کتاب کلبه عموتم. فیلمهای دوازده سال بردگی، ملکه، رهایی از بردگی نمونه‌هایی از این نوع کشمکش هستند.
    6- انسان با نیروی ماوراء الطبیعه
    بطورکلی ماوراء الطبیعه یعنی پدیده ای که از نظر علمی قابل درک نیست. روح، جن، خرافات و …. در این گروه قرار میگیرند. کشمکش این نوع داستانها بین انسان و خرافات و …. میباشد.
    مثال: فیلم دیگران با بازی نیکول کیدمن یا فیلم جن گیر
    7- انسان با فرازمینی ها
    شخصیت اصلی با موجودات غیر زمینی و فضایی درگیر است.
    مثال: فیلمهای جنگ ستارگان و میان ستاره ای

  10. موضوع سخنرانی: «انرژی زنانه»

    در دوران کودکی انیمیشن‌های سیندرلا و راپونزل و… را که میدیدم دلم برایشان می‌سوخت که با وجود زیبایی بی‌نظیر و مهربانی اما مورد توجه  نبودند و خیلی بد با انها رفتار می‌شد اما این را هم  هیچ‌وقت متوجه نمیشدم که چرا در بین آن همه دختر زیبا پسرپادشاه در یک نگاه عاشق سیندرلا شد و در همه جا به دنبال او گشت تا او را پیدا کند.
    خیلی غیرمنتظره و دور از ذهن بود که با آن شرایط سیندرلا بتواند ازدواج کند آن هم با پادشاه پرقدرت یک کشور.
    پادشاهی که برای یافتنش همه کار کرد و 
    سیندرلای قصه‌ی ما ملکه شد.

    از این دست افسانه‌ها و داستان‌ها بسیار شنیده‌ایم که دختری نه چندان زیبا و یا بدون موقعیت اجتماعی خوب به خوشبختی خارج از تصور رسیده است.

    تا حالا فکر کرده‌اید که چرا اینطور می‌شود؟!

    بله موافقم خیلی خوش شانس هستند.

    اما تا به حال به این اندیشیده‌اید که این شانس از کجا می‌آید؟!

    من هم مثل شما به شانس معتقدم و شانس خوب داشتن را  یک موهبت میدانم.

    آیا میدانستید که می‌شود شانس را به دست آورد؟

    قبل از توضیح این را بگویم که تو خیلی خوش شانس هستی که این نوشته‌ را می‌خوانی و با «انرژی زنانه» آشنا می‌شوی.

    «زن» یکی از بزرگترین موهبت‌های الهی است.

    اگر شما هم با من همراه باشید تا اخر این سخنرانی متوجه وجود پرقدرت، الهام‌بخش و بی‌نظیر خود می‌شوید.

    امروز قرار است که علت کم‌شانسی، درجا زدن‌های بیهوده، زدن به بیراهه‌های زندگی و دیده نشدن‌هایمان را بررسی کنیم.

    زن حکم خورشید در کائنات را دارد‌.
    خورشیدی که تمام سیارات به دور او می‌چرخند.
    زن باید تائید کننده باشد و تمام شرایط عالی، انسان‌های خوب، حال خوب و… به دور او بچرخند و او تائید کند که کدامین را می‌خواهد.

    «اوست که انتخاب می‌کند، زن نباید انتخاب بشود»

    انرژی زنانه نیرو و قدرتی است که فرزند از مادرش به ارث میبرد.
    به علت وجود مشکلات زندگی، بیماری‌ها و ناراحتی‌هایی که مادرهای ما در زندگی‌هایشان تحمل کرده‌اند باعث افت انرژی آنها شده و همان را حین زایمان به ما انتقال داده‌اند.

    اما یک خبر خیلی‌خوب برایتان دارم،
    این که می‌شودانرژی را از
    سطح یک (پایین‌ترین سطح) به سطح هفت(بالاترین سطح) رساند.

    خب بریم ببینیم که چطور میشود:

    این معجزه‌ را به زندگی وارد کرد؟
    از کجا بدانیم که در کدام سطح قرار داریم؟
    در هر سطح قرار است چه اتفاقاتی برای ما بی‌افتد؟
    در هر سطح چه چالش‌هایی داریم؟
    در هرسطح با چه نتایجی روبه‌رو می‌شویم و چه دستاوردهایی داریم؟

    انرژی از روح ما سرچشمه می‌گیرد. در قدم اول می‌خواهم توضیح بدهم که از چه طریقی انرژی خود را به دیگران انتقال می‌دهیم و دیگران از طریق انرژی ما پیشرفت می‌کنند بدون اینکه خودمان بدانیم و باعث پسرفت ما می‌شوند.

    بله تعجب نکنید، تمام درجا زدن‌های بیهوده، به بیراهه‌ زدن‌ها، دیده نشدن‌ها، از دست دادن شرایط عالی، همه و همه به خاطر از دست دادن انرژی و سطح پایین انرژی ما هست.

    زن، انتقال دهنده‌ی انرژی است.

    مرد هیچ انرژی ندارد و انرژی خود را از زن می‌گیرد.

    یکی از اقوام ما قبل از ازدواج هیچ‌چیزی نداشت، حتی پول تو جیبی‌اش را هم از پدرش می‌گرفت. هر چه تلاش می‌کرد باز هم به جایی نمی‌رسید. با خانم نه چندان زیبایی ازدواج کرد.  همسرش اخلاق خیلی خوبی هم نداشت. رفتار همسرش به قدری اهانت امیز بود که گاهی فکر می‌کردم خارج از عشق و علاقه چرا یک مرد می‌پذیرد که همسرش با او بد رفتاری کند و در عوض آن همه رفتار بد یک تار موی  همسرش را هم با دنیا عوض نمی‌کند و تمام تلاشش را هم می‌کند که بهترین زندگی و شرایط را برایش فراهم کند تا آب در دلش تکان نخورد‌ بسیار هم  به او متعهد است و همه‌چیز را برای همسرش می‌خواهد.

    مطمئنن شما هم از رفتارهای مشابه این زوج دیده‌اید.
    کسانی که مانند همسر اقوام من فقط اراده می‌کنند و نتیجه‌ی تلاش‌هایشان را می‌بینند‌. با وجود نداشتن رفتار خیلی خوب همیشه دیده می‌شوند و مورد احترام هستند.

    این همه رفتار خوب مرد با همسرش فقط به خاطر وجود آن «زن» است.

    آن زن از انرژی بسیاربالایی برخوردار است. بدون اینکه اقدامی کند همه برای او تمام تلاششان را می‌کنند و سعی در راضی نگه داشتن او دارند.

    مطمئنن هر بانویی خواستار این شرایط خوب و لایق این حجم از خوشبختی است.

    راه‌های انتقال انرژی زن به مرد:

    زن با رابطه‌ی جنسی تمام انرژی خود را تمام و کمال به مرد می‌دهد، و بعد از آن مرد از تمام انرژی او نهایت استفاده را می‌کند.

    اگر بانویی که با آن رابطه برقرار می‌کنند انرژی بالایی داشته باشد مانند اقوام من خوشبخت می‌شوند و اگر انرژی پایینی داشته باشد بدبخت می‌شوند.

    رابطه‌ی جنسی، سکس چت و حتی یک تحریک شدگی ساده هم باعث انتقال انرژی شما می‌شود.
    مرحله‌ی اول انرژی زنانه «قطع پیوند است»
    شاید بگوئید که خب نمیدانستید الان چه اقدامی انجام بدهید که انرژی خود را برگردانید. راه حل آن قطع پیوند است.

    فیلم آموزش قطع پیوند رو در ادامه می‌بینیم.

    اما قطع پیوند را چه روزی و چگونه انجام بدهیم؟؟

    نوزدهم ماه، مناسب‌ترین روز برای قطع‌پیوند است.  ماه شمسی و قمری مدنظر نیست. روزهای خود ماه مد نظر است.

      در اپلیکیشن, ماه فاز تقویم, روزهای ماه را به راحتی می‌توانید پیدا می‌کنید.
    این روز مهم‌ترین روز ماه، برای قطع کردن پیوندی است که بعد از رابطه بین شما و شخصی برگزار شده است که در گذشته با تو رابطه داشته‌اید و دیگر نمی‌خواهید از انرژی شما استفاده کند و 
    برای کسانی که دیگر با آنها در رابطه نیستید.
    برای کسانی که در گذشته رابطه داشته‌اید اما الان در قید حیات نیستند.
    برای تمام رابطه‌های تمام شده‌ی هفت سال گذشته.

    (موردهایی هم بوده‌اند که بیشتر از هفت سال از رابطه‌شان گذشته بوده است و نیاز به قطع پیوند داشته‌اند).

    قطع پیوند با تمرکز کامل و فقط یکبار برای هر شخص انجام می‌شود.
    در یک روز برای چهار و یا پنج نفر می‌توانید قطع‌پیوند انجام بدهید.

    اگر در حین هفته‌ی اول، شخصی که برای او قطع پیوند انجام داده‌اید چندبار به خوابتان
    آمد و یا دوباره به سمت شما برگشت و اصرار به رابطه‌ی مجدد با شما داشت، در این موارد شما یکبار دیگر باید برای آن شخص باید قطع پیوند را انجام دهید.
    «نکات مهم و ضروری حین قطع پیوند»

    نوزدهم و تا اخر ماه روزهای خیلی خوبی برای قطع پیوند است، اما مهم‌ترین روز نوزدهم ماه است. اما اگر شما عجله دارید برای قطع پیوند هر روزی از ماه که مایل باشید می‌توانید انجام بدهید به جز روز اول دوره‌ی ماهانه.

    روز اول دوره‌ی ماهانه، قطع پیوند انجام نشود.

    زنان باردار نباید تمرین را انجام دهند.

    کجا و در چه شرایطی قطع پیوند را انجام بدهیم؟

    در یک اتاق که هوای آزاد در آن جریان دارد، گل و گیاه، شیر آب، حمام در اتاق نباشد و تنها در باشید
    (اگر حمام  در اتاق هست حتما در آن را ببندید)
    و بعد با تمرکز کامل و احساس خوب قطع پیوند را انجام بدهید.

    «احساس و حالات طبیعی بعد از قطع‌پیوند»

    احساس سرگیجه، درد زیر شکم، سر درد و حتی پر انرژی بودن و… طبیعی است، چون احساسات هر شخص متفاوت است.

    من یک هفته بعد از اتمام دوره‌ی ماهانه‌ام، قطع پیوند را انجام دادم و فردای قطع پیوند دوباره پریود شدم، این‌ها کاملا طبیعی است. اصلا نگران این حالات نباشید.

    بعد از قطع‌پیوند مدیتیشن پاکسازی بطن زنانه  را انجام می‌دهید که وویس را در ادامه می‌شنویم.

    حداقل بیست و یک روز، و یا شب قبل از خواب، وویس را گوش می‌دهید.
    هفت روز بعد از شنیدن وویس چرخش انرژی زنانه را انجام می‌دهید.

    چرخش را ببینیم.

    قطع‌پیوند، مدیتیشن پاکسازی و چرخش انرژی، انرژی شما را تقویت می‌کند. این‌ها مراحل اولیه برای ورود به سطح اصلی خودتان است.

    با انجام این تمرین‌های رایگان، در مرحله‌ی اول با «زنانگی»خود آشتی و روح خود را از آزارهای چندین و چندساله پاکسازی می‌کنید و حس آرامش واقعی را تجربه می‌کنید.

    انرژی زنانه مانند یک راهنمای خیلی مهربان شرایط خوب، انسان‌های خوب و هرچیزی که شما را به سطح بالاتری ارتقا بدهد، فراهم می‌کند و اجازه نمی‌دهد که درجا بزنید و به سمت بیراهه‌ها کشیده بشوید.

    من از اولین کسانی بودم که انرژی زنانه را امتحان کردم و از سطح دو خود را به سطح سه رسانده‌ام.
    تمام نکات ریز و کوچکی که به شما گفتم قطره‌ای از دریای ژرف انرژی زنانه است که خود تجربه‌ی همه‌ی آنها را داشته‌ام.

    و تصمیم گرفته‌ام که این دوره‌ی کمتر شناخته شده را به همه‌ی بانوهای اطرافم معرفی می‌کنم و آنها را با زنانگی‌شان آشتی دهم.

    با نکات بیشتر این دوره با عضویت در کانال رایگان ساووشکا
    (شخصی که من با او وارد دنیای شگفت‌انگیز انرژی زنانه شده‌ام) بیشتر آشنا می‌شوید، و می‌توانید نتایج دیگر دوستان را هم با جزئیات بخوانید.

    برای ورود به دنیای شناخت و بالا بردن سطح‌های انرژی بعد از خریداری وارد دوره‌ی اصلی ساووشکا می‌شوید.

    من اصلا ساووشکا را نمیشناسم و برای این مقاله و معرفی دوره‌ی انرژی زنانه هیچ مبلغی دریافت نکرده‌ام. انرژی زنانه در زندگی من
    موثر بوده است که تصمیم گرفته‌ام دوره‌ را به زن‌های دغدغه‌مند و خوش شانس معرفی کنم. و آنها را از وجود چنین معجزه‌ای باخبر سازم.

    امیدوارم که شما هم شانس زندگی‌تان را بسازید.

    نور به زندگیتان✨

  11. اهمیت داستان‌های شخصی

    آیا گروه‌های درمانی اعتیاد را در فیلم‌ یا واقعیت دیده‌اید؟ وقتی یک نفر داوطلب می‌خواهد شروع به صحبت کند، می‌گوید: «سلام، من …. (اسم کوچکش) هستم. من یک الکلی –یا هر اعتیاد دیگری- هستم.» نمی‌دانم چرا هروقت این صحنه را می‌بینم، در من هم میل عجیبی برای گفتن چنین جمله‌ای دربرابر جمع بوجود می‌آید. شاید جسارت آنها را تحسین می‌کنم و می‌خواهم من هم شجاع باشم. اینکه به آن شکل، بی‌دفاع و آسیب‌پذیر خود را در برابر دیگران افشا کنی، واقعن قدرت می‌طلبد. شاید هم اثرات کتاب‌ها و سخنرانی‌های برنه براون باشد. به هرحال، از این فرصت استفاده می‌کنم و می‌گویم:

    «سلام، من افلیا هستم و من یک معتادم.» ظاهرم اصلن نشان نمی‌دهد. اتفاقن نه اهل دود هستم و نه نوشیدنی‌های غیرمجاز. اما من یک معتادم. فکر نکنم هیچ گروه معتادان بی‌نشانی (AA) برای اعتیاد من وجود داشته باشد. من به دیدن فیلم و سریال اعتیاد دارم. احتمالن ریشه در کودکی دارد که جلوی انیمیشن‌های دیزنی بزرگ شدم. شاید هم از پدرم الگوبرداری کردم که او هم فیلم‌بازی قهار است.

    من می‌توانم ساعتها به فیلم و سریال و متعلقاتش اختصاص دهم. برای این علاقه‌ی شاید بیمارگونه‌ام البته بیشتر در مورد سریال – چون خیلی خرکی سریال می‌بینم- می‌توانم زمان خلق کنم. گاهی خودم تعجب می‌کنم که چطوری در طول یک شبانه‌روز، به امورات خانه و خانواده می‌رسم. کتاب‌هایم را می‌خوانم. مقادیر متنابهی می‌نویسم. برای وبسایت و پیجم محتوا تولید می‌کنم و ساعت 9:30 شب هم می‌خوابم. شاید بهتر باشد در مورد مدیریت زمان صحبت کنم؟

    من، نه تنها فیلم و سریال را می‌بینم بلکه آنهایی که برایم جذابند را مانند یک گونه خاص، مطالعه و بررسی می‌کنم. یعنی مصاحبه‌های عوامل سازنده را در یوتیوب نگاه می‌کنم. پشت‌صحنه‌ها را می‌بینم و کلن نحوه شکل‌گیری داستان، از زبان نویسنده، تهیه‌کننده، کارگردان و بازیگران برایم بسیار جذاب است. مراسم جوایز را نگاه می‌کنم و نتایج یک فیلم یا سریال موفق را دنبال می‌کنم.
    شاید بگویید خب تو چرا موضوع خاطره‌نویسی و تجربه‌نگاری را انتخاب کردی؟ می‌توانستی مستقیم بروی سراغ سینما یا نقد فیلم و کارهای مرتبط.

    اینکه چطور من از مهندسی عمران رسیدم به نویسندگی و موضوع خاطره‌نویسی، یک سمینار 8 ساعته می‌طلبد. اما بعد از تفکر عمیق درباره علاقه‌ام و این مدل عجیب‌وغریب فیلم/سریال دیدن، به این نتیجه رسیدم که من برای سرگرمی فیلم نمی‌بینم. برای من واقعیتِ پشت فیلم‌ها و سریال‌ها جذابیت دارد. من دنبال آن تجربه زیسته‌ی ناب در خلق یک اثر هنرمندانه هستم. شاید با این جستجو می‌خواهم یاد بگیرم که چگونه خودم یک اثر هنرمندانه خلق کنم یا بالاتر از آن هنرمندانه زندگی کنم.

    اینکه جی.آر.آر تولکین چطور ارباب حلقه‌ها را می‌نویسد و پیترجکسون چطور سه‌گانه‌های بسیار موفق ارباب حلقه‌ها و هابیت را می‌سازد. برایان کرنستون چطور شخصیت والتر وایت را در سریال Breaking Bad پرورش می‌دهد و تبدیل به یک نقش تاریخی می‌کند.

    هیچ‌کدام از این موفقیت‌ها را ما آدم‌های معمولی نمی‌توانیم بفهمیم مگر با داستان‌هایی که این افراد از تجربه‌هایشان تعریف می‌کنند. می‌دانید چه چیزی در همه ساعتها مصاحبه دیدن جالب است؟ حجم عظیمی از داستان‌های شخصی افراد. تجربه‌های جالبی که قبل و منتهی به خلق اثر داشتند، خاطره‌های حین تهیه کار و نتایجی که گرفته‌اند. همه این داستان‌ها درس‌های ریز و درشتی دارند. گاهی یک جمله می‌تواند به قدری تاثیرگذار باشد که مسیر زندگی شما را تغییر دهد. چون آنها سخنرانی‌های انگیزشی یا کلمات به دقت انتخاب شده برای فروش خود یا محصول نیستند. اینها داستان‌هایی واقعی از زبان انسان‌هایی واقعی هستند که از درون یک فرایند خلاقانه درآمده‌اند.

    شاید به همین خاطر است که میان همه انواع فیلم‌ها، داستان‌های واقعی را بیش از همه دوست دارم. چون واقعیتی از زندگی یک انسان را به اثری هنرمندانه تبدیل می‌کند. تجربه زیسته یک انسان را چه تلخ، چه شیرین که شاید سالها طول کشیده، در یک بسته‌بندی هنرمندانه یا بقول امروزی‌ها MP3 تحویل ما می‌دهد. این بسته که می‌تواند فیلم، سریال، کتاب یا مستند باشد، نه تنها درس‌های زیادی از همان زندگی حقیقی دارد بلکه خودِ جریان تبدیل این تجربه زیسته به آن اثر خلاقانه هم نکات بسیار جالبی دربردارد.

    اینجاست که می‌رسیم به اهمیت داستان‌های شخصی، به خاطره‌ها، به تجربه‌های تلخ و شیرینی که خیلی از ما به‌سادگی از آنها عبور می‌کنیم.

    کجا به داستان شخصی نیاز داریم؟ بهتر بگویم داستان‌های شخصی کجا به ما کمک می‌کنند؟

    دلایل زیادی درباره مزایای شخصی خاطره‎‌نویسی و تجربه‌نگاری وجود دارد. از مهمترینش می‌توانم به خاطره‌درمانی، آشتی با گذشته و خودشناسی اشاره کنم. شاید کم و بیش این ویژگی‌های خاطره‌نویسی را شنیده باشید اما اینجا می‌خواهم نگاه کاربردی‌تری به اهمیت داستان‌های شخصی داشته‌باشم. داستان‌های شخصی می‌توانند برای شما ثروت و شهرت به ارمغان بیاوردند. برای این کار از کتاب «داستان‌های ماندگار» نوشته کیندرا هال، کمک می‌گیرم.

    همه ما از سه سالگی دنبال مستقل شدن هستیم. همه ما پول دوست داریم و دلمان می‌خواهد که دیده بشویم. از یک سنی به بعد برای رسیدن به این خواسته‌هایمان باید کار کنیم. حالا یا به نوعی کسب‌وکار داریم یا دنبال راه‌انداختن آن هستیم. خود من بعد از ترک کارمندی، رویایی جز این نداشتم. اینکه کسب‌وکاری مستقل و مال خودم داشته باشم. بعلاوه‌ی درآمدزایی، تاثیرگذاری و بالقوه‌های وجودم را بالفعل کردن. بنابراین فکر نکنم کسی باشد که نخواهد کسب‌وکاری قابل‌قبول و البته موفق داشته باشد.

    شما در دنیای رقابتی امروز، نیاز به داستان دارید. این موضوع امری است اثبات شده. من سر شما را با اثبات این موضوع درد نمی‌آورم.

    سث گودین از خدایان بازاریابی می‌گوید: « بازاریابی دیگر درباره کالاهایی نیست که می‌فروشید، بلکه درباره‌ی داستان‌هایی است که روایت می‌کنید.» و کدام کسب‌وکاری است که به بازاریابی نیاز نداشته باشد. بازاریابی امروز هم نوعی روایتگری‌ است. بنابراین باید داستان داشته باشید.

    در این کتاب به هنر داستان‌گویی می‌پردازد. سرتاسر کتاب پر است از خاطرات و تجربه‌‌های شخصی که یا از زبان نویسنده است یا مربوط به افراد مرتبط با او. نویسنده، برای ایجاد تحول در کسب‌وکار به چهار نوع داستان اشاره می‌کند.

    داستان ارزش: داستان ارزش داستانی است که ارزش محصول یا خدمات شما را ارائه می‌دهد.
    داستان بنیانگذار: داستان شکل‌گیری کسب‌وکار است.
    داستان هدف: این داستان به اعضای سازمان، دلیلی برای هرروز سرکار آمدن می‌دهد. دلیلی برای متعهد بودن و همکاری.
    داستان مشتری: تجربه مشتری‌ها از محصول یا خدمات سازمان.

    ممکن است بگویید، هرکدام از این داستان‌ها می‌توانند ساخته و پرداخته ذهن نویسنده باشند. درست! چه بسا خیلی از آنها در بسیاری از سازمان‌ها هستند. اما نکته اینجاست که هرچه داستان واقعی‌تر، تاثیرگذاری آن بیشتر و من اطمینان دارم که بسیاری از داستان‌های ساخته شده هم یک ایده یا تجربه واقعی پشت خود داشته‌اند.

    توجه کنید که مهم نیست داستان چقدر بزرگ، کوچک، دردناک یا شیرین باشد، همین که مردم داستان را واقعی ببینند با با آن ارتباط برقرار می‌کنند. حتا اگر داستانتان کوچک باشد، آن‌ها به شما تعلق دارند و ارزش گفتن دارند.

    اولین مرحله، گردآوری داستان است. چه چیزی آسانتر از خود برای شروع. تمام خاطرات کهنه و تازه ما، تمام تجربه‌های تلخ و شیرین، تمام سفرها، رویدادهای بزرگ و کوچک حتا روزمرگی‌های ما می‌توانند یا خود داستان باشند یا ایده‌ای برای آن. برای این‌کار می‌توانید:
    – فهرستی از اسم‌ها، مکان‌ها، چیزها یا رویدادها تهیه کرده، به مرور خاطرات مرتبط با آنها را به‌یاد بیاورید.
    – به اولین‌ها فکر کنید.
    – از خودتان سوال بپرسید.

    اینکه چه نوع داستانی را انتخاب می‌کنید (مرحله دوم)، بسته به کسب‌وکار و اهدافتان متفاوت است. وارد عمق ماجرا نمی‌شوم. چون خود تبدیل خاطره یا تجربه به یک اثر خلاقانه مستقل یا تبدیل آن به یک داستان برای کاربرد در جایی دیگر، خود مهارت و مراحل خاصی دارد.

    اما حالا که با اهمیت داستان‌های شخصی و به نظر من ضرورت حفظ داستان‌های شخصی آشنا شدیم، از شما می‌خواهم از این به بعد، به خاطرات و تجربه‌های خود با نگاهی عمیق‌تر نگاه کنید. گذرا از آنها عبور نکنید و به یاد داشته باشید، همین خاطرات می‌توانند شما را ثروتمند و مشهور کنند. اگر مثل الیزابت گیلبرت و ده‌ها نفر مثل او خاطراتتان یک اثر مشهور شوند یا با استفاده درست از آنها باعث رونق کسب‌وکارتان شوید.

    همه ما داستانی داریم که متعلق به دنیاست و نقل آن وظیفه ماست.

    سپاسگزارم.

  12. سلام.
    قبل از هر چیز می خواهم خیلی مختصر خودم را معرفی کنم و بعد داستان شخصی ام را تعریف کنم.
    من فاطمه فرخی ام. 28 ساله از شیراز. لیسانس پرستاری دارم. نوشتن را از زمان کودکی شروع کردم و در حال حاضر به رمان نویسی و تبلیغ نویسی مشغول هستم.
    داستان شخصی من و آزاد نویسی از جایی شروع شد که به خاطر تولد دخترم و کرونا و خانه نشینی، حسابی افسرده و پریشان شده بودم. درون خودم یحسی از بی قراری و اضطرار داشتم و دنبال یک راه نجات از این حال بد بودم.
    تا اینکه یک روز توی اینستاگرام با پیجی آشنا شدم از یک مدرس نویسندگی. شاهین کلانتری. قبلا هم در پادکستی اسمشان را شنیده بودم و همین باعث شد دنبالشان کنم. ساعت 11 شب وقتی دخترم خوابید، مشغول چرخیدن در اینستاگرام بودم که دیدم همان مدرس نویسندگی لایو گذاشته است. تعجب کردم. این موقع شب چه حرفی برای گفتن داشت؟
    وارد لایو شدم و متوجه شدم قرار است راجع به جمله قصاری که بالای پیام ها پین شده بود پنج دقیقه باهم بنویسند. سریع رفتم قلم و دفتر برداشتم و شروع کردم به نوشتن. یادم نیست آن جمله چه بود اما ذهنم به بهانه فکر کردن راجع به آن جمله، به همه جا سرک می کشید. حین نوشتن حالم دگرگون شد. بغضی خفه کننده راه گلویم را بست و وقتی پنج دقیقه تمام شد اشک ها صورتم را خیس کرده بودند.
    فهمیدم راه نجاتی که مدتها دنبالش بودم را پیدا کردم. از آن شب به بعد من معتاد لایوهای یازده شب و بعد 7 صبح و 4 عصر و با هم نویسی شدم.
    باهم نویسی هایی که اکثرا موضوع مشخصی نداشتند و آزاد بودم که از هر دری حرف بزنم.
    و من با معجزه ای به نام آزادنویسی آشنا شدم و شیفته ی این معجزه شدم.
    و به نظرم رسید چقدر خوب میشود آدم های دیگر را هم با آزاد نویسی آشنا کنم و آنها را تشویق و ترغیب کنم به این کار. احساس کردم این یه رسالت است روی دوشم. ترویج آزاد نویسی.
    من این تصمیم را گرفتم چون آزادنویسی خیلی خیلی کمکم کرد و مفید و اثر بخش بود در بهبود حالم.
    بگذارید کمی درباره ی دستاوردهایی که آزاد نویسی برایمان دارد حرف بزنم.
    ابتدایی ترین دستاورد آزاد نویسی این است که موجب خلوتی و نظم ذهنی می شود. ذهن ما در طول روز در برابر انواع اخبار مثبت و منفی قرار می گیرد. نوشتن از این افکار و احساسات و اخبار مثبت و منفی ذهنمان را خلوت و منظم می کند. و حالا یک ذهن خلوت و ساختاریافته بهتر می تواند فکر کند، تحلیل کند و تصمیم بگیرد.
    باورکنیم یا نه جواب بسیاری از مشکلات و مسائل زندگی مان در ذهن و ضمیر خودمان نهفته است. منتها زیر گرد و خاک ناشی از افکار، احساسات و واگویه ها مدفون شده اند. ما با آزاد نویسی و برون ریزی آشغال های ذهنی، به راه حل های روشن و کاربردی خواهیم رسید. این دومین دستاورد آزاد نویسی است.
    آزاد نویسی موجب راحتی و آرامش قلب و روح می شود. چون ما در آزاد نویسی هایمان از بغض ها، کینه ها، حسادت ها و دلخوری هایمان می نویسیم و در واقع با اینکار آن ها را از وجودمان بیرون می ریزیم، قلب ما را جلا می دهد. ما می توانیم در آزادنویسی هایمان با انسان های دیگر دعوا کنیم و خشم و عصبانیت مان را بروز بدهیم و در نتیجه از بروز بسیاری از بیماری های قلبی و اعصاب جلوگیری کنیم.
    آزادنویسی اگر مستمر و به درستی انجام بشود، منجر می شود ما به ناخوداگاه مان دسترسی پیدا کنیم. البته این مدام اتفاق نمی افتد چون مستلزم این اسن که ما درون خودمان غرق شویم. اما به هر حال، گه گاهی میان آزاد نویسی ها، لایه های ذهنی مان را پس می زنیم و به عمق و ناخوداگاهمان می رسیم.
    بنابراین آزاد نویسی در طولانی مدت منجر به خودشناسی می شود و هیچ حسی زیباتر و ارزشمندتر از خودشناسی نیست.

    فکر می کنم با این دستاوردهایی که شمردم، قانع شده باشید که چقدر آزاد نویسی موثر و راهگشاست و برای زندگی های ما واجب.
    خب حالا می خواهم بروم سراغ راه ها و روش های درست آزاد نویسی.
    برای آزاد نویسی بی مقدمه شروع کنید. فرقی نمی کند با چه کلمه ای شروع می کنید. کافیست شروع کنید و ببینید که جریان افکارتان شما را به کجا می برد. این یک سفر اکتشافی بسیار هیجان انگیز است.
    آزاد نویسی یعنی نوشتن بدون هیچ فیلتر و سانسوری. آنقدر آزادانه و بی پروا بنویسید که مجبور شوید نوشته هایتان را در هفت سوراخ پنهان کنید تا مبادا کسی آن ها را بخواند.
    برای آزادنویسی فرصتی مشخص در نظر بگیرید مثلا 20 تا 30 دقیقه. محدودیت زمانی باعث می شود وسط نوشتن مشغول به کاری دیگر مانند چک کردن موبایل نشوید.

    آزاد نویسی قالب ها و چهارچوب های مختلف و متنوعی دارد که قصد دارم در این وبینار شما رو با دو قالب آن آشنا کنم.

  13. چگونه به اعتماد به نفس واقعی دست پیدا کنیم؟

    یک اعتمادبه‌نفس و حامیِ واقعی که همیشه همراه شماست، و وابسته شدن به آن، هیچ ضرری به شما نمی‌رساند.

    سلام به همه. انشاالله حالتون خوب باشد.

    خیلی خوش‌آمدید. امیدوارم این کلاس بتواند بازدهی خوبی برای شما داشته باشد. میخواهیم در مورد اعتمادبه‌نفس حرف بزنیم و بدانیم که این واژه چطوری به وجود می‌آید. همین‌طور که می‌دانید، اعتماد به نفس از مهم‌ترین چیزهایی است که در موفقیت نقش مهمی دارد؛ که برای رسیدن به آن‌، انجام کارهایی را طلب می‌کند.

    چه کسی اعتماد به نفس دارد؟ (مکث و پاسخ حضار)

    اصلا اعتماد به نفس چیست؟ (مکث و پاسخ حضار)

    در بیشتر اتفاقات زندگیمان، نبودِ اعتماد به نفس، ما را از گفتن بازمی‌دارد. در خلوت چقدر غصه خورده‌ایم؟ ای کاش این را گفته بودم، یا کاش این را نگفته بودم. مدام باخودمان کلنجار می‌رویم به خاطر اینکه نکند فِلان کَس، فِلان فکری درمورد ما بکند؛ خودمان را سرزنش کرده‌ایم.

    اعتماد به نفس، یعنی این که خودتان را قبول داشته باشید و ارزش خودتان را بدانید.

    نظرهای زیادی در مورد هر موضوعی وجود دارد؛ و این که نظر شما متفاوت باشد، به معنای این نیست که نظرتان غلط است یا نباید چیزی بگویید. البته که در بعضی از جاها، اگر سکوت کنید، بهتر است؛ چون استثنا هم وجود دارد. بعضی وقت‌ها با حرف زدن، ارزش آدم پایین می‌آید. سرِ بحث‌های بی‌خودی خودتون را درگیر نکنید. ارزش شما بیشتر از آن چیزیست که فکر می‌کنید. پس خودت را بی‌ارزش نَدان.

    شناخت کافی از خود داشته باشید. همانطور که هستید خودتون را نشان بدهید. خودتون را باور داشته باشید. از این که مانند شخص ایدِئالتون باشید دوری کنید؛ مثلا، مثلِ‌کسی رفتار نکنید که خواهان زیادی دارد. شاید برای شما معکوس عمل کند، چون آن رفتار متعلق به خودِ شما نیست. زمانی می‌توانید با دیگران ارتباط برقرار کنید که خودِ خودتان باشید.

    از نه شنیدن نترسید. شاید قرار است نه‌های زیادی بشنوید. اگر به خودتون و آن چه دوست دارید ایمان دارید، به بله هم می‌رسید.

    یک سخن از اوستین از کتاب زبانِ تِد
    «ممکن است که نه بشنوید، ولی چیزهای خوب همیشه در راه هستند. در آینده وضعیت بهتر می‌شود. اتفاقات خوب در راه است. این را به خود بگویید: من نمی‌خواهم در نه گیر کنم. می‌دانم که بله در راه است.»

    شاید فکر می‌کنید حامی می‌خواهید، کسی که به شما بگوید:《 برو جلو، من پشتت هستم.》 اگر منتظر این حرف هستید، حالا حالا‌ها باید بشینید و چشم بچرخانید.

    یک چیزی رو میخواهم برایتان تعریف کنم، شاید به شما کمک کند، که چطوری باید حامی پیدا کنید و اعتماد به نفستان را تقویت کنید.

    تجربه‌ی شخصی: «من همیشه با اینکه زندگی درهمی داشتم، ولی در کنار دوستانم و در مدرسه اعتماد به نفس بالایی داشتم، چون احساسم این بود که مورد حمایتشان هستم. پس در مدرسه، در برنامه‌های صبحگاهی، اجرا و نمایش شرکت می‌کردم و از طرف مدرسه به کانون فرهنگی هم معرفی می‌شدم و اجرا می‌کردم.
    ولی در محیط‌ِخانه، شخصیتی دیگر داشتم؛ آرام و ترسو بودم، از بابت اینکه حرفی بزنم و همه‌ی ایراد‌ها شروع ‌شود. بنابر‌این دوست داشتم بیشتر در مدرسه باشم تا در خانه.
    کسی در مدرسه ماجرای مرا نمی‌دانست؛ و این ندانستن و نبودن ترهم مرا قوی‌تر میکرد. تا آنجایی رسیده بود که همه به حالم غبطه می‌خوردند و می‌گفتند: « چه دل خجسه‌ای دارد این …»

    از محیط مدرسه که بیرون آمدم،دیگر نتوانستم آن اعتماد به نفس قبل را داشته باشم. از دوستانم دور افتادم و جای آن شور و شوق، ترسی جایگزین شد که دیگر در جمع نتوانستم حرفی بزنم. حتی در دانشگاه از حرف زدن می‌ترسیدم. خیلی‌ها می‌خواستند ارتباط کلامی با من برقرار کنند؛ ولی من به خاطر محدودیت‌هایی که داشتم و اینکه حالا چه در ذهن بقیه می‌گذرد، از آن‌ها فرار کردم. حتی از دادن جواب سلام می‌ترسیدم. البته دوره‌ی ما اینقدر مثل الان همه با هم راحت نبودند و یک حریمی مشخص بود. الان که ماشالله… .

    شاید اگر پسر بودم، قضیه فرق می‌کرد. لااقل با دوستان بیرون می‌رفتم و مجبور نبودم، محیطِ پر از تشنج را تحمل کنم. ولی دختر بودم و محکوم بودم به ماندن. خودم را با نوشتن سرگرم می‌کردم. حرف‌هایم را در دفترم می‌نوشتم.

    از همان سالهای راهنمایی و دبیرستان، می‌نوشتم؛ از خاطرات روزانه گرفته تا شعر و داستان؛ ولی پنهانی؛ چون گفتنش جز مسخره کردن، برایم هیچ نداشت. سرتان را درد نیاورم. در دوران مجردی که نتوانستم به خواسته‌هایی که داشتم برسم. همیشه حرفم این بود؛ که اگر حامی داشتم، چه‌ها که نمیکردم…!

    بعد از ازدواج هم، شعر و نوشتن ادامه داشت. بچه‌های فامیل در مسابقات شرکت می‌کردند و نوشته و شعرهای ‌مرا به اسم خودشان تمام می‌کردند و جایزه می‌گرفتند.

    تا اینکه یک لحظه یک فردی به ذهنم آمد که از دوران کودکی دچار نقض‌عضو مادرزادی بود. او با این که هنوز 4سال بیشتر نداشت؛ به یک خوابی که از ائمه دیده بود، دل خوش کرد و از آن به بعد آن نقض را به عنوان موهبتی در زندگیش ‌دانست و برای پرسشِ بقیه، جوابی قانع کننده داشت. هیچ کس نتوانست او را معلول بخواند و همیشه حرفش در دوران کودکی این بود که خدا من را بیشتراز همه‌ی شما دوست دارد. از آن موقع تا الان که 25سال دارد؛ خودش را از کسی پنهان نکرده است و در هر جایی می‌تواند با حرف‌ها و شیرین‌زبانی‌هایش همه را مجذوب خود کند. ماشاالله اونقدر صورت زیبایی دارد و خوشصحبت هست، که همه، نقصش را فراموش کردند.

    با یادآوری این موضوع به خودم آمدم و گفتم: « چرا من زندگیم را موهبت ندانم و خودم را باور نداشته باشم. یک کودک 4ساله که بتواند اینگونه خدا را حس کند و همانطور که هست خودش را باور دارد؛ من چرا الکی خودم را درگیر این اتفاقات زودگذر کنم.»

    من دوست داشتم‌، تنها خواسته‌ام، که الان نوشتن بود، را ارتقا بدهم. پس به دنبال جایی بودم که با راهنمایی‌شان، بتوانم نوشته‌هایم را منتشر کنم. در شهر خودم کلاسی را نیافتم و جایی بیرون از شهر هم نمی‌توانستم بروم. پس چه جستجوگری بهتر از گوگل!

    بالاخره از طریق گوگل با کلاس نویسندگی آشنا شدم و البته بعد از مشکلاتی و این دفعه با پافشاری مه با کش و قوس زیاد همراه بود، موفق شدم تویِ این کلاس ثبت نام کنم. بعد از آشنایی با کلاس نویسندگی و کتابهای مفیدی که پشتکار و عشق و امید را درس می‌دادند؛ و همچنین آشنایی با استاد عزیز، آقای کلانتری، که خود یک حامیِ بزرگ محسوب می‌شدند؛ به این نتیجه رسیدم که باید برای خودم زندگی کنم و خودم حامی خودم شوم.»

    امید ، پشتکار و عشقی که به این کار دارم و این که دیگر نگران حرف مردم نباشم، مرا برآن داشت تا راهم را ادامه دهم. پس هنوز دیر نبود. من هنوز خودم را اول راه می‌دیدم و تا الان ترسم بود که مانع همه‌ی این‌ها شده بود و نابودی مرا رقم می‌زد.

    حالا ترسم را پشت سر گذاشتم و با پشتکار و عشقی که دارم، حدالاقل به یکی از خواسته‌هایم می‌رسم و این را باور دارم. الان نزدیک ۵ ماه است که در جلسات نویسندگی شرکت می‌کنم و بدون هیچ لفاظی، میگویم که این دوره‌ها برایم اعتمادبه‌نفس آفرید.

    کدام یک از شما حس می‌کنید، اعتمادبه نفس کافی ندارید؟( پاسخ حضار)

    دلیلش را پیدا کرده‌اید؟(پاسخ حضار)

    شروع کن که در هر سن و موقعیتی هستی، هنوز دیر نشده است. باید به شما بگویم که من امتحان کردم. وقتی توی این لحظه برای شما صحبت می‌کنم؛ یعنی با ترسهایم روبرو شدم و کنارشان گذاشتم.

    کسی اعتمادبه‌نفس دارد که:

    ۱- با ترسش غلبه کند و حرفهای بی‌خودی برایش اهمیت نداشته باشد.

    ۲- بر خواسته‌ی معقولش، پایبند باشدو عاشق آن باشد؛ تا در بین راه پشیمان نشود. چون عاشقی پشیمانی ندارد و عاشق همیشه عاشق است.

    خواسته‌ی معقول یعنی چی؟ می‌دانید؟(پاسخ حضار)

    درسته. خواسته‌ای که مناسب و عقلانی باشه. اگر جایی بخواهی از خواسته‌ات حرف بزنی، همه از اون خواسته آگاهی داشته باشند و آن را درک کنند.

    ۳- قدم بردارد و پشتکار داشته باشد. رسیدن پشتکار و کوه کندن می‌خواهد.

    ۴- خودش حامیِ خودش باشد. از هیچکس هیچ انتظاری نداشته باشد.

    پس آن حامی که من فکر می‌کردم دلیل اصلیِ موفقیت هست، الان آن را آخرین مورد برای داشتنِ اعتمادبه‌نفس می‌دانم. کسی که از بدو تولد مورد حمایت قرار گرفته باشد و خودش را عادت داده باشد به آن حامی؛ در نبودش چنان ضربه‌ای می‌خورد که جبرانش ممکن نیست. پس خودت را به کسی وابسته نکن. به خودت وابسته باش؛ چون تا توهستی، آن هم هست و هیچ وقت پشتت را خالی نمی‌کند.

    اگر مطمئن هستید که راهی که می‌روید، بر هر چیزی اولویت دارد و شما با آن، حالتان خوب می‌شود و آرامشی که با آن دارید، در چیز دیگری پیدا نمی‌کنید، دست بجنبانید. یا علی بگو و حرکت کن که با حرکت تو، اتفاق‌های مهمی رخ می‌دهد.

    برای اینکه به خودتان بفهمانید که می‌توانید و این را باور کنید، یک تمرین روانشناسی داریم. کاری که من در دوران کنکورم، با دوستانم، با راهنمایی معلمِ درسِ فلسفه انجام می‌دادیم و الان چند وقت است که من به یاد آن روزها، این کار را انجام می‌دهم.
    « یک کاغذ سفید بردار و مرکز آن را کلمه‌ی( من) بنویس. بعد خط‌هایی از مرکز به بیرون بکش و سر آن را بنویس، (می‌توانم یا باور دارم یا …) با کشیدن هر خطی با خودت بلند بخوان و تکرار کن.

    به نظرم تکرار این جملات کوتاه، به شما خیلی کمک می‌کند، البته اگر با پشتکار شما در کارتان همراه باشد.

    از همتون ممنونم که وقت گذاشتید.

    اگر دوست داشتید نوشته‌های من رو دنبال کنید و با هم ارتباطی دوستانه داشته باشیم، شما را دعوت می‌کنم به :

    https://t.me/azamkamali67

    http://azamkamali.ir

    http://aber4945.blogfa.com

    خدانگهدار همتون باشه

    موفق باشید و پایدار

    اعظم کمالی

  14. عنوان وبینار : وقتی ازعشق حرف میزنم ،ازچه حرف میزنم؟

    چهار راهکارعملی برای ازدواج موفق

    بااشاره به این موضوع که حتما شنیده اید وبینارم را آغاز میکنم :
    آیا علت درخواست خداوند از فرشتگانش به سجده حضرت آدم چیزی غیر از وجود عشق درقلب او نبود ؟

    چراوجودعشق درقلب انسان آنقدراهمیت دارد؟

    آیاتابحال با دقت به آن اندیشیده اید؟

    چراجایگاه عشق نزد خداوند آنقدر والاست ؟

    درمورد عشق و تعریف آن و چگونگی آن مطالب زیادی خوانده و شنیده ایم و حتما آن را در زندگی به شکل های متفاوت تجربه کرده ایم نیازی نمی بینم اینجا به تفصیل به آن بپردازم

    اما تعریف عشق :
    احساس خوشایند غریزی است که بادیدن معشوق باعث ترشح هورمون آمفتامین درفرد شده وحس شادی در فرد بادیدن معشوق ایجادمی شود که شدت علاقه در افراد مختلف متفاوت است اما نمود آن که همراه با شعف وشادی است ونیاز به درکنارمعشوق بودن همیشگی درتمام عاشقان یکسان است.

    البته اگر دوست داشتید چندمقاله در سایتم
    درمورد عشق از نظر «اریک فروم» و «ابن سینا» و…هست که ازجوانب گوناگون به تحلیل آن می پردازند.
    میتوانید سری زده وبخوانیدشان.

    بدون شک همه داستان عشق لیلی و مجنون و یا شیرین و فرهاد و وامق و عذرا و رومئو و ژولیت ودیگرعاشقان رادرسراسرتاریخ بسیارشنیده ایم.

    آیا تمام این عشق ها بدون وصال بوده است که جاودانه شده است؟

    آیا وصال،پایان عشق است؟

    نظر عموم مردم براین است اما ما زن ها و شوهرهای زیادی را می بینیم که عاشقانه در کنار هم سالها زندگی کرده اند و حتی مرگ یکی از آنها بعد از مدت کوتاهی موجب مرگ دیگری شده است.

    چرا همه وصال ها به پایان عشق نمی انجامد؟

    نکته مهمی که در زندگی خودم «که اگردوست داشتید جزییاتش رابدانید در رمانم که به انتشارنزدیک است می توانید بخوانید» و مشاوره هایم بارها شاهدش بوده ام و زندگی های زیادی را نجات داده ام و چه جدایی ها وحتی خودکشی .ها را که به زندگی های شیرین تبدیل نموده ام نکاتی را در برداشته که دراینجا فقط به آن نکات می پردازم. چون عملی و تجربه خودم است کاربردی ترمی تواند باشد.

    نکته مهم اول :
    بدون عاشق شدن و عشق دو طرفه ازدواج کردن کاملا اشتباه است. آنها که با امید عشق بعد از ازدواج، ازدواج می کنند پس از انجامش پشیمان می شوند البته همیشه استثناهایی وجود دارد اما قابل استناد و توجه نیست.

    به این علت که تجربه عملی اش رادرزندگی ام داشته ام،لازم میدانم اینجا تاکیدکنم .

    همسرم که پسرخاله ام است ازسال دوم دبیرستان دیوانه وارعاشقم بود و از سال اول دانشگاهم کسی نبودکه به خواستگاریم نفرستاده باشد .چون ساکن شیراز بودیم اگر می توانست خواجه حافظ را هم از گور بیرون می کشید و به خواستگاریم می فرستاد ،اما من دریک دوره سخت بیماری خواهرم بعلت خیانت همسرش بدلیل رفتارهایش از دستش خسته شده بودم و در شرایطی سخت بحرانی قرار گرفته بودم درسال آخر دانشگاهم ناگهانی و با آگاهی از مخالفت شدید خانواده ام وحتی خودم به او جواب مثبت دادم که بعضی آن را سرنوشت از پیش تعیین شده می دانند البته بعد از آن چون هیچ علاقه ای به او نداشتم بسیار پشیمان شدم اما راه برگشتی نمانده بود، و شاید مؤید این نظر درمورد سرنوشت باشد که گاه بسیارشنیده ایم «نمیدونم چطور شد که جواب مثبت دادم» یا« اصلا نفهمیدم چطور اتفاق افتاد.»

    حتما برای شما هم اتفاق افتاده یا ازاطرافیانتان زیاد شنیدید و دیگر این که من بخاطر قلب مهربانم (که البته دیگرآن قلب مهربان وجودندارد ) پذیرفتم و ازدواج کردم اما براساس تجربه زندگی خودم به همه این پیشنهاد را می دهم :

    هرگز، هرگز، هرگز، بدون عشق دوطرفه و از روی دلسوزی ازدواج نکنید.

    نکته دوم: این که فقط عشق ضامن خوشبختی نیست.

    هنوز بعد از بیش از ده سال که ا زهمسرم جدا شده ام ، دیوانه وار و عاشقانه دوستم دارد(عشقش زبانزد تمام فامیلمان است.بعنوان مثال، هفته پیش ساعت چهارمیلیون تومانی برای تولدم گرفته است.)
    درصورتی که وقتی با او ده سال زندگی کردم هیچگاه روز تولدم یاسالگرد ازدواجمان درخاطرش نبود.

    علتش چیست که حال که مرا از دست داده برایم ارزش بیشتری قایل است؟

    آیا رفتار همه مردان بعد از ازدواج این گونه می شود؟

    نکته سوم : تملک معشوق
    .جواب سوالات بالا درهمین نکته سوم است .

    میخواهم به این نکته مهم اشاره کنم که وقتی کسی راکه دوست داریم به دستش می آوریم او‌‌ را از آن خود می دانیم و فکرمی کنیم برای همیشه درکنارمان است مثل قبل از وصال با او رفتارنمی کنیم و این عامل از دست دادن او می شود.

    بی توجهی بعد از ازدواج به معشوقمان و خواسته هایش از نکاتی است که اگر رعایت شود چه عشق هایی که جاودانه می شود اما ما با بی توجهی مان که از حس مالکیت مان نشأت می گیرد آن را نابودمی سازیم. چرا؟

    طی تجربیاتی که درزندگی بعنوان مشاور داشته ام به این نتیجه رسیده ام که حس تملک ما را نسبت به معشوقمان بی توجه می کند وقتی خیال مان راحت است که همیشه مال ماست قدرش را نمی دانیم .

    اما نکته چهارم :

    اینست که عشق بعد از وصال نیاز بیشتری به نگهداری درست و توجه دارد تا مثل گیاهی که جوانه زده است رشد کند و تنها راه نجات عشق از نابودی نثار بیشتر آن به معشوق است اما همیشه بعد از مدت کوتاهی چون عاشق و معشوق درصدد تملک یکدیگرند به چرا و چگونگی رفتار یکدیگر می پردازند و این آغاز قهر و آشتی ها و رنجشها و درپایان دوری قلبها و متارکه می شود.

    اما راه حل ماجرا چیست؟

    حس تملک نداشتن کلید حل ماجراست .

    چگونه امکان پذیراست ؟

    اگربعد از وصال عاشق ومعشوق فقط از کنار هم بودن لذت برده وجودشان نسبت به هم سرشار از عشق باقی بماند و در صدد کم و بیش شدن نثار عشق به یکدیگر نباشند و فقط به نثار عشق به یکدیگر و پیشی گرفتن در نثار عشق باشند روز به روز عاشق تر و دامنه عشقشان گسترده ترمی شود اما همه عاشقان عکس این عمل می کنند و روز به روز با بحث و مشاجرات که تو مرا دیگر مثل قبل دوست نداری وگرنه چنین و چنان، ازهم دور و دورترمی شوند، و همیشه هم علت جدایی ها این می شود که او خیلی عوض شده است و دیگر مرا دوست ندارد.

    اگرپس از وصال طرفین توقع عشق ورزیشان را از طرف مقابل کم کنند و فقط عشق بورزند هیچ ازدواج عاشقانه ای به پایان نمی رسد. گزینه های دیگری هم دخیل است : مثل احترام متقابل و مسئولیت پذیری و ایثار و صداقت و بردباری و هم کف بودن خانواده ها (فرهنگ مشترک) وعدم دخالت خانواده ها درزندگی مشترک که از نظرمن اصل و پایه نگهداری تمامی این موارد فقط وجود عشق واقعی است .
    اگرعشقی واقعی تمامی شرایط بالا را نداشته باشد زودتر از حد تصورمان به نقطه پایانش می رسد .
    والبته عدم دخالت خانواده ها درایران از نکاتی است که بی توجهی به آن موجب ازبین رفتن کانون گرم خانواده می شود که معمولا زوج ها به آن بی توجهند .

    بقول مولانای جان

    عشق هایی کز پی رنگی بود
    عشق نبود عاقبت ننگی بود.

    باشد که عشق هایمان عشق های واقعی ومظهر شادی جسم وجان و جهان مان باشد که حقیقت واقعیه نهادنش در قلبمان همین بوده و هست و خواهد بود.

    تاوبینار رایگان بعدی

    جانتان ودلهاتان روشن به نور عشق واقعی بادا

    نمی دانم چرا مقاله ام هرچه کردم پست نشد
    وازصبح مجبورشدم مجددا اینجا تایپش کنم وعلت تاخیر ارسالم تا الان همین است والبته اگرایرادی درتایپ است بدلیل کارنکردن بعضی حروف ونیم فاصله ها در گوشیم است .وبی حس شدن انگشتانم ازتایپ کردن از صبح تاحالا.و امروز از آن روزهایی بودکه همه یادشان افتاده احوالم رابپرسند.

  15. (متن زیر را در زمان کم و با وجود مشغله‌ی زیاد نوشتم و با اشراف به مشکلات متن مثل داستانی نبودن و کم‌داشتن مثال و… آن ارسال‌ می‌کنم تا دچار اهمال‌کاری نشوم.)

    چرا شوخی کردن مفید است؟
    10 کاربرد شوخی از نظر روان‌شناختی

    یک افسانه‌‌ی تامل‌برانگیز وجود دارد که انسان بعد از خلقت به خدا شکایت کرد که «پروردگارا! به شیر دندان‌ها و چنگال‌های خشن و به فیل عاج‌های مهیب دادی. به آهو سرعت پاهایش را دادی و به لاک پشت پوسته ای محافظ دادی. به پرندگان پرواز بال دادی، اما من را کاملاً بی‌دفاع رها کردی. و خداوند به آدم گفت: من به تو سلاحی نامرئی خواهم داد که بهتر از هر سلاح جنگی یا فراری به تو و فرزندان‌ات خدمت کند، قدرتی که تو را حتی از دست خودت نجات خواهد داد. من به شما حس شوخ‌طبعی دادم.» جالب است که مارک تواین هم درباره‌ی شوخی گفته‌است «نژاد بشر یک سلاح واقعا موثر دارد و آن خنده است.»
    آیا شوخی ما را غیرحرفه‌ای نشان می‌دهد؟
    معمولا افراد نسبت به شوخ‌طبعی، دو موضع را انتخاب می‌کنند؛ یا متعصبانه از آن دفاع می‌کنند و ممکن است به‌اشتباه آن را با لودگی، تمسخر، طعنه‌های توهین‌آمیز اشتباه بگیرند یا اینکه آن را بیهوده بدانند چون اجازه نمی‌دهد حرفه‌ای به نظر برسند. یعنی انگار شوخی‌ با حرفه‌ای‌بودن در تضاد و تعارض است! اما موضع سومی هم هست که دیدگاه متعادلی نسبت به شوخی دارد. اینکه فکر کنیم شوخی، می‌تواند به کارمان بیاید آن‌هم بدون اینکه خودمان را دست‌کم بگیریم یا به دیگران اهانت کنیم و آنها را برنجانیم اما درعین‌حال کارمان را پیش ببریم و حرف‌مان را بزنیم.
    شوخی از دیدگاه روانکاوی
    نقل قول بسیار جالبی از فروید، روانکاو، وجود دارد که می‌گوید: «مهم نیست که تمدن چقدر محدودیت برای فرد ایجاد می کند، اما او راهی برای دور زدن آن پیدا می‌کند. شوخ‌طبعی بهترین سوپاپ اطمینان برای انسان مدرن تکامل‌یافته است. هرقدر سرکوب‌ها بیشتر شوند، نیاز بیشتر به شوخ‌طبعی هم بیشتر می‌شود.»
    تمدن با ما چه کرد؟
    انسان از زمانی که متمدن‌شده، خیلی چیزها را از دست داده‌است. مثلا ما نمی‌توانیم درحالی‌که ۴۰سال‌مان است بخواهیم مثل کودک ۴ساله، هنوز قلمدوش پدرمان باشیم! یا برعکس بگویم: شما هیچ کودک دو سه‌‌ساله‌ای را پیدا نمی‌کنید که خودش بگوید می‌خواهم خودم مثل بابا و مامان دستشویی بروم و دیگر نیازی به پوشک ندارم! همیشه این فشارِ واقعیت، تمدن و تربیت است که باعث می‌شود متناسب با سن‌مان برخی رفتارها را کنار بگذاریم و رفتارهای جدید را جایگزین کنیم. البته صرف‌نظر‌کردن از خواسته‌های ابتدایی، بهای سنگینی هم روی دست‌مان گذاشت و ما را با «اضطراب» مواجه کرد. اما همه‌چیز به همین سادگی پیش نمی‌رود و امیال مختلفی سرکوب می‌شوند که دردسترس ما نیستند و به‌راحتی و تنهایی هم نمی‌توانیم به آنها دسترسی داشته‌باشیم؛ ولی همیشه آن چیزهایی که سرکوب شده‌اند، راه یا مفری برای ابراز و خودنمایی (هرچند تغییر شکل‌یافته یا تحریف‌شده) پیدا می‌کنند. گفتیم که در مسیر تمدن، مجبور شدیم از خیلی از نیازهای غریزی‌مان دست بکشیم اما در ازای آن چیزهایی هم به‌دست آوردیم. «امنیت» یکی از مهم‌ترین دستاوردهای تمدن برای انسان‌های امروزی است. اگر تمدن نبود ما احتمالا به‌خاطر کوچک‌ترین اتفاقات سرِ دیگری را سینه‌اش می‌گذاشتیم! اما حالا به ابزار کلمات مجهز شده‌ایم و شوخی یکی از پخته‌ترین مکانیسم‌های دفاعی روانِ انسان در مقابل اضطراب‌ها و سرکوب‌‌ها است.
    درواقع فروید شوخی را این‌‌طور تعریف می‌کرد:
    شوخی، یکی از مکانیسم‌های روانی انسان است که به کمک آن می‌توانیم بخشی از امیال ناخودآگاه را طوری بیان کنیم که جامعه‌پسند باشند. با شوخی، منع‌ها و سدهایی که سرِ راه ناخودآگاه وجود دارند، برداشته می‌شوند و دورزدن ممنوعیت‌ها به ما احساس لذت می‌دهد.
    انواع سبک‌های شوخی
    شوخی، یک بُعد ندارد و روانشناس‌ها با درنظر گرفتن ابعاد مختلف واکنش‌های انسان، چهار سبک شوخ‌طبعی را مطرح کردند که دو سبک آن سالم یا سازش یافته (شوخ طبعی پیوندجویانه و خودارزنده ساز) و دو سبک دیگر ناسالم یا سازش نایافته (شوخ طبعی پرخاشگرایانه و خودتحقیرگرایانه) است.
    • شوخی پیوندجویانه: این سبک شوخ‌طبعی، بدون دخالت هیچ‌گونه پرخاشگری، دیگران را با ما سهیم می‌کند. به کمک این شوخی، تنش‌های ارتباطی کمرنگ می‌شوند و ارتباط بین‌فردی تسهیل می‌شود. مثلا در یکی از جوک‌های زمان شوروی می‌خوانیم:
    دونفرازاهالی مسکو همدیگر را ملاقات کردند
    ــ زندگی چطوره؟
    ــ عالی است
    ــ روزنامه‌ها را می‌خوانی
    ــ البته، پس از کجا می‌دانم عالی است؟
    • شوخی خودارزنده‌ساز: به کمک این سبک از شوخی، اتفاقات نامطلوب زندگی را دستمایه قرار می‌دهیم تا بتوانیم با احساسات ناخوشایند کنار بیاییم. درواقع با این سبک، هیجان‌هایمان را تنظیم می‌کنیم. این سبک هم نزدیک به مدل قبلی است با این تفاوت که بیشتر از آنکه بین‌فردی باشد، درون‌فردی است و شخص از این سبک به‌عنوان یک جهان‌بینی کارآمد استفاده می‌کند. انگار خیلی هم نباید دنیا و اتفاقات‌اش را بزرگ و مهم درنظر گرفت.
    • سبک شوخ طبعی پرخاشگرایانه: در این سبک، بیشتر روی رفتارهای دیگران متمرکز هستیم با طعنه، تحقیر، کنایه و… اصطلاحا سربه‌سرشان می‌گذاریم و دست‌شان میندازیم و معمولا مخاطب آن را توهین‌آمیز می‌داند و رنجیده می‌شود. (شوخی با ویژگی‌های ذاتی دیگران به شکل تمسخر یک نمونه از این سبک شوخی است.)
    • سبک شوخ طبعی خودتحقیرگرایانه: در سبک قبلی، فرد از یک نفر دیگر مایه می‌گذاشت اما در این مدل، شخص از خودش هزینه می‌کند. مثل وقتی کسی خودش را دست میندازد و عیب‌های شخصی‌اش را سوژه قرار می‌دهد.
    کاربردهای شوخی
    1. رهایی از تنگناها و دورزدن سرکوب‌های ناخودآگاه
    2. تجربه‌ی احساس لذت
    3. تقویت ارتباط‌های میان‌فردی و احساس پیوندجویی از راه یخ‌شکنی
    4. کمک به داشتن شخصیتی جذاب‌تر و پذیرفته‌شدن در گروه
    5. افزایش عملکرد کاری و بهبود روابط با همکاران
    6. مقابله‌ی بهتر با فشارهای روانی
    7. حفظ سلامت روانی و فیزیولوژیکی و رفاه در مواجهه با استرس
    8. کمک به کاهش درد
    9. کارکردهای روان‌شناختی مثل افزایش خلق و خوی مثبت، رضایت از زندگی، عزت نفس، خلاقیت و…
    10. مقاومت غیرخشونت آمیز در مقابل حکومت‌های دیکتاتوری
    نمونه‌ای از جوک‌های زمان شوروی:
    چطور می‌تونی مطمئن بشی که یخچال تو همیشه پر از غذاست؟
    ـــ وقتی که سیمش را به رادیو مسکو وصل کرده باشم!
    منابع:
    https://www.ncbi.nlm.nih.gov/pmc/articles/PMC2932988/
    https://positivepsychology.com/humor-psychology/

  16. به نام خدا
    ریحانه تقی‌زاده
    عنوان: خلاقیت و ایده‌پردازی در کسب‌وکار + هفت گام خلاقیت
    «تا وقتی شروع نکنیم، نمی‌توانیم بفهمیم.»
    این جمله از کتاب شاهراه تاثیرگذاری نوشتۀ استادم شاهین کلانتری است.
    کسی که اجازه داد هر کدام از شاگردانش داستان منحصر به فرد خودش را خلق و راه‌اش را پیدا کند.
    و حالا شما شنونده بخشی از داستان من هستید.
    سلام. حالتون چطوره؟
    امروز سه کلیدواژه اصلی داریم: خلاقیت، ایده‌پردازی و تأثیرگذاری
    تا حالا به کلمه تلنگر فکر کرده‌اید؟ یا عبارتی بهتر همچون درنگ خلاق، معمولا با یک بِشکن همراه است. (بشکن زدن) همان اتفاقی که باعث می‌شود تصمیم بگیریم تا کاری انجام دهیم.
    هر پدیده صدایی دارد. صدایی که ما آن را می‌شناسیم یا نمی‌شناسیم؛ می‌شنویم یا نمی‌شنویم.
    صدایی که داد می‌زند من را کشف کن!
    من را درک کن! و من را ترکیب و خلق کن!
    برای پیدا کردن ایده‌ها باید ببینده خوب و شنونده دقیقی باشید.
    می‌دانید که بهترین ایده‌ها از ترکیب چند ایده متولد شدند؟
    برای مثال، ساده‌ترین آن می‌تواند ساخت تبلت باشد. تبلت از ترکیب گوشی همراه با لپ تاپ به وجو آمده است. نه این باشد نه آن؛ ولی قابلیت‌های گوشی و لپ تاپ را داشته باشد و هم یک چیز تازه عرضه کند؛ مثلا حمل کردن آن از لپ تاپ راحت‌تر است و صفحه‌اش از گوشی بزرگ‌تر.
    ایده‌ها برای تسهیل روند زندگی و یا فعالیت‌های روزمره به وجود می‌آیند.
    (بخش کلیپ 3 دقیقه‌ای)
    الان متوجه جمله قبلی که گفتم شدید.
    یک بار دیگر تکرار می‌کنم. ایده‌ها برای تسهیل روند زندگی و یا فعالیت‌های روزمره به وجود می‌آیند.
    ماجرای حرکت من در این مسیر از اینجا اغاز شد که با یک تلنگر فهمیدم به ایده‌پردازی علاقه‌مندم و از طرف دیگر عاشق این هستم که با این ایده‌ها به مردم کمک کنم و راهنما باشم. این ماجرا برمی‌گردد به تابستانی که گذشت.
    خواهرم نقاش و نگارگر است. از بچگی علاقه‌مند به نقاشی بود و این راه را تا به الان ادامه داده است. ما زیاد باهم حرف می‌زنیم. یک شب طی مکالمه‌ای ماجرایی جالب که در هنگام کشیدن نقاشی برایش پیش آمده بود را برایم تعریف کرد: «وقتی داشتم نقاشی می‌کشیدم یه مورچه دیدم که داره روی کاغذ راه می‌ره. با نگاه دنبالش کردم دیدم کناره قطره ابِ گوشۀ کاغذ وایساد، یکم دورش حرکت کرد و بعد انگاری از اون اب نوشید. خیلی قشنگ بود. اب خورد و رفت. بعد دیدم که با چندتا دیگه برگشته و دوباره دارن میان سمت این قطره اب.” بعد از شنیدن این ماجرا جرقه‌ای در ذهنم خورد یا همان بشکن و تلنگر. چرا هر نقاشی داستانی نداشته باشد؟ خیلی وقت‌ها او مجبور بود نقاشی‌ای را دوباره بکشد چون مطابق آن که می‌خواست نشده بود؛ یا حواس‌پرتی موجب می‌شد شیشه اب کنار دستش روی نقاشی خالی شود؛ یا گاهی هم نقاشی‌هایش از حرف‌های دلش روی کاغذ سرازیر می‌شدند.
    بیان این داستان‌ها در کنار تصویر نقاشی می‌توانست هویت مشخصی به آنها بدهد و وجه متمایزکننده اثراش شود.
    اتفاقی که بعد از این گفتگو برای خودم افتاد این بود که سوال پاسخ‌ندارم، پاسخ‌دار شد.
    می‌خواهم چه کاری انجام دهم؟ من می‌خواستم ایده‌پردازی باشم که روی زندگی آدم‌ها تأثیر می‌گذارد حتی یک تأثیر کوچیک.
    حالا نکته اینجاست که ایده‌ها از کجا سرو کله‌اشان پیدا می‌شود؟
    الکساندر گراهام بل می‌گوید: «ایده با زور به وجود نمی‌آید؛ ایده‌های موفق نتیجه رشد تدریجی هستند».
    ما همه در یک محیط زندگی می‌کنیم. محیط‌های متفاوت با شرایط متفاوت. اما همه‌ی ما ذهنی خلاق داریم. خلاقیت یک مفهوم ذهنی و همگانی است؛ یعنی ممکن نیست یک نفر خلاق نباشد تنها تفاوت وقتی است که فرد از خلاقیت استفاده بکند یا نکند.
    این محیطی که درموردش حرف زدم می‌تواند در ما رفتارسازی، افکارسازی و ما را درگیر خودش بکند. بعضی از بخش‌های این محیط کنترلش از دست ما خارج است. با این بخش کاری نداریم. ما متوجه بخشی هستیم که کنترلش در دست ماست. باید برای این بخش تصمیم‌گیری کنیم که آیا تغییر و بهبودش بدهیم یا در رکود ادامه‌اش بدهیم.
    وقتی در محیطی قرار بگیرید که دائماً شما را با زوایای تازه از هر چیز مواجه کند. می‌تواند کم کم شرایطی را در ذهن شما ایجاد کند تا ذهن شما ایده‌پردازی و نگاه خلاقانه به محیط را یاد بگیرد.
    جوی فیلدینگ رمان‌نویس و هنرپیشه می‌گوید: «به صد نویسنده ایده‌ای یکسان بده، صد داستان متفاوت دریافت خواهی کرد».
    زمانی که با افراد مختلف می‌گذرانید، در کنار محیط، مهم است. هرکدام از افراد به هر مسئله به شکلی منحصر به فرد نگاه می‌کنند. وقت گذراندن با افراد خلاق و ایده‌پرداز می‌تواند به شما کمک کند تا ذهن‌تان را به چالش بکشید و کم کم به خلق ایده‌ها بپردازید. اول با خلق یک ایده ناقص مواجه می‌شویم و پس از آن کم کم ایده‌های کامل‌تری در ذهن شکل خواهد گرفت.
    این را به یاد داشته باشید؛ ذهنی که خلق کردن و ایده ساختن را یاد می‌گیرد نیاز به موتور حرکت دائمی دارد. این موتور حرکت دائمی با مطالعه کتاب، با دیدن و یا شرکت در گفتگوها است.
    برای خلاقیت هفت گام داریم. این گام‌های هفتگانه ما را از مرحله تقویت خلاقیت، ایده‌پردازی، آزمون ایده گذر می‌دهد و ما را به نوآوری می‌رساند.
    این هفت گام خلاقیت شامل:
    گام اول:
    همیشه به دنبال سوالاتی باشید. در این گام باید لحظه به لحظه بخوانید، دقیق ببینید، گوش دهید و یاد بگیرید. در این گام سوال شکل می‌گیرد.
    گام دوم:
    درمورد آنچه خوانده‌اید یا دیده‌اید و شنیده‌اید تحقیق کنید. هر چه که در گام اول توجه شما را جلب کرد را بررسی کنید. در اینجا ما به دنبال پاسخ و راه حل به سوال گام اول هستیم.
    گام سوم:
    شما با گذراندن مرحله اول و دوم به بانک ایده‌ها دست پیدا می‌کنید. اینجا یک انبار اطلاعاتی ایجاد شده است. مجموعه‌ای از ایده‌ها و راهکارها.
    نکته: فراموش نکنید که ایده‌ها در لحظه به ذهن می‌رسند و به همان سرعت هم از ذهن بیرون می‌روند، پس بهتر است که آنها را یادداشت کنید.
    گام چهارم:
    اسم این مرحله دوره انتظار است. شما مطالعه و تحقیق کرده‌اید؛ حرف‌هایی در ذهن دارید اما قدرت بیان ندارید. در این گام ذهن فعال است. یک حالت ناامیدی که انگار همه مرحله‌های قبل بی‌فایده بوده و شما را به جای اول رسانده، اما؛
    در گام پنجم:
    تمام آنچه که در مراحل اول، دوم و سوم بدست آورده‌اید و در ذهن دارید، ناگهان جرقه‌ای در ذهن شما ایجاد می‌کنند. همان نقطه‌ای که می‌گویید: “آهان فهمیدم”.
    گام ششم:
    باید این ایده‌ای که جرقه‌اش در مرحله پنجم زده شده را آزمون و به اثبات برسانید. باید به اصطلاح ایده را تراش‌کاری کنید و بهش شکل بدهید تا آن را تایید کنید.
    گام هفتم و پایانی:
    بحث اجرا و عملیاتی‌سازی ایده است.
    ممکنه این گام آخر با ارائه محصول جدید یا خدمت جدید همراه باشد یا؛ می‌تواند یک راه و روشی تازه برای انجام کاری باشد و یا حتی می‌تواند یک دوره تازه برای تدریس باشد.
    فراموش نکنید که خلاقیت با تمرین کردن بدست می‌آید. با مطالعه، تحقیق، خوب دیدن و شنیدن؛ حاصل این خلاقیت ایده‌پردازی است و وقتی که ما بتوانیم این ایده را کاربردی کنیم و از آن استفاده کنیم می‌شود نوآوری.
    درباره بحث تأثیرگذاری
    تأثیرگذاری در امتداد خلاقیت، ایده‌پردازی و نوآوری است و با این سوال آغاز می‌شود:
    آیا کاری که انجام می‌دهم بر دیگران یا بر خودم تأثیرگذار است؟ و آیا این تأثیر مثبت است؟
    فرض کنید که در گام آخر خلاقیت راهی تازه برای انجام یک کار روزانه پیدا کرده‌اید.
    برای مثال کتاب خواندن؛ طراحی کتاب الکترونیک، این نوع از کتاب‌ها برای دسترسی راحت‌تر افراد و راحتی در حمل شدن طراحی شده‌اند، این کتاب‌ها می‌توانند از مواد چندرسانه‌ای برای رساندن بهتر مفاهیم استفاده کنند و این یک شیوه نوین برای کتاب خواندن است.
    یا مثال دیگر؛ الان که در حال صحبت هستیم کم پیش می‌آید افراد برای خواندن اخبار روز سراغ دکه‌های روزنامه‌فروشی بروند، به این دلیل که به طور دائمی اخبار و اطلاعات تازه از طریق گوشی همراه‌شان بدست‌شان می‌رسد.
    اینها همه راه‌های تازه‌ای است که از پس خلاقیت، ایده‌پردازی و نوآوری به وجود آمده‌اند و روی ما و فعالیت‌های ما تأثیرگذاشتند.
    وقتی داخل گوگل سرچ می‌کنید راه‌های تأثیرگذاری با ترفندهای بی‌نهایتی مواجه می‌شوید که خیلی از انها نیز کارساز است.
    اما کلیدواژه اصلی تأثیرگذاری اشتیاق است. فردی که به حوزه تخصصی‌اش علاقه‌مند است و در این راه شور و شوق دارد در تأثیرگذاری بر روی افراد موفق است.
    در منابع مختلف بیان شده است که اشتیاق مسری است. از جمله کتاب‌هایی چون به زبان تد و جذبه راز تاثیرگذاری و نفوذ.
    و حقیقت نیز همین است. وقتی فردی با تمام وجود و از روی اشتیاق مطلبی را بیان و یا یادداشت می‌کند تأثیرگذار خواهد بود.
    وقتی به اصل نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم که حتی برای یادگرفتن، مطالعه و بررسی نیاز به سوختی برای حرکت داریم که این سوخت اشتیاق است.
    پس در نتیجه این صحبت‌ها می‌توان گفت اشتیاق حلقه‌ای است که زنجیره خلاقیت را تکمیل می‌کند.
    خلاقیت‌، نوآوری و تأثیرگذاری مثل سه تا دوست هستند که دست همدیگر را گرفته و به صورت زنجیره‌ای در حال قدم زدن‌اند.
    موتور حرکت در دست خلاقیت است که مطالعه می‌کند، یادمی‌گیرد، ایده‌های تازه را بررسی می‌کند و بعد به دست نوآوری می‌سپارد تا به کار ببرد و ایده را کارا کند؛ و در نهایت به تأثیرگذاری می‌دهد تا روی افراد، زندگی و فعالیت‌هایشان اثر بگذارد.
    و نباید قدرت لوازمی که به ما کمک می‌کنند تا خلاق شویم را دست کم بگیریم از جمله این لوازم مطالعه کردن، دقیق شنیدن و دقیق دیدن، شرکت در برنامه‌ها و گفتگوها است؛ اینها می‌توانند دنیای شما را تغییر بدهند و از شما یک فرد خلاق بسازند.
    باید شروع کنید و به ذهنتان اجازه دهید تا ایده‌پردازی کند.
    پایان

  17. قهرمانِ من
    سلام و درود
    امیدوارم حالتون خوب و عالی باشه

    ¤ پخش موسیقی فیلم مرد عنکبوتی¤
    به این موسیقی که در ابتدا براتون پخش شد چقدر توجه کردین ؟!
    فکر می کنم خیلی زیاد …
    چون برای همه ی ما یادآور سریال های تخیلی و هیجان انگیز هست .
    واقعیت این که اگر تخیل نباشه دیگه زندگی کردن آسون نمیشه و این اوج فاجعه است .
    تخیل ، رویا پردازی ،دنیای موازی ، نجات دادن ،تسلی بخشیدن و همگی در یک کلمه قهرمان شدن جمع میشه .
    در دنیایی که تمام کارگردان های بزرگ از هالیوود گرفته تا به غیره همه در تلاش هستن تا یک سری موجودات فضایی و ابر قهرمان رو نشون بدن و بگن قرار روزی دنیا درگیر مشکلی بشه تا این ها بیایند و دنیا رو نجات بدن .
    اما قشنگی این ماجرا میدونین تا کجا ها رسیده …

    از این که روزی تمام کارتون هایی که در آن دختر نماد ضعیفی بود و همیشه به دنبال کسی بود تا به آرزو ها و رویاهاش برسه.
    حالا به کارتون هایی رسیدیم که هر دختر نشان دهنده یک قهرمان هست.
    《اونم قهرمان زندگی خودش》
    مثل : مولان
    (البته مولان کارتون قدیمی هست و یه دیالوگ ماندگار داره در دورانی که عرف نبوده دختر قهرمان باشه
    اونم این که مولان یک دختره نه یک پسر
    و قرار نیست با ازدواجش کسی رو خوشحال کنه
    بلکه قرار بره و یک دنیا رو نجات بده )
    خیلی جسارت می خواسته تا این دیالوگ پخش بشه و آدم ها رو به فکر فرو ببره .
    و این تغییر بزرگ به نظر من واقعا دلچسب هست که رفته رفته نشون میده درسته آدم ها در جوامع بزرگ و کوچک دنبال مباحث خارق العاده و شگفت انگیز هستن تا اثری ماندگار تر و متفاوت تر رو خلق کنن.
    از دیر باز همه به دنبال این بودن که در سینما ،تئاتر ،موسیقی و هر هنری که بوده و هست کس دیگری بیاد و جهان رو نجات بده .
    اما حالا …
    حالا آدم ها ،دختر ها و پسرها،کوچکتر ها و بزرگتر ها در تلاش فهم این موضوع هستند که خودشون هم می تونن یک قهرمان باشن و نیازی نیست دست به گریبان سوپرگرل ،بتمن و مرد عنکبوتی ها باشیم
    درسته الگوی خوبی هستن تا به خودمون برگردیم که
    آهای با تو هستم
    درسته تو …
    خود تو بزرگ ترین و بهترین قهرمان هستی
    و این یعنی هر کسی می تونه به اندازه خودش تاثیر گذار باشه
    راستی تا حالا قهرمان خودتون بودین ؟
    به قول دهه هشتادی ها ما خیلی وقته قهرمان بودیم از انیمه های ژاپنی گرفته تا کار هایی که بلدیم انجام بدیم
    اما واقعن به چه کسی میگن قهرمان ؟
    البته قهرمان از نظر خیلی از بزرگتر ها کار به شدت سخت و طاقت فرسایی هست که دوست دارن به جای قهرمان از رسالت و هدف خودشون یاد کنن
    این که معنی قهرمان چیه و قرار چه کاری کنه بستگی به تو داره
    این که تو چه شکلی بهش نگاه می کنی اون رو شکل میده.
    خب حالا وقشه شما از قهرمانی ها و قهرمان شدن هاتون برام بگین  .

  18. عوامل موفقیت در رشته نقاشی
    شاید شما هم این موارد را تجربه کرده باشید؛ با دیدن آثار نقاشی کلاسیک، آثار هنرمندان حرفه‌ای یا جوان، دیدن یک طراحی چهره‌ی زیبا یا با دیدن کودکی که با سن و سال کمش طراحی فوق العاده‌ای دارد، به نقاشی علاقه‌مند شده باشید و بخواهید که شما هم نقاشی یادبگیرید.
    به خاطر این علاقه به یک آموزشگاه هنری می‌روید، در دوره‌ی آموزش نقاشی ثبت نام می‌کنید و سعی می‌کنید طراحی و نقاشی را بیاموزید تا از آن لذت ببرید.
    اما آیا به خاطر این علاقه در این رشته ماندید یا آن را در نیمه‌ی راه رها کردید؟
    امروز می‌خواهم درباره نقش انگیزه، اشتیاق اولیه، تعیین هدف مشخص، نحوه عملکرد و نقش استاد در رسیدن به موفقیت هنرجوی نقاشی بگویم.
    در اینجا برخی از عوامل مهم در موفقیت هنرجوی نقاشی ذکر می‌شود که درباره هر کدام در بخش‌های بعدی صحبت می‌کنیم:
    • انگیزه
    • هدف مشخص
    • محدودیت زمانی
    • برنامه‌ریزی
    • تمرین‌های مداوم
    • استاد مناسب
    نقش انگیزه و هدف مشخص در موفقیت هنرجو
    انگیزه‌ی اولیه شما همان علاقه‌ای هست که نسبت به طراحی و نقاشی پیدا کردید؛ اما این انگیزه چقدر دوام دارد؟ هدفتان هم مشخص هست؟ برای چه می‌خواهید نقاشی و طراحی را یاد بگیرید؟ چون فقط علاقه دارید یا قرار هست از طریق طراحی و نقاشی درآمد هم داشته باشید؟
    شاید بگویید من فقط می‌خواهم از نقاشی کردن لذت ببرم و اصلاً دغدغه مالی هم ندارم و نمی‌خواهم با نقاشی درآمد کسب کنم؛ اما تا زمانی که شما تمرین‌های منظم طراحی و نقاشی را روزانه یا در یک برنامه منظم انجام ندهید به مرحله لذت بردن نخواهید رسید؛ بنابراین برای پیشرفت سریع طراحی و ایستادگی در تمرین‌های خود بهتر است انگیزه دقیقی داشته باشید.

    بگذارید خاطره‌ای را برای شما تعریف کنم:
    اولین باری که به نقاشی کشیدن علاقه مند شدم، زمانی بود که در پارکی پسر جوانی را مشاهده کردم که خیلی سریع، نقش چهره افراد را روی کاغذ به تصویر می‌کشید و لبخند به لب مردم می‌نشاند. آن روز علاقه‌ای در من نسبت به نقاشی به وجود آمد و خواستم من هم یک طراح چهره خوب باشم؛ اما آیا یک طراح چهره‌ی خوب بودن هدف مشخصی است؟ من دلم می‌خواست طراحی چهره را مثل همان پسرجوان یاد بگیرم؛ اما متوجه نبودم فردی که با آن سرعت و در عرض ده دقیقه اسکیس خوبی از چهره مردم می‌کشید در پس زمینه چه تلاشی کرده است. حاضر نبودم بهایی برای این کار بپردازم. بارها نقاشی را شروع کردم و در میانه راه با مواجه شدن با سختی‌ها و تمرینات سخت رهایش کردم؛ تقریباً گریزی به تمام رشته‌های نقاشی زدم. بدون اینکه هدف مشخصی داشته باشم و کار جدی انجام بدهم از هرکدام فقط مراحل ابتدایی را یادگرفتم و هر روز به بهانه یادگیری بیشتر از انجام کار اصلی طفره می‌رفتم. چرا چون انگیزه و هدف مشخصی نداشتم.

    بارها گفته شده است که علاقه و انگیزه اولیه برای شروع یک کار خیلی مهم است؛ اما این علاقه چقدر دوام دارد؟ آیا انگیزه اولیه می‌تواند منجر به این شود که شما به هدفتان برسید؟ وقتی شما تابلوی مونالیزای لئوناردو داوینچی یا سوگند هوراتی ژاک لویی، کارهای رافائل یا میکل‌آنژ رو می‌بینید، شما نتیجه کار یک نقاش را مشاهده می‌کنید؛ اما از زمانی که آن نقاش برای تمرین‌ها اختصاص داده، آگاه هستید؟
    ونسان ونگوگ وقتی شروع به نقاشی کرد، به قدری کارش بد بود که همه او را از این کار منصرف کردند؛ اما کار شبانه روزیش او را به هنرمندی صاحب سبک تبدیل کرد.
    مایکل جوزف وینکلمان زمانی که ۲۷ سال داشت تصمیم گرفت روزانه یک طراحی انجام دهد، او علاقه‌مند به طراحی سه بعدی بود و آن زمان سطح طراحی مبتدی داشت.
    این تصمیم او 14 سال تا امروز دوام داشته است. وقتی کار اولیه او را با کار امروزش مقایسه می‌کنیم محال است باورکنیم که این دو کار اثر یکی نفر هستند. ولی واقعیت این است که یک نقاش، یک شبه نقاش نمی‌شود و باید به صورت مداوم تمرین کند؛ اما چه انگیزه‌ای می‌تواند یک فرد را وادار کند که به صورت مستمر حتی بدون از دست دادن یک روز تمرین کند؟

    علاقه و انگیزه از بین رفتنی است.
    علاقه و انگیزه اولیه از بین رفتنی هست. در هر کاری چه نقاشی چه نویسندگی یا هر هنر دیگری، سختی‌هایی وجود دارد که هنرجو تا زمانی که وارد آن کار نشده باشد از آن‌ها بی‌اطلاع است. طبق تحقیقات، درصد زیادی از هنرجویان هر رشته‌ای، قبل از ماه دوم دست از تلاش می‌کشند و حوصله تمرین منظم را دیگر ندارند و درصدی دیگر هم که تعدادشان کم نیست، همینطوری ادامه می‌دهند و بدون اینکه به هدف مشخصی برسند؛ بعد از چندسال آن راه رها می‌کنند و درصد خیلی کمی هستند که به موفقیت می‌رسند و می‌توانند از طریق آن رشته‌ای که واردش شدند، درآمدزایی کنند.
    علت این اتفاق، نبود انگیزه مستمر و مداوم است؛ انگیزه چرایی و دلیل ما برای رسیدن به مهارت نقاشی است.

    اجازه بدهید بازهم با ذکر یک خاطره شخصی در خصوص رشته طراحی چهره مفهوم انگیزه و داشتن هدف معین را بیشتر توضیح بدهم:

    من به نقاشی علاقه داشتم و فیلدهای زیادی از نقاشی را کار کرده بودم و از طریق آموزش برخی از این رشته‌ها هم درآمد کسب می‌کردم؛ اما هیچ وقت فکر نمی‌کردم که بتوانم طراحی چهره انجام بدهم و همیشه پیش خودم می‌گفتم وقتی هنر عکاسی هست و افراد می‌توانند بهترین تصویر را در یک آتلیه عکاسی از خودشان داشته باشند، چه لزومی به طراحی چهره است؛ با این باور و پیش زمینه اشتباه، با کوچکترین اشتباهی و عدم تطبیق چهره کشیده شده با تصویر اصلی، از کار دلسرد شده و آن را رها می‌کردم. بارها تحت تأثیرکارهای طراحی هایپررئال چهره دوباره به این فیلد علاقه‌مند می‌شدم. در آخرین اقدام، یکی از دوستانم هم به هدف کسب درآمد از این رشته با من شروع به یادگیری کرد. متاسفانه دوباره در همان ماه اول وقتی فهمیدم باید روزی حداقل دو تا سه ساعت صرف آموزش‌های ابتدایی طراحی چهره بکنم و فرصت برنامه‌ریزی منظم برای ارتقای این مهارت را ندارم، آن را به زمان دیگری موکول کردم؛ اما دوستم به صورت مستمر ادامه داد و بعد از پنج ماه توانست سفارش‌های زیادی بگیرد و بعداز آن با تعیین هدفی مشخص به برپایی نمایشگاه نقاشی چهره‌ی کودکان فکر می‌کرد.
    داشتن انگیزه‌ی قوی می‌تواند ما را در رسیدن به هدف مصمم‌تر کند.

    هدف مشخص و محدودیت زمانی برای رسیدن به هدف
    هدف دقیق و واضحی داشته باشید
    من به طراحی چهره علاقه داشتم؛ اما چون هدفی از یادگیری طراحی چهره نداشتم به همین سادگی رهایش کردم.
    در واقع من انگیزه زیادی برای یادگیری طراحی چهره نداشتم. با تردید تمرین می‌کردم و به خاطر تجربه‌های نا‌خوشایند قبلی به مهارت خودم هم در این زمینه بدبین بودم، هدفم یادگیری طراحی چهره بود؛ اما آیا یادگیری طراحی چهره هدف دقیق و واضحی بود؟
    در مقابل دوستم فهمیده بود که برای رسیدن به آن درآمد مد نظرش باید هر روز تمرین کند و ساعت مشخصی را برای این فعالیت درنظر گرفته بود و زمانی را هم برای رسیدن به هدفش تعیین کرده بود.
    برای رسیدن به هدف زمانی را مشخص کنید
    عدم تعیین زمان رسیدن به هدف باعث می‌شود که ما کارمان را جدی نگیریم و صرفاً از روی علاقه، بی‌برنامه و هردمبیل کار کنیم.
    این مسئله در هنرجویان با سنین پایین‌تر خیلی بیشتر هست. بیشتر این هنرجویان فقط به نقاشی علاقه دارند؛ اما هدف مشخصی ندارند و تصویری از آینده کاری‌شان هم ندارند. استاد در اینجا نقش تعیین کننده‌ای دارد. بعداً درباره نقش استاد بیشتر خواهم گفت. هنرجویی که تصویر مشخصی از هدفش داشته باشد فقط به ساعت تمرین کلاس اکتفا نمی‌کند و هر روز زمان معینی را برای انجام تمرین‌های نقاشی در نظر می‌گیرد.
    تا اینجا درباره‌ی هدف و انگیزه گفتیم فقط توجه داشته باشید که هدف و انگیزه با هم یکی نیستند. هدف مقصد نهایی ما در زمینه طراحی و نقاشی است ولی انگیزه چرایی و دلیل رسیدن به مقصد است.
    برنامه‌ریزی و تمرین‌های مداوم و راهکاری برای تداوم انگیزه
    داشتن یک برنامه دقیق و منظم که به انجام آن متعهد باشید، به شما در رسیدن به هدفتان کمک می‌کند.
    مغز هنرمند و دست طراح مانند یک ماهیچه است، نیاز به تمرین مداوم دارد تا قوی شود، بین شخصی که هر روز ورزش می‌کند و شخصی که هفتگی ورزش می‌کند تفاوت زیادی وجود دارد.
    باید تمرین کردن به عادت تبدیل شود. ایجاد عادت خوب همیشه تایید شده است؛ اما برای پیشرفت سریع طراحی عادت باید رشد کند و ثابت نباشد. بعد از مدتی باید نوع تمرینات را تغییر بدهید. تمریناتی انجام دهید که باعث ارتقای شما بشود.
    تمرین و فعالیت مداوم همیشه سود تصاعدی دارد، باید صبر کرد و مداوم تمرین کرد.
    پس بعد از مشخص‌کردن انگیزه‌ی قوی لازم است که با طرح چالش‌هایی خودتان را به انجام پیوسته و مستمر تمرینات ملزم کنید.
    برای مثال در زمینه طراحی چهره می‌توانید چالش‌های سی روزه طراحی بخشی از چهره را در نظر بگیرید و هر روز حداقل یک تمرین از آن بخش داشته باشید و منتشر کنید.
    یا حتی مثل مایکل جوزف وینکلمان یک چالش چندساله داشته باشید.
    در ابتدای کار ممکن است به خاطر هیجان زیاد بخواهید ساعت‌های تمرین را زیاد کنید ولی از این کار باید پرهیز کنید چون ممکن است دچار تمرین زدگی شوید.
    قبل از ادامه بقیه موارد لازم است که درباره تمرین‌زدگی بیشتر توضیح بدهم.
    تمرین زدگی چیست؟ بدن، مغز، روحیه و انگیزه ما منبع بی‌انتها نیست، مانند یک باتری است که نیاز به شارژ و خالی شدن دارد.
    اگر من در شروع آموزش طراحی پایه روزانه بیش از ۳ ساعت، تمرین طراحی کنم، قطعاً ظرفیت بدن، مغز، روحیه و انگیزه‌ام کم می‌شود و بی‌انگیزگی و خستگی شروع می‌شود، این حالت را تمرین زدگی می‌گویند. برای جلوگیری از این اتفاق باید دائم خودتان را با دیدن تصاویر و آثار سایر هنرمندان شارژ کنید.

    و در آخر به نقش استاد می‌پردازیم.

    نقش استاد در یادگیری و موفقیت هنرجو
    استاد نقش زیادی در علاقه‌مندی هنرجو به نقاشی دارد. اگر در ابتدای کار، هنرجو استاد خوبی نداشته باشد، ممکن است از صرافت نقاشی بیفتد. پس اولین استاد و معلم نقاشی خیلی اهمیت دارد. در مراحل بعدی شاگرد می‌تواند خودش استاد و روش تدریس مناسبش را بیابد. لازم به ذکر است که در زمینه نقاشی اساتید زیادی وجود دارد و هنرجو بعد از اینکه در کارش مهارتی کسب کرد باید با توجه به زمینه دقیقی که قرار است کار کند، استاد دیگری را برگزیند و خودش را ملزم به این نداند که دائم نزد یک نفر شاگردی کند. استاد خوب نقشه راه را به هنرجو نشان می‌دهد و تنها به آموزش تکنیک‌ها اکتفا نمی‌کند.
    بگذارید خاطره دیگری در این رابطه برای شما تعریف کنم:
    مادرم که علاقه من به نقاشی را دیده بود از دختر همسایه‌مان که نقاش خوبی بود، خواست به من هم نقاشی یاد بدهد. استاد اولم یک دانشجوی نقاشی بود که انصافاً در کارش مهارت زیادی داشت. من طراحی‌‌های اولیه خودم را پیش او بردم و چون بدون حضور استاد و تنها با اصول نقاشی باب راس کار رنگ روغن هم انجام داده بودم، اولین کارم پیش او یک تابلوی رنگ روغن از یک سبد میوه بود. بدون آشنایی اصولی با اصول طراحی و مبانی رنگ استاد فوراً مرا به وادی رنگ روغن برد. یک ماه تمام روزی چند ساعت پیش او کار می‌کردم و البته بیشتر او کار می‌کرد و من تماشا می‌کردم. رنگ سازی که با او بود. به هیچ وجه نه رنگ‌ها را می‌شناختم و نه ترکیبش را می‌دانستم. خیلی سریع توضیح می‌داد و از من می‌خواست که رنگ ساخته شده را روی بوم بیاورم. پس زمینه را خودم کار کردم چون ساده بود؛ اما بیشتر کار را او انجام داد و در نهایت تابلویی زیبا از یک سبد میوه شد که قطعاً کار من نبود.
    برخی اساتید برای اینکه مهارتشان زیر سؤال نرود از این شیوه استفاده می‌کنند و طبیعتاً والدین که فکر می‌کنند فرزندشان کار را به تنهایی انجام داده است، احساس رضایت دارند. اولین تجربه آموزش حرفه‌ای من توسط آن استاد، توجه همه را جلب کرد ولی برای من عذاب آور بود. هر تعریف از آن کار دشنه‌ای بود بر قلب من. من آن کار را دوست نداشتم چون خودم می‌دانستم که کار من نیست. بعد از آن کار به قدری از نقاشی کردن ترس داشتم که فکر می‌کردم بدون حضور استاد کارم خراب می‌شود و همه متوجه می‌شوند که آن کار من نبوده است، برای همین نقاشی را تا مدت‌ها رها کردم و جز طرح‌های ساده پنهانی با مداد کار دیگری انجام نمی‌دادم.
    سال‌ها گذشت، علاقه‌ام به نقاشی دوباره مرا به وادی نقاشی کشاند. این بار خیلی اتفاقی با استادی آشنا شدم که به شاگرد میدان عمل می‌داد. بعد از طراحی و کار با مداد رنگی وارد رنگ روغن شدم. این بار استاد فقط از دور نظاره می‌کرد. یک روز در هفته کلاس داشتم و مابقی روزها از کار که تعطیل می‌شدم به آموزشگاه می‌رفتم و تنهایی روی تابلوی نقاشی، کار می‌کردم. گاهی یک هفته تمام خراب کاری می‌کردم و استاد ابداً به روی خودش نمی‌آورد و در روز کلاس، قسمتی از کار که خراب شده بود را به من نشان می‌داد و از من می‌خواست که اصلاحش کنم. خراب کاری‌ها و اصلاحی که روی کار انجام می‌شد به من نشان داد که از کار کردن و اشتباه ترس نداشته باشم. بعضی کارها اصلاح می‌شود. رنگ‌روغن اصلاح می‌شود. وقتی لایه‌ای از رنگ را روی لایه خشک شده رنگ قبلی بگذاریم اثری از خراب کاری دیده نمی‌شود. آبرنگ اینطور نیست؛ ممکن است، یک اشتباه به خراب شدن کل کار منجر شود؛ اما تا اشتباه نباشد تجربه کسب نمی‌شود.
    “خیلی‌ها به کشیدن یک تابلوی نقاشی علاقه دارند، بدون این‌که از استعدادی واقعی در اینکار برخوردار باشند. این عده مثل بچه‌هایی هستند که با عجله هرچیزی را نقاشی می‌کنند و هرگز به جزئیات و حواشی ان نمی‌پردازند. آخر هم نقاشی خود را نیمه کاره رها می‌کنند.”- لئوناردو داوینچی
    داوینچی در دوره رنسانس می‌زیست و در آن زمان کارآموز یک استاد بودن، کار ساده‌ای نبود. استاد از همان ابتدا از کاراموز خودش تعهد می‌گرفت که سال‌ها کار پرزحمت را به جان بخرد.
    داوینچی سیزده‌سال تمام زیر نظر یک استاد کار شاق و مداوم داشت تا وقتی که مستقل شد. در این مدت با اینکه هنرجوی با استعدادی بود، مسلماً بارها اشتباه کرده است. اگر در همان اولین اشتباه، استادش با او برخورد بدی داشت، امکان داشت نقاشی را رها کند؛ اما استادش به خاطر علاقه‌ای که به داوینچی داشت و با توجه به شرایط او، مدت زمان زیادی، او را پیش خودش نگه داشت تا مستقل شود و به هنرمند بزرگی تبدیل شود. در این سال‌ها به او میدان داده بود و حتی برخی از سفارشاتش را به او و سایر شاگردانش می‌داد تا انجام دهند.
    در پایان
    نقش انگیزه را دست کم نگیرید و برای اینکه انگیزه‌ی قوی و با دوامی برای یادگیری نقاشی داشته باشید لازم هست که موارد زیر را در نظر بگیرید:
    • انگیزه کار و فعالیت ما بهتر است مثبت، اخلاقی و ارزشمند باشد.
    • انگیزه قوی و بزرگ باعث ایستادگی بیشتر در مقابل سختی‌های مسیر می‌شود.
    • باید هدف و انگیزه دقیق و واضح از یادگیری طراحی داشته باشید.
    • برای هدف و انگیزه خود محدودیت زمانی مشخص کنید.
    • برای رسیدن به هدف و انگیزه خود تعهد کتبی نوشته و آن را امضاء کنید و پیش خودتان یا فرد مورد اعتمادتان نگهدارید.
    • با صبر و حوصله از تجربه و مهارت‌های اساتید بهره ببرید.
    مواردی که در بالا گفته شد نه تنها در زمینه‌ی طراحی و نقاشی مؤثر هست که در تمام رشته‌ها به کار می‌آید؛ بنابراین خوب است که این موارد را جدی بگیرید.

  19. دوران کرونا به خیلی از ما نشان داد که می‌توانیم به طریق دیگر هم کار کنیم. می‌توانیم درآمد مطلوب را کسب کنیم بدون آن که نیاز باشد هر روز از خانه بیرون برویم و یا خود را محدود به کار کردن فقط برای یک مجموعه کنیم. می‌توانیم با خلاقیت درآمدمان رابیفزاییم و در حقیقت خیلی از شما متوجه شدید که چقدر زمانتان به هنگام کار به صورت کارمندی تلف می‌شد و می‌توانستید از پتانسیل‌های خود بیشتر استفاده کنید. بنابراین در این دوران به تعداد کسانی که دوست دارند مدل کاری خود را عوض کنند اضافه شد. در زمینه طراحی لباس و صنعت مد، همیشه یکی از آرزوهای رایج داشتن کسب و کار شخصی است که اغلب هم با تولید یک محصول گره خورده است. خصوصا کسانی که با عشق به “طراح لباس شدن” وارد این رشته می‌شوند، تمایل بیشتری به داشتن کسب و کار شخصی خود دارند. من احتمال می‌دهم اغلب شما دوستان عزیز که اینجا جمع شدید هم به این موضوع علاقه‌مندید و یا دست‌کم در حال بررسی چگونگی آن برای آینده‌ای نزدیک هستید.
    آیا از بین شما کسانی هستند که به انجام کاری غیر از تولید لباس در این صنعت فکر کنند؟
    شاید یکی از دلایل این تمایل زیاد این باشد که پیش از این کسی در مورد انواع کارها و مشاغلی که می‌توان در این صنعت داشت صحبتی نکرده و من به زودی در یک وبینار دیگر بیش از 70 عنوان شغلی که در صنعت مد و پوشاک وجود دارد را به شما معرفی می‌کنم.
    در هر حال امروز جمع شدیم که بررسی کنیم اگر بخواهیم در سال آینده فعالیتی غیر از آنچه به صورت کارمندی رایج است داشته باشیم، یعنی فریلنسر باشیم و یا کسب و کار شخصی خود را به وجود آوریم، به چه مواردی باید توجه کنیم. منظور من از ایجاد یک کسب و کار، یک کسب و کار درست و اصولی با تمام زیرساخت‌های مورد نیازش است که با هدف و برنامه ایجاد شود، نه صرفا فعالیت‌هایی برای علاقه شخصی و بدون روتین منظم.
    برای اینکه بدانیم این تصمیم فرصت‌ساز خواهد بود یا تهدید، این موضوع را از 3 جنبه باید بررسی کنیم:
    1. مخاطب
    2. محیط
    3. من
    1. مخاطب
    ما در اولین قدم از انتخاب مسیر کاری خود مشخص می‌کنیم که چه محصول یا خدمتی را برای کدام مخاطب هدف ارائه خواهیم کرد. این مخاطب که نقش پررنگی در دوام کسب و کارمان دارد را در نظر بگیرید، او کیست؟ چه نیازی دارد؟ درطی چند سال اخیر چه به سرش آمده؟ آیا تغییری در نیاز و خواسته‌هایش به وجود آمده؟ حالش خوب هست؟ هرچه شما مخاطبتان را بهتر بشناسید، خروجی کسب و کارتان بیشتر مورد علاقه مخاطبتان خواهد بود. حالا قصد دارم سه مورد قابل توجه درباره مخاطب را باهم بررسی کنیم.
    1. با توجه به تورم موجود در ایران فاصله طبقات اجتماعی هر روز بیشتر می‌شود (می‌دانید که در مباحث بازاریابی مخاطبین از نظر طبقات اجتماعی به دسته‌های a, b, c1, c2, d, e تقسیم می‌شوند که مبنای این تقسیم‌بندی میزان درآمد خانوار هست). به مرور از تعدد این دسته‌ها کم می‌شود و سه دسته کلی خواهیم داشت. گروهی که در راس هرم هستند، متمول‌اند و توان خریدشان به قوت قبل و حتی بیشتر باقیست. گروهی که ضعیف و ضعیف‌تر می‌شوند و توان خریدشان تقریبا در حال از بین رفتن است و گروه متوسطی که جمعیتشان بزرگ و بزرگتر می‌شود و توان خریدشان محدود خواهد بود. این مسئله تاثیر مستقیمی بر سهم پوشاک در سبد خرید این خانواده‌ها دارد. طبیعتا نیاز مشتریان و انتظارشان در خرید لباس در بخش‌های مختلف این هرم متفاوت است. به عنوان مثال سهم بیشتر پرداختی‌های طبقه متوسط به مسکن و خوراک تعلق می‌گیرد و لباس در حد ضرورت باقی می‌ماند. در حالی که ممکن است خرید لباس در طبقه ضعیف جامعه حتی در حد ضرورت هم امکان پذیر نباشد. طبیعتا گروه سوم مشتریان مطلوب هیچ کسب و کاری نیستند و شما باید انتخاب کنید که برای گروه اول محصول یا خدمتی ارائه می‌کنید یا گروه دوم و اینطور فکر نکنید که لزوما گروه اول چون متمول هستند مشتریان بهتری خواهند بود. در خیلی از موارد فروش به طبقه متوسط پرسود‌تر خواهد بود.
    2. همچنین با توجه به توان خرید پایین‌تر، جمعیت سطح متوسط اولیت‌بندی متفاوتی در خرید محصول خواهند داشت. اغلب خانواده‌هایی که بچه دارند، اولویت مخارجشان برای پوشاک بچه‌ها خواهد بود. در مرحله بعد که برای خودشان خرید کنند، تغییرات اقتصادی روی سلیقه و نوع خرید محصول تاثیر می‌گذارد. ممکن است اغلب آن‌ها سمت لباس‌های بیسیک و کلاسیک روند که ماندگاری طولانی‌تری داشته باشد، با ترندها از چرخه مد خارج نشود، با کیفیت و قابل ست کردن با اکثر رنگ‌ها باشد و در نهایت قابل استفاده در موقعیت‌های متفاوت. البته این قضیه در مورد همه دسته محصولات صدق نمی‌کند و وابسته به موضوع کار شما متفاوت است. پس خیلی مهم است که شما در همین ابتدای کار مشخص کنید که مخاطبتان جزو کدام دسته و محصولتان برای کدام نیاز است تا نیاز را به درستی برطرف کنید. به عنوان مثال خیلی از دوستان می‌گویند محصولی مثل “لباس خواب” بازار خالی و خلوتی در ایران دارد و اغلب لباس‌ها وارداتی‌اند و مایلند که خودشان این محصول را تولید کنند. ولی باید این را در نظر داشته باشند که لباس خواب نه تنها کالای ضروری نیست بلکه در سبک زندگی طبقه متوسط و پایین‌تر جامعه هم نیست. پس باید به نحوی فعالیت کنند که نظر مشتریان سطح بالای جامعه را جلب کنند. حال سوال مهم این است که آیا توانش را دارند؟!
    3. و مورد سوم این که با ورود نسل دهه 80 به خریداران و بطور کلی با افزایش دریافت اطلاعات از شبکه‌های مجازی، مشتریان بسیار آگاه‌تر از سال‌های قبل هستند. بیشتر ارزیابی می‌کنند. شاخص‌های بیشتری برای انجام خرید دارند و شما را با رقبا خیلی مقایسه می‌کنند (و البته این قضیه باز هم در خیلی موارد متفاوت است و خرید بعضی از دسته‌های محصولی کاملا حسی انجام می‌شود). این مسئله فعالیت را برای شما حساس‌تر می‌کند و هر اشتباه شما ممکن است به کلی باعث از دست دادن یک مشتری شود. اما از طرف دیگر می‌توان گفت که همین‌ مشتریان به دنبال پشتیبانی و دریافت خدمات شخصی‌سازی شده‌اند که شاید برندهای بزرگ به راحتی از عهده انجام این کار بر نیایند اما شما به عنوان یک کسب و کار کوچک به راحتی می‌توانید خدمات لازم را به آن‌ها بدهید.
    تمرین 1 دقیقه‌ای: مخاطب شما چه جنسیتی دارد؟ در چه بازه سنی است و از کدام طبقه اجتماعیست؟ محصول مورد نظر شما را منطقی می‌خرد یا احساسی؟

    2. محیط
    یکی از نکات مهم به هنگام شروع هر فعالیتی، محیطیست که قرار است فعالیتمان در آن رخ دهد. باید بدانیم که در محیط مورد نظر ما چه اتفاقاتی می‌افتد؟ چه تغییرهایی به وجود آمده و یا چه گرایش‌هایی هست.
    1. طی چند سال گذشته با توجه به شرایط کرونا و بحران اقتصادی، خیلی از کسب و کارهای کوچک و آسیب‌پذیر حذف شدند. بنابراین بازار از بعضی جهات و جنبه‌ها ممکن است خالی یا خلوت شده باشد. به نسبت رقابت مابین مجموعه‌های باقی‌مانده سخت‌تر شده، چرا که آنهایی که باقی ماندند تاب‌آوری دارند. به واسطه پشتوانه‌هایی که دارند اعم از مالی، منابع انسانی یا … تا به امروز توانسته‌اند دووم بیاورند و احتمالا باز هم می‌توانند. شما حتما باید نیم نگاهی به رقبا یا بهتر است بگوییم فعالان موجود در حیطه‌ای که شما قصد فعالیت دارید، داشته باشید.
    آیا از همکاران و رقبای خود اطلاع دارید؟
    2. از جانب دیگر نیروی کار متخصص با کمبود شدیدی مواجه است و اغلب شرکت‌ها به دنبال افراد متخصص می‌گردند و این برای شما می‌تواند یک فرصت عالی باشد. بر خلاف متولدین دهه 60 که با وجود تخصص باز هم در رقابت استخدامی بعضا جا می‌ماندند، این شرایط سخت برای دهه‌های 70 و 80 صدق نمی‌کند و این خبر خوبی برای شماست که اگر تخصص دارید می‌توانید با مجموعه‌های مطرح کار کنید و درآمدهای خوبی داشته باشید.
    اگر در حیطه خاصی مرتبط با فشن تخصص دارید اینجا بنویسید.
    3. مورد خیلی مهم و تاثیرگذار بعدی تورم است. خصوصا در صنعت فشن که در اکثر موارد وابسته به مواد اولیه و هزینه‌های تولید هست. دستمزد و حقوق پرسنل در سال آینده بیشتر خواهد شد. هزینه‌های تولید محتوا خیلی بیشتر خواهد شد و در یک کلام هزینه‌های دیده شدن و ماندگاری در ذهن خیلی بیشتر خواهد بود. شاید سال‌های پیش ممکن بود که با اندکی پس‌انداز یا یک وام کوچک و یا فروختن طلا، کسب و کاری را شروع کرد، ولی در سال آینده باید خیلی حساب‌شده‌تر اقدام کرد. شما باید بتوانید در ابتدای کار هزینه‌های یک سال اول را بدون نیاز به فروش تامین کنید.
    آیا از هزینه‌های پیش رو اطلاع دارید؟
    بررسی محیط و مخاطب باید خیلی دقیق‌تر باشد. هرکدام از شما وابسته به موضوع و حیطه‌ای که می‌خواهید در آن فعالیت کنید، بایستی مخاطبتان و تغییراتش را بیشتر و عمیق‌تر بشناسید و از فرصت‌ها و تهدیدهای محیط آگاه باشید. اما من سعی کردم با بیان همین چند مورد توجه شما را به تغییراتی که در جامعه اتفاق می‌افتد جلب کنم. حال با در نظر گرفتن همه مواردی که در اطرافمان جریان دارد، باید یک نگاه صادقانه به خود داشته باشیم.

    3.من
    1. اغلب ما شناخت کافی نسبت به خود و توانمندی‌هایمان نداریم. اغلب نقاط قوت و ضعفمان را نمی‌شناسیم. شما باید بدانید نقاط قوت شما که در کار می‌تواند شما را نسبت به بقیه جلو بیندازد چیست. دقیقا باید بدانید کدام نقاط ضعفتان در این بازار رقابتی به شما ضربه می‌زند.
    2. شما باید بدانید دانشی که بدست آوردید آیا برای حیطه کاری که می‌خواهید شروع کنید کافی هست یا نه. آیا برای راه‌اندازی کسب و کار با اصول اولیه و اطلاعات لازم آشنا هستید یا نه. ممکن است شما در یک حیطه خاص مثلا طراحی، دوخت یا الگوسازی خیلی ماهر باشید اما برای داشتن یک کسب و کار به دانش مدیریت و اصول کسب نیاز دارید. در واقع شما بخش کار را که اطلاعات فنی و حرفه‌ای رشته خودتان هست دارید اما در بخش کسب هم نیاز به یادگیری دارید. مثلا مابین دانشجوهایم افرادی بودند که فکر می‌کردند چون بیشتر از 10 سال سابقه خیاطی دارند، حالا می‌توانند یک کارگاه تولیدی راه‌اندازی کنند، ولی اصلا درست نبود چون دانشی از مدیریت اعضای تیمشان، مدیریت زمان و برنامه‌ریزی، اصول مذاکره با مشتری، عقد قرارداد و خیلی موارد ضروری دیگر نداشتند و طبیعتا اقدامشان با شکست مواجه شد.
    3. و در نهایت مورد آخر این که شما باید به این قضیه توجه داشته باشید که کسب و کار مثل یک پرنده است که بال چپ‌ آن زیرساخت، فرآیندها و کارکردهاست، از جنس منطق است و بال راست آن ایجاد حس و تجربه برای مشتری است. از جنس شهود است. هردو بال در کنار هم باعث پرواز این پرنده می‌شود و در غیر این صورت این پرنده همیشه لنگان لنگان حرکت آرامی خواهد داشت و یک روز از نرسیدن به مقصد خسته شده و از حرکت می‌ایستد. اگر بر بال راست تمرکز بیشتری داشته باشید صدای شما به گوش مخاطب می‌رسد ولی ممکن است به دلیل ضعف در محصول یا پشتیبانی، نتوانید آن مشتری را برای خود نگه دارید و یا یک ضعف در محصول باعث شود که نه تنها خرید مجدد اتفاق نیفتد، بلکه تجربه خرید نامطلوب به گوش بقیه مشتریانتان هم برسد. اگر بر بال چپ تمرکز بیشتری داشته باشید فروش اتفاق می‌افتد ولی ماندگاری شما در بازار هیچ تضمینی ندارد چرا که هیچ‌وقت مخاطب را از نظر احساسی درگیر خود نکردید و کافیست مجموعه‌ای دیگر فعالیتی مشابه شما و با کیفیتی همسان و یا بهتر به وجود بیاورد. اینجاست که شما مشتریانتان را از دست خواهید داد. درواقع می‌خواهم بگویم که در نهایت مجموع این دو بال هست که برای شما مزیت رقابتی خاص ایجاد می‌کند و شما را در ذهن مشتری ماندگار می‌کند. می‌پرسید این قضیه چه ارتباطی به شخص شما دارد؟ شما باید بدانید که توانمندی و تمرکزتان بیشتر بر بال راست است یا چپ، چون معمولا موسسین کسب و کارها بر اساس توانمندی‌ها و مدل فکری خود به یکی از جنبه‌ها بیشتر می‌پردازند و فراموش می‌کنند که به هر دو بال برای پریدن نیاز دارند. بنابراین تشخیص دهید که در کدام جهت ضعف دارید و برای رفعش اقدام کنید. یا فرد مناسبی را به تیمتان اضافه کنید، یا آموزش ببینید و تلاش کنید مهارت‌های خود را گسترش دهید.

    در این وبینار قصد داشتیم بررسی کنیم که راه‌اندازی کسب و کار شخصی در سال آینده یک ریسک و تهدید خواهد بود یا فرصت. اشاره کردیم به این موضوع که در ابتدای شروع هر کاری باید به سه جنبه مخاطب، محیط و من توجه کرد. احتمالا تا الان متوجه شدید که همه چیز بستگی به شما و انتخابتان دارد. این که چه محصولی را برای کدام مخاطب هدف در نظر گرفتید و به نسبت آیا بازار در بخش مورد نظر شما حال و هوای مناسبی دارد؟ آیا شما امکاناتی دارید که دقیقا هرآنچه مشتری نیاز دارد را ارائه بدهید؟ آیا سرمایه لازم و کافی برای شروع کار و دوام اولیه را دارید؟ آیا دانش ایجاد کسب و کار را دارید؟ بهترین حالت این است که تحقیقات اولیه برای شروع کسب و کارتان را در مدت محدود یک ماهه و حتی کمتر، اگر می‌توانید، انجام دهید و اگر نتایج بررسی‌های اولیه مثبت بود سریعا شروع کنید چرا که از یک جایی به بعد هرچه تحقیقاتتان را بیشتر کنید بازهم چندان در نتیجه تاثیری نخواهد داشت. بلکه عمل‌گرایی و شروع مسیر است که مابقی راه را به شما نشان می‌دهد. پس اول تحقیق کنید و در صورت کشف نیازهای اولیه، آن‌ها را فراهم کنید.
    یکی از ابزارهایی که به شما کمک می‌کند افکارتان درباره کسب و کار دلخواهتان را روی کاغذ بیاورید، نوشتن بیزینس مدل یا همان بوم کسب و کار است که من یک آموزش رایگان از نحوه تکمیل این بوم در وبسایت خودم قرار دادم و دعوتتون می‌کنم این آموزش را هم ببینید تا مسیر برای شروع باز هم هموارتر شود.
    اگر سوالی هست من در خدمتتان هستم.

    (استاد کلانتری عزیز ممنون از زمانی که بابت مطالعه متن گذاشتید. ضعف این متن را در این می‌بینم که کاملا جدی است، هرچند که می‌دانم مطلب هم جدی است، ولی نتوانستم هیچ داستانی را به آن پیوند بزنم و یا بخشی سرگرم‌کننده به آن اضافه کنم. همچنین از نظرخودم این ارائه شروع تاثیرگذار و یا پایان به یاد ماندنی ندارد. ممنون می‌شم اگر در این زمینه‌ها راهنماییم بفرمایید.
    من در حال حاضر به عنوان مدرس در حیطه کسب و کارهای صنعت مد و پوشاک فعالیت می‌کنم. آدرس وبسایتم رو در سایت وارد می‌کنم ولی فعلا برای عموم قابل مشاهده نیست تا مطالب اولیه آپلود بشه. خواستم اطلاع بدم که چرا سایت در دسترس نیست. متشکرم)

  20. استعاره های مدیریت در هزاره‌ی سوم
    برای استخدام وارد شرکتی شدم. که دیوارهای آن ساختمان توجه من را به خودش جلب کرد. روی هر دیوار شعاری نصب بود. یکی پیشرو در کیفیت بود و دیگری راه تو را می خواند. اما اکثر اتاق‌های کارمندان خالی بود. اگر در اتاقی هم کسی سر پستش بود دیر رسیده بود. کمی جلوتر رفتم. آقای پیری پشت میز نشسته بود. با دیدن من عصبانی شد و گفت: 8 صبح چه موقع آمدن ست! به ساعتم نگاهی انداختم. با تعجب به پیرمرد خیره شدم. پس از چند لحظه به خود آمدم و گفتم: ببخشید برای امضای کار اداریم آمدم. باید به کدام بخش مراجعه کنم؟ باعصبانیت فریاد زد: به واحد مدیریت بروید. سمت چپ راهرویی قرار داشت که انتهای آن پلاکارت مدیریت نصب شده بود. وقتی به اتاق مدیر رسیدم. در زدم. او گفت: بفرمایید. وارد اتاق شدم. سلام کردم . او نیز سلام کرد و در ادامه گفت: امرتان؟ من برگه را روی میزش قرار دادم. او گفت: برگه استخدام ست؟ من گفتم: بله. ایشان گفت: من نمی توانم امضا کنم باید آقای ایکس باشد تا امضا کنم؟ به او گفتم مگه شما مدیر شرکت نیستید؟ کمی من من کرد و گفت:‌‌من هستم اما باید آقای ایکس نظر دهد. در جواب به او گفتم: نمی دانستم شما سایه‌ی آقای ایکس هستید.
    برای اینکه در جنگل تئوری‌های مدیریت گم نشویم، از استعاره‌ها استفاده می‌کنیم. استعاره‌ها موضوع‌های پیچیده را ساده عنوان می‌کنند. استعاره در لغت به معنی تشبیه کردن، عاریت گرفتن سخن، سخن پوشیده و غیرصریح می‌باشد. در واقع تشبیه یک پدیده به پدیده دیگر که باهم وجوه مشترکی دارند را بیان می‌کند. استعاره‌ها برای روشن شدن ذهن ما به کار می‌رود. استعاره‌ها ما را به دیدن شباهت‌ها دعوت می‌کند. انسان هچو شیر ست. انسان از لحاظ شجاعت و دلیری به شیر تشبیه شده ست. استعاره‌ها تفاوت‌ها را نادیده می‌گیرند. استعاره‌ها در ادبیات، زبان انگلیسی، زبان تاریخ، زبان فلسفه و در زبان هنر کاربرد دارد. اما آنچه مربوط به مبحث امروز ماست استعاره‌ها دو نوع هستند:
    -استعاره‌های سازمانی
    -استعاره‌های مدیریتی
    که هریک انواع مختلفی دارند. اما من برای شما عزیزان در اینجا به ده نوع استعاره مدیریتی اشاره می‌کنم:
    اولین استعاره ای که به آن می پردازم، مدیریت مهروز ست. نام دیگر مدیریت مهروز “الگوی مدیریت روابط کارکنان” نیز می باشد. این سبک مدیریت را نوعی مدل نامتمرکز، نامتعارف و یا غیر معمول هم می‌نامند. فرض کنید در مدرسه‌ای وارد شدید که مدیر، معاونان، معلمان و دانش آموزان مدرسه همه باهم خصومت دارند. یک حرف ساده را هم با ملایمت بیان نمی‌کنند. مثلن معلم به جای اینکه به دانش‌آموزش بگوید بنشین شیرین جان. با فریاد می‌گوید بتمرگ شیرین وحشی. معاون مدرسه با اولیای دانش‌آموزان همیشه با پرخاشگری صحبت می کند. در این مدرسه چه اتفاقی پیش می‌آید؟ آیا دانش آموزان این مدرسه تعلق سازمانی به مدرسه اشان پیدا می کنند؟ آیا معاون و حتا سریدار مدرسه خواهان خدمت در این مدرسه ست؟ و هزار آیا دیگر وجود دارد تا قلب این مدرسه به تپش بیافتد. کلمه‌هایی نظیر عشق، محبت، شادی، تعهد و احترام در مدیریت مهرورز مورد توجه قرار می‌گیرد. مدیریت مهرورز در گذشته در سازمانها نقش چندانی نداشته اما امروزه بسیاری از سازمانهای موفق از آن استفاده می‌کنند. فلسفه مدیریت مهرورز از روابط احساسی و محبت آمیز میان مادر و فرزند در طبیعت شکل می‌گیرد. همانطور که در دوران طفولیت کودک نیاز به توجه و محبت مادر نسبت به خود دارد. مدیر مهرورز هم در مرحله ای از رشد سازمان، کارکنان و مشتریان را بسیار مورد توجه و محبت قرار می دهد تا آنجایی که به این وسیله در آن‌ها احساس تعهد اخلاقی، محبت و احترام درونی نسبت به مدیریت سازمان ایجاد می‌نماید. در مرحله بعدی این کارکنان هستند که می‌خواهند همواره نسبت به مدیر و سازمان خود وفادار باقی بمانند. مدیر مهرورز دارای مهارت‌های بسیار بالای انسانی و اخلاقی می‌باشد. این رهبران ثبات قدمی، وظیفه شناسی و مهربانی را در سازمان القا می‌کنند. آن‌ها با رفتار پسندیده و ایجاد روابط متقابل محبت آمیز در کارکنان، افراد را به سوی ابتکار و نوآوری تشویق می‌کنند. و با قدردانی به نیاز‌های آنان پاسخ می‌دهند. وقتی چنین رفتاری را از خود بروز می‌دهند سبب انگیزه‌‌ی قوی در کارکنان می‌شوند واین امر سبب می‌شود که کارکنان در جهت اهداف سازمانی با موفقیت قدم بردارند. مدیران مهروز در برخورد با مسائل کارکنانشان عدالت محور هستند و از شیوه‌های دموکراتیک بهره می‌برند. اکثر مواقع مدیران آموزشی مدیریت مهرورز را نادیده می‌گیرند. و تداعی جمله‌ای از نیچه را برایم دارند: یک دانشمند حتا برای عشق زمینی هم وقت ندارد! او نه رهبرست نه فرمانبردار، او کمال بخش نیست، سرآغاز هم نیست، او فردی بی خویشتن ست.
    دومین استعاره مدیریتی ، مدیریت بوفالویی ست. وقتی رانندگی می کنید. ناگهان ماشینی با سرعت جلویتان می پیچد. اولین واژه که به ذهنتان می رسد چیست؟ گاومیش! آیا غیرازاین ست. دقیقن گاومیش همان بوفالوست. اصولن حیوانات مسئولیت پذیری نیستند. جالبه! وفادارند. مطیع رهبرشان هستند. خلاقیت و حس مشارکت در آنان ملاحظه نمی‌شود. هرگز سوال نمی‌پرسند. هدفمند که نیستند هیچ. اگر بیافتند در دره‌ای، همه پشت سر هم می افتند. اهداف راهبردی سازمان را زیر سوال می برند. شیوه مدیریت آن‌ها سنتی ست. در مقابل آن‌ها مدیریت غازی را می توان مطرح کرد. غازها یکی از زیباترین پرندگان هستند. پرندگان گروهی هستند. هرچند که گروه با تیم فرق دارد. اما مدیران غازی کارهای تیمی انجام می‌دهند. مدیران غازی مسئولیت پذیر هستند. آن‌ها قادرند سازمان‌های یادگیرنده ایجاد کنند. در اوج چابکی تمامی اعضای تیم به یادگیری و توسعه توانمندی های خود و دیگران فکر می‌کنند. دارای روحیه تعاون و همکاری با یکدیگر هستند. هر غاز می‌داند مسیر سازمان به کدام سمت حرکت می‌کند. در طول پرواز مراقب یکدیگرند. در تصمیم گیری‌ها ابتدا فکر می‌کنند، سپس عمل می‌کنند. بصیرت در مدیریت دارند.
    سومین استعاره مدیریتی مدیریت تجدید شونده است. که نام دیگر آن مدیریت نوگرا می باشد. این نوع مدیریت از طبیعت گرفته شده فصل بهار نمونه بارز آن ست که گیاهان در آن تجدید حیات پیدا می کنند. یا حتا می توان پوست اندازی خزندگان را در این زمینه مطرح کرد. مار یکی از خزندگانی ست که به طور پیوسته سلول‌های پوستی جدیدی تولید می کنند و باید پوست قدیمی خود را کنار بگذارد. از این رو به عنوان یک مدیر برای حفظ موجودیت در محیط و سرزندگی به تفکر تجدید شونده نیاز داریم. این تفکر تجدید شونده با دانش‌افزایی مداوم و مهارت‌آموزی و ارتقای سطح اطلاعات خود با کمک فناوری‌های نوین حاصل می‌شود. شما را از زنگ خطر کهنگی رها می‌نماید.
    چهارمین استعاره مدیریتی، مدیریت ناپلونی ست. در اولین مرحله شیرینی ناپلونی را در ذهن من تداعی کرد. شیرینی دوست‌ها مثل من حتمن به آن فکر کرده‌اند. اما در اینجا شخصیتی مد نظر ست، ناپلون بناپارت. یک شباهتی بین شیرینی ناپلونی و ناپلون بناپارت وجود دارد. شیرینی ناپلئونی از خمیری با نام خمیر هزارلا که مبدأ اصلی فرانسوی دارد درست می شود. ناپلون بناپارت هم در فرانسه فرمانروایی می‌کرد. ناپلون بناپارت مثل بسیاری از مدیران در حال حاضر نامه‎هایی که از مشکلات مردم دریافت می‌کرد ، دو، سه ماه یا بیشتر سراغی از آن‌ها نمی‌گرفت و آن نامه‌ها را مطالعه نمی‌کرد. زمانی به نامه‌ها مراجعه می‌کرد که بسیاری از مشکلات رفع شده بود یا نیازی به رسیدگی و تصمیم گیری نداشت. این نوع مدیریت بر این محور پایدار ست که گذر زمان منجر به حل بسیاری از مشکلات حاشیه‌ای و فرعی سازمان می‌گردد. و چنین می‌پندارد که مدیر در مسائل غیرضروری نباید ورود پیدا کند. از سوی دیگر ورود شتاب زده مدیر را به هر مسئله حاشیه‌ای و جزئی را سبب زوال جایگاهش در سازمان می‌داند. در صورت حل نشدن بسیاری از مشکلات از این دست، پس از گذر مدت زمان مشخص، توصیه و حل آنها به مدیران میانی و عملیاتی سازمان واگذار می‌شود. حالا که حرف از مدیریت ناپلونی شد هوای آلوده تهران برایم تداعی شد. بالاخره باد می وزد و این مشکل را حل خواهد کرد.
    پنجمین استعاره مدیریتی، را می توان مدیریت کوتوله بیان کرد. وقتی برای تدریس و واحد گرفتن به دفتر ریاست دانشکده مراجعه کردم. مسئول دفتر گفت: ریئس دانشکده امروز به دانشگاه نمی‌آید. برگه را به مسئول دفتر سپردم و رفتم. تا به منزل رسیدم. گوشیم زنگ خورد. گوشی را برداشتم و شماره ذخیره نشده بود. از دفتر رئیس دانشکده تماس گرفتند گفتند: الان به دفتر رئیس دانشکده مراجعه کنید. من گفتم: الان من نمی توانم حضور پیدا کنم. با اصرار من ساعت 13 روز شنبه را وقت ملاقات دادند. خلاصه روز شنبه ساعت 13 در دفتر رئیس دانشکده حاضر شدم. حدود 50 دقیقه من را پشت در دفتر ریاست نگه داشت. این نوع ادا و اطوارهای زیاد پشت در اتاق به تناسب مسئولیت مراجعه کننده از چند دقیقه تا چند ساعت نگه داشتن برای این ست که جایگاهشان بالا رود. حالا مدرسه‌ای را در نظر بگیرید. که برای تدریس به آنجا مراجعه کردم. مدیر گفت: ما نیازی به نیروی جدید نداریم. در صورتی که آگهی در روزنامه داده بود. وقتی جویا شدم فهمیدم که مدیر مدرسه، معاونین و معلمان همه از فامیل تشکیل شده اند. برای اینکه سازمان آموزش‌ وپرورش به آن‌ها خورده نگیرد، آگهی در روزنامه دادند. در واقع مدیریت فامیلی، مدیریت کوتوله را بوجود می‌آورد.می‌توان گفت در این نوع مدیریت، نخبگان به حاشیه رانده می‌شوند. به مدیرگروه دانشکده مراجعه کردم. خیلی اهل مطالعه بود. اما خلاصه خوان بود. کمی شعر، کمی فلسفه، کمی مدیریت، کمی روان شناسی می‌دانست دریای دانش داشت، اما عمق دانشش به یک سانتی متر بیشتر نمی‌رسید. این نوع مدیریت اغلب در سیستم‌هایی که ضابطه، جای خود را به رابطه سپرده است فرصت ظهور و بروز می یابد. همیشه معتقدیم که کار را باید به فرد کاردان سپرد. اما آیا چنین اتفاقی در سازمان‌ها و شرکت هایمان رخ می دهد؟ اصولن هیچ کس در جای خود قرار نگرفته است. افرادی را به مدیریت می‌گمارند که دانش و تخصص چنین کاری ندارند برای اینکه مبادا موی دماغشان شوند و آنان را به چالش بکشاند. آثار کوتوله پروری در سازمان را می توان در موارد زیر خلاصه کرد:
    -عدم تفکر و برنامه ریزی استراتژیک
    -خودبزرگ بینی مدیریتی
    -توسعه فرهنگ سازمانی سست عنصری
    -کاهش اعتماد به ساختار مدیریت
    استعاره ششم در مدیریت را می‌توان مدیریت آفتابه‌ ای مطرح کرد. ریاست دانشگاه اخیرن تغییر کرده ست. برای ملاقات با ریاست جدید به دفتر ایشان مراجعه کردم. اولین تغییر در دفتر کار ایشان که توجه من را به خودش جلب کرد. تغییر در مسئول دفتر بود. مسئول دفتر فرد دیگری شده بود. با کارکنان دانشگاه که رو به رو شدم هریک نالان بودند که حدود 400 نفر از کارمندان دانشگاه را ریاست جدید تعدیل نیرو کرده ست. و به گفته‌ی او دانشگاه به نیروی مازاد نیاز ندارد. و برای بهبود کیفیت در امور دانشگاه به افراد خبره نیازمندند. به قول یکی از کارمندان گیر الکی داده ست. در صورتی که همین حدود افراد یکی یکی در دانشگاه در حال جایگزینی هستند که از قوم و خویشان ریاست دانشگاه هستند. حالا از این موارد گذشته وقتی وارد حیاط دانشگاه شدم، ملاحظه کردم که باغچه پرگل زیبای میدان دانشگاه به حوض بی آب مبدل شده ست. ظاهرساختمان علوم تربیتی به مرمت و بازسازی شده است. ساختمان زبان تابلوی سردر آن تغییر کرده بود. وقتی وارد ساختمان اداری شدم، تبلیغات متعدد فرهنگی بر دیوارها حواسم را به خودش معطوف کرد. مدیریت آفتابه ای دقیقن چنین خاطره‌ای را تداعی می‌کند. مدیر تا بر سر کارش گمارده می‌شود اولین اقدامش تغییر مسئول دفتر ست. سپس به تعدیل نیرو و بهینه سازی و بهبود کیفیت می‌پردازد. در صورتی که خودمانی کردن نیروها برایش مهم تلقی می‌شود. دیوارهای قبلی را می‌کند و دیوارهای جدید جایگزین می‌کند. به فعالیت‌های تبلیغی و سطحی و زود بازده می‌پردازد. بریز و بپاش می‌کند و تابلو سر در را تغییر می‌دهد. بنابراین می‌توان گفت علاقمند به قدرت است. لقمه را می‌پیچد و از پشت سر بر دهانش می‌گذارد.
    استعاره هفتم مدیریتی را می‌توان مدیریت ویترینی عنوان کرد. به مدیریت ویترینی، مدیریت نمایشی نیز می‌گویند. روزانه ما حداقل در کشور خودمان زیاد با چنین مدیریتی رو به رو هستیم. تلویزیون را که روشن می‌کنید. سر تیتر خبرها اکثرن نشان می‌دهد مسئولی کلنگی برای افتتاح مکانی بر زمین می‌کوبد و سال‌ها بعد هنوز آن مکان متروکه ست. یا حتا شرکت‌های خصوصی که سال‌ها مصاحبه‌های آنچنانی با مدیران آن‌ها و تیترهای پر زرق و برق تبلیغاتی انجام می‌شود اما در روند خدمت به مردم موثر نبوده اند. این نوع مدیریت به جای امور اساسی و زیربنایی به کارهای زود بازده و نمایشی می‌پردازد. این سبک مدیریت به جای تمرکز بر عملکرد واقعی و بهره وری بر نمایش عملکرد متمرکزست. شاخص‌های ظاهری و فراروی نگاه عملکردی از سوی مدیر به شدت مورد توجه قرار می گیرد. شاخص‌های واقعی عملکرد فراموش می‌شود. این نوع مدیران صرفن به تزئیین ویترین عملکرد سرگرم هستند، در حالی که در درون سازمان کارکنان و مشتریان اثری از بهبود نظاره نمی کنند. چه بسا به دلیل رها شدگی سیستم معضلاتی از جمله آمارسازی، چاپلوسی و ثناگویی، تملق پروری، فساد اداری، باند بازی به وقوع می‌پیوندند. دلایل ظهور مدیریت ویترینی را می‌توان در موارد زیر مطرح کرد:
    -فقدان هوش استراتژیک
    -فقدان نظام شایسته سالاری
    -فقدان نظام ارزیابی عملکرد مناسب
    -فقدان چشم انداز و برنامه ریزی استراتژیک
    -ضعف ساختار نظارتی
    استعاره هشتم، را فیل سفید در مدیریت می‌توان مطرح کرد. فردی یک لپ تاپ ایسوس مدل 2011 دارد. که طی این سالها حدود 35 میلیون خرجش کرده اما اگر بخواهد خود دستگاه را بفروشد، یک میلیون تومان نهایتش ازش بخرند. به محض اینکه بخواهد لپ تاپ ایسوس مدل 2011را کنار بگذارد دیگران می‌گویند حیف ست آنقدر خرجش کردی. فیل سفید در مدیریت هم دقیقن موضوعی است که هزینه زیادی برای آن شده ست و هیچ خاصیت مفیدی ندارد. از آن جهت کنار گذاشته نمی‌شود که صرفن برای آن هزینه شده ست.
    استعاره نهم، مدیریت هندوانه ای ست. این نوع مدیریت به یک اصطلاح معروف که با یک دست چندین هندوانه را برداشتن مرتبط می‌شود. یک مدیر خواهان فعالیت‌های مدیریتی در چند سازمان مختلف و غیر مرتبط ست. به نظر شما فاجعه‌ای رخ نمی دهد. من در سازمان آموزش و پرورش فعالیت کنم. در خط تولیدی شرکت بستنی هم مدیریت کنم. همزمان با هر دو فعالیتم در کارخانه تولید کفش هم فعالیت داشته باشم. البته اندیشیدن به چنین فعالیتی هم برایم خوشایند نیست چه برسه به اینکه هر سه باهم را اجرا کنم. بحث چندکارگی استاد بزرگوارم آقای شاهین کلانتری تداعی شد. در وبینارهای مجازی اهل نوشتن اکثرن مطرح می کنند که همزمان باهم چند کار را انجام ندهید. مثلن در اینستاگرام همزمان با گوش کردن وبینار استوری نگذارید و کابیت منزل را حین این دوکار پاکیزه نکنید. حالا فکر کنید یک مدیر در سه سازمان غیر مرتبط همزمان فعالیت کند چه رخ خواهد داد؟
    استعاره دهم مدیریتی، مدیریت پتوهای خیس ست. وارد باشگاه پژوهشگران شدم. برای مدیریت آن واحد، ایده‌ای را مطرح کردم. برای مثال گفتم اعضای باشگاه پژوهشگران کارگاه‌های جدیدی را تولید محتوا کنند. از شرکت کنندگان پولی دریافت نکنند. خود باشگاه هزینه‌‌ی آن‌ها را تقبل کند و امتیازی هم مطابق با ایده بکر آن‌ها در نظر بگیرد. ایشان گفتند: ما بودجه نداریم. برای یادگیری وقت نداریم. نتیجه این کاری که شما می‌خواهید انجام بدهید قبل از اینکه اجرا شود من می دانم. طرح پژوهشی‌ام را هم به مدیر واحد نشان دادم. ایشان فرمودند: تئوری با عمل فرق دارد. در حوزه فعالیت ما نیست . دقیقن مدیریت پتوهای خیس روحیه، استعداد و شکوفایی، رضایت کارکنان را سرکوب می نماید. شعله های انگیزه و روحیه کارکنان را خاموش می کند. سازمانی موفق خواهد بود که چنین پتوهایی را جمع کند.
    بنابراین یک استعاره‌ی واحد نمی‌تواند برای ما یک نقطه نظر جامع پدید آورد. با به‌کارگیری استعاره‌های مختلف افق دید ما گسترش پیدا می‌کند. از این‌رو باید تئوری‌ها و بینش‌های رقیب را نه جایگزین بلکه مکمل یکدیگر قلمداد کرد.

  21. ما نمی‌شنویم.

    من روانشناس نیستم. در حوزه‌ی ارتباطات هم کار نمی‌کنم. من صرفا یک نویسنده‌ی تازه‌کار هستم که سعی می‌کنم کارهایی را در جهت ارتقای نویسندگی‌ام انجام دهم.
    روزهای اولی که شروع به نوشتن کردم همه‌چیز خیلی خوب پیش می‌رفت. من پر از حرف‌هایی بودم که طی‌سال‌ها آن‌ها را ننوشته بودم. اما پس از مدتی نوشتن دیگر آن لذت سابق را برایم نداشت. نوشته‌هایم به نسخه‌های از هم کپی‌شده‌ تبدیل گشته بودند. آنجا بود که فهمیدم نوشتن یک خروجی است و بنابراین به ورودی نیاز دارد. اگر ورودی ذهن ما ورودی غنی‌ای نباشد، خروجی مطلوبی هم نخواهیم داشت.
    ورودی ذهن ما فیلم، کتاب، تجربیات، تخیل و البته ارتباطات واقعی ما هستند.
    گابریل گارسیا می‌گوید:
    ((از این نکته متحیرم که من را برای تخیلات قوی‌ام تشویق می‌کنند در حالی که به واقع تمام آثار من پایه‌ای در واقعیت دارند.))
    بخش مهمی از ورودی ذهن را ارتباطات ما شکل می‌دهد و هسته‌ی اصلی ارتباطات، گوش دادن است.
    ما در گوش دادن ضعیف هستیم. این را وقتی می‌فهمیم که برای نوشتن یک دیالوگ به مکالمه‌های روزمره‌مان مراجعه می‌کنیم، اما چیزی را به خاطر نمی‌آوریم. این را وقتی می‌فهمیم که سر کلاس دلخواهمان می‌نشینیم اما نمی‌توانیم برای یک مدت کوتاه فقط و فقط گوش دهیم و دست به دامن تایپ کردن، سرچ در گوگل و حرف زدن می‌شویم.
    ضعف ما در گوش دادن نه تنها در نوشتن، که در امور فردی هم به ما آسیب زده است.
    برای همین من تصمیم گرفتم که درمورد گوش دادن با شما صحبت کنم.

    • منظورمان از گوش دادن چیست؟
    گوش دادن با شنیدن متفاوت است. شنیدن عملی منفعلانه و گوش دادن عملی فعالانه است. گوش دادن یعنی اینکه من توجه کنم که شما چه می‌گویید و آن را چگونه می‌گویید، هنگام حرف زدن چه حرکتی را انجام می‌دهید.
    گوش دادن به معنای سکوت مطلق نیست و اتفاقا به این برمی‌گردد که آیا من می‌توانم چکیده‌ای شفاف از صحبت‌های شما بیرون بکشم؟

    • چرا شنونده‌های خوبی نیستیم؟
    ۱. برخی از روانشناس‌ها معتقد هستند که این مساله ریشه در کودکی ما دارد. وقتی ما کودک بودیم و والدینمان با صدای بلند از ما می‌خواستند به حرفشان گوش دهیم، احتمالا صحبت‌هایشان خوشایند ما نبوده است.
    وقتی که سر صف می‌ایستادیم و ناظم می‌گفت که همگی گوش بدهید، احتمالا مقرراتی محدودکننده تعیین می‌کرده است. برای همین ما شرطی شده‌ایم که گوش ندهیم.

    ۲. مغز ما به گونه‌ای است که با محرک‌های مختلف دچار حواس‌پرتی می‌شود. بنابراین اینگونه نیست که فردی ذاتا شنونده خوبی باشد. شنونده‌ی خوب بودن یک مهارت است که نیازمند اموزش و تمرین می‌باشد‌.

    • چرا باید گوش بدهیم؟
    ۱. چارلز فرینهاف روانشناسی است که در زمینه‌ی گفت‌وگوهای درونی مطالعه می‌کند. او می‌گوید که وقتی ما کودک هستیم، احساسات و عواطفمان را از طریق بلند حرف زدن مدیریت می‌کنیم. ما بزرگ می‌شویم اما این ویژگی با ما می‌ماند. تنها تفاوتش با دوران کودکی این است که یاد می‌گیریم گفت‌وگو را درون ذهنمان انجام بدهیم.‌
    پژوهشگران می‌گویند که عملکرد مغزی ما در هنگام حرف زدن با خودمان، شبیه زمانی است که با دیگران حرف می‌زنیم. انگار که ما از زاویه دید شخص دیگری با خود صحبت می‌کنیم.
    بنابراین گوش دادن ما به یکدیگر و نحوه تعاملمان، بر کیفیت گفتگوهای درونیمان اثر می‌گذارد.

    ۲. حتما برای شما هم لحظاتی پیش آمده است که با دوستی وارد گفتگو شده‌اید. بعد از مدتی حس کرده‌اید که او تمایلی به شنیدن ندارد؛ مثلا به گوشی‌اش نگاه می‌کند یا مدام تکان می‌خورد.
    در این شرایط واکنش شما چیست؟
    معمولا صحبت را کوتاه می‌کنیم، قید جزییات را می‌زنیم و دیگر با شوق سخن نمی‌گوییم.‌
    این اتفاق در گفت‌وگوهای دیگر هم رخ می‌دهد.
    زمانی که شما شنونده‌ی خوبی نباشید، گوینده هم اطلاعات را به صورت کامل و شفاف بیان نمی‌کند و همین باعث می‌شود گفت‌وگو بی‌ثمر گردد.

    ۳. همانطور که به انتقال اطلاعات نیاز داریم، به دریافت اطلاعات هم نیاز داریم. گوش دادن سطح آگاهی ما را زیاد می‌کند و در تشخیص حقیقت و فریب‌کاری کمک‌کننده است.

    • چه موانعی باعث می‌شود شنونده‌ی خوبی نباشیم؟
    توصیف ویژگی‌های شنونده‌ی بد برای ما راحت‌تر از زمانی است که می‌خواهیم ویژگی شنونده‌های خوب را بیان کنیم. همین نشان می‌دهد که تجربه‌ی ما از شنیده نشدن، بیشتر از شنیده شدن است.
    ۱. عدم کنجکاوی
    به بچه‌ها دقت کنید. همیشه‌ سرشار از سوال هستند. از زمین و زمان سوال می‌پرسند و کنجکاوی سیری‌ناپذیری دارند. بعد هم با دقت و جدیت به پاسخ‌ها گوش می‌دهند.
    اریک بتزیک یک شیمی‌دان است و می‌گوید:
    من خوش‌شانس بودم که توانستم آن کنجکاوی و شوق کودکانه به تجربه کردن و اموختن را حفظ کنم.

    ۲. تفاوت سرعت در فکر و حرف
    سرعت فکر کردن بیشتر از حرف زدن است. به خاطر همین است که گاهی در گفت‌وگو در افکار خودمان غرق می‌شویم. ما می‌بینیم که لب‌های طرف مقابل تکان می‌خورد اما صدای او را نمی‌شنویم. در چنین شرایطی بخشی از صحبت‌هایش را از دست می‌دهیم. اگر هم به گفت‌وگو برگردیم با قسمت‌های خالی مواجه می‌شویم که آن‌ها را نشنیدیم. برخی از افراد این قسمت‌ها را با تصورات خودشان پر می‌کنند و همین منجر به سوءتفاهم می‌شود.
    برای همین است که می‌گویند:
    ((شنیدن واقعی مستلزم این است که خاطرات، خواسته‌ها و قضاوت‌هایمان را برای مدت کوتاهی متوقف کنیم.))

    ۳. نگرانی بابت صحبت کردن
    زمان‌هایی که در کلاس درس بودیم را به خاطر بیاورید. هنگامی که معلم به ترتیب از ما سوال می‌پرسید، ما به پاسخ دیگر دانش‌آموزان گوش نمی‌دادیم. درگیر این بودیم که اگر نوبت ما شود باید چه بگوییم.
    این اتفاق در گفت‌وگوهای دیگر هم رخ می‌دهد. گاهی نگران می‌شویم که باید چه بگوییم و همین باعث از دست رفتن تمرکز می‌شود.
    مت‌هوده یک کارگردان است. در یکی از دوره‌های بداهه‌پردازی تمرین جالبی ‌را انجام داد. او یک عنوان مطرح کرد و از هنرجوها خواست که به صورت بداهه، داستانی را بسازند. نکته‌ی تمرین این بود که او می‌توانست در هر زمانی صحبت هنرجو را قطع کند و به نفر دیگری اشاره کند تا صحبت‌ها‌ را ادامه دهد. این کار بدون هیچ ترتیبی انجام می‌شد و به افراد کمک می‌کرد در لحظه باشند و به صحبت‌های هم گوش بدهند، چرا که ممکن بود هرلحظه نوبت خودشان بشود.

    ۴. ترس از نظر مخالف
    یکی دیگر از مواقعی که از گوش دادن فرار می‌کنیم، لحظاتی است که با نظری مخالف نظر خودمان مواجه می‌شویم. سال‌ها پیش طی پژوهشی متوجه شدند که عملکرد مغز ما در این شرایط مانند حالتی است که خرسی دنبالمان کرده و بنابراین به گریز، تسلیم یا جنگ رو می‌آوریم.
    اما این را به خاطر داشته باشیم که شنیدن نظرات مخالف، به معنای موافقت با آن نیست. بلکه به این معنا است که من به شما حق می‌دهم نظری مخالف نظر من داشته باشید.

    ۵. تقسیم توجه
    هنگامی که توجهمان را بین چند کار تقسیم می‌کنیم،‌ از میزان آن کم می‌شود. این تصور که ما توانایی انجام چند کار به صورت هم‌زمان را داریم، دور بیندازیم.

    •به چه چیزهایی گوش دهیم؟
    از فردی خواستند تا یک سکانس از سریال شرلوک را برای جمعی از شنوندگان تعریف کند. فعالیت مغز گوینده هنگام تعریف کردن شبیه زمانی بود که سریال را تماشا می‌کرد. پژوهشگران متوجه شدند که پس از مدتی بین مغز شنونده‌ها و گوینده یک نوع هماهنگی به وجود آمد و فعالیتی شبیه به هم نشان دادند. برای همین مهم است که پای صحبت چه کسی بنشینیم.
    باید این را در نظر داشته باشیم که وقت ما اندک است و نمی‌توانیم آن را در اختیار همه قرار دهیم. اینجا زمانی است که ما باید به گزینش دست بزنیم و انتخاب کنیم که به صحبت‌های چه کسی گوش دهیم.
    معمولا انتظارات ما از یک گفت‌وگو به چهاردسته تقسیم می‌شه:
    ۱. کیفیت: ما انتظار داریم گوینده حقیقت را بگوید.
    ۲. کمیت: حجم زیادی از اطلاعات ناگهان وارد مغزمان نشود.
    ۳. ارتباط: صحبت‌ها مرتبط با موضوع باشند.
    ۴. شیوه: به شیوه‌ای منطقی و به دور از ابهام مطرح شود.

    • معرفی کتاب:
    اگر دوست دارید اطلاعات بیشتری به دست آورید، دو کتاب زیر می‌تواند کمک‌کننده باشد:
    ۱. باید به هم گوش بدهیم، کیت مورفی
    ۲. هنر گمشده‌ی گوش دادن، مایکل پی. نیکولز

    همه‌ی ما دنبال فهمیدن و فهمیده شدن هستیم و این با گوش دادن اتفاق میوفتد.
    الان می‌توانید سطح گوش دادن خود را بسنجید. آیا می‌توانید جمع‌بندی شفافی از صحبت‌ها داشته باشید؟

      1. سلام استاد، شبتون خوش
        اول اینو بگم که من متحیرم از اینکه شما انقدر مسئولانه و خستگی‌ناپذیر به تک‌تک متن‌ها رسیدگی کردید، همین مساله به تنهایی برای من یک کلاس درسه.
        و ممنونم از نظرتون. از شنیدن نظر شما انرژی گرفتم. حتمن حتمن به توصیه‌ی شما عمل می‌کنم و در بازنویسی این نکته رو اصلاح می‌کنم.
        بی‌نهایت ممنونم از وقتی که گذاشتید.

  22. گاهی کارها آنطور که می¬خواهیم پیش نمی¬رود، از خودمان می¬پرسیم چرا این اتفاق برای ما افتاد؟
    چرا دیگران توانایی رسیدن به دستاوردهایی که می¬خواهند را دارند ولی ما نه؟ چه منطقی؟ چه احساسی؟ پشت این ماجرا وجود دارد؟
    چرا بعضی افراد، بعضی سازمان ها روز به روز نوآورانه و خلاقانه پیشرفت می¬کنند ولی ما هنوز درگیر این هستیم که کسی از وجود ما باخبر شود و به ارزش کار ما پی ببرد؟
    احتمالا بعد از مرور این افکار شروع می¬کنیم درباره برندها اطلاعات کسب کنیم و راهی پیدا کنیم که برندسازی کنیم. معمولا هم از برند اپل شروع می¬کنیم.
    اپل هم مثل صدها شرکت دیگر محصول خودش را تولید می¬کند و می فروشد ولی چرا نسبت به برخی برندها خلاقانه تر عمل می¬کند؟
    چرا بین اینهمه سخنران در دنیا، اپرا وینفری مجری تاثیرگذار آمریکا می¬شود و تبدیل به ثروتمندترین و نیکوکارترین فرد سیاه پوست آمریکایی می¬شود؟
    سایمون سینک نویسنده کتاب با چرا شروع کنید؟ بعد از تحقیقی درباره عملکرد مغز انسان و بررسی رهبران الهام بخش جهان نظریه ساده ای درباره دایره طلایی را مطرح می¬کند.
    دایره ای طلایی که سه لایه دارد. لایه درونی «چرا؟» سپس «چگونه؟» و «چه چیزی؟». چرا در مرکز دایره ها قرار دارد. منظور سایمون سینک از چرایی یک موضوع، هدف از انجام آن است. اینکه انگیزه شما چیست؟ باور و اعتقاد شما چه می‌باشد؟ به چه دلایلی سازمان و شرکت شما وجود دارد؟ چرا هر روز صبح از رختخواب بیدار می‌شوید؟ و اصلا چرا باید کسی به این موضوع اهمیت دهد؟
    من با نظر سایمون سینک موافق هستم. زمانی که از چرایی آغاز کنیم، اشتیاق ما برای انجام کارها بیشتر می¬شود. دیگر شب که به رختخواب می¬رویم، می¬دانیم چرا مشتاقیم تا صبح از خواب بیدار شویم؟ زمانی که مشتاق ارتباط با دیگران باشیم، با آنها گفتگو می¬کنیم و به حرف های آنها گوش می¬دهیم. زمانی که مشتاق شنیدن حرف های دیگران باشیم از نیاز های آنها، خواسته ها و علایق آنها باخبر می شویم. زمانی که به نیازها آگاه باشیم، می¬توانیم با اشتیاق، ایده هایی در جهت رفع نیاز دیگران مطرح کنیم. زمانی که مشتاق تولید محصول یا ارائه خدماتمان هستیم مشتاق هستیم تا نیازی را برطرف کنیم و اثری مثبت در زندگی افرادی که به صحبت هایشان گوش داده¬ایم ایجاد کنیم.
    اشتیاقی که از پاسخ به چرایی ها بدست می¬آوریم، مسیر ما را در زندگی مشخص می¬کند. زمانی که به موضوعی هدفمند فکر می¬کنیم و با اشتیاق در آن مسیر قدم بر می¬داریم. به چگونگی انجام و حرکت در مسیر هم فکر می¬کنیم.
    مثلا وقتی مشتاق هستیم به کوه برویم. چگونگی انجام آن و روش های صحیح موضوع کوهنوردی، که از کجا باید شروع کنیم به چه تجهیزاتی نیاز داریم؟ چه مراحلی را باید طی کنیم تا بتوانیم دماوند یا اورست را فتح کنیم، را پیدا می¬کنیم.
    شاید این حرف ها انگیزشی به نظر برسد ولی بیایید در نظر بگیریم چه کاری را با هیجانی زودگذر انجام می-دهیم. چه کاری را با ذهن خودمان انجام می¬دهیم. ذهنی که حاصل تفکر، مشاهدات و پاسخ به چرایی های خودمان است. از خود درونی¬مان بپرسیم «آیا واقعا می¬خواهم به کوه بروم؟» یا گرفتار خود تسخیر شده¬ای هستم که و هیجانی و آنی تصمیم می¬گیرد مرا به سمت کوهنوردی ببرد و بعد از دیدن خستگی های کوهنوردی، از تب و تاپ کوه رفتن منصرف می شود؟
    برای بازاریابی محتوایی هم باید از خود درونی خودمان شروع کنیم. این خود درونی ممکن است درون سازمان باشد. ممکن است درون یک فرد باشد.
    شما می¬خواهید الهام بخش چه چیزی باشید؟
    در بازاریابی محتوایی، بازاریابی نقشه راه محتواست. چرا محتوا تولید می¬کنید؟ مثلا من می¬خواهم در دنیای محتوای ویدیویی و رسانه که فقط به جلوه های بصری و تبلیغاتی نگاه می¬شود تغییر ایجاد کنم. می خواهم بگویم اصل ماجرا محتوا و حرف پشت محتواست.
    چه چیزی را می¬خواهم برای این تفاوت انجام دهم؟ اضافه کردن تکنیک های سخنوری و ارتباط موثر
    چگونه این کار را انجام می¬دهم؟ دوره هایی طراحی می¬کنم که در آن مخاطب با تکنیک های سخنوری موثر آشنا شود. چه بخواهد یک ویدئو برای دوستش ارسال کند، چه بخواهد از طریق بازاریابی محتوایی و ویدیویی کسب درآمد کند و یا برندسازی انجام دهد.
    سخنوری 4 ستون تولید محتواست. سخنوری سبک زندگی یک محتواساز است. سخنوری سبک زندگی یک نویسنده است. سخنوری سبک زندگی یک فیلمساز است. سخنوری سبک زندگی هر شخصی است که مشتاق کسب درآمد است. هر شخصی که می¬خواهد با دوستانش، مدیر سازمانش یا مشتریانش ارتباط برقرار کند.
    جو پولیتزی نقل جالبی در کتاب بازاریابی محتوایی دارد.
    «تبلیغات سنتی مانند فریادی بر سر مشتریان بالقوه است در صورتیکه بازاریابی محتوایی با آنها گفتگو می کند.»
    سخنوری قلب بازاریابی محتوایی و 4 ستون تولید محتوای ویدیویی یا ولاگری است.
    سخنوری باعث می شود شما با مخاطب و مشتریان خود گفتگو کنید. شفاف، صریح و موثر با آنها صحبت کنید و آنها را مشتاق کنید که با شما همراه باشند.
    برخی از برندها هزینه های گزافی را سالانه بابت بازاریابی و تبلیغات هزینه می¬کنند تا دیده شوند. این افراد و سازمان ها برای برندسازی خودشان بیشتر از بیرون به درون نگاه می¬کنند. یعنی از مسائل ساده و از پاسخ به «چه چیزی؟» بعد به چگونگی و احتمالا به چرایی می¬رسند. گاهی هم شاید اصلا به چرایی نرسند. چون در دل چرایی مسایل کمی پیچیده تر می شود.
    ولی افراد و سازمان هایی که با الهام بخشی برند می¬شوند. صرفنظر از اندازه کسب و کارشان یا صنعت و حوزه فعالیتشان از درون و پاسخ به چرایی ها به بیرون فکر می¬کنند و با دیگران ارتباط برقرار می کنند.
    اکثر بازاریابی‌ها، خرید و فروش‌ها در ایران از شیوه نگاه بیرون به درون، با نگاه بالا به پایین و تبلیغاتی انجام می‌گیرد. چه کاری انجام دهیم؟ چه پارامترهایی ما را از بقیه متمایز می‌کند؟ و یا چه عواملی موجب برتری ما نسبت به دیگران می گردد؟ برتری خودمان را از چه طریقی به دیگران نشان دهیم؟ از چه رسانه هایی برای دیده شدن استفاده کنیم؟ و در مقابل ما از دیگران انتظار یک رفتار را داریم. یک بازدید، یک رای، یک خرید و یا چیزی شبیه به آن. درنهایت از راه های متفاوت تبلیغاتی و اطلاع رسانی به دیگران می گوییم: «ما با فلان برندها کار می¬کنیم. ما توانمند هستیم. مجموعه کامل و زیبایی داریم. ما بهترین محصولات و خدمات را ارائه می دهیم.» اما این شیوه تبلیغات و معرفی محصول شیوه‌ای الهام‌بخش و موثر نیست.
    زمانی که از مردم می خواهیم برای دلایل تجارت ما پول پرداخت کنند، مردم رقبتی به خرید از ما ندارند. چون ما بهترین خدمات پوستی را ارائه می دهیم و از محصولات استاندارد استفاده می کنیم، یا چون ما صاحب سالن زیبایی بزرگی هستیم و سالها تجربه داریم و مردم به ما نیاز دارند پس باید پولشان را پیش ما هزینه کنند.
    شما کدام سالن زیبایی را انتخاب می¬کنید؟ سالنی که تبلیغات زیادی کرده یا سالنی که بیشتر به شما محتوای مفیدی برای بالا بردن کیفیت زندگی ارائه کرده؟
    سالن زیبایی که به شما می¬گوید: «برای اینکه اعتماد به نفس داشته باشید به زیبایی های ظاهری خودتان توجه کنید و خود را شبیه مدل هایی که به شما نشان می دهیم بکنید» یا سالن زیبایی که به شما می گوید: «ما شما را همینطور که هستید دوست داریم. به شما اطلاعات مفید برای ارتقا زیبایی و سلامتی می¬دهیم و اگر انتخاب شما زیبایی و سلامتی بیشتر بود همراهتان هستیم.»
    البته زمانی که از این نگرش ها صحبت می¬کنم. اکثرا به من می گویند این طرز فکرها برای ایران یا برای شهرستان¬ها¬ نیست. مردم در تهران هم به تبلیغات توجه می¬کنند. بهتر است از سبک های تبلیغاتی صدا و سیما استفاده کنی. ولی وقتی به مردم نگاه می¬کنم، مردم به خودشان اهمیت می¬دهند. مردم زمان دستشویی رفتنشان را با تبلیغات بازرگانی صدا و سیما تنظیم می کنند. پس چرا به جای تبلیغات به خود مردم اهمیت ندهیم.
    البته اهمیت دادن و احترام گذاشتن به دیگران باید از دل همان چرایی¬ها بیاید، نه اینکه بگوییم چه چیزی به مردم بدهیم که نشان دهیم به آنها اهمیت می دهیم؟ آها! مردم خدمات پس از فروش می¬خواهند پس یک شعار و وعده خدمات پس از فروش به آنها بدهیم. یا مردم دنبال کار رایگان هستند حالا یک چیز رایگان و اشانتیون به آنها بدهیم. چیزی را برای آنها در نظر بگیریم که واقعا نشان دهنده خواسته ما مبنی بر ارزش آفرینی برای آنها باشد. محتوایی برای آنها بسازیم که واقعا ارزشمند باشد و نکته ای، جذابیتی در آن وجود داشته باشد.
    حالا در نظر بگیریم می¬خواهیم از درون خودمان و از چرایی ها شروع کنیم. می خواهیم مشتاق باشیم با سخنوری و ارتباط و از طریق بازاریابی محتوایی و ویدیویی با مردم ارتباط برقرار کنیم
    چه کاری باید بکنیم تا برندسازی کنیم و الهام بخش باشیم. چه کاری باید انجام دهیم تا مردم بدانند که ما واقعا با آنها هستیم و مثل فریبکاران انگیزشی به آنها وعده های دروغین نمی¬دهیم.
    اولین موضوع، تعیین خود موضوع محتوا است. در چه زمینه ای می¬خواهید فعالیت کنید. چه محتوایی مناسب کار شماست؟ چقدر به موضوع انتخابی خودتان برای فعالیت، تسلط دارید؟ آیا می¬توانید درباره یک موضوع صحبت کنید و روی مخاطب تاثیر بگذارید؟ آیا می¬توانید با محتوایی که می¬سازید اعتماد دیگران را نسبت به حوزه فعالیتتان جلب کنید؟
    مدل برندسازی شخصی و برندسازی سازمانی شاید در نگاه کلی الهام بخشی باشد. اما بعد از پاسخ به چرایی ها، به چگونگی می¬رسیم. در چگونگی استراتژی نیاز است. استراتژی های برندسازی شخصی و سازمانی متفاوت است. ولی خوشبختانه شخصی که به چرایی ها خوب پاسخ داده باشد می¬تواند چگونگی ها را هم پیدا کند و حرکت کند و در طی مسیر چگونگی ها برایش شفاف تر شود.
    حالا می¬خواهم به این سوال پاسخ دهم؟ بازاریابی محتوایی و بازاریابی ویدیویی چه نقشی در چگونگی کار ما دارد.
    محتوا یک مضمون دارد یک قالب. مضمون محتوا برای ارتباط گرفتن با مخاطب اهمیت دارد. در دل مضمون محتوا چه اهمیتی به مخاطب می¬دهید؟ چقدر او و خواسته هایش را در نظر گرفته اید؟مثلا شما می¬خواهید یک محتوای ویدیویی بسازید کدام یک انتخاب شماست؟ محتوا را در اینستاگرام منتشر کنید که نشان دهید ولاگر سفر هستید و به جاهای مختلفی سفر کرده¬اید؟ چه کارهایی در سفر انجام داده اید؟ یا انتخاب می¬کنید محتوای بسازید که درباره موضوعی آگاهی مردم را ارتقا دهید؟ یا به بهبود کیفت ارتباطی آنها کمک کنید؟ مثلا می¬خواهید بگویید من به روستای تاریخی کندوان در ایران سفر کردم و در هتل لاله کندوان اقامت کردم. اطلاعاتی که با یک سرچ ساده در گوگل درباره کندوان و هتل صخره ای کندوان بدست می¬آید. یا سعی می-کنید محتوایی بسازید و از خونگرمی مردم آن منطقه، داستانهایی که برایشان جذاب است. فرهنگ و هنری که می¬تواند برای مخاطب جذاب باشد صحبت کنید. از اینکه چرا روستای کندوان ارزشمند است؟ یا اینکه اگر کسی علاقه مند به سفر به کندوان است چه چیزی می¬تواند به بالا بردن کیفیت سفرش کمک کند تا از سفرش لذت بیشتری ببرد؟
    اگر مصمم هستید در مورد انواع موضوعات هنری مثل نویسندگی، نقاشی، بازیگری، طراحی، محتواسازی یا موضوعات زیبایی و سلامتی یا هر موضوعی که در آن حرفی برای مردم دارید و می¬خواهید مخاطب هایی جمع کنید و آنها را تبدیل به مشتری وفادار کنید، به بازاریابی محتوایی فکر کنید. به اینکه از چرایی شروع کنید و با ساخت محتوای مفید الهام بخش شوید.
    از خوب شنیدن، خوب دیدن مردم، نیازها و خواسته های آنها شروع کنید.
    از پیله خود برای پروانه شدن خارج شوید و با دیگران ارتباط موثر برقرار کنید. روزانه در مورد موضوع کاری خودتان بنویسید. به چرایی¬ها جواب دهید. سپس از خود بپرسید من چگونه می توانم با محصول و خدماتم به دیگران کمک کنم.
    مثلا اگر آموزش بازیگری می دهید فقط به این دلیل که تحصیلات و تجربه در این زمینه دارید بسنده نکنید. از رابطه اعتماد به نفس با تمرینات بازیگری بگویید.
    اگر مربی فرم در تئاتر هستید از دلایل یادگیری فرم برای روی صحنه رفتن نگویید از تاثیر رقص و ارتباط آن با خودشناسی بگویید. از اینکه وقتی خودتان را شناختید بهتر می¬توانید صحبت کنید. بهتر می توانید با دیگران ارتباط برقرار کنید.
    به گفته سایمون سینک ما کسانی را دنبال می‌کنیم که رهبری می‌کنند. این پیروی بدلیل این نمی‌باشد که مجبور به پیروی هستیم بلکه ما از صمیم قلب خواهان این پیروی می‌باشیم. ما کسانی را که رهبری را بر عهده دارند پیروی می‌کنیم نه بخاطر آن‌ها، بلکه بخاطر خودمان. این افراد کسانی هستند که کار خود را با چرای درون دایره طلایی شروع کردند . این افراد کسانی هستند که این توانایی را داشتند تا برای دیگران الهام بخش باشند و یا کسانی را پیدا کنند که برای آن‌ها الهام بخش باشند.

  23. (به نام او که به قلم قسم خورد)
    یکدفعه فریاد زد:(یافتم یافتم)
    همه سرها به سمت اوچرخید.
    یاد داستان ارشمیدس بخیر.
    دویدم به سمتش ، نکند بخواهد سربه خیابان بگذارد وچون ارشمیدس فریاد کند.
    از دور با انگشت سبابه به روی بینیم فشار آوردم.( یعنی که ساکت باش.)
    الان است که مارا ازکتابخانه به بیرون پرت کنند.
    کنارش می نشینم .
    دستهای من را با گرمی در دستهایش میفشارد و یادداشتهایش را روی میزجلوی من میگذارد
    به یادداشت ها نگاهی میاندازم
    برای اینکه راحت گفتگو کنیم اورا به محوطه باز کتابخانه راهنمایی میکنم.
    پروین دوست صمیمی من است. او زنی است 35ساله توانمند، وسرسخت که همیشه به دنبال یافتن راهکاری است برای حل مشکلات، من به سرسختی اوغبطه میخورم.داخل یک آلاچیق داخل محوطه مینشینیم.
    پروین ذوق زده شروع به صحبتکرد: )دختر پنج ساله ام درحضور دیگران صحبت نمیکند وپنهان
    میشود. این مساله آرامش زندگی ما را به هم زده ونگرانمان کرده است.
    یادداشتهایی که به تونشان دادم حاصل پژوهشهای من است برای رفع این مشکل.)
    وادامه داد: ( دختر بزرگم بر اثر یک تصادف در دوران جنینی ناشنوا شد.با تولد دختر دوم ورسیدن به دوران کودکی همه بیصبرانه منتظر شنیدن صدای او بودند وحاال اودرحضور دیگران حرف نمیزند.
    باید کاری میکردم ودلیل آن را میفهمیدم.
    والا مطمئنم از ترسی که براثر کمبود اعتماد به نفس حاصل شده حرف نمیزند.
    باشنیدن این داستان ، دیگر شما از موضو ع گفتگوی ما مطلع هستید.
    اعتماد به نفس واهمیت آن در زندگی انسان
    اعتماد به نفس چیست؟
    اطمینان لازم به خود در حدی که انسان بتواند هر کاری را درحد خوب وقابل قبول انجام دهد
    همان اعتماد به نفس است.
    خیلی وقتها انسان کاری را بلد است ولی بخوبی نمیتواند انجام دهد این به دلیل عدم اعتماد
    به نفس است.
    مثل اینکه ، شخص رانندگی را یاد گرفته و در آزمایش رانندگی قبول شده است وگواهینامه دارد
    این فرد تا زمانی که نتواند خود را باور کند به رانندگیش نمیتوان اعتماد کرد.زیرا این مهارت
    در ضمیر ناخودآگاهش ثبت نشده است واین عدم باور به همراه ترس میآورد.
    پس می توان گفت: (اعتماد به نفس هم داشتن مهارت است وهم باور آن مهارت )
    اعتماد به نفس یک پدیده مطلق و ثابت نیست ممکن است نسبت به موضوعی اعتماد به نفس
    لازم را داشته باشیم ونسبت به موضوع دیگر، اعتمادبه نفس نداشته باشیم که دراین صورت
    میتوان با کسب مهارت بیشتر، عقده حقارت را سرکوب نمود وبر ترس خود مسلط شد.
    اعتماد به نفس در کودکان چگونه پرورش مییابد:
    1-انتخاب نام نیکو
    نامی که برای کودک انتخاب می شود، تأثیر دائمی و گسترده ای بر زندگی او دارد و ممکن است به سبب
    نامگذاری نامناسب یا نامتعارف، سالیان متمادی موجب تحقیر، سرافکندگی و تمسخر فرزند در محیط های اجتماعی شود و بر فرایند رشد و جامعه پذیری او تأثیرات منفی بگذارد.
    نامگذاری به دلیل نقشی که ایفا می کند، باعث تأثیرگذاری و تأثیرپذیری عمیقی در عرصه اجتماعی افراد نیز می گردد؛ به طوری که افراِد دارای نام های خوب و زیبا و با مفاهیم عالی و متناسب با شخصیت های بزرگ علمی و دینی، همواره احساس غرور و افتخار می کنند .
    ودر بسیاری از موارد فرد تلاش می کند کاری انجام ندهد که با آن مغایرت داشته باشد.
    -با ابراز محبت وعشق ورزی بدون قید وشرط
    محبت وعشق یک اصل مهم در تربیت است.زیرا شاکله وجودی بشر نیازمند وتشنه این اکسیر
    است .
    این عشق را از خانواده شروع کنید وبه گروه های دیگر نیز مثل گروه همساالن ودوستان گسترش بدهید.
    دوست داشتن نباید شرط انجام کاری باشد.عشق ومحبت بدون قید وشرط پایه اعتماد به نفس است.
    اگراشتباهی انجام دادید مثل قضاوت نابجا ،تندخویی وبیحوصلگی، پرخاش ،کودک خود را در بغل بگیرید
    وابراز تاسف کنید وبگویید دوستش دارید.
    3-تشویق وتنبیه به موقع وبه میزان.
    تشویق وتنبیه می توان گفت وسیله ای است برای آموزش انجام کار درست وغلط.
    که آن هم اصول خود را میطلبد یعنی: باندازه وبموقع باید انجام شود.
    استفاده افراطی درهرسوی آن عامل ایجاد یک اختلال رفتاری جدید می شود.
    روش های تشویق درست و غلط
    روش های تشویق درست
    ۱-تشویق برای تلاش های بزرگ
    دقت کنید که کودک برای ”تلاش“ تشویق شود، نه برای موفقیت. چون ممکن است کودک شما تلاش زیادی برای انجام یک کار کرده باشد ، اما موفقیتی که در نظر داشت حاصل نشده باشد. در این صورت اگر کسی به تلاش بچه اشاره نکند؛ کودک حس سرخوردگی خواهد کرد و در موقعیت بعدی، تلاش کمتری نشان خواهد داد.
    ۲-تشویق برای ایجاد انگیزه و رفع ناامیدی
    .شما می توانید با تشویق کردن کودک، به او انگیزه ی لازم برای کنار آمدن با شرایط سخت را بدهید.

    ۳-تشویق های کالمی و احساسی
    تشویق می تواند به شکل یک جمله ی مثبت یا یک بغل پر مهر باشد. نه از هزینهای که برای آن کردید .
    ۴-تشویق یعنی حواسم بهت هست .
    یک تشویق کوچک پرمهر، براساس نیازها و عالایق کودک می تواند به او نشان دهد که خانواده نسبت به رفتارهای او بی اهمیت نیستند .
    ۵-تشویق های دنباله دار
    روش های تشویقی دنباله داری مثل تابلوی ستاره ها، در واقع به تالش کردن بیشتر کودک کمک خواهدکرد. در این روش تشویق، شما یک تابلو تهیه میکنید و برای هر رفتار صحیح کودک یک برچسب روی آن تابلو می چسبانید. از قبل به کودک اعلام می کنید که مثال با رسیدن تعداد برچسب ها به 10عدد، جایزه ای برای او تهیه خواهید کرد. این روش برای نهادینه کردن عادات خوب در کودکان بسیار موثر است .
    روش های تنبیه غلط
    تنبیه خیلی وقت ها لازماست! به شرط آن که به درستی اجرا شود.
    ۱-تنبیه بدنی
    یقین داشته باشید که انجام هرگونه تنبیه بدنی از جمله کتک زدن، هل دادن و… هیچ تاثیر مثبتی نخواهد داشت .
    اگر نمی توانید خشم خود را در مقابل رفتار نادرست کودک به درستی مدیریت کنید، بهتر است به خود یادآوری کنید که اکثر رفتارهای اشتباه کودکان از سر کنجکاوی و بی تجربگی است. همچنین استفاده تکنیک هایی مثل قانون 5 ثانیه به کنترل بهتر خشم شما کمک خواهد کرد .
    ۲-تنبیه احساسی
    “…اگه دختر بدی بشی، دیگه مامانت نیستم”
    “…اگه حرفم رو گوش نکنی، دوستت ندارم ”
    جملاتی از این قبیل به کودک حس ناکافی بودن و عدم امنیت را القا می کنند. این حس موجب نیاز بیشتر کودک به توجه و در پی آن لجبازی بیشتر کودک خواهد شد. کودکی که جمالت فوق را بشنود؛ با خود میگوید »من که بچه ی بدی هستم، پس بذار این کار رو هم بکنم.« پس هرگز کودک را تهدید نکنید یا به
    .او برچسب نزنید .
    ۳-تنبیه افراطی
    والدینی که با انجام هر اشتباه کوچک، کودک را شدیدا تنبیه می کنند؛ در واقع تنبیه خود را بی اثر قرار میدهند. تنبیه افراطی کودک باعث برداشته شدن مرزهای بین والد و کودک شده و کودک را گستاخ میکند. همچنین استفاده از روش های تنبیهی شدید مثل کتک زدن و غیره، همانطور که پیش تر گفتیم؛ تاثیر بدی بر روح و روان کودک خواهد داشت
    ۴-تنها گذاشتن کودک
    اگر شما برای تنبیه کودک از تنها گذاشتن در اتاق استفاده می کنید؛ باید بدانید که این روش فقط موجب ترس بیشتر کودک می شود و از آنجاکه هیچ تاثیری در درک کودک از خطای خود ندارد؛ پس به بهبود رفتارهای او کمکی نخواهد کرد.
    روش های تنبیه درست
    ۱-تنبیه با دلیل
    اگر فرزندتان خطایی مرتکب شد و خواستید به او نشان دهید که رفتارش اشتباه بوده است؛ بهتر است حتما با لحن قاطعانه (نه با فریاد زدن) دلیل ناراحتی یا عصبانیت خود را به کودک بگویید. برای این کار بهتر است:واضح و روشن از جمله ی زیر استفاده کنید.
    تو این کار را ــــــ کردی )توضیح کار اشتباه کودک( و کارت به این دلیل ــــــ )توضیح دلیل اشتباه بودن ”
    کار کودک( بد بود. و من از تو ـــــ )عصبانی/ناراحت/غمگین و…( هستم.
    ۲-قاطع بودن در تنبیه
    اگر تنبیهی صورت می گیرد؛ باید به شکل قاطعانه باشد. یعنی نباید برای تنبیه کردن کودک عذاب وجدان بکشید و سپس به دلیل این عذاب وجدان از او عذرخواهی کنید. چون این رفتار به کودک یاد می دهد که در واقع رفتار او هیچ مشکلی نداشته و این شما بودید که به اشتباه او را تنبیه کرده اید.
    همچنین شما و همسرتان باید به عنوان دو والِد کودک، در تنبیه همسو باشید. نباید وقتی یکی از والدین کودک را تنبیه می کند؛ دیگری از کودک دفاع کند. این کار به اصطلاح باعث ”دوتربیتی شدن کودک“ می شود.

    تشویق موثرتر است یا تنبیه؟
    از آنجا که اثرگذارتر بودن تشویق نسبت به تنبیه به اثبات رسیده است؛ متخصصین معتقد هستند که برای تاثیرگذاری بیشتر تنبیه و تشویق، باید از نسبت 20-80 استفاده کرد. یعنی در 80 درصد مواقع باید به رفتار
    صحیح کودک توجه کرده و آن را تشویق کنید. .و تنها در 20 درصد مواقع با توجه به رفتار ناصحیح کودک،
    .باید از روش های تنبیهی کمک بگیرید.
    افزایش مهارت های ذهنی و تقویت یادگیری کودکان با بازیهای مناسب.
    4-کمک به او که بتواند اهداف خودرامشخص کند.
    فرزندتان را برای تعیین اهداف معقول و برای کمک به جلوگیری از احساس شکستش کمک کنید.
    برای هدف هایش، با صحبت با او، هدف های کوتاه مدت و کوچکی را نشانش دهید .
    تعیین و دستیابی به اهداف چالش برانگیز می تواند به کودکان کمک کند تا احساس کنند توانایی های زیادی دارند. همچنین این کار به کودک یاد می دهد که امید خود را از دست ندهد. تا هنگام مواجه با مشکلات بهترین تصمیم را بگیرد. ایمان به توانایی ها باعث افزایش اعتماد به نفس کودکان می شود.
    مثت اندیشی را برایش مدل کنید.
    تنها راهکاراین است : که خود مثبت اندیش باشی. یک والد باید همراه با فرزند پروری
    نقاط ضعف خود را شناسایی وبه رفع آن بپردازد. تا بتواند الگوی مناسبی برای فرزندش باشد.
    5-انعطاف پذیری را به او آموزشدهید.
    6-در اومیل به استقالل وماجرا جویی تحریککن
    7-تنظیم برنامه های ورزشی وفعالیت جسمانی در تفریحات خانوادگی
    8-پیگیری عالایق فرزندان درکسب مهارت
    9-قوانین خانواده را برای اومشخص کنید.وسعی کنید قوانین سازگار با سن فرزندتان باشد.
    10-در هنگام خرید وانتخاب نوع غذا، گزینه هایی برای حق انتخاب قائل شوید.
    11-با دادن مسئولیت در انجام کارهای داخل منزل
    12-بجای او کاری انجام ندهید.
    13-دراجتماع زبان او نباشید.
    باتوجه به زمانمشخص شده، ارائه این مقاله در جلسات بعد ادامه دارد…………………..

  24. باغبان:
    خداوند خواست که انسان برترین باشد…

    موضوع :
    چگونه پایه های تربیتی و شخصیتی فرزندانمان را تقویت کنیم تا نسلی سالم و صالح داشته باشیم ؟

    کلیدهای روش تربیتی کودک برای مادران دغدغه مند

    پیامبر اکرم ( صلی الله علیه وآله وسلم ) می فرمایند :
    اکرموا اولادَکُم و احسِنوا آدابَهُم یُغفَر لَکُم
    به فرزندان خود احترام بگذارید و با آن ها با ادب و روش پسندیده معاشرت کنید .

    چرا این موضوع را انتخاب کردم ؟ چون بیشتر ما مامانا تمام نگرانی هایمان و دلهوره هایمان برای خوب بزرگ شدن بچه هایمان است .

    کتاب‌ها و مقالات زيادی دربارۀ تربيت فرزند خونده بودم و توی کانال‌های زيادی عضو بودم. دائم نکات تربيتی رو يادداشت می‌کردم تا هر وقت لازمم شد، ازشون استفاده کنم. اما درست سر بزنگاه، تمام اون نکات رو فراموش می‌کردم و نمی‌دونستم نسبت به رفتار فرزندم، باید چه عکس‌العملی نشون بدم.
    انگار از درون خالی بودم؛ خالی خالی… .

    این رو به عینه می‌دیدم که هرلحظه با فرزندم هستم، انرژی دو سويه‌ای بين من و اون، رد و بدل میشه؛ پس بايد می‌تونستم تو تموم لحظه‌های شبانه‌‌روز، برای اين ارتباط از درونم چيزهايی رو بيرون بکشم و طبق اون‌ها عمل کنم. وضعيت سختی بود؛ خيلی سخت!بايد ريشۀ اصلی مشکل رو پيدا می‌کردم تا بتونم با اصلاحش، نکات تربيتی رو روی پایۀ سالمی، بنا کنم. انگار تربيت، يه چيزی فراتر از چند نکتۀ عملی بود که تا اون موقع می‌دونستم.
    بايد حقيقت رو می یافتم …
    پس به دنبال حقایق رفتم و اطلاعاتی که بدست اوردم با شما به اشتراک می گذارم.

    چرا فرزندم به تربیت نیاز دارد؟

    بذر گل، سینۀ خاک را می‌شکافد و رشد می‌کند. پرنده هم به سوی آسمان اوج می‌گیرد و می‌پرد. در این‌گونه موارد، تعلیم و تعلمی صورت نمی‌گیرد و موجودات به طور غریزی پیش می‌روند. اما انسان علاوه بر حرکت غریزی، به آگاهی و تربیت نیاز دارد. البته انسان هم امور غریزی دارد. مثلاً هنگام تولد نوزاد، سینۀ مادر پر از شیر می‌شود و نوزاد ناخودآگاه، شروع به مکیدن می‌کند. اما اگر مادر بداند شیری که در سینه‌اش روان شده، عصارۀ تمام موادی است که تغذیه کرده، در اینکه چه بخورد و چگونه بخورد، بیشتر تأمل می‌کند. حتی یاد می‌گیرد که هنگام ناراحتی یا عصبانیت، کودک خود را شیر ندهد تا حالات درونی او تأثیر منفی روی فرزندش نگذارد. پس حتی چه بهتر که هنگام شیر دادن، وضو داشته باشد.

    این‌ها نکاتی هستند که اولاً نیاز به تعلیم و تربیت دارند و ثانیاً رعایت آن‌ها در تعلیم و تربیت فرزند مؤثر است. به همین ترتیب انسان به دلیل استعدادهای خاصی که دارد، برای رفع نیازهای مادی و معنوی‌اش، علاوه بر ابزار غریزی، باید در بستر تعلیم و تربیت قرار گیرد؛ وگرنه خود را از توانایی‌ها و ادراک‌هایی که می‌تواند به آن‌ها برسد، محروم می‌کند.

    درد و دل مادرانه

    قبل از اینکه بچه‌دار شوم، فکر می‌کردم می‌توانم فرزندم را به همان شخصی تبدیل کنم که خودم می‌خواهم. اما با نگاه به بچه‌های اطرافیان می‌دیدم بسیاری از ویژگی‌های آنان ذاتی یا ارثی است و والدین خوب، کسانی هستند که این ویژگی‌ها را در فرزندشان می‌شناسند و بهترین رفتار را در جهت رشد ویژگی‌های خوب و ریشه‌کن کردن ویژگی‌های بد به کار می‌گیرند.

    اما وقتی بچه‌دار شدم، به نکتۀ‌ دیگری هم پی بردم. خصوصیات فرزند من طوری طراحی شده است که منِ مادر را هم رشد دهد؛ تا از رهگذر برخورد صحیح با فرزند، نقصم از بین رود یا صفت خوبم تقویت شود.

    باور این موضوع، به من آرامش بخشید و باعث شد هرگز نگویم: «خوش به حال فلانی که بچه‌اش آرام است، خوب غذا می‌خورد، زیباست، چشم‌هایش رنگی است، پسر (یا دختر) است و…»! بلکه هرچه هم در برخورد با فرزندم خسته و کلافه می‌شوم، صبور و شکرگزار باشم؛ چون می‌دانم همه چیز دقیقاً همان جاست که باید باشد.

    من کودکم را رشد می‌دهم؛ او هم مرا بالا می‌کشد.

    بیاییم کمی علمی تر صحبت کنیم و از خود بپرسیم تربیت یعنی چه ؟ چرا می گویند تربیت صحیح در دامن و آغوش مادران است ؟
    چرا بیشتر جلسات در مدرسه با حضور مادران عزیزمان است ؟
    در باره این موضوعات سوالات فراوانی هست سعی می کنیم جوابگو همه سوالات باشیم .
    ابتدا سوالات فوق را جواب بدهیم

    معنای تربیت
    هر انسانی در دنیا رشد می کند تا آنچه را در درونش دارد ،ظهور دهد و به ثمر برسد .او در این سیره تحت تأثیر عوامل مختلفی مانند ژن ، محیط و اطرافیان قرار می گیرد .اما تاثیر اصلی ،از گوهر وجودش است ؛گوهری که استعدادهای متعدد انسانی را در خود دارد . مثل بذر هر گیاه ،که ساقه ، برگ و میوه خاصی را با طعم ، بو و خاصیت ویژه اش در بردارد.
    تربیت یعنی : جهت دادن آثاری که فرد از ژن ، محیط و سایر عوامل گرفته ، در راستای ظهور استعدادها و هدفی که در درونش است .

    چند نکته :

    🔸با تربیت، چیز جدیدی در فرزندمان به وجود نمی‌آوریم. در هستی
    هیچ کس چیزی به کس دیگر نمی‌دهد؛ چون خداوند همه چیز را داده و آن‌به‌آن می‌دهد. کار ما این است که
    شرایط را برای
    ظهور داده‌های خدایی فرزندمان فراهم کنیم.

    🔸تربیت، فراهم کردن شرایط ظهور استعدادهای خدادادی فرزندمان است، نه فقط تنبیه و تشویق، امر و نهی يا… . که این‌ها از لوازم آماده‌سازی شرایط است.

    🔸برای موفقیت در تربیت فرزند، ابتدا باید حق او را بشناسیم و آن را مراعات کنیم. فراموش نکنیم! طبق فرمایش خداوند در سورۀ عصر، اجرای حق، صبر می‌خواهد.

    برای اینکه نکات تربیتی در ما و زندگی مان موثر باشد،باید درباره هر نکته بیندیشیم و مصداق آن را در خود و زندگی مان پیاده کنیم.

    چرا مادران نقش پر رنگ تری در این مسیر دارند؟

    زن ،موجودی عرشی است که به دلیل لطافت وجودش، هم دریافت حقایق الهی برایش آسان‌تر است و هم احساسات و تمایلش به ماده، بیشتر؛ تا بتواند بین عالم بالا و پایین ارتباط برقرار کند و از این طریق، زندگی خود و خانواده‌اش را سامان دهد.
    پس برای همین است که مادر نقش بسیار مهمی در تربیت کودک دارد و آغوش او امن ترین جای دنیا برای کودکش هست .

    نوزاد از زمان تولد تا سه سالگی ؛ یعنی حساس ترین زمان در هفت سال اول از طریق آغوش مادر و ارتباط تنگاتنگ با او پی می برد که دنیا ،زیباترین مکان و جایی امن و دوست داشتنی است .

    و باز هم درد و دل مادرانه

    خسته و کلافه‌ام. مادر بودن، تمام وقت و انرژی‌ام را می‌گیرد. اما حس می‌کنم زحماتم آن‌طور که باید و شاید، نتیجه نمی‌دهد. گاهی به خود می‌گویم: شاید نباید این‌همه روی بچه، سرمایه‌گذاری می‌کردم. شاید بهتر بود به درس و کارم می‌رسیدم و این‌طور متوقف نمی‌ماندم. و این افکار در من شدت می‌گیرد، وقتی پسرم بدقلقی و لجبازی می‌کند، خرابکاری به بار می‌آورد، غذا نمی‌خورد و مرا اذیت می‌کند یا وقتی با طعنۀ اطرافیان مواجه می‌شوم که: این همه درس خواندی تا جای بچه عوض کنی و غذا به دهانش بگذاری؟!

    اما به باغبانی فکر می‌کنم که به امید محصول، زمین را شخم می‌زند، غنی می‌کند و دانه می‌کارد. تمام روزهایی که دانه در دل خاک است، تصورِ به بار نشستن، باغبان را امیدوار نگه می‌دارد. وقتی اولین جوانه‌ها سبز می‌شود کسی باور نمی‌کند از این شاخۀ نازک و شکننده، محصولی به دست آید؛ اما باغبان، امیدوار است.

    من هم ممکن است امروز نتیجۀ زحماتم در تربیت فرزند را نبینم. اما تصمیم درستی که امروز می‌گیرم و رفتار درستی که با پسرم دارم، تا سال‌ها بعد نتیجه می‌دهد. حتی ممکن است اثر دعاهایم برای او و اعمالی که در بارداری انجام داده‌ام، در نسل‌های بعد آشکار شود و من حتی زنده نباشم که نتیجۀ کارم را ببینم. اما به هر حال خدا حواسش به دانه‌ای که کاشته‌ام، هست.

    «آش كشك خاله‌ته؛ بخوری، پاته، نخوری، پاته!»

    وقتی مامان يا بابا می‌شويم، كوهی از مسئوليت بر دوشمان می‌افتد. اگر بچه خوب باشد، لذت و افتخارش مال ماست و اگر بد باشد، سرافكندگی و «چه كنم، چه كنم»اش سهم ماست. چرا؟ چون سرپرستی فرزند با ماست، پس ما مسئول اویيم و وقتی مسئوليم، او به گردن ما حق دارد. می‌پرسید حقّش را از كجا پيدا كنیم؟

    همان كه حقّ فرزند را بر گردن ما نهاده، راه ادايش را هم آموخته است. خدا حقّ است و همۀ هستی، ظهور او. كار ما اين است كه حق را هم در خود و هم در فرزندمان مراقبت كنیم، خودمان در مسير حق باشیم و فرزندمان را هم تا جايی كه می‌خواهد و می‌توانیم، در مسير حق نگه داریم.

    مثل آب خوردن! آب برای سیراب کردن است و وقتی آن را درست نوشیدیم و بر زمين نريختیم، هم ما حقّ آب را ادا کرده‌ایم و هم آب، حقّ ما را ادا نموده و تشنگی‌مان را برطرف ساخته است. یعنی هردو در مسیری که خدا برایمان قرار داده، حرکت کرده‌ایم. يادمان باشد؛ بهترين و آسان‌ترين راه آرامش، ادای حقوق يكديگر است؛ چون ما بر اساس حق آفريده شده‌ايم. راه دررو و ميانبری هم ندارد. پس به جای چانه زدن، هرچه زودتر حقوق يكديگر را بشناسيم و مراعات كنيم.
    شروع اين راه، از خانه است.

    یادته قديما می‌گفتن «از تو حرکت، از خدا برکت»؟

    آهای مامانا و باباهایی که توی تربیت بچه‌هاتون موندید!
    چند لحظه فکر کنید…

    قرار نیست ما به جای بچه‌هامون تصمیم بگیریم. قرار نیست اونا تصمیم‌های ما رو زندگی کنن!
    بچه‌ها خودشون استعدادهایی دارن که خدا به عنوان مربی اصلی و اول خلقت، درونشون قرار داده. ما مامانا و باباها رو هم گذاشته تا زمینهٔ شکوفا شدن اين استعدادها رو فراهم کنیم.

    نکنه يه وقت فکر کنیم ما تنها مربی بچه‌ها و همه‌کارشون هستیم. ما فقط باید شرایط و بستر اين شکوفایی رو آماده کنیم تا با دیدن ما بتونن مسیر درست رو انتخاب کنن و با میل و رغبت، بهترین انتخاب رو داشته باشن. اما انتخاب آخر به عهدهٔ خودشونه. پس بقیهٔ کار رو به مربی اصلی‌شون بسپریم.

    دقت کردید در این مسیر هم نباید زیاد تند رفت

    هر انسانی مسئول تربیت خودش است پس نباید متوسل به زور و اجبار و تحمیل شویم .
    خدا می توانست خودش ما را به کمال برساند ؛ اما این برای ما ارزشی نداشت ،او خواست که ما لذت بودن ، شدن ، و کمال را بچشیم ؛ پس گذاشت تا خودمان مسیر کمال را طی کنیم . چه خوب است ما نیز اجازه دهیم تا فرزندانمان مسیر کمال انسانی را بیابند و
    با انتخاب خود ،آن را طی کنند .یادمان باشد ! کار موفق فراهم کردن زمینه های این شکوفایی است ؛ نه اجبار و زور و تحمیل.

    تمام دغدغه‌ هایمان در تربیت فرزند، رسیدگی به جسم او شده است: «چرا دخترم غذا نمی‌خورد؟ چرا کم می‌خورد؟ مبادا سردش شود، سرما بخورد؛ مبادا گرمش شود! خوابش کم شده، بی‌خواب شده و…»

    در کانال‌ها و گروه‌های فضای مجازی هم به دنبال انواع غذاها و لباس‌های کودکانه هستیم. اما اصلاً به فکر غذای روح نیستیم. می‌گویم: «آیا در یک کانال تربیتی هم عضو هستی که براساس قرآن و روایات، روش رفتار با دخترت را بیاموزی؟»

    درست است که انسان مانند هر موجود دیگر، نیازهای طبیعی دارد که برای رشدش باید به آن‌ها توجه کند. اما این اشرف مخلوقات، موجودی چندبُعدی است که تنها با توجه و رسیدگی به جسمش به کمال نمی‌رسد. رشد روانی و عقلانی او نیز مهم است و اگر نیازهای عاطفی و فکری او را بی‌پاسخ بگذاریم، در تربیتش موفق نخواهیم بود؛ حتی اگر به همۀ نیازهای جسمانی‌اش پاسخ دهیم.

    ما نیامده‌ایم که هر روز از خود بپرسیم:
    – چه بخورم؟
    – چه بپوشم؟
    – کی بخوابم؟
    – بچه‌دار شوم یا نه؟
    – و…
    بلکه آمده‌ایم تا چگونه خوردن، چگونه پوشیدن، چگونه خوابیدن، چگونه بچه‌دار شدن و… را بیاموزیم.

    هر کار برای خود، آداب و حدودی دارد که خداوند آن‌ها را تعیین و مشخص کرده و با شناخت و رعایت آن‌ها متوجه می‌شویم او هرگز ما را به حال خود رها نکرده و هر آن در حال تربیت ماست.

    حالا من مادر در دنیایی از پرسش ها به دام افتاده ام ؛ ولی اگر یقین به حضور خدا داشته باشم و بدانم که خدا مهربان مرا به حال خود رها نکرده و آن به آن برای رشد من و فرزندم در حال تلاش است .
    پس با آرامش و صبوری این مسیر را با فرزندم همراه می شوم و در طول مسیر به سوالاتم خواهم رسید.

    آیا اسلام برای این فرزند دستوراتی دارد؟

    از چند سالگی تربیت آغاز می شود؟

    اگر فرزندم مرتکب خطایی شد چگونه برخورد کنم ؟

    🔻اسلام برای همسرانی که می‌خواهند صاحب فرزند شوند، برنامه‌ریزی دقیقی ارائه می‌دهد. از ابتدای تشکیل نطفه، توصیه‌هایی دارد که نطفه تحت چه شرایطی و حتی در چه شب‌هایی شکل بگیرد، بهتر است. در طول بارداری نیز مشخص کرده که مادر، چه چیزهایی بخورد، چه سوره‌هایی بخواند و چه اعمال خاصی انجام دهد. پدر نیز موظف است روزی حلال فراهم کند و دعاهای خاصی برای بهره‌مندی از نسل پاک بخواند.

    همۀ این اعمال درواقع تربیت فرزند از ابتدای نطفگی است؛ تا وقتی چشم به جهان گشود، با فطرت پاکش و با تربیت الهی والدینش، راحت‌تر بتواند در مسیر صحیح گام بردارد .

    مامان باباها فکر می‌کنن ادب آموزی بعد از هفت‌سالگیه!

    اما ما بچه‌ها حتی قبل از هفت‌سالگی هم تمام کارهای اونا رو در مغزمون حک می‌کنیم و در موقعیت‌های مختلف منعکس می‌کنیم. در‌ واقع تربیت ما خیلی قبل‌تر از هفت‌سالگی شروع میشه…

    اولین‌ها همیشه مهم هستند.

    مثل اولین سنگ‌بنا برای ساخت یک خانه که اگر درست و اصولی چیده شود، ساختمان خوب و مستحکمی از آب درمی‌آید و در برابر بسیاری از خطرات، بیمه می‌شود.

    نوزاد کوچک من در ظاهر فقط می‌خورد و می‌خوابد؛ اما درواقع دارد اولین آجرهای وجودش را دانه‌دانه روی هم می‌چیند.

    باید مراقب باشم این بنا چطور بالا می رود.

    چطور با خطایی فرزندم روبرو شوم ؟

    با مثالی شروع می کنم

    به لباس سفیدی که در برخورد با آب گل‌آلود تیره شده، لباس سیاه یا قهوه‌ای نمی‌گوییم و آن را دور نمی‌اندازیم؛ بلکه آن را در آب صاف و زلال می‌شوییم تا آلودگی‌هایش پاک شود. اما اگر تار و پودش بپوسد و پاره شود، دیگر به شکل اولش برنمی‌گردد.

    فرزندان ما نیز همچون لباس سفیدی هستند که گاه آلودگی‌هایی بر آن‌ها می‌نشیند. ما حق نداریم آن آلودگی‌ها را جزء وجودشان بدانیم؛ بلکه اگر وجودمان صاف و بی‌آلایش باشد، با خطای آن‌ها با چشم‌پوشی و صبوری برخورد می‌کنیم تا خودشان متوجه این آلودگی شوند. این رفتار آگاهانه، همان آب پاکی است که اشتباهشان را می‌شوید و با خود می‌برد.

    اما اگر در برخورد با خطاها، شخصیتشان را خرد کنیم، گویی با دست خود، تار و پود سفید وجودشان را از هم گسیخته‌ایم و بر این تار و پودِ بریده، هرقدر هم آب زلال جاری کنیم، دیگر به شکل اولش باز‌نمی‌گردد.

    مامان و بابای مهربون :
    حواسمون باید به چند نکته ریز اما خیلی مهم باشه .
    اول اینکه روش های تربیتی با توجه به دوران های مختلف تغییر می کند .
    شرایط و زمان هر نسل با نسل دیگر متفاوت است
    پس انقدر بچه هامون را با خودمون مقایسه نکنیم .
    بعدی اینکه در حد توان بچه هامون ازشون انتظار داشته باشیم . بذاریم بچگی کنند و طعم شیرین کودکی رو بچشن؛ چون بخواهیم یا نخواهیم خیلی زود بزرگ میشن و بار مسئولیت به دوششان می افتد . پس کمی مراقبشان باشیم؛
    آنها مهمان های چند روزه خونه ما هستند .

    اگر عمری باشد و فرصتی دوباره پیدا کنیم به ادامه موضوعاتی که بیان می شود خواهیم پرداخت.

    تربیت از چه سنی شروع می شود؟
    از بدو تولد تا هیجده ماهگی
    از هیجده ماهگی تا چهار سالگی
    از چهار سالگی تا هفت سالگی
    سن بلوغ «برای دختران»
    نوجوانی
    جوانی
    چگونه با فرزندم ارتباط برقرار کنم؟
    نوع ارتباطم چگونه باشد؟
    نوع برخوردم با توجه به سن و روحیاتش چگونه باشد؟
    راه هایی برای اعتماد به نفس بالا فرزندم؟
    اگر فرزندم در سن بلوغ باشد با او چه رفتاری داشته باشم؟

    والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

    من الله التوفیق

  25. 8 تمرین نویسندگی برای بیشتر نوشتن ضروری است.
    ۱. داستان بلند
    ۲. داستان کوتاه
    ۳. یادداشتهای روزانه
    ۴.مقاله یا جستار
    ۵.رو نویسی
    ۶.صفحات صبحگاهی
    ۷. ۵تا ۵ دقیقه
    ۸. آزاد نویسی
    تمرینهای هشتگانه به صورت زیر است
    ۱.داستان بلند
    فرض کنید ، نویسنده ای هستید که به شما ایده ای داستان بلند می دهند . و به هیچ وجه نمی توانید این ایده را تغییر دهید . این ایده همان اولین ایده ایست که به ذهنتان آمد . لازم نیست این داستان را منتشر کنید و حتا لازم نیست کسی بخواند لازم نیست بترسید یا خود را سانسور کنید. کافی است نیم ساعت زمان بگیرید و در این نیم ساعت قلم دست بگیرید و هرچه به ذهنتان می رسد در باره آن ایده بنویسید. بدون آنکه قلم را از کاغذ بگیرید. این باعث می شود ترس از نوشتن داستان بلند بریزد . و اولین قدم را بردارید روز بعد دوباره همین کار را انجام می دهید و اصلن فکر کنید بدترین داستان بلند یا رمان را می خواهید بنویسید حتا اگر حالتان از آن بهم بخورد.
    همیشه باید حداقل یک داستان بلند در دست داشت و روی آن کار کرد. به مهارت نویسندگی کمک می کند. یادم می آید من یک داستان بلندی که در دست داشتم را دیگر نمی دانستم چطور به پایان برسانم زود تمام کردم . اما شما ادامه دهید راهی باز کنید. اصلن شاید بعدن از این داستان ها ایده ای بگیرید.
    ۲.داستان کوتاه
    هر روز داستان کوتاه بنویسید. فرض کنید هر روز به معلمی باید گزارش یک داستان کوتاه را بدهید . داستان کوتاه را بنویسد و تاریخ آن روز را بزنید شاید خوشتان آمد این داستان را منتشر کردید مثل آنتوان چخوف که مجموعه داستان کوتاهش تاریخ دارد .اصلن شاید در بین ۱۰۰ داستان کوتاه که در ۱۰۰ روز می نویسید از یکی خوشتان آمد و به داستان بلند یا رمان تبدیل شد.
    ۳.یادداشتهای روزانه
    فرض کنید شخص مهمی هستید و امور روزانه تان برای مخاطب مهم است. حتی اگر قصد انتشار ندارید ، بنویسید.
    در مورد ۱۰ کار که در روز انجام دادید ، یک کار را انتخاب کنید و در مورد آن بنویسید. حتا اگر هیچ ایده ای برای داستان نویسی و نویسندگی ندارید ، یادداشت های روزانه تان که هست . بعضی از کتابها از روی یادداشتهای روزانه نویسندگان چاپ شد.
    ۴. مقاله یا جستار
    کسی که عادت به مقاله نویسی یا جستار نویسی دارد همه چیز برایش شگفت آور است. از گربه ای که روی دیوار می رود تا صدای همسایه ها و یا سیاستهای داخلی و خارجی و تورم روز افزون .
    جستار نویسی روشهای مختلفی دارد یک نوع آن به این شرح است؛ جمله‌اي می نویسی و خبری را می نویسی . در بخش بعدی توضیح آن را می دهی و بسط می دهی . در بخش سوم نتیجه گیری می کنی.
    به این نوع نوشتن معمولن جستار می گویند تا با مقاله های علمی اشتباه گرفته نشود.
    جستار نویسهای خوب ، پرویز دوایی (دوا)و محمد قائد و شاهرخ مسکوب هستند.
    ۵. رو نویسی
    فرض کنید دانش آموزی هستید ، از مدرسه به خانه می آیید و لباس و کیفتان را به گوشه ای انداختید و استراحت کردید. باید به تکلیفهایتان برسید . از آنجا که دانش آموز ابتدایی هستید باید از روی درسهایی که یاد گرفتید مشق بنویسید .تا هم بهتر یاد بگیرید هم در ذهنتان بماند.
    به همین صورت از روی مطلب مورد علاقه رو نویسی می کنیم . معمولن با چشم کتاب می خوانیم و زود از روی لغت دور می شویم و اینطور یاد نمی گیریم. ولی با رو نویسی در ذهنمان مرور می کنیم و یاد می گیریم.
    ۶.صفحات صبحگاهی
    نوشتن صفحات صبحگاهی مثل تمرین نویسندگی است . صبح به محض بیدار شدن فورن می نویسی. خلاقیت را رشد می دهد . بدون سانسور هر چه به ذهنت رسید در سه صفحه بدون بلند کردن دست می نویسی. هر چه می خواهد دل تنگت بنویس. به پست صفحات صبحگاهی مراجعه کنید و توضیحات بهتر را بخوانید .
    ۷. ۵ تا ۵ دقیقه
    نردبانی بکشید با ۴ پله و در روز ۵ تا ۵ دقیقه جدا کنید . با این روش می توانید هر چند اگر مشغول باشید وقت برای نوشتن داشته باشید و با هر ۵ دقیقه ای که می نویسید یک خانه را علامت بزنید و میتوانید این ۵ دقیقه ها پشت سر هم باشد و یا جدا باشد کافی است کنجی پیدا شود و ۵ دقیق نوشت.
    ۸. آزاد نویسی
    صفحات صبحگاهی و ۵ تا ۵ دقیقه و تمرین های دیگر نوعی آزاد نویسی است در روز حداقل ۱۰۰۰ کلمه بنویسید . کاملن آزادانه و بدون ترس و کسی نباید نوشته های شما را بخواند .

  26. به نام خدای بلند مرتبه و عزیز

    موضوع سخنرانی: هرچی می‌گن بگو نه: بررسی ۳علت اصلی که مانع “نه گفتن” است.

    ₪میترا اسدی

    چرا دعوتم را قبول کرده و در این وبینار حاضر شده‌اید؟ دوست داشتید؟ یا “نه گفتن” بلد نبودید؟ خب اگر بلد بودید که این عنوان شما را جذب نمی‌کرد و حاضر نمی‌شدید!

    خود من هم بلد نیستم. نتوانستم به آقای کلانتری بگویم “نه” من متن سخنرانی نمی‌نویسم و سخنرانی نمی‌کنم. فقط می‌خواهم در دورهً پیشرفته هم شرکت کنم. به نظر شما قبول می‌کرد؟ شاید ایشان هم توانایی “نه گفتن” نداشت و قبول می‌کرد. حیف شد! این فرصت را به خودم ندادم. خودکرده را تدبیر نیست!

    وقتی صحبت از مهارت “نه گفتن” می‌شود انگشت اشاره‌ها سمت نوجوانان می‌رود؛ تعارف سیگار و … برای پسران و آرایش غلیظ و … برای دختران!

    شاید بزرگترها بلد هستند نه بگویند! برای مثال آقایان می‌توانند به درخواست همسر به مادر نه اما، به دوست‌شان “نه” بگویند.

    شاید هم بلد نیستند. اگر بخواهم نمونه بیاورم باید بگویم خانم‌ها نمی‌توانند درخواست همسران‌شان را رد کنند وقتی می‌گویند: خانمم اجازه بده هر شب من ظرف‌ها را بشویم!

    چرا باید بتوانیم بگوییم نه؟ ضرورتش چیست؟ به جوابش خواهیم رسید!

    بچه که بودم یک عروسک را از یکی از دختران همسایه گرفتم و به دخترهای فامیل گفتم که دوستم بهم هدیه داده است. از شدت حسودی لب‌ولوچه‌اشان به‌هم می‌ریخت. البته راست گفتم، می‌توانست بگوید نه، عروسکم را نمی‌دهم. خدا را شکر که نتوانست! من فقط یک بار از او درخواست کردم. این وسط، مادرش هم طناب را سمت من کشید و گفت: «دخترم دوستته! بده بهش.» و دوستم تقدیمم کرد. اما من با جسارت تمام می‌گفتم “نه” و نمی‌گذاشتم کسی به آن دست بزند حتی صاحب قبلی‌اش. کچل بود و یک کالسکهً کوچک داشت. عروسک!

    به نظر شما چرا نتوانست بگوید نه؟

    به سه علت ما نمی‌توانیم “نه” بگوییم که در این‌جا بررسی می‌کنیم.

    اولین عاملی که باعث می‌شود ما نتوانیم در موقعیتی بر خلاف میل‌مان نه بگوییم «باورهای اشتباه» است. باور چگونه شکل می‌گیرد؟ در این نمونه، مادر باور غلطی را به خورد مغز دوستم می‌داد: «دوستته! زشته! همسایه است». چه پیامی داشت؟ یعنی اگر قبول نکنی دوستی شما و همسایگی ما زیر سوال می‌رود. یعنی اگر نه بگویی ما طرد می‌شویم. یعنی ما فقط وقتی لایق دوست داشته شدن هستیم که به همهٌ درخواست‌های دیگران “بله” بگوییم! به طور کلی، یعنی عزت نفس ما به “تایید دیگران” گره خورده است.

    تصور کنید پسری در رابطهً عاطفی از دختری تقاضای رابطهً جنسی دارد. گفت‌و‌گوی زیر شکل می‌گیرد:

    -پسر: عزیزم الان چند ماهه ما با هم آشنا شدیم و هر دو به این نتیجه رسیدیم که مورد مناسبی برای هم هستیم. می‌خواهم رابطهً جنسی را هم تجربه کنیم

    دختر با تته پته می‌گوید:
    -راست می‌گی! ما با هم خیلی جوریم ولی آخه … نمی‌دونم … نه!

    در این مکالمه اگرچه دختر گفت نه اما قاطعیت نداشت و قطع به‌یقین با درخواست بعدی به دام می‌افتاد. صحبت من با آن دسته از افرادی است که این‌گونه روابط برخلاف ارزش‌ها و عقیده‌اشان است.

    در هر دو موقعیت مثال‌های اول و دوم، گفت‌وگوی ذهنی بر پایه‌ی احساس در دخترها شکل می‌گیرد: «اگه نه بگم نکنه منو طرد کنه»، «نکنه دیگه ارزشمند نباشم»، «من باید همه را راضی کنم»، «اگه بگم نه فکر می‌کنه دوستش ندارم» و … . در واقع احساسات غالب می‌شود و “احساس ترس از نه گفتن” شکل می‌گیرد و «احساس» دومین عاملی است که ما نتوانیم در موقعیت‌های مشابه نه بگوییم.

    تا حالا برای شما پیش آمده است که کار واجبی داشته باشید اما به درخواست دیگران آن را رها کنید؟ کسی می‌گفت ماشینش را به خاطر نیاز دوستش فروخته بود. خودش جانباز بود. به‌دلیلی مجبور بود دخترش را خودش به دانشگاه ببرد و بعد هم دنبالش برود. با فروختن ماشین به دردسر افتاده بود و بعد از چند سال که وضع مالی دوستش بهتر شده بود هنوز مبلغ معادل چند سال پیش را که از ارزش ریالی آن کم شده بود، پس نداده بود. در عوض، برای همسر و دخترش طلا خریده و وسایل خانه‌اش را عوض کرده بود و … . اما هر بار که از او می‌خواست که پولش را پس بدهد بهانه‌هایی می‌آورد.

    -چرا نتوانست نه بگوید و ماشینش را نفروشد؟
    -چرا با دیدن بهبود شرایط مالی دوستش هنوز نمی‌توانست پول خود را پس بگیرد؟

    به پاسخ این دو سوال هم تا پایان این وبینار خواهیم رسید.

    بعضی‌ها عادت کرده‌اند چراغ مسجد را روشن کنند و خود در تاریکی بمانند! در واقع از دیدگاه ایشان نیاز دیگران به نیاز خود ارجح‌تر است. سومین عامل در عدم توانایی ما در نه گفتن «عادت و رفتار اشتباه» است.

    علت این‌که هیچ کدام از افراد مثال‌های گفته‌شده نتوانستند نه بگویند یک اصطلاح به ظاهر زیبا و در باطن خطرناک است:

    «مهرطلبی» یا «تایید طلبی» که ۴٩% آن وراثت(تیپ شخصبتی) و ۵١% اکتسابی است.

    در بحث اکتسابی متاسفانه مجبورم این عبارت کلیشه‌ای اما حقیقی را به کار ببرم که همه چیز به دوران کودکی ما برمی‌گردد اما با توجه به مثال‌ها نیازی به گفتن کلمه «متاسفانه» نیست و به طور کامل مشهود است.

    چرا نمی‌توانستند نه بگویند؟ چون مهرطب بودند.

    برگردیم به سوالی که در ابتدا مطرح کردیم: اگر نتوانیم مهارت نه گفتن را پرورش دهیم با چه خطری مواجه خواهیم شد؟

    -از دست دادن هویت: سعی در رقصیدن به ساز همه ما را بی‌هویت می‌کند!
    -ایجاد وابستگی: وابستگی به تایید دیگران.
    -عدم آرامش: توقع دیگران بالا می‌رود.
    -مورد سوءاستفاده قرار گرفتن: دیگران حتی کارهایی که خودشان می‌توانند انجام دهند محول می‌کنند.
    -عدم انتقاد و خودسرزنشی: همیشه خود را مقصر دانستن.

    آیا می‌شود از این مهر/تایید طلبی خلاص شد؟

    بله!

    سه علت «باورهای اشتباه»، «احساسات» و «عادت و رفتارهای غلط» که باعث می‌شود نتوانیم مهارت نه گفتن بالغانه داشته باشیم با شکل‌گیری شش طرح‌واره در دوران کودکی‌مان به وجود می‌آید.

    جفری یانگ(Jeffery Young) می‌گوید: «طرح‌واره، همان باور ما از خود و محیط اطراف است».

    انتظار دارید در آخر این وبینار همهً این طرح‌واره‌ها برای شما شرح داده و برطرف شود؟ نه گفتن بالغانه را بیاموزید؟ همین‌طور انتظار دارید وقتی پای‌تان را از این وبینار بیرون گذاشتید به دعوت دوست‌تان نه بگویید و اگر دوستی خواست او را تا جایی برسانید راحت بگویید نه یا یک‌راست بروید سراغ شوهر عمه‌اتان و پولی را که مدت‌ها است به او قرض داده‌اید پس بگیرید؟ در پاسخ به جمله‌ای از نیچه بسنده می‌کنم: «امید کشنده‌ترین چیزی است که انسان گرفتارش می‌شود».

    آلبرت الیس(Albert Ellis) واکنش انسان‌ها را طبق فرآیند زیر تحلیل می‌کند:

    ➣ورودی: تحریک توسط دیگران
    ➣پردازش: تجزیه‌و‌تحلیل با استفاده از باورهای خود
    ➣خروجی: واکنش ما

    به شخصه فکر می‌کنم «آگاهی» در قسمت پردازش نادیده گرفته شده است. ابتدا به باورها می‌پردازیم. پیش‌تر گفته شد آن‌چه باورها را شکل می‌دهد طرح‌واره‌هایی است که در دوران کودکی و اضافه کنم در شرایط بسیار پر احساس در دوران بزرگسالی شکل می‌گیرد. این طرح‌واره‌ها رهاشدگی، شرم و نقص، کمال‌گرایی و … هستند که دو “باید اشتباه” و چند “کلمه‌ی تاکیدی” در ذهن خلق می‌کنند:

    -من باید  همیشه به همه خوبی کنم و هرگز به درخواست دیگران نه نگویم.
    -دیگران به دلیل خدمت‌های پی‌در‌پی من باید همهً درخواست‌های من را قبول و همیشه من را تایید کنند.

    آموزش درمان طرح‌واره‌ها در این وبینار ممکن نیست اما برای تغییر باورها دیوید برنس(David Burns) پیشنهاد داده است به‌جای عبارت تاکیدی از “عبارت ترجیحی” مانند: ترجیح می‌دهم، بعضی‌وقت‌ها، خوب می‌شود اگر و … استفاده شود.

    اما برویم سراغ آگاهی که در بخش پردازش بهتر بود به آن اضافه شود منظور آگاهی از نوع رفتار دیگران در برابر افراد مهرطلب است. این موضوع به «بازی روانی» برمی‌گردد که در کتاب بازی اریک برن(Eric Berne) مطرح شده است.

    مثال فردی را که ماشینش را به‌خاطر دوستی فروخته بود به یاد بیاورید. هر بار که فرد برای گرفتن پولش می‌رفت بهانه‌هایی از این قبیل می‌آورد:

    -ندارم به مولا!
    -دلت میاد نزدیک عید من برای خانواده‌ام خرج نکنم!
    -به فکرتم!
    -تو که خیلی مهربونی یکم دیگه صبر کن!

    به این نوع رفتارها «بازی روانی» می‌گویند که فرد مهرطلب به دام آن می‌افتد.

    به بعضی از این بازی‌ها اشاره می‌کنم: اسب تراوا، مشت و سیلی، به مرگ بگیر به تب راضی بشه و … .

    اما حالا که باورهای‌مان تغییر کرد چطور نه بگوییم؟

    موقعیتی را در نظر بگیرید که کسی از شما تفاضا کند بچه‌اش به مدت یک هفته پیش شما لاشد ولی شما برنامه‌ریزی کردید و نمی‌توانید کل هفته را به این کار اختصاص دهید. ممکن است به سه روش زیر پاسخ دهید.

    -چشم. ↤مهرطلبی

    -نه من نمی‌توانم.↤نه چکشی

    -نه بالغانه! خب همین! گفتم امیدوار نباشید.

    خب ۳۰ روش نه گفتن بالغانه داریم که در این‌جا به سه مورد اشاره می‌کنم:

    -جایگزین؛ بیان ایدهً پیشنهادی خود

    -ساندویچ معکوس؛ گفتن یک ویژگی مثبت بین دو نه قاطع

    -وقت گرفتن؛ نیاز به فکر بیشتر

    به‌طور حلاصه آن‌چه در این وبینار بیان شد این بود که لقراد مهرطلب به سه علت اصلی نمی‌توانند نه بگویند: «باورهای اشتباه»، «احساسات» و «عادت‌ها و رفتار غلط». سپس خطرهای نداشتن مهارت نه گفتن بیان شد و در ادامه اشاره شد مهرطلبی ۴۹درصد وراثت و ۵۱درصد اکتسابی است که با طرح‌واره‌ها اغلب در دوران کودکی شکل می‌گیرد. در آخر گفتن نه بالغانه آموزش داده شد.

    در دید کلی، برای اصلاح بخش اکتسابی باید مراحل زیر را گذراند:

    ۱. پذیرش مهرطلبی.

    ۲. اصلاح باورها و درمان طرح‌واره‌ها

    ۳. یادگیری بازی‌های روانی مردم و نه گفتن بالغانه

    چرا تشویق نمی‌کنید؟ آیا به اندازهً کافی خوب ارایه نکردم؟
    حالا چرا تشویق کردید؟ مگر نه گفتن بالغانه یاد نگرفتید!

    اما امید کشنده‌ترین بلا نبود!

    امیدوارم مهربان باشیم نه مهرطلب!

  27. گاهی از صبحم می‌زدم. گاهی در خواب شب قناعت می‌کردم. مثل خیلی از شماها. گاهی هم دیگر چیزی گیرم نمی‌آمد. گاهی ساعت‌هایی که دختر یا پسرم را به کلاس می‌رساندم، یک لقمه گیرم می‌آمد. کوچک بود، اما خب بنده ناشکری نبودم. یافتن همین یک لقمه هم در اوج نداری، هنر بود.
    گاهی که یک ساعت از گوشه کناری گیر می‌آوردم، همچون تکه نانی می‌ماند که نمی‌دانستم دست کدام کار عقب مانده و گرسنه‌ام بدهم تا سیر شود و دست از سرم بردارد. مثل خیلی از شما.
    بعضن دچار این خطاها می‌شدم و متوجه می‌شدم شکم یکی زیادی پر شده. نباید این همه زمان به خوردش می‌دادم. افسوس که مالِ باخته برنمی‌گردد.
    گاهی هم از این درماندگی و بیچارگی منفعل شده و به سراغ خورنده‌ها میرفتم. اگر هم چیزی دستم بود، چوب حراج به آن می‌زدم.
    در صورت یافتن 2 واحد زمان هم دیگر دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رفت. به علاوه با خود می‌گفتم: کدام مستحق هزینه کردن است؟ و همین تردید در انتخاب گزینه، خود عامل هزینه‌بری بود. بدتر اینکه از شدت هیجان و احساسِ ماحصل از دارا بودن، تمرکز بر اقدام و عمل نداشتم.
    این شرایط تنگدستی احتمالن برای اغلب شما در زمان‌هایی رخ داده است. البته زمانی که پای خواسته‌ای در میان باشد. خواسته‌ای درونی.

    حدود 2 ماه مانده تا شروع سال 1402. با مدیر مجموعه‌ای دیداری داشتم. جهت گفتگو در مورد مباحث مربوط به کوچینگ، ارتباط آن با کسب و کار و بالاخص واحد سرمایه‌های انسانی. ابتدای صحبت تا کمی آشنا شویم و فضای گفتگو ایجاد شود، مانند بسیاری از دیدار‌های دیگر صحبتی کلی از اوضاع شد. مدیر نازنین مجموعه گفتند امروز صبح تقویم را نگاه می‌انداختم چیز دیگری نمانده از سال جاری و عملن حدود 18 روز کاری دیگه داریم تا شروع سال نو! به همین راحتی؟! چقدر راحت از خیر روزها گذشت؟

    رابرت گرین:
    «ما نیازمند نقشه راهی هستیم تا با آن احساس “در مسیربودن” کنیم.»

    چگونه در سال آینده خرید و فروش خود را آرام‌بخش، هدفمند و سودده کنیم؟
    1. واحد سنجش و اندازه‌گیری سرمایه شما چیست؟| ارزش‌گذاری سرمایه به ما دید می‌دهد
    واحد اندازه‌گیری طلا چیست؟ واحد دلار و ریال چه تفاوتی دارد؟
    هر چقدر واحد سنجش سرمایه کوچکتر باشد یعنی آن چیز با ارزش تر است.
    • اقتصاد جهانی به کل بر اساس کمیابی کار می‌کند. طلا ارزشمند است چون کمیاب است. کمیابی ارزش چیزها را مشخص می‌کند. اما زمان به چشم‌مان نمی‌آید. یکی از دلایل ارزش‌گذاری کم بر روی زمان و یا واحداندازه‌گیری بزرگتر برای سنجش آن در دسترس بودنش بدون هیچ زحمتی‌ست. یا اینکه به ظاهر چیزی در قبالش از دست نمی‌دهیم!!!(تصویری از کودکی تا نوجوانی یا نوجوانی و میانسالی که فعالیت مورد علاقه‌اش را نیمتواند به خوبی قبل انجام دهد. )

    • زمان‌های پایانی روز، ماه یا سال را چگونه هزینه می‌کنید؟ با این زمان‌ها مانند ته طاقه‌های پارچه‌ رفتار نکنید؛ البته این مورد بستگی دارد به اینکه واحد زمانتون چیست و چقدر ارزشمند است. اگر واحد زمانتان کوچک باشد، یحتمل حواستان به این موضوع هست.

    • به امیدهای کوچک‌تان فکر کنید. زمان‌های کمی که از پیوستگی آن‌ها کارهای زیادی قابل انجام است.

    • ساعت 8:40 است و منتظر مانده، ساعت 9 می‌آغازیم. زمان را رند نکنید.

    • از روی همه چیزهایی که شما را عقب می‌اندازد پرواز کنید.

    • برای سودآوری بیشتر لازم است تا بازارهای سودده را بشناسیم و سرمایه‌مان را صرف خرید در آن‌ها کنیم. می‌توان چند فعالیت منتهی به هدف‌مان را شناسایی کرده و به اصلاح با یک تیر دو نشان بزنیم. به طور مثال مصرف کرم شب‌تان را همزمان با شکرگزاری انجام دهید. انجام چه فعالیت‌هایی بصورت همزمان و هدفمند جلوی هزینه اضافی(صرف زمان) را می‌گیرد؟(در مورد هدف‌ و خواسته‌تان فکر کنید.)
    داشتن هدف منجر به تغییر نگاه به زمان می‌شود.
    2. چیزی که نیست موجب قوی‌تر شدن چیزها می‌شود
    لیست:
    1. فضاهای خالی در دکوراسیون منزل؛ منجر به تمرکز روی گلدانی در گوشه و یا دیگر وسایل چیده شده می‌شود. این یک ترفند طراحی است؛ ایجاد فضاهای خالی جهت به چشم آمدن یک اکسسوری‌.
    2. گاهی اطلاعات و آگاهی زیاد، به نفع‌مان نیست. (منجر به توقف و یا ترس و تردید از اقدام می‌شود.)
    3. حذف برخی کارها منجر به انجام بهتر کارهای دیگر می‌شود.
    4. دور کردن تلفن همراه از دسترس‌مان، منجر به کار ِمتمرکز می‌شود.
    5. تقریبن کارمندانی که زمان کمتری و مشغله‌ها و مسئولیت‌های بیشتری دارند، تعهد و مسئولیت پذیری بیشتری به نسبت دیگر کارمندان دارند.
    6. زمانی باید نباشیم. کارهایی را باید حذف شود. همچنین دورهمی‌هایی را باید حذف کنیم. لذت شنیدن موسیقی‌های را باید از دست دهیم. کلمه‌ای داریم که به ما فرمان می‌دهد. تصویر آن پایان بهار، 1402 پایان تابستان و یا اسفند سال آینده به ما قدرت می‌دهد. متاسفانه باید خودمان دست به کار شویم. به چیزی اهمیت می‌دهیم؛ دیگران در صورت تمایل اهمیت می‌دهند، هیچ جبری در کار نیست.
    *همه ما لحظاتی که دستاوردی را در محدودیتی کسب کرده‌ایم به خاطر داریم. با هیجان از آن یاد می‌کنیم و به خاطر فائق آمدن بر محدودیت‌ها خودمان را ستایش می‌کنیم. خود را به دلیل فائق آمدن بر محدودیت‌ها لایق ستایش می‌بینیم.

    3. نوشتن و پرسشگری
    با زمانتان چه چیزهایی می‌خرید؟
    فکر کنید در سالی که گذشت چه چیزهایی با هزینه کردن زمان خریده‌اید؟
    دستاورد شما در سال گذشته چه بوده است؟
    به نظر دو سوال قبل برای شما تفاوت خواهند داشت. سوال دوم ما را به سمت جواب‌هایی کلی می‌برد. در صورتیکه پرسش اول ما را وارد لحظاتی از سالی که گذشت می‌کند. ما را وادار به جستجو و کاوش می‌کند. در پرسش اول اهمیت زمان را بیشتر محسوس است. ممکن است دچار احساساتی چون حسرت، غم، ناراحتی، شوق، هیجان شویم. اگر کسی همزمان به چهره‌مان نگاه و توجه کند، نتیجه این احساس از حالت چهره و فیزیک ما قابل مشاهده است. لبخند، گشودگی یا در هم فرو رفتن و به فکر فرو رفتن؟

    • یک کلمه برای سال خودتان انتخاب کنید.
    یک کلمه مسیر رسیدن به هدف را برای ما آسانتر می‌کند. اولین کاری که این کلمه می‌کند، ذهن و مغزمان را با خواسته‌مان درگیر می‌کند. چگونه؟ و چطور این درگیری بوجود می‌آید؟
    به محض انتخاب و گزینش این کلمه مغز ما شروع به بازیابی اطلاعات می‌کند. جهت روشن شدن مسیر ما با لیستی از پرسش‌های هدفمند به انجام بهتر این فرآیند کمک می‌کنیم. این کلمه ما را به پرسشگر ی وا می‌دارد. مسئله‌ای برای ما ایجاد و شروع به حل آن می‌کند. اولین پرسش یحتمل این پرسش است؛ چه چیزی می‌خواهم؟ چه چیزی برای من مهم است؟ و رگباری از سوالات اگر در این مرحله بمانیم.

    لطفن لیستی از پرسش‌ها را تکمیل کنید.
    1. کلمه انتخابی من برای سال آینده چیست؟
    2. در سال آینده چه هدفی را دنبال می کنم؟
    3. ..
    4. …

    • راه دیگر ی هم هست؟| از در پشتی وارد شوید.
    حالا به عقب برگردید و زندگی خود را خلاصه کنید. سال 1402 یا تابستان 1402 را خلاصه کنید. همه را فشرده کرده و به عصاره‌ یا تصویری که ساختید نگاهی بیاندازید. مطمئنن چیزی نظرتان را جلب خواهد کرد؛
    در این خلاصه‌سازی چه چیزی به چشم می‌خورد. چه چیز به شما اضافه شده و آن چیزها چه خوراکی لازم دارند. به یک یا دو کلمه بسنده کنید.

    اکنون به لیست پرسش‌ها برگردید. پرسش‌هایی که با این زاویه دید به ذهن‌تان خطور کرد بر روی برگه بیاورید.

    این را هم بگویم و دیگر تمام: به تدریج شما خسیس می‌شوید. زمان‌تان را صرف هر چیز و هر کس و هر کاری نخواهید کرد. خساستی که به کارتان می‌آید. اصلن چه کسی گفته، خساست بد است.
    در واقع ما بصورت دیفالت و پیش‌فرض یک سری صفات را کلن در قسمت بد مغز و ذهن‌مان جای‌گذاری کرده‌ایم و مابقی را هم قسمت خوب‌ها. اما غافلیم از اینکه گاهی به صورت کسی می‌زنیم تا به هوش بیاید. سخته، بله. ولی این کار موثر است. بنابراین عاقلانه‌تر است که به خوب و بد فِعل و اقدامی نچسبیم بلکه به موثر و کار آمد بودن تکیه کنیم. به مرور احساسات خوبی هم پایش سبز می‌شود.

    چگونه خرید و فروش خود را آرام‌بخش، هدفمند و سودده کنیم؟
    فرآیند خرید را با یک کلمه برای خودتان آرام‌بخش، هدفمند و سودده کنید.
    بهتر است سر خودمان را شلوغ نکنیم.
    با یک کلمه زندگی کنید.
    دست خالی نروید.
    لطفن یک یا دو کلمه با خود ببرید.

  28. چگونه در مسیر زبان اموزی فلوئنت شویم؟
    از روزی که در این رشته شروع به تحصیل کردم تا امروز روزی نبوده است که این سوال را ازمن نپرسیده باشند: یعنی الان راحت می‌توانی انگلیسی صحبت کنی؟ یعنی الان کامل انگلیسی را متوجه می‌شوی؟
    من ۶ سال در حوزه آموزش زبان مشغول به کار هستم و بیش از ۱۶ سال که زبان انگلیسی خوانده ام. همه روزه افراد زیادی به من مراجعه می‌کنند که دغدغه یکسانی دارند. سالهاست کلاس زبان می‌روم، چندین کورس بوک گذرانده‌ام، کلاس‌های فری دیسکاشن زیادی رفتم، لغات زیادی می‌دانم، گرامر هم خوب است. به راحتی می‌توانم آنچه را می‌خوام بنویسم اما اصلا نمی‌توانم آنچه را می‌خواهم به زبان بیاورم و هنوز نمی‌توانم صحبت کنم. دیگر ناامید شدم. آیا امکان رسیدن به اسپیکینگ روان وجود دارد؟
    خبر خوب اینکه بله این امکان وجود دارد و من امروز اینجا هستم تا به شما بگویم چگونه؟
    در سطح هر شهر چندین و چند موسسه آموزش زبان وجود دارد و همه روزه افراد زیادی به جمع زبان آموزان اضافه می‌شوند. حقیقت این هست که بخش اعظمی از یادگیری در همین کلاسها انجام می‌شود و افراد از صفر شروع به یادگیری می‌کنند و کم‌کم از سطح A1 به سطح  B2 می‌رسند. مسئله اصلی از این نقطه به بعد شروع می‌شود.
    از آنجایی که زبان وسیله ایجاد تعامل و ارتباط است حتی اگر لغات زیادی بدانیم و گرامر پیشرفته را هم خوب بدانیم تا زمانی که نتوانیم با زبانی که یاد گرفتیم ارتباط برقرار کنیم و نرم و روان شروع به صحبت کنیم و منظور خودت را برسانیم نمی‌توانیم ادعا کنیم که زبان را می‌دانیم و برگ برنده ای نداریم. برگ برنده در دستان کسی است که می‌تواند صحبت کند و این همان فلوئنسی است.
    حالا از کجا بفهمیم که چه زمانی فلوئنت هستیم؟
    زمانی فلوئنت هستی که
    اصلا به زبان مادری ترجمه نکنی.
    دامنه لغات زیاد و متنوعی داری
    اگه لغتی را ندانی گیر نمی‌افتی و با جملات دیگری منظورت را می‌رسانی.
    اشتباهات گرامری خیلی کمی داری.
    به قواعد گرامری اصلا فکر نمی‌کنی و ناخودآگاه از آنها استفاده می‌کنی.
    تمامی سرها به سمت شما می‌چرخند و تحت تاثیر قرار می‌گیرند.
    احساس راحتی داری و جملات یکی پی از دیگری از دهانت خارج می‌شود.
    موضوعاتی هست که فهم‌شان برایتان آسان است اما توضیح آنها در زبان مادری دشوار است.
    افراد بومی صحبت‌های شما را کاملا متوجه می‌شوند.
    انچه که بعد از یادگیری مطالب پایه در یادگیری زبان اهمیت دارد دو مسئله اساسی است:
    یک، هدف از یادگیری زبان یا نیاز شماست.
    دوم، متد یا روش درست مطالعه و برنامه درست مطابق با نیاز شماست.

    استمرار در مسیر یادگیری مهم است اما به تنهایی نمی‌تواند شما را به موفقیت برساند. استمرار در کنار متد درست و متناسب با هدف شما مهم است.
    مسئله بعدی ارتباط سطح زبان با اسپکینگ هست. شما با هر سطح زبان که باشید می‌توانید تقویت اسپکینگ را شروع کنید یعنی می‌توانید مبتدی با دامنه لغات محدود باشید یا سطح پیشرفته با دامنه لغات متنوع و بی‌شمار.
    حالا چطور می‌شود تقویت مهارت اسپکینگ را شروع کرد؟
    یادگیری به دو صورت خودآگاه و ناخودآگاه رخ می‌دهد. ما برای اسپکینگ نیاز به دانش ناخودآگاه داریم و دانش ناخودآگاه را باید فعال کنیم؛ یعنی در معرض زبان قرار بگیریم و با تکنیک ایمیتیشن دانشمان را فعال کنیم.

  29. کوهی از کتاب‌های نخوانده

    شما هم با دیدن عنوان‌های کتاب‌های جدید برای خریدشان وسوسه می‌شوید؟ درحالیکه کوهی از کتاب‌های نخوانده در کتابخانه‌تان دارید. اینجاست که به خودتان می‌گویید از همین امروز برنامه‌ریزی می‌کنم تاهمه را تا آخر ماه بخوانم. نوشتن برنامه شروع می‌شود.
    شنبه ۱۰۰ صفحه
    ۱شنبه ۱۰۰ صفحه دیگر

    و الی آخر
    آخر ماه شد باز هم یک صفحه از کتابی را نخواندید. چرا؟
    کتابخوانی هم مانند بسیاری از کار‌های دیگر نیاز به مهارت دارد.
    تندخوانی؟
    تکنیک‌های تندخوانی برای خواندن روزنامه هاو داستان تا اندازه‌ای مفید هستند، اما برای کتاب‌های آموزشی و علمی کارایی ندارد. بسیاری از کتاب‌ها را باید کلمه به کلمه درک کرد، بادانسته‌های قبلی ارتباط ایجاد کرد تا بتوانید پیام و مفاهیم کتاب را به کار ببندید و به راه حل‌های جدیدی در زندگی برسید. اینجاست که مطالعه کتاب ارزشمند و لذت بخش خواهد بود.

    به یاد داشته باشیم کتابی که خریده‌ایم و یا به امانت گرفته ایم ، قرار است زندگی ما را بهتر کند ، راه حل های جدید برای مسائل قدیمی ارائه دهد .
    برای درك و اجرای مطالبی كه می‌خوانید توصیه شده هر كتاب را دو دفعه بخوانید(البته اگر بیش از دو بار یک کتاب را بخوانید ایرادی ندارد)؛ یكبار برای لذت بردن و بررسی کلیات تمام صفحات كتاب رابخوانید و بعد از اتمام، دوباره از ابتدا شروع كنید تا پیام ها ، مطالب مهم و كاربردی و ایده های نو را كاملا درك كنید، بهتر است از مفاهیم جدید یادداشت‌برداری و یا علامتگذاری كنید.
    در واقع به خواندن كتاب به عنوان یك پروژه نگاه كنید.
    اگر تمركز داشتن در هنگام مطالعه سخت هست می‌توانید در زمان مطالعه به موسیقی بی‌كلام گوش دهید و تلفنمان را خاموش كنید تاحتی اگر ده صفحه از كتاب را می‌خوانید با تمركز و دقت انجام شود.

    هر زمان که خواندن کتابی را تمام کردیم کمی وقت بگذاریم و یادداشتهایمان مرور کنیم و در مورد‌ایده‌ها و مفاهیمی که به تازگی خواندید فکر کنید که چطور می‌توانید آن‌ها را در امور روزمره به کار بگیرید.

    در مورد کتاب‌هایی که می‌خوانید با دوستانتان گفتگو کنید شاید آنها هم علاقمند به خواندنش شوند.
    یکی از عادت‌های لذتبخش کتابخوان‌ها، صحبت با دوستان و همکاران در مورد دانسته‌های جدیدشان است از کتاب‌هایی است که خوانده‌اند.
    طوری کتاب را بخوانید که باید آن را به دیگران آموزش دهید. این کار باعث می‌شود، مفاهیم را بهتر یاد بگیرید. وقتی یک مفهوم را بتوانید برای دیگران هم توضیح بدهید، یعنی آن را به خوبی یاد گرفته‌اید.

    کمالگرا نباشید، همه کتاب‌های بازار، موجب بهبودِ کیفیت زندگی شما نمی‌شوند. بهتر است قبل از خرید و شروع خواندن کتابی، نظرات خوانندگان قبلی را بررسی کنید.
    اگر کتابی را آغاز کردید و نیمه راه ر‌ها کردید سخت نگیرید. پس از مدتی سلیقه کتابخوانی‌تان را پیدا خواهید کرد. حال که می‌دانید چه کتاب‌هایی بخوانید متوقفش نکنید.
    گاهی ممکن است هنگام خواندن کتاب، نیاز باشد کتاب دیگری را شروع کنید و یا تمایلی نداشته باشید به خواندن ادامه کتابی که در دست داشتید. بدانید قرار نیست فقط کتاب را تمام کنید، پس کتاب را با حوصله و انگیزه بخوانید . مفهوم و پیام نویسنده یک کتاب را دریافت کردن بهتر از تمام کردن چندین کتاب است بدون اینکه مفهومش را درک کرده باشید.

    با اینکه سلیقه همگی ما در کتابخوانی یکسان نیست ولی می‌توانید از دوستانی که تجربه بیشتری درکتابخوانی دارند، لیست کتاب‌هایی که ارزش خواندن را دارند بگیرید.
    کم بخوانید ولی پیوسته بخوانید
    برای ایجاد عادت کتاب خوانی داشتن گام‌های کوچک اما پیوسته نیاز است. عناوین کتاب‌هایی که می خواهید بخوانید را از قبل آماده کنید تا دچار سردرگمی نشوید.
    نگویید از فردا روزانه ۱۰ ساعت کتابخوانی! برنامه‌ای که غیر قابل انجام است نتیجه‌ای جز دلسردی و ر‌ها کردن ندارد. شروع ۱۰ دقیقه مطالعه روزانه نیز شروع خوبی است. با گذشت زمان به مدت مطالعه اضافه کنید.
    اگر یک روز نتوانستید برنامه را رعایت کنید، سعی کنید روز‌های بعد جبرانش کنید.

    کتاب “چطور کتاب بخوانیم” نوشته آدلر فیلسوف و نویسنده‌ی امریکایی می‌تواند به عنوان راهنما برای شروع کتابخوانی باشد.
    در این کتاب آمده کتاب خواندن نیاز به یادگیری دارد. نویسنده کتاب، به ما یاد می‌دهد چطور با خواندن یک کتاب به پیام نویسنده برسیم و چطور کتاب را در چند جمله برای دیگران نقل کنیم؟
    و در آخر برای اینکه انگیزه بیشتری برای کتابخوانی داشته باشید گروه های کتابخوانی تشکیل دهید.
    سایت و اپلیکیشن Goodreads یکی از اپلیکیشن‌های معروف برای عاشقان کتاب است. یک شبکه اجتماعی با محوریت کتاب است که کاربران در آن کتاب‌های مختلف را پیدا می‌کنند و به آن امتیاز می‌دهند. حتی Goodreads این امکان را به شما می‌دهد تا آثار محبوب خود را به دوستانتان معرفی کنید

      1. بسیار ممنونم از راهنماییتون استاد عزیز. حتما در بازنویسی به توصیه‌ و راهنماییتون عمل می‌کنم.
        سپاسگزارم از وقتی که برای ما می گذارید و همیشه خوشحالم از اینکه در گوگل کلمه نویسندگی را جستجو کردم و با شما آشنا شدم.

  30. موضوع: مدرس خلاق

    بخش یکم

    رسالت مدرس

    من الهه حاجی حسینی، بسیار خوشحالم که همراهتان هستم چون قرار است در این وبینار، طرز فکرمان و طرز رفتارمان راجع به تدریس و معلم بودن را تغییر دهیم.
    مقدمه: تاحالا به این سوال فکر کردید، جهان قرار است به واسطه شما چه تغییری کند؟
    بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته بود: کودک که بودم می‌خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم.
    در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده‌ام را متحول کنم. اینک در آستانه مرگ هستم می‌فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می‌توانستم دنیا را هم تغییر دهم! این نکته بسیار مهم را باید بدانید که شما به عنوان یک مدرس، کارخانه ایجاد تغییر هستید و می‌توانید دنیا را جای بهتری برای زندگی کنید.

    ۱) مسیر هدف: همه ما باید این سوال را از خودمان بپرسیم چه انسانی می‌خواهم باشم؟ چه جور رفتارهایی را به دنیا ساطع کنم؟
    وقتی رسالت داشته باشید زندگیتان معنادارتر می‌شود، اشتیاق بیشتری دارید و تاب‌آوریتان بالا می‌رود. ممکن است رسالتتان این باشد دانش‌آموزانی که سر کلاس شما می‌آیند، بهترین معلم را داشته باشند. انسانی که رسالت دارد به دنبال انجام دادن کار درست است. رسالت هرکس مانند اثر انگشتش می‌ماند و منحصر به فرد خود اوست.
    هنگامی که در زندگی مسیر مشخصی نداشته باشید، نه تنها هراسان می‌شوید بلکه روحیه‌تان را می‌بازید و فکر می‌کنید هر راهی در پیش بگیرید مسیری بی‌اهمیت و پیش‌ پا افتاده است.
    خانم «گابریل اوتینگن» استاد دانشگاه نیویورک، یک نظریه‌ای به نام WOOP دارد. برای انجام دادن آن ۵ دقیقه تنها با خودمان زمان نیاز داریم. حرف اول مخفف لغت Wish می‌باشد. اینکه آرزو و خواسته‌ی قلبی شما چیست؟ می‌خواهم به کجا برسم؟ OutCome، یعنی اگر به آن آرزو برسم، چه حسی در من ایجاد می‌شود؟ نتیجه‌اش چیست؟ Obstacles، چه چیزی شما را از رسیدن به هدفتان باز می‌دارد؟ و مورد آخر Plan، یعنی برنامه شما برای غلبه بر این موانع چیست؟ بعد از این وبینار، می‌توانید از این تکنیک ساده برای داشتن آینده‌ای هدفمند استفاده کنید. اگر هدف نداشته باشید، هیچ اقدام خاصی انجام نخواهی داد و دچار چرخه‌ی تکرار شونده روزمرگی می‌شوید.
    ۲) کار حقیقی: هرکسی به این جهان آمده است تا یک محصولی را ارائه بدهد. به این فکر کنید که محصول شما چیست و چه کاری می‌خواهید انجام دهید؟ شما باید کار حقیقی خودتان را داشته باشید. اگر همه ی ما در کار حقیقی خودمان باشیم انرژیمان گرفته نمی‌شود. در این پروسه شما قرار است رشد درونی و بیرونی پیدا کنید. انتخاب‌هایتان را بر اساس ارزش‌های خانواده و جامعه نگذارید. باید ببینید که روح شما به چه کاری فراخوانی شده است؟ آیا در کاری که هستید روحتان اغنا می‌شود؟ باید تشخیص بدهم چه چیزی با وجود من یکپارچه، مناسب یا نامناسب است.
    ندایی که ما را به معلم شدن فرامی‌خواند تنها از مواجه بیرونی برنمی‌آید؛ در واقع، تدریس هیچ معلمی نمی‌تواند مؤثر باشد مگر اینکه با روح او ارتباط برقرار کرده باشد. ندایی انگیزه‌بخش که از معلم درون‌مان برمی‌آید، ما را به پذیرش سرشت حقیقی وجود دعوت می کند. باید از هر راه ممکنی به صدای درون مان گوش کنیم و توصیه‌هایشان را جدی بگیریم نه فقط به خاطر شغلی که داریم بلکه به خاطر سلامتمان.

    ۳) مربیان الهام‌بخش: بسیاری از ما با قلب‌مان معلم شده‌ایم گاهی به خاطر علاقه و اشتیاق به برخی دروس و گاهی برای کمک به یادگیری دیگران. اما بسیاری از ما طی سال‌ها تدریس، به مرور قلب خود را گم می‌کنیم. حال سوال اینجاست که چه طور می‌توانیم قلب‌مان را با خود همراه کنیم و آن را به دانشجویان ببخشیم؟
    آقای «جان هتی» بر ۲۵۰ میلیون دانش‌آموز در سراسر دنیا پژوهشی را انجام داد تا ببیند عوامل مؤثر بر یادگیری چه مواردی است. اصلی ترین عامل اثرگذاری آموزش در معلم‌ها کلمه‌ای است به نام Collective Teacher Efficacy، به این معنا که من به عنوان معلم احساس کارآمدی بکنم. من بدانم نقشی دارم و می‌توانم تغییر کنم. معلمی که فکر می‌کند با این سیستم آموزشی کاری ازش ساخته نیست، رسانه‌ها قدرتشان از ما بیشتر است، والدین تربیت بچه‌ها را خراب کرده‌اند، دانش‌آموزان شخصیتشان شکل گرفته است، نه انسان بهتری می‌شوند و نه انسان بهتری می‌سازند. یک جمله‌ای قشنگ است که می‌گوید: چه فکر کنید موفق می‌شوید و چه فکر کنید موفق نمی‌شوید، در هر دو صورت حق با شماست.
    من معلم باید این باور را داشته باشم که فردی مؤثرم هستم و می‌توانم کاری انجام بدهم. اگر احساس مؤثر بودن داشته باشم، بیشترین اثر را خواهم داشت.

    بخش دوم

    عوامل موفقیت

    ۱) عملکرد مغز: برای درک بهتر مطالب توسط دانشجویان، لازم است با عملکرد مغز بیشتر آشنا شوید. حدود ۱۰۰ میلیارد نورون در مغز انسان وجود دارد که وظیفه ی آنها فکر کردن است. نورون‌ها ساختارهای شاخه‌ای دارند که به آسانی دوست پیدا می‌کنند.
    خانم «کارل دوک» یک پژوهشی بر روی دانش‌آموزان سرخ پوست آمریکا که در یادگیری بسیار ضعیف بودند، انجام داده است. او به آنها مسیر عصبی را آموزش داد که اگر می‌خواهید چیزی تغییر کند باید به اندازه کافی تغییر کنید. پس به جای نمی‌توانم بگویید هنوز مسیر عصبیم ساخته نشده است. نتیجه این بود که کیفیت آنها در یادگیری به شدت ارتقاء پیدا کرده بود و توانستند با دانش‌آموزان مدارس غیردولتی رقابت کنند.
    مغز به مثابه عضله است. برای تغییر نیاز به زمان و تکرار دارد. پس به دنبال نتیجه زود هنگام نباشید. گفته می‌شود روزی پادشاه از یک استاد صوفی پرسید باید چه کند تا حکیمانه حکومت کند و در جواب شنید که: باید تا جایی که می‌توانید بخوابید. این جواب درخور یک فرمانروا نبود، اما خواب کافی احتمالا بهترین توصیه برای یک معلم است. هربار که می‌خوابید مسیرهای عصبی بهتر تنظیم می‌شوند چون مغز احتیاج به استراحت دارد. رادولف اشتاینر، بر اهمیت پیاده ‌روی معلم قبل از مدرسه تاکید داشت. گاهی اوقات، از پیاده روی به عنوان یک متد آرامبخش غفلت می‌شود.

    ۲) نیازهای انسانی: آقای «ویلیام گلاسر» می‌گوید، هر انسانی ۵ ظرف نیاز دارد و هر کاری که در زندگیمان انجام می‌دهیم برای پاسخ دادن به یکی از این نیازها می‌باشد. اولین مورد نیاز به بقا است. چیزی که باعث می‌شود زنده بمانیم. برای مثال، سرپناه، خوراک، امنیت، سلامت بودن و غیره. دومین مورد نیاز به آزادی، استقلال و انتخاب است. وقتی آزادی از انسان‌ها گرفته می‌شود حس خوشایندی ندارند. نیاز بعدی نیاز به قدرت و پیشرفت می‌باشد. اینکه من رشد کنم و اثرگذار باشم. نکته دیگر نیاز به تفریح و در آخر نیاز به عشق و دوست داشتن است. ویلیام گلاسر می‌گوید، اگر جایی بیش از یک الی دو نیاز ما برآورده شود، آنجا یک محیط کیفی می‌شود. یعنی اگر سر کلاس بتوانیم بیشتر از یک نیاز را پاسخ دهیم، آن کلاس ارزشمندی است.
    برای مثال در کلاس ها فقط نیاز به قدرت پاسخ داده می‌شود، اینکه فقط درس بخوانند دانشگاه خوب بروند، در یک شغل عالی استخدام شوند و به ثروت برسند. معلمی که تهدید می‌کند نیاز به بقای دانش‌آموزان آسیب می‌بیند. نیاز به آزادی وجود ندارد و فقط حرف معلم باید باشد. کلاس جای تفریح نمی‌باشد و حتی زنگ تفریح آنان هم گرفته می‌شود. و اما عشق؛ نه من شما را دوست دارم و نه شما من را.
    باید کلاس درس محیطی باشد که نیاز به بقا پاسخ داده شود. برای مثال با قوانین تعریف شده اجازه بدهیم آب بنوشند تا جایی که نظم کلاس مختل نشود. برای نیاز به آزادی، می‌توانید در انجام دادن تکالیف و امتحانات حق انتخاب دهید. برای مثال تاریخ امتحان را با آنها مشورت کنید و یا از بین تکالیف داده شده می‌توانند یک مورد را به دلخواه حذف کنند. برای نیاز قدرت، به آنها بگوییم با افراد برجسته مصاحبه کنند و به آنها این اطمینان را بدهیم که می‌توانند تغییر کنند.
    هرکس اگر قدرت شوخ طبعی را داشته باشد، می‌تواند در استادی ماهر شود. مغز طنز را دوست دارد. با فراهم آوردن شرایط تفریح و خنده حالت دفاعی دانشجویان را از بین می‌برید. در نیاز به عشق احساسات مثبتی که به دانشجویان نشان می‌دهیم، انگیزه‌ی دانشجویان را افزایش می‌دهد. وقتی آنها متوجه بشوند که در کلاس شما اختیار عمل هست، عاشق کلاستان می‌شوند چون به همه‌ی نیازهایشان پاسخ داده می‌شود. باید کاری کنید که آرزو کنند سال تحصیلیشان با شما تمام نشود.

    ۳) فرمول یادگیری: پژوهشی بر ۲۶۰۰۰ هزار دانش‌آموز در ۸ مدارس مختلف از فقیرترین تا مدارس خصوصی خبرگان در خارج از کشور انجام شد. از آنها پرسیده شد که چه چیزی معلم خوب را عالی می کند؟ آنها پاسخ داده بودند یک معلم بزرگ به همراه دانش آموزان عاشق یادگیری است. هر چقدر دانش‌آموزان به سمت معلم شدن بروند و هر چقدر معلم بیشتر به سمت یادگرفتن برود، موفقیت بیشتر است.
    یاد گرفتن خیلی راحت تر از عمل کردن به مطالب است. یک سیستم بازخورد حرفه‌ای برای عملگرایی وجود دارد. اول اینکه آموزش ببینید. سپس تمرین کنید. در مرحله بعدی اجرا کنید. و مورد آخر به اصلاح آن بپردازید. تحلیل کنید نقطه ضعف‌هایتان کجا بوده است و دوباره این چرخه را مرور کنید.
    شما به عنوان یک معلم باید متوجه این مسئله مهم باشید که تدریستان بر روی یادگیری دانش‌آموزان چه اثری داشته است؟ آیا این روش تدریس خوب و کافی است؟ یا باید تغییری در آن ایجاد کنم؟ به عنوان یک معلم باید دائما در حال یاددهی و یادگیری باشید. بدانید دانش‌آموزان چه طور بهتر یاد می‌گیرند و من چه طور بهتر می‌توانم یاد بدهم که لازمه آن خودشناسی و شناخت مخاطبان است. باید اشتیاق به چالش و تجربیات جدید را داشته باشید. آزمون‌ها می‌توانند یادگیری آنان را بهبود ببخشند.

    بخش سوم

    تدریس اثربخش

    ۱) طرح درس: برگه مدیریت، کلاستان را به همراه داشته باشید. باید بدانید چه طور شروع متفاوت قدرتمند ولی مرتبط را ارائه دهید. برای مثال کلاس را به قالب داستان درآورید. انسان‌ها موجوداتی داستان پرداز و داستان دوست‌اند. بنابراین اگر بتوانیم در آغاز کلاس توجه دانشجویان را جلب کنیم و احساسات‌شان را با داستانی برانگیزیم، آنها را به یادگیری مطالبی که در ادامه می‌گوییم ترغیب کرده‌ایم. سوال پرسیدن در اول کلاس یا دادن اعداد و ارقام می‌تواند ذهن آنها را درگیر کند و به چالش بکشد.

    ۲) طرز فکر: «خانم کارل دوک» یک نظریه به نام مایند ست دارد و می‌گوید افراد دو نوع طرز فکر دارند. طرز فکر رشد و ایستا. طرز فکر رشد می‌گوید مهارت‌ها و توانمندی‌های من می‌تواند ارتقا پیدا کند. افراد با طرز فکر رشد به فرایند یادگیری توجه می‌کنند. یک معلم عالی متوجه می‌شود تلاشی وجود دارد و فقط به نتیجه نگاه نمی‌کند. یک معلم با طرز فکر رشد از شرایط سخت فرار نمی‌کند و چالش را به عنوان یک فرصت نگاه می‌کند.
    «دوک و مولر» بر روی بیش از ۱۰۰ دانش‌آموز یک آزمایشی برای فرضیه‌ی خود انجام دادند و به این نتیجه رسیدند که تحسین تلاش به جای هوش، دانش آموزان را به پشتکار و پایداری در رویارویی با چالش ها ترغیب می‌کند. به عنوان مثال، به جای عبارت «شما واقعا نویسنده‌ی با استعدادی هستید» بگویید: «چه قشنگ روش‌هایی را که در کلاس کار کرده‌ایم به کار برده‌اید.

    ۳) اصول تمرین: بهترین سیستم‌های آموزشی چه طور درس می‌دهند؟ هر ۵ دقیقه تدریس، ۱۰ دقیقه تمرین گروهی دارند تا دانسته‌های خود را به چالش بکشند. اما چرا این کار را انجام می‌دهند؟ برای اینکه هدفشان حفظ کردن نیست زیرا در دنیای امروز اینترنت دسترسی به اطلاعات را راحت کرده است. گفتگو، درک دانش‌آموزان را بالا می‌برد و روش فکر کردن را یاد می‌دهد. تمرین‌هایی که با حضور شما انجام می‌شود، یادگیری قوی تری در پی دارد. ساده‌ ترین روش در کلاس آن است هنگامی که دانشجویان مشغول تمرین‌اند، میان آن‌ها بچرخید و درباره عملکرد هر تعداد از آنان که می‌توانید بازخورد دهید. وظیفه ما در نقش استاد بیشتر آن است که هرگونه مدل نادرست ذهنی‌شان را از بین ببریم، موارد نیمه صحیح را بهبود ببخشیم و مدل‌های جدید دقیق ارائه دهیم.

    نتیجه گیری: وبینار را با جمله‌ای از «استیو جابز» به پایان می‌رسانم. «اگر خوشبختی را برای یک عمر می‌خواهید یاد بگیرید کاری را انجام بدهید که عاشقش هستید.»
    به مطالب درسی‌تان اهمیت بدهید اگر نسبت به آنچه تدریس می‌کنید مشتاق نباشید و توجه‌تان به آن عمیق نباشد، نباید از دانشجویان تان نیز انتظار داشته باشید که به آن اهمیت دهند. فضایی که معلم‌های خوب می‌آفرینند وابسته به روش آن‌ها نیست بلکه ریشه در قلب‌شان دارد. مراقب باشید قلبتان را گم نکنید.
    امیدوارم که از مطالب این دوره لذت برده باشید. احساس کردم مطالبی رو که یک معلم مؤثر لازم دارد تا کلاس را جای بهتری برای تدریس کند؛ و دنیا را جای بهتری برای زندگی، خدمتتون ارائه کنم. فقط یک خواهش از شما دارم. لطفا آموزش را متوقف نکنید، شما نیاز دارید که یاد بگیرید و روی خودتان سرمایه گذاری کنید. متاسفانه اغلب معلمان واقعا از یادگیری فارغ‌التحصیل می‌شوند. اما شما چنین فردی نباشید. ازتون ممنونم که همراه من بودید و برایتان بهترین‌ها را آرزو می‌کنم.

    الهه حاجی حسینی

  31. 🌀رقص پروانه ها بر کیبورد
    جادوی نوشتن

    آیا تا به حال به قدرت ماورایی نوشتن فکر کرده‌اید؟
    نوشتن یعنی جرات اندیشیدن.
    نوشتتن یعنی یک پنجره به سوی نور.
    نوشتن یعنی یک آسمان آبی با هزار هزار پرنده‌ی خیال.
    نوشتن یعنی من بودنم را ثبت می‌کنم و با اندیشه‌هایم به افکار آدم‌ها پل می‌زنم…
    نوشتن هنر است. در میان تمام خلاقیت‌های بشری، نوشتن یکی از برترین هنرهاست. نوشتن یعنی چند بار زندگی‌کردن. بی مبالغه می‌شود تمام آدم‌ها را به نوشتن دعوت کرد. وقتی به سحر نوشتن پی ببریم، وقتی قدم در راه می گذاریم دیگر برگشتن امکان ندارد.
    نوشتن در هم شکستن مرزهاست. هیچ محدودیتی در دنیای نوشتن نیست. چه بهتر از این، که در این دنیای بایدها و نباید‌‌ها، گهگاه بی هیچ اجبار، برای خودت دنیایی بسازی که هزار دنیای تو در تو دارد. نوشتن به نوعی جاودانه شدن افکاراست.
    با نوشتن از تنهایی مان خیلی بیشتر لذت می‌بریم. نا امیدی‌ها و دلتنگی‌ها از ما دور می‌شوند. نشدن‌ها محو می‌شوند و افکار ما نظام مند می‌شوند، حافظه نظم می‌گیرد. نوشتن باعث موفقیت‌های بسیارمی‌شود . ما حتی با یک برنامه‌ی ساده‌ ی نوشتن صفحات صبحگاهی متوجه یک دگرگونی و نظم جدید در زندگی خود می‌شویم.وقتی بنویسیم و بنویسیم خلاقیت هم شکوفا می‌شود.کمال گرایی دشمن نوشتن است. اگر توقع داریم که نوشته‌ای بدون نقص داشته باشیم هیچ‌ وقت این اتفاق نخواهد افتاد.
    با تورق چند کتاب پی می‌بریم، انسان در طول تاریخ با نوشتن زندگی را ثبت کرده است.درتاریخ باستان، در دوران هخامنشی کتیبه‌هایی بر دل کوه  به زبان‌های عیلامی، پارسی باستان و اکدی حک شده است، تلفیق نوشتن و تاریخ و هنر .

    اوستا، مجموعه‌ای از کهن‌ترین نوشتارها و سروده‌های زرتشتیان است که دانشنامه‌ی ایرانیان بوده است. کتاب اوستا پس از سده‌ها انتقال سینه به سینه، سرانجام در دوره‌ی ساسانیان به رشته‌ی تحریر درآمد. اوستا که در دوران باستان بیست و یک نسک(فصل) داشته‌است، هم اکنون پنج فصل است. پس به نوعی مکتوب کردن، راهکاری برای حفظ آثارهم محسوب می‌شود و این  یکی از بهترین راهها برای جاودانه شدن و ثبت افکاراست.ما در تاریخ باستان “مانی” را داریم، نویسنده ونگارگری که از پدر و مادر ایرانی منسوب به بزرگان اشکانی بود. برای نوشتن زبان‌های ایرانی، دبیره ای را به کار می‌برد که به خط مانوی مشهور بود. چند کتاب از او به جا مانده است. شاپورگان، رازان، ارژنگ، کوان، گنج زندگان و انجیل زنده  نام این کتاب هاست. در سروده‌ های منسوب به مانی چه پارسی میانه و چه پارتی، صور خیال و جلوه های بلاغی پیشرفته به‌ کاررفته است.آرایه های ادبی مثل تشبیه، استعاره، مجاز، کنایه، تکرار(آنافورا)، مراعات نظیر، حس آمیزی، ایهام وتناسب نیز به کار گرفته شده است.
    مانی یکی از پایه‌گذاران هنر کتابت است. بر خلاف سنت شفاهی رایج زمان ساسانیان در ایران، مانویان یکی از ابزارهای مهم تبلیغی خود را کتاب می‌دانستند. چون از این طریق بهتر می‌توانستند آموزه‌های خود را گسترش دهند و مروّجان ناگزیر سنجیده‌تر سخن می‌گفتند. پیروان مانی به آثار نوشتاری بسیار اهمیت می داده‌اند. هیچ آیینی نیست که این همه آثار نوشتاری از آن باقی مانده باشد.به هر زبانی از آنها آثاری به جا مانده است.از جمله دست نوشته‌های قبطی_فارسی میانه و پارتی_ سغدی، چینی_ترکی(ایغوری)و نظایر آنها… و این دلیل بر وفور نویسندگان و روشنفکران توانا در این کیش است. در آن دوران کتابت و نوشتن امتیاز و برتری ویژه‌ای داشته‌ است .
    مانی برای تکمیل آموزش‌های آیینی خود برای کم‌سوادها ،آموزه ها را با  نگارگری در کتاب های خود ثبت می‌کرده است.به همین دلیل او را مانی نقاش می‌گفتند.

    نوشتن هنراست. نوشتن خودِ زندگی ست.شاید شروع هر کاری کمی سخت به نظر بیاید، اما همین که قدم اول را برداریم کم‌کم اتفاقات خوب می افتد‌. داستانِ نوشتن هم همین است. کافی‌ست شروع کنید. بنویسید و بنویسید، خلاقیت در مسیر شکوفا می‌شود.
    شاید هم گاهی، کمال‌گرایی مانع می‌شود. کمال‌گرایی دشمن نوشتن است.اگر توقع داریم نوشته‌ی بدون نقص داشته باشیم، این اتفاق هرگز نخواهد افتاد. یکی از ساده‌ترین و درعین حال موثرترین راه‌‌ها برای شروع برنامه‌ی نوشتن متعهد بودن به نوشتن صفحات صبحگاهی ست. من درعین حال که فقط به قصد خالی کردن ذهنم و حتی گاهی فیزیوتراپی قلم این برنامه ی صفحات صبحگاهی را دنبال می‌کنم، باز هم در بین یادداشت هایم اتفاق‌های خوب می‌افتد که گاهی ارزش انتشارهم دارد. با نوشتن و نوشتن به مرور قلم تواناتر می‌شود.
    اگر صفحات صبحگاهی روزانه را پُرکنیم، خودمان را برای آن آماده کنیم و با آن رو راست برخورد کنیم، اتفاقات عالی می‌افتد. من معمولاً قبل از نوشتن لحظات کوتاهی تمرین تنفس می‌کنم. این کار به من فرصت بودن در لحظه‌ی حال را می‌دهد. بنابراین فقط همین لحظه‌ای که در آن هستم اهمیت دارد و بلافاصله شروع به نوشتن می‌کنم.

    حتما بارها و بارها تجربه کرده‌اید که آنچه نوشته‌اید انگار از ناخودآگاه شما بیرون زده. فرقی ندارد شعر، داستان،یادداشت یا مقاله باشد، بعدها که به یادداشت هایتان مراجعه می‌کنید، گاهی باور نمی‌کنید این ها همه آفرینش قلم شماست. برای من بارها و بارها پیش آمده و فکر می‌کنم همین یک معجزه است و اگر آن لحظه به هر شکلی غیر از نوشتن سپری می‌شد، از آن معجزه بی‌نصیب مانده بودم.
    قدرت نوشتن، به ما کمک می‌کند عادت نوشتن را به صورت یک رفتار نهادینه شده در ذهن و ضمیر ناخودآگاه‌ خود تثبیت کنیم و آن را به عنوان یک عادت روزانه  در برنامه‌ی خود قرار دهیم.پیشرفت در نوشتن فقط با بیشتر نوشتن حاصل می‌شود. برای نوشتن بیشتر به اشتیاق و شوق نیاز داریم. خودمان باشیم و بنویسیم.راحت بنویسیم. اصلا لازم نیست رسمی و اتوکشیده بنویسیم. فقط بنویسیم.قلم را روی کاغذ بگذاریم و بنویسیم.تعیین چارچوب و طرح های اولیه ی محتوا دست و پای خلاقیت را می بندد. بهتر است که حساسیت خلاقیت و زیبا نویسی را به مرحله‌ی بازنویسی واگذار کنیم.

    هراتفاقی که پیرامون ما رخ می‌دهد، می‌تواند جرقه‌ای برای نوشتن باشد. اگر خیلی سخت است روزی یک پاراگراف بنویسید. وسواس لازم نیست. مهم این است که نباید جریان قطع شود. به صدای درون خود گوش بدهیم و بنویسیم، همین. بدون نقد و تحلیل، آنچه به ذهن مان می‌رسد را روی کاغذ بیاوریم یا بر کیبورد جاری کنیم.

    از مشوق‌های ساده هم‌ کمک بگیریم، بد نیست. من خودم شخصا گاهی با خرید خودکارها، اتودها و یا دفترهای جدید لذت نوشتن را برای خودم بیشتر می‌کنم. گاهی حتی زدن یک وبلاگ یا کانال جدید تلگرامی هم این حس خوب را به ما منتقل می‌کند.

    نکته‌ی دیگر اینکه اصلا لازم نیست به حجم نوشتن توجه کنیم، موقع ویرایش در این مورد با دقت و حوصله تصمیم می‌گیریم.

    اگر حقیقتا به نقطه‌ای رسیدیم که هیچ ایده‌ای نبود، مسلما باید مطالعات خود را افزایش دهیم. بسیار نوشتن و بسیار خواندن مکمل هم هستند. بعد از نوشتن منظم برنامه‌ی کتابخوانی هم خود به خود نظم پیدا می‌کند. این نوشتن صرفا نوشتن مطلب خاص با ویژگی‌های ادبی نیست. نوشتن بی‌هدف یا سَیلان ذهن، به این معناست که به‌راحتی اجازه دهیم افکارمان از ذهن به روی صفحه یا مانیتور پیش روی ما جاری شود.
    نوشتن فضایی خلاقانه و آزاد است. بدون هیچ ترسی در قلبتان و بدون نگرانی از اینکه واقعاً چه می‌نویسید آزادانه هر آنچه در روح و اندیشه‌ی شما وجود دارد را روی کاغذ یا کیبورد می‌آورید، حتی تصور چنین آزادی‌ای هم شادی آفرین و انرژی زاست.هرچه کمتر درمورد چیزی که می‌خواهید بنویسید فکر کنید،‌ نوشتن در درازمدت سودبخش‌تر خواهد بود. این جریان سیال ذهن است که به شما امکان می‌دهد انگشتانتان را آزادانه به کار گرفته و ایده‌هایی را تحقق ببخشید که شاید اگر آگاهانه درمورد آن‌ها فکر کرده بودید به این نتایج نمی‌رسیدید. یادمان باشد که رشد و ارتقاء از تغییرات کوچک شروع می‌شود. گاهی یک تغییر ساده مانند نوشتن و ثبت خاطرات روزانه، می‌تواند زمینه‌ساز شکوفایی و ترقی در زمان‌های پیش‌رو باشد.

    نوشتن در موفقیت های روزمره‌ی ما بسیار موثر است. در طول تاریخ همواره افرادی که دست به قلم برده‌اند، در مقابل افرادی که به نوشتن اهمیتی نمی‌داده‌اند، در بسیاری از امور زندگی موفق‌تر بوده و بهتر عمل کرده‌اند. اما نوشتن، اساسا چه تاثیری در زندگی ما می‌گذارد و چرا تا این حد، بر آن تاکید می‌شود؟ تاثیر نوشتن بر زندگی روزانه ما چیست؟ چرا وقتی از نوشتن صحبت می‌کنیم، از قدرت نوشتن و یا معجزه نوشتن صحبت می‌کنیم؟

    نوشتن در موفقیت افراد در زندگی موثر است. افرادی که می‌نویسند، انسجام فکری بیشتری دارند.عادت نوشتن را باید به صورت یک رفتار نهادینه شده در ذهن و ضمیر ناخودآگاه‌ خود بپذیریم و آن را به عنوان یک عادت هر روزه، در برنامه خود قراردهیم.

    زمان به سرعت می‌گذرد و حتی یک ثانیه متوقف نمی‌شود. نوشتن ، به ما یاد می‌دهد که حتی برای ثانیه‌ها و دقایق خود هم ارزش قائل باشیم و برای آن‌ها برنامه‌ریزی کنیم. از طرفی نوشتن برنامه‌ی روزانه، زمان را برای ما مدیریت می‌کند. با داشتن برنامه‌ریزی و البته نوشتن آن، زمان قابل توجهی را در طول روز در دسترس خواهیم داشت و می‌توانیم از آن به شکل بهینه‌ استفاده کنیم.
    همچنین ثبت برنامه روزانه، هفتگی و ماهانه روحیه‌ی آینده‌نگری را در ما تقویت می‌کند تا بتوانیم‌ برای آینده، برنامه‌های بهتری در ذهن داشته باشیم و برای اهدافمان آماده‌تر باشیم.
    بهتر است برنامه‌ریزی روزانه را، شب قبل از خواب، طرح‌ریزی کنیم. چون ذهن ناخودآگاه ما تمام شب را، بر روی برنامه فردا تمرکز می‌کند و صبح که از خواب بیدار می شویم ذهن‌مان به صورت ناخودآگاه، از قبل کارهای برنامه‌ریزی شده‌ را طبق برنامه به ما یادآوری می‌کند.

    پایان را با یک شروع آغاز می کنم :

    چگونه شروع کنیم؟

    انسان‌ها همیشه صحبت کردن از احساسات و بازگو کردن خاطرات را دوست داشته‌اند. با نوشتن خاطره ها می توانیم شروع کنیم. انسانی وجود ندارد که خاطره نداشته باشد. چه بسیار آدم ها که با نوشتن روزانه خاطرات خود، یک اثر هنری خلق کرده‌اند و دست‌نوشته‌هایشان، به یک رمان تبدیل شده است.

    پس دیگر بهانه ای برای ننوشتن ندارید. دست به کار شوید. برای شروع، تنها کافی است بنویسید. از نوشتن نترسید. کافی‌ست شروع کنید، همین که شروع به نوشتن کنید، ایده‌ها خود به خود به سراغ شما می‌آیند. خیلی مهم است که به برنامه‌ریزی خود متعهد باشیم و سعی کنیم در هر شرایطی به نوشتن و برنامه‌های تعیین شده پایبند باشیم. هر چند وقت یک‌بار می توانیم نوشته های خود را ویرایش کنیم. اینطور ایرادها و کاستی ها را رفع می‌کنیم و به مرور کیفیت نوشتن ما بهتر می‌شود. بهتر است که در نوشتن برای خود هیچ محدودیتی نگذاریم. در مورد هر آنچه که دوست داریم بنویسیم. رویاپردازی‌ کنیم.

    با صحبتی از جولیا کامرون صحبتم را پایان می دهم:

    ” نوشتن مثل نفس کشیدن است، می‌شود یاد گرفت آن را خوب انجام داد، اما بهرحال باید آن را انجام داد.”

    حرف آخر:

    با شوق زندگی کنید. امیدوارم هرجا که هستید موثرتروبیشترازیک نفرباشید.

    مرضیه عطایی”ارغوان”

  32. به نام یکتای نویسنده
    محتوای محصول خودت را بنویس:
    سلام و درود خدمت شما دوستان عزیز.
    نرگس امینی هستم، نویسنده و محتواگر. امروز قصد دارم در این وبینار با شما درباره راهکار فروش محصول با استفاده از تولید محتوای متنی داستانی مطالبی را در میان بگذارم.
    وقتی در مورد فروش محصول صحبت می کنم یاد خودم می افتم؛ شاید بپرسید چرا؟
    وقتی اولین بار پس از فارغ التحصیلی و پشت سر گذاشتن راههای زیادی برای کسب درآمد، به در بسته خوردم، شروع کردم به تولید عروسک های فانتزی و حجمی؛ از عروسک 20 سانتی گرفته تا عروسک مادربزرگ 120 سانتی.( بدون اغراق می گویم، چون عروسک 120 سانتی را جهت شب یلدا برای یک مهدکودک آماده کرده بودم). کار تولید خیلی خوب پیش می رفت، تا اینکه زمان فروش عروسک ها رسید. با اینکه پیج اینستا و کانال تلگرام هم زده بودم ولی فروش ام اندک و گاهی به مرز صفر می رسید. وقتی در نمایشگاه های کارآفرینی شرکت می کردم، از عروسکهایی که تماما ایده ساخت شان از خودم بود به شدت استقبال می شد ولی اندک مواقعی به فروش ختم می شد. روزها، سرخوردگی من بیشتر می شد و خستگی ام ماندگارتر. کارم این شده بود که پیج های رقیبان ام را مشاهده می کردم و حرص می خوردم؛ نه از آن جهت که حسادت کنم بلکه از آن جهت که عروسک های من اگر نگویم بهتر بود ولی چیزی هم از تولیدات رقیبان ام کم نداشت. چه باید می کردم؟ مشکل کجا بود؟ مگرنه اینکه می گویند خوداشتغالی داشته باشید، پس چرا لااقل برای من جواب نداد؟
    خلاصه به دلیل نداشتن مشتری علی رغم میل باطنی ام تولید عروسک را کنار گذاشتم، نظر شما چیست؟ با شنیدن این داستان به نظر شما علت نداشتن مشتری برای تولیدات من چه بود؟
    روزی در گوگل و اینستا دنبال کسب درآمد بودم که با کلمه تولیدمحتوا آشنا شدم و با سرچ و جستجو در مورد این کلمه دریافتم که علت فروش نرفتن تولیدات من چه بوده¬؟
    با این پیش درآمد خواستم این نکته را خاطرنشان کنم که در این آشفته بازار و رقیبان قدری که اطرافمان را احاطه کرده اند، می بایست با یک استراتژی و برنامه مدونی شروع به فروش محصول مان کنیم، و از آنجا که ناگزیر از تبلیغات هستیم ، پس لازم است ایده های مان را در زر ورقی شیک به مخاطبین مان ارائه دهیم. این کادوی شیک را می توان تولیدمحتوا نامید. در پاسخ به سوالاتی که از شما پرسیدم باید اعتراف کنم که اگر من سابق بر این با تولیدمحتوا آشنایی داشتم، شاید به مراتب فروش خوبی می توانستم داشته باشم و همین موضوع انگیزه ای شد تا درباره تولیدمحتوا بالاخص تولیدمحتوای متنی- داستانی برای شما مخاطبین عزیزم که شاید دغدغه فروش محصول و یا خدمتی را دارید، وبیناری را طراحی کنم.
    در ابتدای مطالبم توضیحی کوتاهی راجع به فروش محصول و یا خدمات می دهم. فروش محصول مثل اینکه شما کتابی را به چاپ رسانده اید و یا دوره آموزشی ای را آماده کرده اید و قصد فروش آن را دارید. فروش خدمت زمانی اتفاق می افتد که شما خدمتی انجام می دهید و در قبال آن پولی را دریافت می کنید، مثلا دکتری که جراحی می کند و پس از آن پولی را در قبال خدمت به بیمار دریافت می کند. تفاوت این دو یعنی فروش محصول و فروش خدمت در این است که در فروش محصول شما می توانید حتی به شکل آنلاین هم به کسب درآمد برسید حتی در زمان استراحت محصول شما مثلا در سایت فروخته می شود، که به آن فروش پویا گفته می شود ولی فروش خدمت مثل همان دکتری که مثال زدم تا زمانی که خدمتی را می فروشد می تواند کسب درآمد کند و بعداز آن نه، که به این شیوه، فروش ایستا می گویند. (البته خیلی از دکترها هم هستند که در حین خدمت، با گرفتن هزینه های گزاف جراحی، روزهای بدون خدمت را برای خود بیمه می کنند.)
    حالا شما چندمثال راجع به فروش محصول و یا فروش خدمت بزنید.
    آیا خودتان محصول یا خدمتی داشته اید که در ارائه آن به مشکل برخورده باشید؟ اگر خواستید می توانید کامنت کنید.
    خیلی از بحث موردنظر دور نشویم، با بیان این تفاسیر خواستم شما را جهت مبحث تولیدمحتوا آماده کنم.
    نقش داستان در تولیدمحتوا:
    بیل گیتس اولین کسی بود که به تولیدمحتوا و کلا محتوای دیجیتال مارکتینگ پرداخت. از دیدگاه او کارشناس تولیدمحتوا نویسنده ای است که خلاقانه محتوای سبز و باکیفیت تولید می کند و با استفاده از راههای اصولی و اساسی به فروشی پرسود می رسد. او معتقد بود که تولیدمحتوا در جهت بالابردن آگاهی مخاطبین، به طور چشمگیری آنها را در انتخاب محصول کمک می کند. پس می توان تولید محتوای سبز را در بازاریابی محتوایی اینگونه توصیف کرد:
    محتوایی که از محصول تان تولید می کنید باید متناسب با ذائقه ی خریدار یا بازدیدکننده ی محتوا باشد، پس با این روش می‌توانید مخاطب را جذب خرید محصول از خود کنید و یا خریدار را برای استفاده کردن از خدماتی که شما ارائه می دهید ترغیب کنید. البته که در این میان نباید نقش داستان پردازی درباره محصول یا خدمات خود را نادیده گرفت؛ زیرا مخاطبین با شنیدن قصه و داستان محصول شما، بیشتر مشتاق خرید می شوند.
    اجازه بدهید یک مثال دیگر برای تان بزنم تا قضیه ملموس تر شود، تا حالا دقت کرده اید سمساری ها برای اجناس شان چه داستان هایی سر هم می¬کنند؟ مثلا این پیاله برای مادربزرگ ناصرالدین شاه بوده که یک بار در آن آبگوشت خورده است، دقت کرده اید به دلیل همان قصه و داستان کوتاه چقدر آن پیاله خواهان پیدا می کند؟ گویی سمسارها هم به نوعی ناخواسته از قانون تولیدمحتوای متنی -داستانی تبعیت کرده اند.
    تولیدمحتوای متنی-داستانی سبز چیست؟
    به محتوایی که نیاز جامعه ی هدف و یا همان مخاطبان را برطرف کند و براساس بازار هدف و یا مشتری تدوین شود، محتوای متنی سبز می گویند.
    به¬طور کلی محتوا باید خریدار را در مسیر آموزش در زمینه محصول شما کمک کند تا مخاطب اطلاعات کافی را از این طریق کسب نموده و به این ترتیب فروشنده به هدف نهایی که همان فروش محصول و یا خدمات است دست یابد، اینگونه محتوای سبز آن هم از نوع متنی در بین کاربران فضای اینترنت از قبیل سایت، کانال تلگرام، اینستا و غیره به عنوان محتوای ارزشمند و باکیفیت شناخته خواهدشد؛ بنابراین تولیدمحتوای متنی سبز همیشه با برنامه‌ریزی و هدف گذاری همراه است، تا هر دوطرف خریدار و فروشنده به نتیجه مطلوب برسند. حالا شما بگویید چرا به تولیدمحتوای مناسب تولیدمحتوای سبز می گویند؟
    درست حدس زدید، اینگونه تولید محتوا از ویژگیهای پنهان محصول پرده برداری می کند و در واقع خصوصیات محصول شکوفا می شود و به طور قطع گاوبنفشی که ست گودین از آن نام می برد، وقتی در بین گاوهای قهوه ای قرار بگیرد، بیشتر به چشم می آید و این متمایز بودن باعث می شود مخاطب و مشتری بالقوه را ترغیب به خرید محصول کند و با اتمام خرید، مشتری بالقوه به مشتری بالفعل تبدیل میشود.
    با توجه به این که امروزه هرکسی برای خود یک رسانه شخصی دارد، دیگر نیازی نیست که مانند روزگاران پیشین به دنبال مخاطب برویم، پس چه کار کنیم؟ با استناد به این موضوع که مخاطب با سرچ کوتاهی در گوگل می تواند محصول مورد نظر خود را پیدا کند، پس پیشنهاد من برای شما این است که حتما در رسانه شخصی خود که در راس آن سایت و بعد تلگرام و اینستا و یوتویوب و غیره است، محتوای متنی جذابی درباره محصول خود تهیه کنید، تا از این طریق بیشتر مخاطبین با محصول شما و ویژگیهای منحصر به فرد آن آشنا شوند پس با تولیدمحتوای متنی جذاب و متفاوت می توانید محصول تان را با بهترین شرایط به فروش برسانید.
    انواع تولیدمحتوای سبز به جز متنی:
    ناگفته نماند که تولیدمحتوای سبز و بهینه به غیر از تولیدمحتوای متنی انواع دیگری نیز به شرح زیر دارد:
    1. تولیدمحتوای بصری، شامل ویدئو می شود، شما می توانید از محصول تان فیلمی تهیه کنید و با افکت های مختلف، نظر مشتری را به سمت آن جلب کنید .
    2.تولیدمحتوای صوتی، شامل پادکست و استفاده کردن از وویس ریکوردر جهت ضبط صدا می شود: در این حالت شما می توانید در قالب وویس توضیحاتی درباره محصول و یا خدمت خود بدهید مثلا برای آموزش نویسندگی می توانید در کانال تلگرام خود با ضبط صدا و گفتن داستانی از شیوه ی آشنایی خود با نویسندگی، افراد را به این دوره سوق دهید و انگیزه آنها را چند برابر کنید، زیرا مخاطبین شما با شنیدن داستان آشنایی¬تان با نوشتن، این موضوع را ملموس و قابل دسترسی دانسته و اینگونه تولید¬محتوای داستانی شما تاثیرگذار خواهد بود، زیرا خود شما نمونه عینی و حاضر، پیش روی مخاطبین هستید.
    پرسونای مشتری چیست؟
    پرسونا در لغت به شخصیت سازی فرضی از یک نفر گفته می شود. برای مثال: وقتی فروشنده ای ویترین مغازه اش را به گونه ای چیدمان می کند که مشتری را جذب کند، در این حالت فروشنده، موقع دیزاین ویترین، پرسونا و یا شخصیت مشتری خود را در ذهنش تجسم می کند که مثلا این لباس برای مخاطب زن هست یا مرد، و یا مشتری هدف او کودک است یا بزرگسال؟
    در واقع فروشنده ی خلاق با این روش، مخاطب هدف خود را پیدا می کند و بیشتر روی بازار هدف خود مانور می دهد و سرمایه گذاری می کند.
    برای این کار می بایست تا حدودی در زمینه روانشناسی اشخاص اطلاعات داشته باشید؛ برای مثال به شخص مسنی ای که سالها از زندگی مشترک اش می گذرد نمی توانید به سهولت رمان عاشقانه و اکت را بفروشید و برعکس به یک جوان فعال و بانشاط هم نمی توانید به راحتی کتاب¬های سیاسی و یا پندآموز را بفروشید. اینجاست که نقش پرسونای مخاطب پررنگ می شود، و توجه به این مهم راه فروش بهتر را برای شما هموار می سازد.
    آیا قبل از فروش محصول تان به بازار هدف خود فکر کرده اید؟
    به نظر شما توجه به پرسونای مخاطب چه نقشی می تواند در فروش محصول داشته باشد؟
    پاسخ: توجه به علایق مشتری سبب می شود اعتماد به نفس مخاطب بالا رود چون مثلا اگر فردی چاق باشد و شما هم فروشنده لباس های بیگ سایز باشید و او را پرزنت کنید، او از این که در زمان کم توانسته محصول مورد نظر را به دست آورد، خرسند می شود و چون زیاد به دنبال لباس آزاد و بزرگ نگشته احساس سرخوردگی نمی کند و اعتماد به نفس اش بالا می رود.
    تفاوت بازاریابی قدیم و جدید برحسب تولید محتوای متنی
    نویسنده‌ی معروف کتاب‌های بازاریابی ست گودین می‌گوید: مشتریان غیر از این که به دنبال دیدن و خریدن محصولات باشند، بیشتر مشتاق شنیدن قصه‌ ی محصولات هستند و این امرموجب جذب آنها می شود.
    امروزه مبحث تولیدمحتوا در کسب و کارها از اهمیت خاصی برخوردار است. سالهای نه چندان دور برای کسب اطلاعات از محصول و خدمات، وجود کاتولوگها و هر نوع برگه های تبلیغاتی کافی بود، ولی اکنون با آگاهی از بازاریابی و تولیدمحتوای متنی و داستانی حرفه ای که موجب جذب مشتریان شده است، کسب وکارها به ویژه کسب وکارهای آنلاین رونق گرفته اند.
    در گذشته، مشاغل با پشتوانه‌ی مالی قوی ولی بدون تبلیغات سر زبان‌ها می‌افتادند و مثلا فلان حاجی¬بازاری که تاجر فرش بود، نیاز به تبلیغات چندانی نداشت زیرا اندوخته مالی او بزرگترین مبلغ کار و پیشه ی او بود. اکنون با گسترش اینترنت و جهانی شدن آن، پول دیگر تنها عامل رشد کسب وکار نیست.
    امروزه کسب وکارهای نوپا، فرصت برابری برای انتقال اطلاعاتشان به مخاطبین دارند و اکثر کسب و کارهای خانگی کوچک و حتی انواع فریلنسری ها و دورکاری ها هم از این قاعده مستثنی نبوده و آنها می توانند با نگارش یک تولیدمحتوای داستانی از کسب و کار خانگی خود به درآمدزایی برسند.
    چگونه با تولید محتوای متنی اعتماد مشتریان را به دست آوریم؟
    با نوشتن یک تولیدمحتوای متنی متناسب برای محصول خود، اعتماد مشتریان به صاحب برند و خدمات بیشتر خواهد شد.
    با انتشار تولیدمحتوای روزانه، مشتریان بیشتری جذب محصول شما می شوند، چرا؟ چون مخاطب ناخودآگاه با چندبار مواجهه با محتوای شما به جزئیات محصول و خدمات شما بیشتر دقت می کند و عطش اشتیاق او به محصول بیشتر می شود. بالطبع پیگیری مستمر از رضایت و نظرات مشتریانی که از محصولات شما خریداری کرده اند وانتشار این نظرات، باعث می شود دیگران هم از تجربیات آنها استفاده کنند و به خرید محصول شما بیشتر ترغیب شوند.
    مخاطبین عاشق این هستند که قصه و داستان تهیه و ساخت محصول را بدانند. تا حالا دقت کرده اید وقتی فیلم و یا سریالی به اتمام می رسد مخاطبین آن فیلم به دنبال پیدا کردن تکه هایی از پشت صحنه فیلم هستند، زیرا همیشه نیمه پنهان محصول برای مخاطب جذاب بوده است و همین امر سبب اشتیاق مخاطب به محصول و خدمات شما می شود.
    حالا دوباره برگردیم به داستان من، شاید بپرسید آخر توانستم برای عروسک هایم مشتری پیدا کنم؟
    باید اینگونه پاسخ دهم که با توجه به این که از حیطه تولید عروسک فاصله گرفته بودم و در این سالها به نگارش کتاب رمانی مشغول بودم تا به چاپ برساندم؛ بعداز چاپ کتاب با استفاده از تولید محتوای متنی در رسانه های خودم (سایت و اینستا و تلگرام) از شیوه جمع آوری داده ها برای کتابم، و چگونگی ایده کتاب و موضوع آن، توانستم مشتریان بیشتری را جذب کنم، چون علی رغم این که می خواستم کتابم به فروش برسد، از فهوای نظرات مشتریان قبلی، متوجه شدم که گفتن ایده ی خلق کتاب و یافتن موضوع برای مخاطبین ام جذاب خواهد بود، و نکته دیگر این که بازار هدف ام را هم خوب شناخته بودم و از هر کسی دعوت نمی کردم کتاب مرا خریداری کند.
    تولیدمحتوای متنی هدف‌دار، به مخاطب کمک می‌کند تا محصول شما را بیشتر بشناسد. او با هربار خواندن مقاله‌ از شما، برندتان بیشتر برایش تداعی می‌شود.
    تمرین:
    1. حتما وبسایت و رسانه شخصی خود را آماده کرده و خودتان متنی داستانی در قالب خصوصیات و ویژگیهای محصول تان آماده نمایید.
    2. از نظرات مشتریان قبلی خود در نگارش داستان و متن محتوای محصول تان استفاده نمایید.
    پاینده باشید. سپاس از توجه و حضورگرم شما عزیزان

  33. فیزیک در زندگی

    بیشتر کسانی که شغلم را پرسیده‌اند بعد از شنیدن اینکه من معلم فیزیک‌ام، یا چهره‌شان درهم رفته یا اَه و آهی نثارم کرده‌اند.گاهی هم جوری با ترحم نگاهم کرده‌اند که گویی بدبخت بیچاره‌ای هستم که از سر ناچاری و بی‌کاری به درسی همچون فیزیک و معلمی آن پناه آورده‌ام.
    این حس ناخوشایند به فیزیک را در کلاس‌هایم بارها شاهد بوده‌ام. روزی از سال‌های اول کارم که مشغول حل مساله‌ای از مدارهای الکتریکی در کلاس بودم و تمام تخته را با قانون اهم و مقاومت معادل و محاسبه جریان و توان مقاومت‌ها پرکرده بودم، بهناز یکی از شاگردانم کلافه به صندلیش تکیه داد و گفت: « این مدار فردا روز به چه درد زندگی من می‌خوره آخه که باید برای یاد گرفتنش اینقدر زجر بکشم؟» من سعی می‌کردم با دلایلی چون «چون قراره کنکور بدید و مسیر آینده شما از حل این مسائل می‌گذره» یا « چون این مسائل و شیوه‌ی حل آنها پیش‌نیاز درسهای دانشگاهی‌ست» او را قانع کنم. بعد از شنیدن حرف‌های من نگاهی خالی و ناامید به من کرد و به نوشتن‌ ادامه داد.
    در یکی دیگر از کلاس‌هایم، بچه‌ها که از سنگینی مطالب و مساله‌ها خسته‌ شده بودند، لب به اعتراض گشودند. مهسا شاگرد سرزنده و با انگیزه‌‌ی کلاس گفت: « من به اجبار خانواده‌ام این رشته را انتخاب کرده‌ام و فقط می‌خواهم دیپلم بگیرم و پی رشته و کاری که دوست دارم بروم. چرا باید خودم را خسته‌ی یادگیری این مسائل سنگین کنم؟» همکلاسی‌اش در ادامه صحبت او گفت: « خانم من رشته‌ام را دوست دارم و از درس خواندن هم لذت می‌برم ولی این مطالب غیرجذاب و دشوارند.» من که دیگر دلایل تاریخ مصرف گذشته‌ام، خودم را هم قانع نمی‌کرد، فقط شنونده‌ی حرف‌ها و دردل‌هایشان بودم. با اینکه از همان سال‌های اول تدریس تلاش کرده بودم هر مبحث را با انجام آزمایش برای دانش‌آموزانم قابل فهم‌تر کنم و یا با ذکر مثال‌های گذرا از طبیعت اطراف دید ملموس‌تری از موضوع در اختیارشان قرار دهم اما هر بار با گلایه‌های دانش‌آموزانم خلع سلاح می‌شدم. وقتی هم پای ریاضی و حل مساله در میان باشد بچه ها سریع اخم و تَخمشان را نثارم می‌کردند. این روند خوشایند من و دانش‌آموزان نبود.
    میان نتیجه محور بودن سیستم آموزشی و توقع مدیران مدارس و خانواده‌ها و توجه به نیازهای دانش‌آموزانم و مسئولیت خودم در قبال آنها باید راهی می‌جستم تا دانش‌آموزان در هر کجای طیف آموزشی که قرار داشتند بهره‌ی خود را از حضور در کلاس فیزیک ببرند.
    از آنجا که علم فیزیک به طور مستقیم با پدیده‌های طبیعی و زندگی روزمره سر و کار دارد، آن را دستمایه‌ی تدریس‌ام قرار دادم و برای آشتی دادن دانش آموزان با علم فیزیک تلاش کردم مطالب را به شیوه‌ی محسوس‌تر و ملموس‌تری به آنها آموزش دهم.

    در کتاب‌شان نوشته شده است: « در مسیر حرکت شاره، با افزایش تندی شاره، فشار آن کاهش می‌یابد.» به خاطر سپردن این اصل و جمله‌ی کوتاه وقتی درکی از آن نداشته باشند، برایشان دشوار است؛ اما وقتی بعد از پرسش و پاسخ برای آنها توضیح دادم چرا ماموران ایستگاه مترو به مسافران هشدار می‌دهند که از نزدیک شدن به لبه سکو بپرهیزند یا چرا پوشش برزنتی کامیون هنگام حرکت پف می‌کند و در ساخت سم‌پاش‌ها و شیشه‌های عطر از این اصل استفاده شده است، چشمِ فهم‌شان برق زد و گفتند: « ای‌ول، چه جالب.»
    آن روزی که برف می‌بارید را خوب یادم هست، بچه ها از بارش برف ذوق کرده بودند و من هم خود را شریک شادی‌شان کردم و با پرسش‌های درباره‌ی اینکه برای ذوب شدن برف در این دما باید چه کرد تا ماشین‌ها در خیابان لیز نخورند؟ چرا برف روی کوه‌ها دیرتر از بقیه‌ی جاها آب می‌شود؟ چرا نباید برف روی درختان را تکاند؟ آنها با شوق دیدن برف به گفتگو درباره‌ی سوال‌ها پرداختند، وقتی تاثیر ناخالصی و فشار بر نقطه‌ی ذوب یخ و عایق بودن برف را به زبان ساده برایشان بیان کردم، لذت دانستن در چهره‌هایشان نمایان شد.

    از آن‌جاییکه ادبیات از فیزیک بهره‌ها برده است، صلاح ندیدم که من هم کلاس خودم را از وجودش بی‌بهره سازم. بعضی مفاهیم فیزیکی را در قالب بیتی شعر یا ضرب المثل در کلاس می‌خواندم. مثلا:
    « خطر در آب زیر کاه بیش از بحر می‌باشد من از همواری این خلق ناهموار می‌ترسم»
    از بچه‌ها پرسیدم که چرا آب زیر کاه نه کاه روی آب. گفتگوی چالشی زیبایی شکل گرفت و از نتیجه این بحث، بچه‌ها با مفهوم چگالی آشنا شدند و بعد از آن برای تکمیل و توضیح بیشتر مفهوم چگالی از این شعر هم وام گرفتم که:
    « آب دریا مرده را بر سر نهد ور بود زنده ز دریا کی رهد»
    با این شعر هیجان در کلاس بالا گرفت و سوال‌های ناخودآگاهِ خفته‌شان سربرآورد که: «آخ آره چرا مرده روی آب میاد ولی زنده‌هایی که شنا بلد نیستند غرق میشن؟» و « وای فیزیک تا کجاها نفوذ کرده؟»
    البته که در توضیح چگالی به این دو مورد بسنده نکردم و سوال چالشی قدیمی یک کیلو پنبه سنگین‌تر است یا یک کیلو آهن را مطرح کردم و جرقه به باروت کلاس زدم.
    البته خاطرنشان کنم که من در تدریس مفاهیم فیزیک هیچ‌گاه از آشپزخانه نمی‌گذرم. از چرا چاقوی تیز بهتر می‌برد، چرا دهانه‌ی قیف را معمولا بالاتر از بطری نگه می‌داریم، چرا سر سفره نان زودتر از سوپ داغ خنک می‌شود، شروع می کنیم و تا دلیل چسبیدن یخ به دست خیس و زبان و زود پختن غذا در زودپز ادامه می‌دهیم. البته که کار فیزیک با آشپزخانه اینجا تمام نمی‌شود.
    از جانوران هم که صحبت می‌شود همه یاد درس زیست‌شناسی می‌افتند، اما این فیزیک است که می‌تواند نحوه شکار کردن خفاش و دلفین و مارزنگی و نفس نفس زدن سگ به جای عرق کردن برای خنک شدن را توضیح دهد.
    با بچه‌ها به بازار اصفهان هم سر می‌زنیم تا ببینیم چرا برای قلم‌زنی روی ظروف مسی داخل یا پشت آنها را قیراندود می‌کنند. سر راه سری هم به خانه‌‎های قدیمی کاه‌گِلی می‌زنیم و کنجکاوی خودمان را از چرایی استفاده از کاه‌گل در ساختن خانه‌های قدیمی بررسی می‌کنیم. بعد کوزه گِلی که آب خنک دارد را بر‌می‌داریم و جان مشعوف به لذت دانایی‌مان را خنک می‌کنیم. خدا شاهد است که چه گلی از گلِ فهمشان می‌شکفد وقتی علت‌ها را کشف می‌کنند.
    تا یادم نرفته بگویم ما در کلاس‌مان تبلیغات هم داریم، مثلا :« 3 تکنیک آسان و فوری باز کردن لوله در منزل رایگان و تضمینی» یا
    « 7ترفند برای رهایی از الکتریسیته‌ی لباس‌ها» و «اصول پخت و پز درکوه» و… . چشم‌ و گوش‌های مشتاق دانستنِ دانش‌‌آموزان را حین شنیدن این جمله‌ها تصور کنید.
    خنکایی نسیم دریا روی صورت‌ و رقص زیبای حشرات روی آب هم از صدقه سری سلطان است، بله «سلطان فقط آب».
    آب با ویژگی‌های منحصربه فردش کارکردهای زیادی در طبیعت، زندگی روزمره و صنعت دارد که آشنایی با اصول فیزیکی حاکم بر آب، ارادت دانش‌آموزان به آب را افزون می‌کند.
    البته که گاهی هم به آسمان نگاه می‌کنیم. ابر، باران، برف، رعد و برق، رنگین کمان و خورشید تا پرواز پرنده‌ها و هواپیماها و پریدن چتربازها هر کدام قصه‌ی خودشان را در دل فیزیک جا کرده‌اند و بچه ها مشتاق داستان‌های آسمان‌اند. اما روی زمین هم که راه می‌رویم سُر نمی‌خوریم. تصور کنید نیروی اصطکاک چه حالی می‌شود وقتی که می‌فهمد این بار نه تنها به عنوان یک نیروی اتلافی بلکه به عنوان عامل راه رفتن شناخته می‌شود. آن طرف ماجرا هم دانش‌آموزان بهت زده از این ماجرا نگاهی به زمین و پاهایشان می‌اندازند و چند نفری پایشان را روی زمین می‌کشند و یکی دونفری هم ته کلاس شروع به راه رفتن می‌کنند تا آنچه شنیده‌اند را آزمایش کنند، مگر می‌شود نیروی مزاحم اصطکاک عامل حرکت و راه رفتن باشد؟

    دانش‌آموزان وقتی اصول و قواعد فیزیکی حاکم بر پدیده‌های طبیعی و کاربردهای آن در زندگی خودشان را یاد می‌گیرند، لذتشان از طبیعت با آگاهی عجین و چند برابر می‌شود. واقعیت این است که دانش‌آموزان هر چه را درک کنند و بفهمند از آن لذت خواهند برد. این شاه کلیدی بود که من برای زنده کردن کلاس‌های درسم از آن بهره گرفتم. من خوشحال بودم که حداقل عایدی دانش‌آموزانم از کلاس فیزیک این است که مطالعه‌ی فیزیک سبب بهبود کیفی نگرش آنها به طبیعت و زندگی روزمره می‌شود و معادله‌های فیزیکی بیشتر از آنکه فرمول‌ها و دستورهای محاسبه برای آنها باشند، راهنمای تفکرشان می‌شود.
    این لذت دانستن و یادگیری دانش‌آموزانم من را سر شوق آورد و انگیزه‌ای شد تا قواعد فیزیک حاکم بر طبیعت و کاربردهای آن در زندگی روزمره را به زبان ساده با طیف وسیعی از علاقمندان این علم در میان بگذارم. با توجه به مفاهیم و اصول فیزیکی که در کتاب‌های فیزیک دوره‌ی دبیرستان نگاشته شده است، بر آن شدم تا در قالب کنجکاوی‌هایی در زندگی روزمره و طبیعت، چرایی و چگونگی قوانین فیزیک حاکم بر آن‌ها را بررسی و به صورت مقاله‌هایی شامل دانستنی‌هایی جذاب از علم فیزیک در سایت شخصی خودم https://azamheshmati.com/ منتشر کنم.

  34. بسم الله الرحمن الرحیم
    موضوع جلسه:امید، مهمترین عامل محرک بشر

    حضرت عیسی علیه السلام نشسته بود و پیرمردی با بیل زمین را شخم می زند. حضرت عیسی علیه السلام دعا کرد خدایا امید و آرزو را از رو بگیر. پیرمرد همان لحظه بیل را کنار انداخت و دراز کشید. مدتی گذشت و عیسی دعا کرد: خدایا امید و آرزو را بازگردان. پیرمرد بلند شد و شروع کرد به کار کردن. عیسی به سراغ او رفت و علت این رفتارش را پرسید. پیرمرد گفت: وقتی داشتم کار میکردم ناگهان با خود گفتم: تو که اینقدر پیر شده ای، تا کی میخوای کار کنی؟ این شد که بیلم را انداختم و دراز کشیدم. سپس با خود گفتم: به خدا تا وقتی که زنده هستی باید معیشتی داشته باشی، لذا بلند شدم و بیل را برداشتم.

    حقیقت مذکور در حدیث فوق منحصر به آن پیرمرد نمی شود و تمام انسان ها را شامل می شود.
    من این مطالب به امیدی بازگو می کنم و شما هم به امیدی گوش می دهید و همینطور هر فردی که به کاری مشغول است یا قصد انجام کاری را دارد.
    هیچ وقت فکر کرده آید اگر به آینده امید نداشتیم چه می شد؟!
    پاسخ روشن است مثل آن پیرمرد دراز می کشیدیم.
    پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: امید برای امت من رحمت است؛ زیرا اگر امید و آرزو نبود هیچ مادری فرزند خود را شیر نمی‌داد و هیچ باغبانی درختی نمی کاشت.
    این شعر از نظامی است:
    در نومیدی بسی امید است پایان شب سیه سفید است
    به نظر می‌رسد که این شعر متکی بر یک فکر قرآنی نیست و مؤیدات زیادی از قرآن کریم دارد.
    بیشتر و بلکه تمام داستان های قرآنی این پیام را دارد که جهان را صاحبی باشد خدا نام. امیدوار باشید؛ ابراهیم علیه السلام در آتش و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در غار با تار عنکبوت و یوسف علیه السلام در چاه شد…
    ما هم خدایی داریم امیدوار باشیم حتی اگر اوضاع تیره و تار بود امیدوار باشیم. چون تاریکی نشان روشنایی قرآن کریم می فرماید: آیا صبح نزدیک نیست؟! سوره هود آیه ۸۱
    چند داستان در باب امید:
    داستان اول
    هرچی گفت بی گناهم! فایده نداشت..‌.
    مأمور اجرای حکم که آمد اعتماد کرد که این دم آخری او را به ستون دیگری ببندند با خود می گفت: شاید خداوند فرجی کند و خداوند فرجی کرد.
    پادشاه اتفاقاً از آن شهر می گذشت‌. جمعیت را که دید آمد به میدان قصه را شنید. از متهم سوالاتی کرد، بی گناهی او برایش اثبات شد. برات آزادی‌اش را به حاکم داد. این رفتار گناهکار یک ضرب المثل شده که: از این ستون تا اون ستون فرج است( امثال حکم مرحوم دهخدا)
    داستان دوم:
    زندانیان را یکی یکی گردن می‌زدند. دستور خلیفه بود که از نگهداری آنها خسته شده بود. نوبت رسید به جوانی خوش سیما، دل جلال بر هم آمد.
    _از کشتنش نمی توانم دست بکشم اما آخرین خواسته ات را بیان کن.
    – لقمه نانی بیاورد تا رفع گرسنگی کنم.
    آن چنان با ولع می‌خورد که انگار نه انگار که چند قدمی مرگ است. با خود می گفت سنگی که به هوا برود تازه به زمین برسد هزار چرخ می خورد. خدا می داند که در این مدت چه اتفاقی می‌افتد.
    خبر آمد: صبر کنید متوکل عباسی را کشتند…

    سرتاپای هر یک از ما را که خلاصه کنند می شویم یک مشت خاک. ممکن بود یه تیکه آجر باشد توی دیوار یک خانه و قلوه سنگ روی شانه یک کوه. یا مشتی سنگریزه ته یک اقیانوس یا حتی خاک یک گلدان باشد خاک همین گلدان پشت پنجره. یک کف دست خاک ممکن است هیچ وقت هیچ اسمی نداشته باشد و تا همیشه خاک باقی بماند فقط خاک. اما حالا یک کف دست خاک وجود دارد که خدا به او اجازه داده نفس بکشد، ببیند، بشنود، بفهمند، جان داشته باشد، انتخاب کند، تغییر کند، تکامل یابد و…
    خداوند فرمود نگاه کن به آثار رحمت الهی که چگونه خاک مرده را زنده می کند. (سوره روم آیه ۵۰)
    تمام موجودات خدا را می‌شناسند و امید دارند. خاک هم امید دارد که نور حیات بتابد و زنده شود، مثلاً از طریق ریشه یک گیاه تبدیل به موجود زنده گردد‌. آن گیاه هم امیدوار است تکامل پیدا کند و بشود یک حیوان، از این طریق یک حیوانی آن را بخورد. آن حیوان هم امیدوار است، چون این امید وجود دارد که بشود انسان.
    از جمادی مردم و نامی شدم
    وز نمادی مردم به حیوان سر زدم
    مردم از حیوانی و آدم شدم
    پس چه ترسم کی ز مردن کم شوم
    بار دیگر هم بمیرم از بشر
    تا برآرم از ملایک بال و پر
    بار دیگر از ملک پران شوم
    آنچه اندر وهم نیاید آن شوم

    عامل محرک در تمام این تکامل ها، همان امید است. و این امید سرمایه بزرگی است که کافران ندارند.(سوره یوسف آیه ۸۷ سوره نحل)
    حالا می فهمم که چرا فرد کافر در قیامت به حاصل کار خود نگاه می کند و افسوس می خورد و می گوید: ای کاش من خاک بودم.
    این وحشتناک ترین جمله است که انسان می تواند بگوید یعنی اینکه حتی نتوانست خاک باشد، یعنی ذره‌ای دریغ از ذره امید به رحمت الهی.

    این تمثیل را شنیدیم که اگر نصف لیوان آب را به یک فرد بدبین و منفی اندیش نشان دهیم می گوید: نصف آن خالی است.اما فرد خوشبین و مثبت اندیش می گوید: نصف لیوان پر است.
    از خود بپرسیم که ما خوشبین هستیم یا بدبین؟
    امتحان کنیم و لیوان یا ظرفی را به خودمان نشان دهیم تا عکس العمل ما جواب این سوال را معلوم کند.
    آن لیوان نصفه ظرف وجودی و سرمایه‌های وجود ماست. هیچ یک از ما نمی‌تواند ادعا کند خداوند تمام نعمت های مادی و معنوی را به او داده و کسی هم نمی‌تواند بگوید خدا هیچ نعمتی به من نداده. نه‌ خداوند نعمت ها را پخش کرده. یکی قدی بلندی دارد و قیافش خوب نیست، دیگری قیافش خوب است اما موهایش میریزد، سومین موهای پرپشتی دارد اما دندان هایش از بچگی پوسیده، یکی حافظه خوبی دارد اما خلاقیت ندارد، دیگری خلاقیت دارد اما پشتکارش کم است، آن یکی بخشنده است اما شجاعت ندارد، دیگری شجاع اما گاهی حسادت می کند، دیگری حسود نیست اما اهل ریا و تظاهر است…
    پس ظرف وجودی تمام ما نصفه است.حالا سوال را تکرار می کنیم: وقتی به ظرف وجودی خودمان نگاه می کنیم نصفه خالی را می‌بینیم یا نصف پر را؟
    آیا همیشه اعتراض کردیم که چرا خداوند این نعمت و آن نعمت را به من نداده؟ آیا همیشه چشممان به نعمت‌های دیگران بوده؟ یا به فهرست بلندبالای نعمت های الهی توجه داشتیم و دقت کردیم که خیلی ها حسرت نعمت های ما را می خورند و لذا با استفاده درست سعی کرده ایم شاکر نعمت های الهی باشیم؟
    برای اینکه معلوم شود کسی نصقه پر یا خالی ظرف وجودی خود را می‌بیند، یک راه این است که از او بپرسیم چطوری؟ اوضاع احوالت چطور است؟ جهان بر وفق مراد است؟ از زندگی راضی هستی؟و…
    از پاسخ افراد به چنین سوال هایی می توان فهمید که نصفه پر یا نصفه خالی ظرف را می بینند. و می توان فهمید که چقدر خوش بین و مثبت اندیش است یا بدبینی و منفی باف.
    در اینجا یک تاسف و هشدار مهم وجود دارد که:
    ویروس ایدز از طریق صحبت و رفت و آمدهای عادی منتقل نمی‌شود اما اگر بدانیم کسی ایدز دارد، اصلا نزدیک نمی شویم و با او حرف نمی زنیم. از بس خطر را بزرگ می دانیم.
    اما ویروس بدبینی از طریق صحبت هم منتقل می شود. حواسمان باشد یا باید آنقدر قدرت داشته باشیم که پشت سر هم پادزهر تولید کنیم یا از صحبت با بدبین‌ها و منفی باف ها پرهیز کنیم شوخی بردار نیست.
    از این پس به گفتگو های این چنینی دقت بیشتری کنیم و خوش بینی، مثبت اندیشی و امید و ایمان را به رحمت الهی، یا بدبینی، منفی بافی و ناامیدی و کفران نسبت به رحمت الهی را در حرفهای خودمان یا دیگران تشخیص دهیم.

  35. زینب بیشه ای:
    همه ما به شکلی دزد هستیم، اگر چیزی را برداریم و که فوراً نیازی به آن نداریم و نزدِ خود نگه داریم، آن را از شخصِ دیگری دزدیده‌ایم.
    نظر شما در مورد جمله مهاتما گاندی چیست؟ در نگاه اول این جمله بسیار دقیق و جذاب به نظر می رسد. هرکسی باید به سهم خود از این جهان قانع باشد و زیاده خواهی را کنار بگذارد. مسلما اجرایی شدن این جمله می تواند ریشه فساد را بخشکاند. چرا که بسیاری از مشکلات انسان ها به دلیل حرص و طمعی است که در راه زیاده خواهی صرف می شود. این سخن گاندی ما را به یاد اقتصاد کمونیستی می‌اندازد: لغو مالکیت خصوصی و اقتصاد سود محور و جایگزینی آن با مالکیت عمومی. در این سیستم دیگر کسی نمی تواند با زیاده خواهی بر حقوق شهروندان دیگر پا گذاشته و بر ثروتش بیفزاید و اختلاف طبقاتی ایجاد کند.
    از سوی دیگر در اقتصاد لیبرالیستی آزادی اشخاص اهمیت دارد و در سایه این آزادی است که کشور رشد می کند. چرا که با دادن فرصت به افراد جامعه و محدود کردن قدرت دولت استعدادهای بیشتری شکوفا می شود و مردم می توانند با نشاط و شعف مضاعف فعالیت کنند. در این سیستم فکری هرکس به هرمیزان که تلاش کند بهره‌مند می شود. پس دیگر اهمیت ندارد که تا چه میزان به نیاز اصلی خود می پردازد یا اضافه بر نیازش ثروت اندوزی می کند. اختلاف طبقاتی حاصل این طرز فکر خواهد بود. اما تجمع قدرت در بدنه دولت که خود می تواند عامل فساد باشد، رخ نخواهد داد.
    هر دو نظریات لیبرالیسم و کمونیسم امروزه در جهان طرفدارنی دارد و هرکس بر اساس نظام فکری خودش یکی از این موارد را بهتر می پسندد. اما چه عاملی باعث می شود ما در لحظه انتخاب و تصمیم گیری به گزینه ای روی آوریم و گزینه ای دیگر را کنار بگذاریم؟
    حتی مردم عوام هم در شرایطی که ناچار به انتخاب باشند، با استدلالی اخلاقی انتخاب خود را همراه می کنند. مثلا اگر در مورد کمونیسم برای مادربزرگ خود توضیحاتی بدهید و بگویید بر اساس نظریه کمونیست منزل شما یک ملک عمومی است او اعتراض کرده و می گوید :
    – من آدمم حق دارم یه خونه برای خودم داشته باشم.
    و یا اگر لیبرالیست را برای همین مادربزرگ شرح بدهید ممکنست از زبان او بشنوید که:
    – آدمیزاد رو آزاد بذاری سنگ روی سنگ بند نمیشه.
    بالاخره کدام یک از این استدلال ها درست است و ما باید بر چه اساسی تصمیم گیری کنیم؟
    متفکران علم اخلاق بر این باورند که چهار مکتب اخلاقی وجود دارد و استدلال های اخلاقی ما ممکن نیست از این چهار فلسفه خارج باشد:
    1. غایت گرایی: رسیدن به کمال مهم است و هرکاری که انسان را به کمال نزدیک کند، کاری مطلوب است. البته برخی غایت گرایان نتیجه گرا هستند. آنها معتقدند هرامری که سود یا لذتی برای ما داشته باشد، پسندیده است.
    2. فضیلت گرایی: در این نگاه شما به ریشه یک فعل می اندیشید. اگر این کار را بر اساس فضایل اخلاقی انجام داده اید، یعنی کار خوبی است و اگر برخاسته از زذایل اخلاقی ست پسندیده نیست.
    3. وظیفه گرایی: نه با نتیجه کار دارند و نه با ریشه. فقط از خود می پرسند در حال حاضر انجام این کار بر من لازم هست یا نه؟
    4. حق گرایی: اگر پا روی حقوق دیگران نگذاریم، قطعا کار خوبی انجام می دهیم و مضمحل کردن حقوق دیگران افعال ما را هم فاسد می کند.زینب بیشه ای:
    بر اساس هریک از این چهار نظریه ذهن ما استدلال هایی در برابر گزینه های پیش رویمان می چیند. مثلا کیارش را در نظر بگیرید. وی مادر پیری دارد که توان مراقبت کردن از او را ندارد. دو راه پیش روی او هست:
    • مادر را به خانه سالمندان بفرستد و مسیر خودش را ادامه بدهد.
    • زندگی خود را وقف نگه داری از مادر کند و از مواهب دیگر چشم بپوشد.
    شاید درابتدای امر انتخاب بسیار ساده به نظر برسد: کیارش باید هرطور شده از مادرش مراقبت کند. اما بیایید با استدلال های مختلف اخلاقی گزینه های کیارش را بررسی کنیم:
    1. نگه داری از مادر برای کیارش چه سود و یا لذتی دارد؟ اگر او به خاطر نگه داری از مادر ناچار شود موقعیت های شغلی خوب و امکانات مادی مناسبی را فدا کند، درآینده پشیمان نخواهد شد؟
    2. نگه داری از مادر فعلی انسانی است و برخاسته از فضیلتی اخلاقی به نام ایثار یا از خودگذشتگی. پس اگر کیارش به جای مشغول شدن به هرکار دیگری تمام وقت به نگه داری از مادر خود مشغول باشد، به انسان بهتری تبدیل خواهد شد و فضایل نفسانی اش را رشد خواهد داد.
    3. کیارش باید دقت کند در این لحظه چه کاری شانیت انجام دادن دارد؟ چه کاری مهم است و اگر مشغول آن باشد وظیفه خود را انجام داده است؟
    4. اگر کیارش به مراقبت از مادرش بپردازد، حق و حقوق چه کسی را پایمال کرده و حقوق چه کسی را ایفا می کند؟ آیا صرف مراقبت از مادر سبب نمی شود اطرافیان او مانند همکاران و سایر اعضای خانواده اش از دست او ناراضی و ناراحت باشند؟ و اگر از انجام این کار خودداری ورزد آیا حقوق بی اندازه مادر را زیر پا نگذاشته است؟

    سوالاتی از این قبیل در برابر کیارش رژه می روند و انتخاب یک گزینه را برای او سخت می کنند. نکته مهم تر در مورد شخصیت کیارش توجه به معنی واژه هایی چون کمال، آینده، رشد، حق و…. است. در نظام فکری هرکس بر اساس تربیت خانوادگی و اجتماعی او این واژه ها بار معنایی مختلفی می گیرند.
    حالا همین نگاه را به داستان سوق دهید:
    شخصیت های ما در داستان نمی توانند راحت و بی حاشیه باشند. اگر داستان ما به طریقی پیش برود که هر شخصیت با انتخاب ساده ترین گزینه راه خود را ادامه دهد، داستان ما از رونق و جذابیت می افتد. پس برای خلق موقعیت های گیرا و نوشتن دیالوگ هایی خوشایند باید درگیری های درونی شخصیت های خود را افزایش دهیم.
    مثلا در کنار شخصیت اصلی خود اشخاصی قرار دهیم که روحیات متفاوتی دارند. شخصیت پردازی هریک را بر اساس مکاتب اخلاقی شکل دهیم. و آنها را در موقعیت هایی قرار دهیم که نظرات خود را عیان کنند. البته لازم نیست مانند نویسندگان روس به قالب واعظ رفته و خواننده را به چالش بکشیم. بلکه حتی در موقعیت های ساده ای چون تماشای تلویزیون یا رفتن به رستوران می توان افکار آنها را نشان داد.
    به هرمیزان که تقابل شخصیت ما با افراد دیگر بالا رود و تردید او در انتخاب گزینه ها شدیدتر شود، داستان ما قابلیت های خود را بیشتر نشان می دهد. مخاطب با شخصیت همذات پنداری کرده و تا انتهای داستان با ما همراه می شود. در سینمای ایران می توان به فیلم های اصغر فرهادی اشاره کرد. او در خلال داستان هایش گزینه های شخصیت را به مخاطب نشان می دهد و علت تردید او را پررنگ می کند. او با ایجاد ابهام و گستراندن سایه شک بر سر داستان، گزینه های شخصیت را پررنگ ساخته و مخاطب را در دایره دودلی های او شریک می کند. علت جذابیت داستان های فیلم های اصغر فرهادی همین نکته است که استدلال های اخلاقی در اشکال مختلف مطرح می شوند. یک نمونه از معروف ترین این استدلال ها در فیلم جدایی نادر از سیمین دیده می شود. زمانی که شخصیت مرد به دلیل پذیرفته نشدن درخواست ویزای پدر پیرش از مهاجرت به کانادا سرباز می زند، همسرش به او می گوید:
    – اون که تو رو نمی شناسه
    – چه ربطی داره؟ من که میشناسمش
    در همین دو جمله دو استدلال مهم اخلاقی نهفته است:
    • اول اینکه تو وظیفه داشتی به پدرت محبت کنی، از او نگه داری کنی و اجازه ندهی در دوران پیری احساس تنهایی داشته باشد. اما حالا که او مشاعرش را از دست داده است، تو را نمی شناسد و بود و نبود تو برای او مساوی است می توانی رهایش کنی.
    • دوم اینکه نگه داری از پدر یک کار خوب است که من بر اساس انسانیت انجام می دهم. وقتی از او مراقبت می کنم احساس خوبی دارم و همین برای من کافی است.زینب بیشه ای:
    در آثار ادبی نیز این درگیری اخلاقی و گیر افتادن بین استدلال های مختلف دیده می شود. در رمان معروف «جان اشتاین بک» به نام «موش‌ها و آدم‌ها» با قرار دادن دو شخصیت کاملا متفاوت «جورج» و «لنی» این تقابل ایجاد می شود. لنی مرد سفیه و قدرتمندی است که نگه داری از او برای جورج بسیار هزینه داشته است. در عین حال جورج به واسطه قدرت بدنی بالای لنی موقعیت های شغلی خوبی هم به دست آورده است. در صحنه نهایی داستان مخاطب می تواند پیش بینی کند جورج بنا دارد چگونه لنی را از دردسرهای فراوان نجات دهد. اما باز هم وقتی ماشه توسط جورج کشیده می شود و لنی برای همیشه از زندگی او خارج می شود، مخاطب تاسف می خورد. زنده ماندن و نماندن لنی با استدلال هایی همراه است:
    • اگر جورج لنی را زنده بگذارد و حتی با او فرار کند، دوباره باید آوارگی طولانی مدت را به جان بخرد در حالیکه در این مزرعه چند گام تا زمین دار شدن بیشتر فاصله ندارد.
    • جورج می داند بالاخره لنی را خواهند یافت و به جرم کشتن یک زن او را زنده نمی گذارند. پس در هرصورت لنی خواهد مرد. اما جورج با این کار خودش را نیز نجات می دهد تا شریک جرم لنی نباشد.
    اینجا استدلال های اخلاقی بدین شکل مطرح می شود:
    • کشتن یک انسان تحت هرشرایطی کاری مذموم است. (وظیفه گرایی)
    • انسان باید به کمال و رشد خودش بیندیشد و می تواند هر مانعی را در این مسیر از سر راه خود بردارد (غایت گرایی)
    • خارج از انسانیت است که کسی را به خاطر منافع خود از بین ببریم. مهم نیست که در انتها او کشته خواهد شد، اگر جورج او را بکشد انسان خوبی نخواهد بود (فضیلت گرایی)
    • اگر جورج به قتل لنی دست بزند _ در حالیکه خودش به خوبی می داند لنی سفیه بوده و به عمد دخترک را نکشته است _ حق لنی را ضایع کرده است. (حق گرایی)

    پس شخصیت خود را وارد عرصه تصمیم گیری کنید. اما از ابتدای داستان او را بین افراد و موقعیت هایی قرار دهید که در گزینه هایش تعدد ایجاد کنند. مروری بر نظریات سیاسی و اخلاقی داشته باشید و مطالعه خود را در این زمینه بالا ببرید.

    به خاطر داشته باشید انسان ها موجودات پیچیده ای هستند و حتی دو نفر از آنها مانند یکدیگر فکر نمی کنند. هرکسی با یک استدلال مخصوص قانع می شود و انسان ها معمولا طرز فکرهای مختلفی دارند. برخی در برابر براهین ساده و یک خطی تسلیم می شوند و برخی دیگر به احتجاجات پیچیده تری می پردازند. به هر میزان که در داستان خود گزینه های پیش روی شخصیت هایمان پیچیده باشند و فکر مخاطب را درگیر نمایند داستانی جذاب تر خواهیم داشت.

  36. نمی دانستم هنوز یک انتخاب دیگر هم دارم

    یک روز که از زندگیم خسته شده بودم و با خودم کلنجار می رفتم و دنبال یک راهی می گشتم برای خلاص شدن از برزخی که درآن گرفتار بودم .
    خلاصه کارم شده بود عیب و ایراد گرفتن از دیگران تا روزیکه شروع کردم با برادرم درد و دل کردن . میدانید برادرم به من چی گفت؟در برابر همه ی گله هایی که من ازآدم ها و قسمت و شانس و بخت و اقبالم داشتم . برادرم گفت :” این همون چیزی که خاستی “. دنیایی که تا به آن روز برایم جز ابرهای سیاه چیزی نبود روزنه ای در ذهنم و افکارم بازکرد . اولش از دست برادرم ناراحت شدم .آخه این چه حرفیه خودم خواستم. مگه بقیه ی آدم ها خودشون نمی خواهند.همین جا بود سعی کردم ببینم روزنه ای که من را به سوی خودش دعوت می کند چیست و چه پیغامی برای من دارد.
    یه نگاهم به نوری بود که از روزنه ی ایجاد شده به چشمانم می زد و یه نگاهم به چیزهایی بود که من در زندگیم ، خودم خواسته بودم و ساخته بودم .
    در یک حالت خلسه بودم. مثل برق گرفته ها ازجام پریدم . آره درست می گفت . از زمانی که یادم میاد و تا الآن که دارم با شما صحبت می کنم می بینم همه آنچه که دارم ، خودم خواستم داشته باشم . شما چی فکر می کنید شما راجع به دنیایی که در سازماندهی افکارتون در نگرش به دنیایی که برای خودتون ساخته اید ، به نظرتون این همان چیزی نیست که خودتان خواسته اید ؟ آیا اگر می خواستید می توانستید داشته باشید ؟
    سؤال اصلی رو با یک مثال از شما عزیزان می پرسم . اگر به شما بگویند اینجا سیب و موزداریم ، شما فقط یکی از اینها را می توانید میل کنید .
    اینجا شما چه رفتاری خواهید داشت ؟
    درست حدس زدید.
    جواب سؤال های من فقط یک کلمه هست .
    درسته
    ” انتخاب ”
    به شما حق انتخاب داده شده است . شما می توانید انتخاب کنید و لذت ببرید . انتخاب شما از خواسته های شما ناشی می شود . شما اگر سیب دوست نداشته باشید آنرا انتخاب نمی کنید . شما چیزی را که می خواهید و دوست دارید انتخاب می کنید .
    من در حال حاضر در یکی از زیباترین و پرنعمت ترین شهرهای شمال ایران عزیز زندگی می کنم . باورتون میشه که من سال ها بود به زندگی در شهرها ی شمالی فکر می کردم . اما چه چیزی من رو به دنیای دوست داشنتی ام رساند ؟
    جالب هست براتون بگم من در یک شکستی که نتیجه ی یک انتخاب غلط بود به بهترین انتخاب های عمرم رسیدم . گاهی ما از انتخاب های غلط فرار می کنیم و لی باید بپذیریم و تصحیح کنیم و یا حذفشان کنیم .
    میخواهم به بیانی ساده بگویم : ” اگر ندونی کی هستی و چی هستی و چرا هستی و اگر بیحرمتی و بد قلقی آدمایی که از انتخاب تو شکل گرفتن رو پای تقدیرت گذاشتی
    بدون باز داری اشتباه انتخاب می کنی .”
    من فقط یک انتخاب دارم به نام زندگی .
    نظریه انتخاب از ویلیام گلاسر میگوید : ” ما بیش از آنچه که تصور کنیم برزندگی خود کنترل داریم این ما هستیم که انتخاب می کنیم . ”
    ما انسان ها با انتخاب هایی که می کنیم سرنوشتمون را می سازیم و داستان می کنیم و به یادگاری در کتاب ها می نویسیم و گاهی با انتخاب هامون افسانه ها را شاهنامه می کنیم .
    واقعیت این هست که یک انتخاب اشتباهی که داشتم . من را به آرزوهای زندگیم پیوند داد.
    از انتخاب های غلط خود نهراسید .
    از اذعان انتخاب های اشتباه نترس و هراس نداشته باش . من خودم می ترسیدم به انتخاب اشتباهم اعتراف کنم. می ترسیدم از سرزنش ها از نگاه های ترحم آمیز .
    اما چه چیزی من را به یک انتخاب اشتباه رساند ؟
    به نظر شما چه عاملی می تواند به ما در نداشتن و یا کمتر داشتن انتخاب های غلط کمک کند ؟
    من باید درست انتخاب کنم . چیزی که خیلی از ما ها یادمون رفته که ما می توانیم اتنخاب کنیم . ما میتوانیم انتخاب ها را با مشورت و پرسیدن و سوال کردن به بالاترین درجه ی انتخابی برسانیم .
    چرا از پرسیدن می ترسیم ؟
    در دهه ی 50 رفتن پیش روانشناس و گرفتن مشاوره و راهنمایی مساوی بود با برچسب دیوانگی .اگر گوش به گوش می رسید فلانی رفته پیش روانشناس می گفتند:” آخه طفلکی ، جوونه ها ، بیچاره خدا به مادرش صبر بده ”
    اما این روزها حتی برای چه وقت مسواک بزنند تاعمر بیشتری کنند ، به مشاوره و روانشناس و متخصصین حوزه ی علوم انسانی مراجعه می کنند .

    ما انسان آفریده شدیم ما متن نوشته شده ای نیستیم ما در غالب یک موضوع در حال بررسی شدن نیستیم ما یک تبدیل شونده نیستیم ما یو اس بی نیستیم تا هر چیزی که می خواهند روی ما ذخیره کنند .
    ما یک به وجودآوردنده هستیم . ما خلق می کنیم ما می آفرینیم
    اما از یک منبع بالاتری انرژی می گیریم که ما از او فرمان می گیریم .
    چگونه ؟ ما می خوانیم یعنی صدا می زنیم . با کلماتی که به ما از روز ازل آموخته اند و او که اله ماست وسایل و شرایط و مسیر ها را برای مان فراهم می سازد . همانطور که کشتی نوح را ساخت و راه های دریایی را به اوآموخت ونشان داد و نوح خدایش را ازبین تمام خدایانی که وجود داشتند ،انتخاب کرد .
    مغز ما یک انتخابگر فوق العاده هست . ویژگی اصلی مغز پردازش اطلاعات دریافتی می باشد و در آخر این مغز هست که گزینش می کند کدام داده را در حافظه اش ثبت کند و کدام را دوربریزد.
    . همه ی انسان ها خلاق هستند همه ی ما قدرت خلق کنندگی داریم قدرت آفریدن داریم
    اما اینکه چه چیزی را خلق می کنیم؟
    اینکه دستگاه خلاق ما چه پیشنهادی می دهد و کدام پیشنهادانتخاب ما خواهد بود ، مهم است..

    افرادی که در اوج ناراحتی حرکت خلاقانه ای به خرج می دهند آنها از نیروی خلاقیت خود استفاده می‌کنند . دوانتخاب دارند :اول
    در آغوش گرفتن افسردگی و دوم دست به کاری زدن و حرکت به سوی بهتر شدن اوضاع.
    با انتخاب افسردگی سرنوشتی توأم با حس بدبختی می سازیم و از فرصت انتخاب های آتی باز می مانیم.اما با انتخاب من می توانم اوضاع را تغییر دهم و کاری را انجام دهم که هم احساس خوبی دارم و هم انتخاب های زیبایی را تجربه خواهم کرد.
    مسلماً همه ی ما نمی توانیم انتخاب های بی‌عیب و نقصی داشته باشیم اما اینجا در نقطه ای از محور مختصات طول عمر و آرزوها قرار گرفته اید و فهمیدی انتخابت غلط هست . سریع مکان نقطه‌ روی محور مختصات را تغییر دهید. این باز انتخاب توست .
    هر آدمی یک محور مختصات برای خودش دارد.
    کسی نمیتواند به خودش اجازه بدهد و نقاط انتخابی تو را جابجا کند. چون انتخاب تو بوده است .
    زمانی که برادرم گفت :” این همونی بود که تو خواستی.”
    درست گفت و همین جا بود که گفتم :”آفرین دختر اگر این انتخاب تو بوده حالا می تونی انتخاب کنی که انتخابت نباشه ”
    آره درسته و من با انتخاب یک نقطه ی اشتباه روی محور مختصات زندگی ام توانستم نقطه ی تلاقی طول عمر و آرزوها را به یک نقطه ی عطفی در پیشبرد اهدافم به سیر صعودی در یک آن تبدیل کنم.

    حاصل بدست آمده از محورهای طول عمر و آرزوها زندگیست .
    زندگی ای که نقاط روی یک طرف محورش را تو انتخاب می کنی تا بی نهایت تو را می کشاند ولی آن طرف محور طول عمر، نقاطش رافقط می توانی تا آنجایی ادامه دهی که به تو اجازه داده می شود .
    انتخاب برای انسان هست . گاوها نمی توانند انتخاب کنند آنها انتخاب می شوند .
    گفتم گاو یاد دوستان گاویم افتادم . لطفاً سؤتفاهم نشه . آن طرف خانه ی ما دشت بزرگ با علف های رنگارنگ و آن طرف تر خانه ها با شیروانی های رنگینشان طرحی اعجاب انگیز با طلوع و غروب آسمان می آفرینند.
    با دوستان گاوی خودم اینجا آشنا شدم . وقتی به آنها نگاه می کنم چگونه برای فربه شدن تلاش می کنند تا انتخاب شوند و با دنیای آدم ها چقدر تفاوت دارند . شاید آنها هم هر وقت مرا می بینند سؤال هایی دارند و از دیدن ما آدم ها که با دوپا راه می رویم تعجب می کنند . گاوها دو انتخاب بیشتر ندارند . 1_ چراگاه و 2_ کشتارگاه
    تازه آن هم انتخابشان می کنند .
    می دانید چرا گاو را گاو خطاب می کنند ؟
    چون ارزش هایش را نمی داند . چون توانایی هایش و سودبخشی هایش را برای دنیای آدم ها نمی داند .وگرنه علیه انسان ها شورش می کردند .
    من هم یک زمانی زندگی گاوی داشتم . چرا ؟
    چون تمام انسانیتم ، استعدادهایم و هوش سرشارم و خاص بودنم را ندیده گرفتم . تمام آنچه که می توانستم باشم ولی نبودم . در حقیقت من اهداف آفرینشم را به کناری نهادم و فقط به دنبال خاستگاه نهادم بودم .
    شاید براتون شنیدن کلمه ی گاو خوشایند نباشد . من هم می خواستم این حالت انزجار در شما ایجاد شود . ما باید بدانیم انسان هستیم و قدرت انتخاب داریم . انتخاب یک نیروی ماورائی انسان است .
    انتخاب های ما تحت تأثیر افکار اجدادی ما هم هست . ما با افکاری به دنیا می آییم که در ناخودآگاه ما از بدو تولد نهاده شده است و سنت و فرهنگ ما انسان ها می شود .تا آنجا که در روان و شخصیت ما وارد می شوند . انتخاب های ما هم در همان افکار محصور شده قرار می گیرند . اینجاست که باید نیروی خلاقیت و تعقل را به کار گیریم .دست به انتخاب ها ی شگرف بزنیم .

  37. موضوع سخنرانی: چرا می‌خواهم راه و روش نویسندگی را به تو بیاموزم؟

    هنوز مدرسه نمی‌رفتم، آن زمان در یک روستای کوچک در استان فارس زندگی می‌کردم. پدرم معلم ادبیات بود و در مدرسه‌ی کنار خانه‌مان درس می‌داد. یکی از تفریحات من تفال زدن از کتاب دیوان حافظ پدرم بود. بعد تا بازگشتش از مدرسه صبر می‌کردم که بیاید و آن شعر را برایم بخواند.
    با اینکه هیچ از معنی آن شعرها در نمی‌آوردم ولی شنیدن غزلیات حافظ را دوست داشتم. آن زمان پدربزرگم هم با ما توی یک خانه زندگی می‌کرد. یک کتاب شاهنامه‌ی قدیمی جلد سخت خیلی بزرگ داشت. عاشق این بودم که توی ایوان خانه بنشینم و صدای زمزمه شاهنامه‌خوانی پدربزرگم را گوش بدهم.
    پدربزرگ همیشه شاهنامه را با صدای بم و آهنگینی می‌خواند. آن‌وقت‌ها خیلی سر از مفهوم شعرهایی که می‌خواند در نمی‌آوردم، ولی همیشه یک حس خاص و عجیبی از شنیدن آن صدا و شعرهایی که می‌خواند پیدا می‌کردم.
    آرزویم بود فقط یک‌بار به جلد آن کتاب دست بزنم، ولی ابهت پدربزرگ همیشه من را می‌ترساند. خنده‌ام می‌گیرد وقتی یادم می‌آید چه ترسی از پدربزرگ داشتم. همیشه ظاهر جدی داشت ولی واقعن آدم خوش قلب و مهربانی بود.
    وقت‌هایی که قصه‌ی رستم و سهراب را برای من و خواهر برادرهایم می‌گفت و گاهی بیت‌هایی از شعرهای شاهنامه را در میانش می‌خواند، برایم شگفت‌انگیز بود که چطور می‌شود با شعر قصه گفت.
    از همه بیشتر قصه‌ی خورشیدآفرین و فلک‌ناز را دوست داشتم. البته آن موقع نمی‌دانستم این قصه در شاهنامه نیست و این دونفر هم برخلاف اسمشان هردو مرد هستند. راستش را بگویم تا همین دو سه سال پیش این موضوع را نمی‌دانستم، احساس تباهی بود آن لحظه که به این اشتباه فاحش خودم پی بردم.
    البته پدربزرگم دیگر در قید حیات نبود تا با شنیدن این موضوع به ساده دلی من بخندد. آن‌ وقت‌ها چادر نماز گل‌گلی‌ام را با سنجاق روی شانه‌ام می‌زدم و شمشیر پلاستیکی‌ام را برمی‌داشتم و سوار سه‌چرخه‌ام می‌شدم و می‌گفتم من خورشید‌آفرینم و آمده‌ام به جنگ فلک‌ناز، این بازی مورد علاقه‌ی بچگی‌هایم بود. البته از آنجایی که همه فکر می‌کردند من دیوونه‌ای چیزی هستم کسی توی این یک فقره بازی با من همراه نمی‌شد.
    تنهایی من و تقریبن شروع همه‌چیز برای من از اینجا بود. کم‌کم بخاطر تفاوت‌هایی که توی رفتار و علاقه‌هایم با بقیه داشتم از جمع جدا افتادم. توی یک روستای کوچک پذیرفتن بعضی رفتارها از پسرا هم مقبول نبود چه برسد به یک دختر که همه‌ی قانون‌ها را می‌شکست و خلاف عرف و عادت بقیه رفتار می‌کرد. زمینه هم که، محیای بروز رفتارهای ناسازگار مخالفین بود.
    هیچ‌وقت درک نمی‌کردم، فوتبال بازی کردن با پسرها چه ایرادی دارد. یا شنا کردن یک دختر توی رودخانه چه اشکالی دارد. یا حتا بالا رفتن از درخت وقتی همه پسرها بدون هیچ تنبیه و توبیخی این کار را می‌کنند برای یک دختر چه بدی دارد.
    زیر بار نمی‌رفتم که در آن چهارچوبی که برایم تعریف می‌کردند رفتار کنم. نمی‌توانستم چنین چیزی ر بپذیرم که دیگران برایم تصمصم بگیرند. یادم هست وقتی مادربزرگم به من گفت: «یا روسریتو می‌پوشی یا دیگه بچه من نیستی.» و من انتخاب کردم که دیگر بچه‌اش نباشم. سخت بود. من خیلی کوچک بودم و درک این اتفاقات برایم آسان نبود.
    تمام تکیه‌گاهم پدرم بود که همه‌جوره پشتیبانم بود و با حمایت او بود که من آزادانه و خارج از چهارچوب‌های آن محیط کوچک طبق خواسته‌ی خودم زندگی می‌کردم.
    اما این به تنهایی کافی نبود. من به دوستی که حرف‌هایم را بفهمد، همراهم باشد و گاه گاهی بتوانم با او حرف بزنم نیاز داشتم. ولی خب توی آن روستای کوچک این امکان‌پذیر نبود.
    شرایط وقتی به مدرسه رفتم به طرز شگفت‌آوری بدتر از قبل شد. چهارچوب‌ها تنگ‌تر شدند و من تنهاتر. بیشتر وقتم را به پرسه زدن توی کوه و تپه‌ها و جنگل اطراف روستا می‌گذراندم. البته همیشه هم مایه‌ی دردسر می‌شدم. خانواده‌ام دیگر عادت کرده بودند عصرها بعد از غروب خورشید اگر به خانه باز نگشتم چراغ به دست در جنگل و رودخانه‌های اطراف روستا به دنبال من بگردند.
    واقعن هم عجیب بود با آن همه حیوان‌های وحشی اطراف روستا چطور من خوراک هیچ حیوانی نمی‌شدم. کم نبودند بچه‌هایی که دچار حادثه می‌شدند. یا گم می‌شدند و بعدها فقط لباسی پاره به همراه استخون‌هایشان پیدا می‌شد. گاهی که به آن‌روزها فکر می‌کنم با خودم می‌گویم این همه شجاعت را از کجا می‌آوردی.
    تنهایی من چیزی نبود که آدم‌های اطرافم آن را بفهمند.
    راستش را بگویم همیشه بی‌قرار بودم و فقط در طبیعت آرام می‌گرفتم. چیزهای کمی بودند که می‌توانستند بی‌قراری‌هایم را کمتر کنند اما هیچ‌کدام کافی نبودند.
    داستان اصلی از اینجا شروع شد. سال سوم ابتدایی بودم که یک دفتر خاطرات کادو گرفتم. آن روزها مد بود از این دفتر خاطرات به همدیگر کادو می‌دادند. من‌که مانده بودم با این دفتر چه کاری کنم تا اینکه، خود کادو دهنده به من گفت توی آن خاطرات روزانه‌ات را بنویس.
    از آن روز شروع کردم به نوشتن خاطراتم. هر اتفاقی که می‌افتاد را در آن می‌نوشتم. گاهی که از دست کسی ناراحت یا عصبانی می‌شدم. دلم می‌گرفت یا احساس دلتنگی می‌کردم. همه‌ی احساساتم را در دفترم می‌نوشتم.
    کم‌کم متوجه شدم بجز طبیعت یک چیز دیگر هم هست که بی‌قراری درونم با آن آرام می‌گیرد. و اینطور شد که به قول مادرم من هرجایی به دستم می‌رسید می‌نوشتم. دفتر خاطراتم تمام شد. اما قصه‌ی نوشتن من تازه شروع شده بود.
    یک دفتر به نوشتن اختصاص دادم و شروع کردم به نوشتن حرف‌هایم در آن دفتر. احساساتم با نوشتن برایم روشن‌تر می‌شدند. دلیل اینکه چرا ناگهان از چیزی عصبانی می‌شدم یا چرا از چیزی احساس رنجیدگی می‌کردم را راحت‌تر می‌فهمیدم و اینگونه خودم را بهتر می‌شناختم. می‌دانستم چه ‌می‌خواهم و قصد دارم چه کاری کنم. تصمیم‌ گرفتن در هر زمینه‌ای برایم راحت‌تر شده بود. و مقاومت دربرابر دنیای کوچکی که مدام می‌خواست من را توی چهارچوب‌ها بگذار و از من دختر مطیع و فرمان‌برداری بسازد که هیچ‌وقت دربرابر هیچ چیز نه نمی‌آورد برایم آسان‌تر شده بود.
    برای آدم‌های اطرافم عجیب بود، اینکه من دربرابر حمله‌هایی که به من می‌شد یا مخالفت‌هایی که می‌دیدم چطور دوام می‌آورم. یک رازی پشت این پرده بود که آنها از آن خبر نداشتند. سلاح من و حتا سپر من در برابر آنها و باقی مشکلاتم، «نوشتن» بود. چیزی که به جرات می‌توانم بگویم اگر آن زمان نبود من نمی‌توانستم در آن شرایط سخت دوام بیاورم.
    حالا دیگر نوشتن به همه‌ی زندگی من تبدیل شده بود. خواب و خوراکم نوشتن بود. کم‌کم دفتر برای نوشتن کم می‌آوردم. توی دفتر مشق‌هایم می‌نوشتم. جا کم‌می آوردم. روی جلد کتاب‌هایم می‌نوشتم. روی دیوار اتاقم. حتا روی سنگ هم می‌نوشتم. هنوز یکی از آن سنگ‌ها توی حیاط خانه‌یمان هست با همان نوشته که البته حالا خیلی کم‌رنگ شده و با خط خرچنگ قورباغه من هم کاملن ناخواناست.
    از آن روزها بیشترین چیزی که یادم مانده، این است که «حالم خوب بود.» زندگی سخت می‌گذشت. همچنان تنها بودم. ولی احساس تنهایی آزارم نمی‌داد. من جای امنی را داشتم برای نوشتن. خوبی دفترهایم این بود که قضاوتم نمی‌کردند. با آنها راحت بودم. هرچه در دلم بود را با نوشتن روی صفحه‌های سفیدشان خالی می‌کردم.
    آدم‌های زیادی اطرافم بودند که دوستم داشتند و به من عشق می‌دادند ولی هیچ‌وقت نتوانسته بودم با آن‌ها مکالمه‌ای داشته باشم که در آخر به من بگویند بله می‌فهمیم چه می‌گویی. این نوع تنهایی که کسی نباشد حرف‌هایت را بفهمد به نظر من بدترین نوع تنهایی است.
    عملن هیچ‌کاری از دستت برنمی‌آید. هرچه بیشتر تلاش می‌کنی بیشتر به بن‌بست می‌خوری. کسی مقصر این موضوع نیست. که بخواهی انگشت اشاره‌ات را سمتش بگیری و بگویی تو مقصری. گاهی شرایط اینطوری پیش‌می‌رود. یک دوستی داشتم که بعد از سرطان گرفتن مادرش همیشه می‌گفت چرا من؟ چرا مادر من؟ یک زمانی کتابی خواندم با عنوان سلاخ خانه‌ی شماره پنج جمله‌ی جالبی در آن بود که نقل به مضمون می‌گویم: «یک آدم فضایی که مردی را از زمین به فضا برده بودند در پاسخ او که پرسیده بود چرا من؟» گفت: «اگر به جای تو کس دیگری را هم انتخاب کرده و به اینجا آورده بودیم او هم می‌گفت چرا من؟» ما آدم‌ها این را در نظر نمی‌گیریم که هرکسی شرایط و سختی‌های خودش را دارد و فقط مدام غر می‌زنیم چرا من؟
    اما به قول حضرت عشق که می‌گوید: «گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را» من فهمیدم که می‌شود برای این تنهایی یک راهی پیدا کرد. و پیدا کردم. از نگاه من بهترین دوست تنهایی کلماتند. می‌توانی با کلمات دوست باشی و آنها راهش را به تو یاد می‌دهند که چطور به زبانی حرف بزنی که فهمیده بشوی. هر کلمه را می‌شود یک سیاره در نظر گرفت. سیاره‌ای که هرکدام‌شان یک دنیایی است برای خودش. وقتی با کلمه‌ها و دنیاهایشان آشنا بشوی، کم‌کم می‌توانی این دنیاها را بهم وصل کنی و جهان بزرگی با آن‌ها بسازی. جهانی که تو ساختی.
    دوست دارید جهان‌تان را به چه شکلی بسازید؟ تا به حال به این سوال فکر کرده‌اید؟ می‌دانستید می‌توانید با «کلمات» دنیایی که می‌خواهید را در همین جهان خودمان بسازید؟
    من هم اولش نمی‌دانستم همچین امکانی وجود دارد. در آن سال‌های بچگی با نوشتن حال من خوب بود، اما دنیا همیشه بی‌رحم‌تر از آن است که تصورش را می‌کنیم و زندگی همیشه بروفق مراد ما نمی‌چرخد، همیشه هم ما توی میدان جنگ پیروز نمی‌شویم، گاهی هم شکست می‌خوریم.
    من توی یک دست‌اندازی بزرگ افتادم. کسی سراغ نوشته‌هایم رفت و شروع به خواندن‌شان کرد. روزهای جهنمی من بعد از آن روز شروع شدند. حالا دیگر نوشته‌هایم هیچ‌کجا امنیت نداشتند. و نمی‌توانستم راحت از آن چیزی که می‌خواستم بنویسم و آرام بشوم. بی‌قراری‌هایم دوباره شروع شده بودند. مثل آدمی شده بودم که وسط یک شهر غریبه نقشه‌ی راهش را گم کرده است. و زبان مردم آن شهر را هم بلد نیست. بازگشت به خانه به آرامش گذشته غیرممکن شده بود. روزهای طوفانی من شروع شده بودند.
    به نحوی پل ارتباطی من با دنیا و آدم‌هایش قطع شده بود. آن روزها روی آوردم به نوشتن شعر. دیگر آنقدر کلمات را می‌پیچیاندم و با رمزو راز می‌نوشتم که بعدها خودم هم نمی‌دانستم چه نوشته‌ام یا منظورم از این حرفها و کلمات چه بوده است.
    من دوره‌ی دبیرستانم را در یک مدرسه‌ی شبانه‌روزی گذراندم. یک‌بار دوتا طبقه را دنبال یکی از دخترها که دفترم را برداشته و فرار کرده بود یک‌نفس دویدم. وقتی به او رسیدم دفتر را ازش گرفتم ولی بقیه دخترها به کمکش آمدند تا دفتر را از من بگیرند. تا قبل از اینکه دستشان به آن برسد تک‌تک کاغذهایش را پاره کردم.
    انگار داشتم با دست‌های خودم قلبم را از توی سینه‌ام تکه‌تکه می‌کردم. آن دختر وقتی دید من چه کار کردم، تازه فهمید که چقدر برایم مهم بود که کسی آن نوشته‌ها را نخواند. پشیمان بود ولی این دیگر برای من هیچ فایده‌ای نداشت. همه‌ی نوشته‌هایم از دست رفته بود.
    بعد از آن روز بود که دیگر دست به قلم نبردم. دیگر هیچ چیز ننوشتم. احساس ناامنی که می‌کردم نمی‌گذاشت چیزی بنویسم. از آن روز به بهد من همیشه احساس کسی را داشتم که چیزی را گم‌کرده. دیگر حالم با زندگی خوب نبود. دیگر در برابر دخالت‌ها و مخالفت‌های بقیه ضدضربه نبودم. دیگر من تصمیم گیرنده زندگی خودم نبودم. ارتباطم به طور کلی با خودم قطع شده بود.
    دنیایم پر از آدم‌های مختلف شده بود. ولی بین خودم و آنها هیچ مناسبتی نمی‌دیدم. گیج و سردرگم شده بودم. چهارده سال از آخرین‌باری که برای نوشتن چیزی، قلم به دست گرفته بودم گذشته بود. توی این سال‌ها از رشته‌ی دانشگاهی بگیر تا شغلم همه را بقیه برایم انتخاب کردند. من هیچ نقشی در آن نداشتم. دنیا توانسته بود از من آن دختر مطیعی که می‌خواست را بسازد.
    حالا هیچ چیز برایم رنگ و بو نداشت. حالم خوب نبود. توی همه‌ی آن سال‌ها همیشه برایم این‌طور بود که انگار یک چیزی سرجایش نیست. یک چیزی که باید باشد ولی نبود. احساس آدم‌کوکی را داشتم که برای خودش زندگی نمی‌کند. هیچ چیز حالم را خوب نمی‌کرد. آینده را اصلن نمی‌دیدم، برایم اصلن فردایی وجود نداشت. خودم را اصلن نمی‌شناختم. گاهی جلوی آینه می‌ایستادم و به خودم می‌گفتم: «تو کی هستی؟»
    و او هم جوابی به من نمی‌داد، همینطور زل می‌زد به من. یه وقت‌هایی نگاهش را می‌دیدم که با یک پوزخند معنادار به من زل زده. احساس می‌کردم دارد مضحکه‌ام می‌کند و به من می‌خندد. دیگر از نگاه کردن توی آینه خوشم نمی‌آمد. دوست نداشتم هردفعه توی آینه را نگاه می‌کنم تصویر کسی را ببینم که نمی‌شناسمش.
    همه‌ی این‌ها گذشت تا آن روزی که در یک کتابفروشی مشغول به شغل حسابداری شدم. خوشحال بودم که توانسته‌ام یک شغل مناسب برای یک زن را پیدا کنم که آینده دارد. البته این خوشحالی اصلن مال من نبود. عادت کرده بودم برای خوشحالی بقیه یا با تفکر و اندیشه‌ی دیگران زندگی کنم و فکر کنم این‌ تفکر و باورها مال خودم هستند. اما همیشه در پایان برای من یک چیزی سرجایش نبود، هنوز هم حالم خوب نبود. فکر می‌کردم خوشحالم ولی نبودم.
    دلم می‌خواست برگردم به دوران کودکی‌ام. ولی نه به آن دلایلی که بقیه هم دوست داشتند برگردند به کودکی‌شان. بعضی خاطرات بچگی‌ام بدترین خاطرات عمرم بودند. زندگی توی آن روستای کوچک بزرگترین فاجعه‌ی عمرم بود که از سرم گذشت. ولی یک چیزی توی دوران بچگی‌ام بود که همیشه من را به آن سمت می‌کشاند.
    اینکه توی آن روزها با آن همه شرایط سخت باز هم من حالم خوب بود. نه اینکه در دوران بچگی درد نمی‌کشیدم، یا گریه نمی‌کردم، تنهایی بی‌انتهای آن دوران را داشتم. ولی یک چیز دیگر را هم داشتم که آن روزهای بچگی را قابل تحمل و حتا به نحوی بخشی از خاطرات خوبم می‌کرد، و آن «نوشتن» بود.
    خیلی سال بود که دیگر حتا فکرم به سمت نوشتن هم کشیده نشده بود. به طور کامل فراموشش کرده بودم. هیچ برنامه‌ای برای برگشت به آن نداشتم. تا اینکه یک روز توی کتابفروشی وقتی داشتم استراحت کوتاهی می‌کردم تا باقی کتاب‌های توی قفسه‌ها را وارد سیستم حسابداری کنم، صاحب مغازه آمد و با یک ژست جدی جلویم ایستاد و گفت: «بیکار نشین، حداقل یه کتاب دستت بگیر تا اگه مشتری اومد و کتاب خواست بدونی کدوما رو بهش معرفی کنی.» البته او منظورش کتاب‌های درسی بود. ولی من از کتاب‌های داستانی شروع به مطالعه کردم. اولین کتابی که دستم گرفتم پستچی سه‌بار در می‌زند بود. کتاب بعدی مسئله اسپینوزا بود. اسم بعضی نویسنده‌ها برایم جدید بود.
    خدایا چقدر از دنیای کتاب‌ها دور افتاده بودم. روزگاری شب‌ها تا صبح بیدار می‌نشستم تا گوژپشت نتردام و اسکارلت و مادام‌بورای را بخوانم و حالا از آخرین‌باری که کتابی غیر کتاب درسی دستم گرفته بودم سال‌ها می‌گذشت. اولین کلماتی که از آن کتاب دیدم، من را به برد به همان دنیای که حین نوشتن به آن می‌رفتم و همان حس قدیمی آشنا که با آن به آرامش می‌رسیدم برایم تداعی شد.
    ناگهان به خودم آمدم و دیدم وسط یک کتابخانه با یک عالمه کتاب از نویسنده‌های مختلف ایستاده‌ام. شروع کردم به خواندن یکی یکی کتاب‌ها. اما خب همیشه همه چیز بروفق مراد ما نمی‌چرخد. با صاحب مغازه بر سر موضوع فروش که قصد داشت به هر نحوی شده کتاب‌هایش را بفروشد بحثم شد. به صاحب مغازه که از من می‌خواست هرجور شده دست مشتری‌ها کتاب بدهم و نگذارم دست خالی از آنجا بیرون بروند، گفتم: «حاضر نیستم این کارو کنم.» و بعد استعفا دادم و از آنجا بیرون آمدم.
    بعد از آن بود که اشتیاق به نوشتن و زندگی به عنوان یک نویسنده دوباره توی ذهنم جرقه خورد.
    و من، برگشتم به نوشتن. و چیزی که با آن روبه‌رو شدم خیلی فراتر از آن چیزی بود که توی بچگی‌هایم تجربه کرده بودم. باروم نمی‌شد. دنیای نوشتن اینقدر بزرگ و بی‌انتها باشد. یکی از شگفت‌انگیزترین اتفاق‌هایی که اوایل ورودم به دنیای نوشتن برایم افتاد باور نکردنی بود.
    من به جمعی از آدم‌ها راه پیدا کرده بودم که مثل خودم فکر می‌کردند. دغدغه‌‌هایشان «نوشتن» بود. با کلمات آشنا بودند و آن ذوق و شوقی که توی قلب آدم برای نوشتن هست را درک می‌کردند. کسی نمی‌گفت تو از چه حرف می‌زنی، همه می‌فهمیدند من چه می‌گویم. خیلی‌ها شبیه به خودم بودند. داستان‌های مشترکی با بعضی‌هایشان داشتم.
    باورم نمی‌شد من تنها نبودم، و تنها آدم روی زمین که با نوشتن آشنا بود و با آن آرام می‌شد هم نبودم. اینکه توی دنیا کسی یا کسانی باشند که حرف‌هایت را بفهمند از نظر من نهایت خوشبختی‌ای است که می‌تواند نصیب یک نفر بشود.
    اینجا بود که آن زندگی جهنمی برای من تمام شد و دوباره برگشتم به زندگی. حالا برای آینده چشم‌انداز داشتم. یک چشم‌انداز از منظره‌ای که یک زمانی توی بچگی آرزویم بود به آن برسم و فقط یک رویا بیشتر نبود. حالا توی واقعیت امکان پذیر شده بود.
    اصلن به داشتن پارتی و آشنا و سرمایه هنگفت هیچ نیازی نبود. تنها چیزی که لازم بود، تلاش و پشتکار خودم بود. حالا تنها ابزارم توانایی خودم بود که می‌توانستم با خیلی از امکاناتی که به رایگان در دسترسم هستند مثل کتاب‌ها و وبسایت‌هایی که پر از مقاله و ایده و مطالب آموزشی بودند روی رشد خودم کار کنم.
    اینکه توی کلاس‌های آموزشی شرکت کنم یا نه، برایم یک انتخاب بود نه اجبار.
    از وقتی با کمک کلاس‌های نویسندگی توانستم جدی‌تر وارد مسیر نوشتن بشوم و شروع کردم به نوشتن از تجربیاتم، پیام‌های زیادی توی دایرکتم می‌گرفتم که منم به نوشتن علاقه دارم ولی نمیدونم از کجا شروع کنم. من نمی‌‎توانستم به آنها بگویم از کجا شروع کنند ولی می‌توانستم از تجربیات خودم برایشان بگویم تا آنها بتوانند بهتر تصمیم خودشان را بگیرند.
    وقتی به مرور این درخواست‌ها زیاد شد، هربار که به کسی راهنمایی می‌دادم، یادم به بچگی خودم می‌افتاد که اگر کسی بود من را با تجربه‌های خودش راهنمایی می‌کرد شاید من زودتر به این مسیر برمی‌گشتم و کمتر آن سالها اذیت می‌شدم. و الان نقطه‌ای متفاوت از اینجا ایستاده بودم.
    اما نویسندگی شغل دولتی نیست که تنها زیر سی‌ساله‌ها را استخدام کند. دنیای آزادی است پر از انعطاف و خلاقیت و نوآوری و هیچکدام این‌ها به سن و سال و زمان شروع ارتباطی ندارد. اما هرچه زودتر شروع کنی جلوتر می‌افتی این چیزی بود که من بعد از چهارده سال دوری از نوشتن توی سن 29 سالگی به خودم گفتم و دوباره شروع به نوشتن کردم.
    آن موقع بود تصمیم گرفتم با نویسنده‌مدرس شدن و تدریس چیزی که توی خیلی از کتاب‌ها و کلاس‌ها از آن حرف نمی‌زنند، یعنی تجربه، با تجربیاتم از نویسندگی دست کسانی که مثل خودم به کمک احتیاج دارند را بگیرم و کمک‌شان کنم به نوشتن برگردند یا بهتر با آن آشنا بشوند و یک بُعد دیگری از زندگی و دنیا را تجربه کنند.

  38. هر یک پاراگراف یک کیلومتر

    شش سال پیش که برای اولین بار تصمیم گرفتم هر روز بدوم را به خوبی یادم هست. نه تنها شوق چندانی به دویدن نداشتم و ذره‌ای سرخوشی پس از دوید‌ن‌های طولانی را تجربه نکرده بودم، حتی کل تصورم از دویدن برمی‌گشت به تصویر تجربه‌ی دردناک امتحان تربیت بدنی دانشگاه که باید چهار بار دور زمین والیبال می‌دویدم و حتی برای من که همیشه ورزش جز مهمی از زندگی‌ام بود فقط با حالت تهوع شدید، تنگی نفس و درد شدید شکم و احساس بی‌حسی در پاها هنگام دویدن و کوفتگی شدید تا یه هفته بعد همراه بود. مفهوم دویدن توی سرم محدود می‌شد به همین تجربه‌ی واقعی سخت. می‌دانستم که دویدن یکی از بهترین تمرین‌های هوازیست و فواید ورزش‌های هوازی را تقریبا همه می‌دانند. تصمیمم برای شروع به دویدن انقدر جدی بود که بالاخره صبح زود بیدار شدم، لباس پوشیدم و رسیدم به مسیر دویدن پارک که اغلب آدم‌ها پیر و جوان، مبتدی و حرفه‌ای در حال دویدن بودند. تصمیمم برای شروع دویدن کاملا جدی بود، اما نه‌ آنقدر جدی که از همان روز اول کمکم کند که بدوم. دقیقا یادم هست که چهار روز اول فقط همان مسیر دویدن دور پارک را پیاده راه رفتم و حتی برای چند ثانیه هم دویدن را امتحان نکردم، چون تقریبا مطمئن بودم یا حالت تهوع می‌گیرم یا پاهایم خیلی زود از شدت درد زیاد بی‌حس می‌شوند. حتی الان که به گذشته نگاه می‌کنم، تعجب نمی‌کنم که چطور یک نفر حاضر بود صبح زود حاضر شود و پانزده دقیقه تا پارک رانندگی کند و بعد اصلا ندود. هنوز هم به خودم حق می‌دهم که آن‌ روزها در نقطه‌ای ایستاده بودم که ترسم از دویدن خیلی بزرگتر از خجالتم از ندویدن بود. روز پنجم تصمیم گرفتم یک ضلع پارک را بدوم و چون تقریبا مسیر کوتاهی برای شروع بود و قبلش با پیاده‌روی بدنم را گرم کرده بودم، باورم نمی‌شد که چند دقیقه دویدم و بعدش نه حالت تنوع داشتم نه سرگیجه یا درد پا.

    طبق برنامه‌ای که داشتم دوازده هفته طول می‌کشید تا بتوانم پنج کیلموتر بدوم با پنج روز در هفته و یک ساعت تمرین ترکیبی دو و پیاده‌ روی شروع کردم و انگار هر روز داشتم به خودم یادآوری می‌کردم که به همین دو سه دقیقه‌های مسخره‌ی بین پیاده‌روی‌ها اعتماد کن پریسا، همین دو سه دقیقه‌ها اگر هر هفته بدوی و کم نیاری، قرار است از تو یک دونده بسازند.وقتی ترسم از دویدن کمتر شده بود، کم‌کم ذهنم فرصت داشت سوال‌های جدید بسازد، سرعت مناسب دویدن چقدر است؟ چه کفش و لباسی مناسب دویدن است؟ قبل و بعد دویدن چه چیزهایی باید بخوریم؟ اصلا چند مدل دویدن داریم؟ آیا دویدن آسیب جدی هم به همراه دارد؟ و سوالات زیاد دیگری که بیشتر از این که کمک کننده باشند بیشتر انگار موانع ذهنی برایم ایجاد می‌کرد که شاید این روشی که دارم می‌دوم اشتباه است یا همه چیز باید سخت‌تر از این‌ها پیش برود. سوالاتی که الان می‌دانم قرار نبود به کیفیت تمرین من کمک کند، اما ذهنم این‌ها را کنار هم می‌چید تا من را قانع کند برای همین دو دقیقه دویدن هم باید حواسم به هزار چیز کوچک و بزرگ باشد.

    تا زمانی که توانستم به راحتی در هفته‌ی هشتم، یعنی چهار هفته زودتر از برنامه پنچ کیلومتر بدوم، تقریبا مطمين بودم که برای دویدن احتیاج به مربی ندارم و همه‌ی چیزهایی که باید بدانم را می‌دانم و در نظر می‌گیرم. اما کم‌کم متوجه شدم نقش مربی برای طراحی تمرین‌های اصولی بر اساس شرایط بدنی من و میزان پیشرفتم در هر ماه، ایجاد انگیزه برای انجام دادن تمرین‌های سخت، و از همه مهمتر اصلاح نحوه‌ی دویدن، می‌تواند خیلی به پیشرفتم کمک کند. تمرین با مربی اول از همه تصویر ذهنی دونده بودن را کلا در ذهنم تغییر داد. من هم قبلا فکر می‌کردم که دونده بودن یعنی هر روز بدون خستگی یا دردهای عضلانی و با آمادگی کامل ذهنی بدوی و اصلا روزهای بد و خوب نداشته باشی. فکر می‌کردم بهترین تمرین برای دویدن، دویدن است و مگر ممکن است کار دیگری جز دویدن به بهبود عملکرد یک دونده کمک کند. حتی فکر می‌کردم وقتی می‌گویند یک نفر ۱۰ کیلومتر می‌دود یا حتی دونده‌ي ماراتون است، تمرین هر روزش به اندازه‌ی همان هدف بزرگ ۴۲ کیلومتر است .الان که دوباره این فکر‌ها را برای شما می‌گویم باورم نمی‌شود تا همین چند وقت پیش مطمئن بودم که قاعده‌ی بازی همین است و هر چیزی جز آن مسخره و حوصله‌سر‌بر و بیهوده است.

    احتمالا یکی از دلایلی که این وبینار شرکت کرده‌اید و تا این‌جا با صبوری به صحبت‌هایم گوش دادید و تا الان شک نکردید که شاید به جای رایتینگ اشتباهی وبینار تربیت بدنی و دومیدانی شرکت کرده‌اید، امید داشتن برای پیدا کردن یک راه و روش جدید برای آشتی کردن با رایتینگ بوده که مطميئنم اگر با همین روحیه‌ی جستجوگر و امیدوار به تغییر شروع به تمرین کنید، نتایج جادویی زودتر از چیزی که فکرش را می‌کنید پدیدار می‌شوند و در مدت نه چندان طولانی به راحتی می‌توانید برای موضوعات آیلتس رایتینگ‌های اصولی بنویسید.

    اگر از تک‌تک ما بپرسند برای یادگیری و تسلط پیدا کردن روی یک مهارت تمرین تا چه حد می‌تواند مهم باشد، احتمالا تعداد خیلی کمی هستند که به تمرین اعتقاد نداشته باشند. اما در واقعیت، زمان و انرژی ذهنی‌ای که برای رایتینگ نوشتن صرف می‌کنیم به خصوص در مقایسه با بقیه‌ی مهارت‌های آیلتس خیلی جزیی و ناچیز است. زبان‌آموزان معمولا تنها بعد یک یا دوبار نوشتن به این نتیجه می‌رسند که یا از رایتینگ خوششان نمی‌آید، یا به اندازه‌ی کافی در رایتینگ نوشتن خوب نیستند و انتظار دارند بدون ادامه دادن تمرین خود‌به‌خود در نوشتن پیشرفت کنند و یا حتی برای مدتی به این نتیجه می‌رسند که اصلا رایتینگ نوشتن اهمیت چندانی ندارد و اولویت مهمی نیست و کلا بی‌خیال تمرین کردن می‌شوند تا دوباره با این واقعیت رو‌به‌رو شوند که برای گرفتن نمره‌ی دلخواهشان در آیلتس حتما باید بتوانند رایتیتگ‌های خوب بنویسند. پس قبل از هر چیزی مدام باید به خودمان یادآوری کنیم که هیچ پیشرفتی در نوشتن بدون تمرین اتفاق نمی‌افتد و ایمان داشتن به جادوی تکرار و تمرین می‌تواند شما را به نقطه‌‌ای برساند که با تسلط و اعتماد به نفس، بعد از خواند موضوع رایتینگ آیلتس شروع به ایده‌پردازی و سپس نوشتن پاراگراف‌هایی می‌کنید که در نهایت مقاله‌ي شما را می‌سازند. نقطه‌ای که ممکن است از اینجا که ایستاده‌اید خیلی دور و دست نیافتنی به نظر برسد اما اگر به اندازه کافی به انجام تمرین‌ها متعهد باشید حتما به آن می‌رسید. تمرین‌هایی که حتی ممکن است ابتدا مسخره و وقت‌‌تلف‌کن به نظر برسند اما در دراز مدت در نوشتن رایتینگ‌های درست و حسابی به ما کمک می‌کنند.

    ایمان داشتن به قدرت تکرار تمرین خیلی مهم است اما همه‌اش به اینجا خلاصه نمی‌شود. درست مثل هدف پنج کیلومتر دویدن اگر برای نوشتن هم هدف مشخص و عینی داشته باشیم، خیلی بهتر و راحت‌تر می‌توانیم به این سوال پاسخ دهیم که با انجام چه تمرین‌هایی قرار است به کجا برسیم. انتخاب یک هدف واقع‌بینانه‌ی عینی و شکستنش به قسمت‌های کوچک‌تر قابل‌ دسترسی و سپس طراحی برنامه‌ی تمرینی برای رسیدن به همان هدف بزرگتر یعنی نوشتن یک مقاله‌ی پنج پاراگرافی ظرف چهل دقیقه، همه‌ی کاری‌ست که باید برای رسیدن به نمره‌ی دلخواهمان در رایتینگ آیلتس انجام دهیم.

    در این برنامه‌ی تمرینی دوازده هفته‌ای که با الهام از برنامه‌ی آمادگی برای پنج کیلومتر دویدن، برای رایتینگ طراحی کردم، خبری از دویدن های یکی دو دقیقه‌ای هفته‌های اول نیست. در عوض با تمرین نوشتن کوچک‌ترین بخش رایتینگ، یعنی نوشتن جمله‌های درست، ساختار‌مند و نسبتا طولانی شروع می‌کنیم. نوشتن همین جلمه‌ها با دقت و وسواس در انتخاب هر کدام از اجزای آن‌ها به ما کمک می‌کند که در مقیاس خیلی کوچک‌تری از مقاله‌ی آیلتس، فرصت نوشتن و بیان کردن ایده‌هایمان در ساده‌ترین و کوتاه‌ترین حالت ممکن را داشته باشیم و حتی از آن لذت ببریم. چون مغز ما عاشق احساس مفید بود پس از تمام کردن یک کار مفید است، مغزمان درست بعد از نوشتن هر جمله، لذت تجربه‌ی نوشتن رایتینگ را حس می‌کند و برای تکرار آن مشتاق‌تر می‌شود. هر چقدر این تمرین‌های به ظاهر کم‌اهمیت را با جدیت وممارست بیشتری انجام دهیم، کم‌کم تغییرات محسوس در نحوه‌ی نگارش، ایده‌پردازی وبه کار بردن ساختارهای پرتکرار در پاراگراف‌هایی که بعدا می‌نویسیم نمایان می‌شود.

    بعد از تسلط بر نوشتن‌های جمله‌های مناسب با کلمه‌ها و ایده‌ها و ساختارهای گرامری گوناگون، درست مثل دونده‌ای که از یک دقیقه صد متر دویدن به ده دقیقه یک کیلومتر بی‌وقفه دویدن رسیده‌ است، می‌توانیم جمله‌هایمان را کنار هم بچسبانیم یا یک ایده را در پنج شش جمله‌ی پیاپی بسط دهیم و یک پاراگراف بنویسم. قسمت کوچک‌تری از مقاله‌ی آیلتس که اگر خوب از آب دربیاید می‌تواند در نهایت به یک نمره‌ی عالی رایتینگ منجر شود. پاراگراف نویسی بعد از تمرین‌های جمله‌نویسی دقیقا مثل همان اولین تجربه‌ی یک کیلومتر بی‌وقفه دویدن است. به اندازه‌ی یک پاراگراف فرصت داری که لذت نوشتن را تجربه کنی. نه آنقدر کم است که اصلا احساس نوشتن جدی نکنی و نه آنقدر طولانی‌ست که دوباره سر بخوری توی باتلاق ترس‌ها و سردرگمی‌های مقاله نوشتن و بی‌خیال رایتینگ نوشتن شوی. دقیقا به اندازه هفت هشت جمله فرصت داری ایده‌پردازی کنی، جمله‌های بلند بنویسی و به هم ربطشان دهی، بازنویسی و اصلاح کنی و دویاره بنویسی و مطمئن باشی اگر همین فرآیند را چندین بار تکرار کنی و کم نیاوری، بالاخره روزی انقدر در پاراگراف نویسی مهارت پیدا می‌کنید که نه تنها دیگر از رایتینگ نمی‌ترسید بلکه از نوشتن مقاله‌ی پنج پاراگرافی آیلتس لذت می‌برید. درست مثل دونده‌ای که دویدن‌های یک کیلومتری را رها نکرد و بلاخره یک همان یک کیلومتر را پنج بار تکرار کرد و سرخوشی بعد دویدن را تجربه کرد.

    در طول تمرین‌های هفته‌های اول که با جمله نویسی و نهایتا پاراگراف نویسی شروع به نوشتن می‌کنید، ممکن است به دریافت بازخورد روی رایتینگ‌هایی که نوشته‌اید دسترسی نداشته باشیم. درست مانند کسی که دویدن یا کلاس رقص یا نقاشی را به تازگی شروع کرده باشد. تلاش‌های اولیه فقط برای ایجاد عادت جدید تمرین کردن و تبدیل مهارت جدید به بخشی از برنامه‌ی روزانه یا هفتگی‌ست و حتی اگر بدون نظارت و بازخورد انجام شود باز هم اثر مثبت خودش را دارد. هدف این تمرین‌ها کشف و درک قدم به قدم مهارت جدید است. در واقع مرحله‌ای که تمرین‌هایی که انجام می‌دهیم انقدر کوتاه و کوچک و مهربانند که کم‌کم ترسمان از هدف بزرگ ترسناکی که داریم می‌ریزد. هر روز یک قدم نزدیک‌تر می‌شویم و تازه در نهایت می‌بینیم آن‌قدر‌ها هم که فکر می‌کردیم وحشتناک نبوده است.

    بعد از رسیدن به این مرحله که تمرین‌های کوتاه روزانه را با انگیزه و اشتیاق انجام می‌دهیم، داشتن یک معلم ادامه‌ی مسیر طبق برنامه را آسان‌تر می‌کند. تدریس نمونه‌هایی از ساختارهای گرامری پرکاربرد مختلف، تصحیح و اصلاح اشتباهات احتمالی پاراگراف‌هایی که می‌نویسید، تدریس و تاکید روی نکته‌های موثر در افزایش نمره‌ی رایتینگ از لحاظ دستوری و نگارشی و از همه مهتر ایجاد انگیزه‌ی فزاینده با ارايه‌ی تمرین‌های متفاوت و خلاقانه ادامه‌ی مسیر مفیدتر و لذت‌بخش‌تر می‌کند. این که به طور مشخص بدانید در کدام جنبه‌های رایتینگ در حال پیشرفت هستید و اوضاع خوب است و در کدام زمینه‌ها هنوز نیاز به آموزش، تمرین و تلاش بیشتری دارید هم با کمک‌های تخصصی معلم کاملا واضح و مشخص خواهد بود.

    اگر هنوز برای شروع کردن یا اعتماد به برنامه‌ای که از جمله نویسی شروع می‌شود و در نهایت به نوشتن یک مقاله‌ی پنج پاراگرافی می‌رسد، کافی‌ست چند ثانیه چشم‌هایتان را ببندید و به این فکر کنید که در طول زندگی بدون این که متوجه باشید ناخودآگاه به این خرده تمرین‌ها اعتماد کردید و هر بار چند ثانیه بیشتر تعادل خود را روی دوچرخه حفظ کردید، به جای طراحی میز و گلدان و چهره‌ی انسان چند ماه فقط خط کشیدید و یا به جای اجرا کردن یک قطعه‌ی چهار دقیقه‌ای ماه‌ها فقط تمرین‌های بیست ثانیه‌ای داشته‌اید. اگر این اعتماد به خرده تمرین‌ها باعث شد دوچرخه سواری، نقاشی و نواختن یک ساز موسیقی یاد بگیرید،‌ پس حتما می‌تواند در نوشتن یک مقاله‌ی پنج پاراگرافی هم به شما کند.

  39. به نام خداوند لوح و قلم
    حقیقت‌نگار وجود و عدم

    زندگی همانی خواهد شد که انتظارش را داریم. من از بچگی دوست داشتم روزی نویسنده شوم‌.
    نخستین باری که من با نوشتن آشنا شدم و چیزی‌‌ نوشتم نه ساله بودم؛ وقتی معلم‌مان برای بار اول از ما خواست تا انشاء بنویسیم.
    آن روز من با شنیدنِ اینکه قرار است چیزی بنویسم خیلی خوشحال شدم و از اول تا آخر که متنِ انشایم را آماده می‌کردم، ذره‌ای متوجه گذر زمان نشدم. با ذوقی وصف‌ناپذیر می‌نوشتم. همکلاسی‌هایم از انشاءنویسی خوش‌شان نمی‌آمد و این موضوع هم برای من فرقی نداشت؛ چون من تنها دانش‌آموزِ کلاس‌مان بودم که از این کار لذت می‌برد. از آن روز به بعد عاشق زنگ انشاءنویسی شدم و همیشه منتظر این زنگ در مدرسه بودم.
    حتی برای بچه‌های دیگر هم می‌نوشتم. دوران مدرسه به دلیل نداشتنِ امکانات لازم خیلی زود به پایان رسید. من عاشق مدرسه بودم و امید داشتم که به کمک تحصیل به آرزوهایم دست یابم. اما من در مرزی‌ترین نقطه‌ی کشور؛ جایی که معلم‌ها از آنجا وحشت داشتند زندگی می‌کردم؛ منطقه‌ای که کوهستانی و خدمات رساندن به آنجا هم دشوار بود.
    سال‌ها طول کشید تا مدرسه را گسترش دهند و به جز مقطع ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را هم اضافه کنند.
    وقتی به خود آمدم که بزرگ شده بودم. دختر نوجوانی که حالا از انشاءنویسی به شاعری گرایش پیدا کرده بود. روز‌نامه‌های باطله را مادرم از جایی برای پاک‌کردن شیشه‌های پنجره تهیه می‌کرد و من قبل از هر کاری آنها را می‌خواندم. در روزنامه‌ها به دنبالِ بخش‌هایی بودم که شعرهای کوتاهی داشت. از روی آنها در دفترم رونویسی می‌کردم و بعد با توجه به آنها احساساتِ خودم را می‌نوشتم و برای صمیمی‌ترین دوستم می‌خواندم. او با ذوق گوش می‌داد و برایم دست می‌زد. تشویقم می‌کرد که ادامه دهم و راهی برای چاپ‌ کردن نوشته‌هایم پیدا کنم. هر دو مثل هم بودیم و چیزی از اصول نوشتن و شاعری نمی‌دانستیم. آن شعر‌هایی که در روزنامه هم می‌خواندم، بیشتر شبیه به دلنوشته بود تا شعر. اما من فکر می‌کردم آنها را شاعرهای بزرگ نوشته‌اند. من هم می‌توانستم شبیه به آن نوشته‌ها بنویسم و این به من امید می‌داد.
    مدرسه‌ی روستا‌یمان در آن چند سال پیشرف‌های زیادی کرد و به‌جز مقطع ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان هم به آن اضافه شد. معلم‌های بیشتری و البته توانا‌تری به روستا آمدند و دوستم پیشنهاد داد تا دفترِ شعرهایم را نزد یکی از آن  معلم‌ها‌ که مدیر هم بود ببرم و نظر او را بپرسم. دفتر شعر را که تحویلش دادم، بعد از چند روز آن را پس آورد و گفت که شعر‌هایم نه وزن دارند و نه قافیه. منی که غیر از کتاب‌های درسی و روزنامه حتی یک کتاب هم مطالعه نکرده بودم، نه چیزی از وزن و قافیه سردر می‌آوردم و نه حرفِ معلم را درک می‌کردم؛ چون با خودم فکر می‌کردم که نوشته‌های من فرقِ زیادی با دلنوشته‌های روزنامه ندارد، پس چرا باید از لحاظ نوشتاری مشکل داشته باشند؟
    معلم حتی راهنمایی نکرد که چطور می‌توانم این مشکل را حل کنم و یا چطور می‌توانم این اصول را بیاموزم. با این وجود من باز از نوشتن دست نکشیدم و هر روز بیشتر نوشتم.
    هر وقت احساس می‌کردم حرفی برای گفتن دارم دست به قلم می‌شدم. گاهی حس می‌کردم ذهنم پر از کلمه است، اما توانِ نوشتنِ آنچه را در افکارم بود، نداشتم.
    زمان به سرعت سپری شد و هر سال که از عمرم کم می‌شد، احساس می‌کردم یک قدم از آرزویم  -نویسنده شدن- دور شده‌ام و هر سال برایم دست‌نیافتی‌تر می‌شد. بارها با خودم فکر می‌کردم که خیالِ نویسنده شدن هم لذت‌بخش است و اگر این آرزو برایم دست نیافتی است، حداقل می‌توانم رویایش را داشته باشم. به رمان‌هایی که در فضای مجازی دست به دست می‌شد، رویی آوردم و هر چه را که به دستم می‌رسید می‌خواندم. آنجا هم احساس کردم که می‌توانم چیزی شبیه به آن رمان‌ها بنویسم. ساعت‌های طولانی می‌خواندم که در اثرِ خواندنِ زیاد چشم‌هایم قرمز می‌شد و شب‌ها بی‌خواب می‌شدم.
    به مرز سی سالگی که رسیدم، دیگر امیدی به تحقق یافتن رویایم نداشتم. حالا من یک مادرِ به شدت افسرده بودم که کوچک‌ترین امیدی به زندگی نداشت و در مشکلات و بیماری خود غرق شده بود. هیچ راهِ نجاتی نمی‌یافتم و از اینکه نمی‌توانستم کاری برای خودم کنم، تا بچه‌هایم آینده‌ای بدون من را تجربه نکنند حالم بدتر هم می‌شد. بارها به مرگ فکر کرده بودم. در آن دوران احساسِ نیازِ بیشتری به نوشتن می‌کردم و برای همین در پیِ پیدا کردنِ منبعی برای یادگیری بودم. کانالی از طریق گوگل پیدا کردم و با مدرسی به اسم شاهین کلانتری آشنا شدم. هر روز به صحبت‌هایش گوش می‌کردم و شوق نوشتن در من افزایش می‌یافت. تا اینکه در یکی از کلاس‌های نویسندگی‌اش شرکت کردم. روزی که برای مصاحبه‌ی قبل از ثبت‌نام دوره با من تماس گرفت، یکی از به یادماندنی‌ترین روزهای زندگی‌‌ام بود. روزی پر از هیجان و ذوق.
    باورم نمی‌شد آرزوی بچگی‌ام که فکر می‌کردم از من خیلی فاصله گرفته، حالا در یک قدمی‌ام ایستاده و منتظرِ من است تا دستم را برایش دراز کنم. این‌گونه شد که من وارد دنیای نویسندگی شدم و روحیه‌ام روزبه‌روز بهتر شد، تا جایی‌که بهبود یافتم.
    تغییر را در خودم احساس می‌کردم و می‌دانستم من دیگر آن آدم قبل نخواهم شد و زندگی من با نوشتن گره خورده است.
    از زمانی که شروع به نوشتن کردم، مشکلات زیادی سّد راهم شدند و آدم‌های زیادی تلاشم را  بیهوده دانستند و گفتند برای شکوفا شدن دیر شده است. اما من برای یک روز هم دست از تلاش کردن نکشیدم. دلسرد و ناامید شدم؛ اما حتی یک بار هم نتوانستم به خودم بگویم که مسیرم اشتباه است.
    ابتدا از انتخابم مطمئن بودم. اما نزدیک‌ترین کسانم در زندگی علیه من شدند و مدام من را نسبت به ادامه‌ی راه دلسرد می‌کردند. با نوشتنِ من مخالف بودند و بارها تفاضا کردند که رهایش کنم. می‌گفتند که هیچ‌گاه نویسنده نخواهم شد و من را مسخره می‌کردند. گاهی احساس می‌کردم من فقط عاشق نوشتن هستم و در نویسندگی استعدادی ندارم. من هم مثلِ خیلی‌ها فکر می‌کردم برای نویسنده‌شدن باید استعداد داشته باشم.
    بیشتر زمان‌هایی می‌نوشتم که دیگران خواب بودند. در زیر نورِ کمِ صفحه موبایل ساعت‌ها می‌خواندم و می‌نوشتم. هیچ‌کس در این راه ذره‌ای به من امید و انگیزه نداد. با وجود اینکه مادرِ دو بچه بودم و شغلم خیاطی بود، اما باز نوشتن را در اولویت قرار دادم و همه‌ی وقت‌های اضافه‌ام را صرف نوشتن کردم. بهترین زمانِ روزم، وقت‌هایی بود که می‌نوشتم؛ چون بیشترین لذت را از زمان می‌بردم و یادم می‌رفت که چه مشکلاتی دارم و که هستم.
    سبکی نو برای زندگی‌ام برگزیده بودم. سعی می‌کردم زمان را در دستِ کنترل بگیرم و استفاده‌ی مفیدی از آن ببرم.
    بارها از خودم ناامید شدم و حس کردم که هیچ‌وقت به‌هدفم نمی‌رسم. اما باز دست از مبارزه نکشیدم و آنقدر جنگیدم که نوشتن به بخشی جدا نشدنی از وجودم تبدیل شد. گرچه کتابی چاپ نکردم، اما توانستم به دنیای نوشتن راه پیدا کنم. من بدون نوشتن خودم را موجودی مرده حس می‌کردم و کلمه‌ها بودند  که جانی تازه در رگ‌هایم جاری می‌کردند. مهم نبود که نویسنده‌ی مردمی باشم یا غیره، مهم احساسِ خوبی‌ بود که از نوشتن می‌گرفتم.

    مهم این بود که به کمک نوشتن با مشکلات و ناراحتی‌هایم کنار آمدم و هر روز دو بار زندگی می‌کردم. چون وقت‌هایی که می‌نوشتم،  زندگی را جورِ دیگری تجربه می‌کردم.
    زمانی که در دنیای نوشتن هستم، حضورم را در میانِ دنیای واقعی از یاد می‌برم و گذر زمان را کم‌تر حس می‌کنم.
    نوشتن می‌تواند درمانی برای کسانی باشد که قادر به حلِ مشکلات خود و اطراف‌شان نیستند. کسانی که احساس تنهایی می‌کنند و نمی‌توانند با کسی از درد‌های خود صحبت کنند. ارتباط نویسنده با نوشتن آنقدر عمیق است که می‌تواند به تنهایی جواب‌گوی بسیاری از مشکلات او باشد. همان‌طور که من افسردگی را با نوشتن درمان کردم، افرادِ زیادی بودند که حتی به واسطه‌ی نوشتن بیماری‌های دیگری را هم درمان کردند و یا روند درمان را آسان‌تر پشتِ سر گذراندند. نوشتن به آدم صبر و تحملِ‌بیشتری می‌دهد. 
    من بعد از نوشتن حسِ سبکی و آرامش می‌کنم. هر روز این احساس را دارم که آدمِ صبور‌تری شده‌ام.
    به اطرافم بیشتر دقت می‌کنم تا ایده‌ای برای موضوع نوشتن بیابم. هر نویسنده‌ی تازه‌کاری در ابتدا با کمبود ایده روبه‌رو می‌شود.

    وقتی در کلاسِ نویسندگی شرکت کردم، تصورم این بود که هیچگاه در نوشتن به مشکل نمی‌خورم؛ چون حرف‌های زیادی برای گفتن داشتم و تنها همین موضوع مهم است؛ اما تصور اشتباهی بود.
    نوشتن در کنارِ لذت‌هایی که به من می‌داد، سختی‌ها و مشکلاتِ خودش را هم داشت. گاهی پیش می‌آمد که ذهنم مثلِ فردی بیمار توانِ فکر کردن نداشت و قادر به نوشتن نبودم. حس می‌کردم که انبارِ نوشته‌هایم ته کشیده و دیگر هم پر نخواهد شد. با خودم می‌گفتم: «لابد فقط همین اندازه می‌توانستم بنویسم. لابد خلاقیت‌ام تمام شده».
    در نویسندگی همیشه این اتفاق‌ها رخ می‌دهد. اما خیلی زود دوباره انبار ذهن پر می‌شود. گاهی با خواندنِ کتابی که محتوای خوبی دارد، گاهی با سفری کوتاه یا پیاده‌روی در دلِ طبیعت و گاهی هم با افتادن اتفاقی در زندگی‌ِ خود یا نزدیکان‌مان. چیزی که به من در این دوسال ثابت شده، این است که به هیچ عنوان نباید دست از نوشتن کشید. فقط باید قلم را در دست بگیری تا دوباره آن احساس قبل بازگردد و افکار منفی را کنار بزند. همیشه نمی‌توان خوب نوشت! گاهی هم ذهن حرفی برای گفتن ندارد و باید به آن زمان داد. هیچ احساسی پایدار نیست.
    بعضی وقت‌ها حس می‌کنیم خوب پیش می‌رویم و نوشتن برای‌مان راحت‌تر شده و یا وقتی بر عکس این موضوع است، هیچ کدام از این دو مورد تا ابد ادامه نخواهد داشت؛ چون احساسات ما هر روز در حالِ تعییر هستند و تغییرات روی کیفیت نوشته‌های‌مان تاثیر می‌گذراند. در هر کاری، حتی در نوشتن وقتی هدف مشخص باشد، همه‌ی مشکلات حل شدنی هستند و در راستای مسیری حرکت می‌کنی که به هدفت نزدیک‌تر شوی. در نویسندگی هم باید هدف و انگیزه‌ات مشخص باشد. از مقایسه کردن و زود به نتیجه رسیدن باید دوری کرد.

    تصور من این بود که یک ساله نویسنده‌ی اسم و رسم‌داری خواهم شد. فکر می‌کردم خیلی زود می‌توانم کتاب‌های زیادی منتشر کنم. اما هیچ نویسنده‌ای با چند سال نوشتن به موفقیت نرسیده و برای پیشرفت سال‌ها زحمت و مداومت لازم است. آدم‌های زیادی به دلایلِ مختلف و یا از روی علاقه به نوشتن رویی آورده‌اند، اما اندک‌شماری این مسیر را ادامه داده‌اند، که صبر و حوصله پیشه کرده‌اند و بعداز چند وقت فعالیت ناامید نشده‌اند.

    هر قدر بیشتر تلاش کنی، زودتر به هدفت می‌رسی. تلاش در نوشتن به معنای مداومت است. کسی می‌تواند به خودش نویسنده بگوید، که در هر شرایطی بنویسد. چه زمان‌هایی که خوشحال هست و چه زمان‌هایی که ناراحت. یک نویسنده بیشتر از هر کسی می‌تواند اتفاق‌هایی را که در اطرافش رخ می‌دهند درک کند؛ چون بیشتر توجه‌ می‌کند و مجبور است که از زوایایی مختلفی آن را مورد برسی قرار بدهد. کار نویسنده این است که لحظه‌ها را به موضوعی برای نوشتن تبدیل کند، نه اینکه منتظرِ لحظه‌ای خاص باشد.
    ایده زمانی به ذهن نویسنده راه پیدا می‌کند که اشتیاق او را ببیند و از قبل به استقبالش برود. وقتی نگارنده خود را مجبور به نوشتن می‌کند، در واقع به پیشواز ایده‌ها رفته است. تا وقتی شروع به نوشتن نکند، نمی‌تواند بفهمد چه چیز‌هایی در لایه‌های عمیق ذهن‌اش پنهان شده‌اند.
    دنیای درون‌مان زمانی کشف می‌شود که زیاد بنویسیم. نوشتن برای کسانی که زیاد می‌نویسند، همیشه جنبه شگفت‌انگیزی دارد؛ کشفِ چیزهایی که نویسنده از آنها بی‌اطلاع است.

    واژه‌ها خود را موقع نوشتن جورِ دیگری نشان می‌دهند.
    بار‌ها موقع نوشتن برایم پیش آمده چیز‌هایی را نوشتم که فکر نمی‌کردم هرگز آنها را بلد باشم. کلمه‌های ناآشنایی که در حین نوشتن با آنها روبه‌رو شده‌ام.
    نوشتن آدم را مجبور می‌کند، که متفاوت زندگی کند. وادارش می‌کند که دست به تجربه‌های نو بزند تا بهتر بتواند از آنها بنویسد.
    مجبورش می‌کند هر روز چیزهای بیشتری یاد بگیرد و برای یادگیری به سمتِ کتاب‌ها راهنمایی شود. از نوشتن به هیچ هم که نرسد، زندگی را بیهوده از دست نمی‌دهد و با سفر در دنیای کتاب‌ها مفید‌تر زندگی می‌کند.

    هر کتابی دنیایی برای خود دارد که روزی نویسنده‌ای برای نگاشتن آن زحمت‌های فراوانی کشیده و قدم زدن در دنیای نویسنده‌های مختلف را لذت‌بخش دانسته است و تجربه‌های بیشتری در این راه کسب کرده است.

  40. خداحافظی با بی‌پولی در 20 دقیقه
    به نام خدای بزرگ
    سلام
    نمی‌دانم شما از نظر مالی در چه وضعیتی هستید اما به احتمال زیاد تبلیغات درآمد رویایی، بارها توجه شما را به خود جلب کرده است.
    شاید بعضی از شما پکیج‌های کسب درآمد از اینترنت را خریداری کرده باشید. شاید برایتان کاربردی بوده، شاید هم نبوده است.
    نگران نباشید، قرار نیست در پایان صحبت‌های من دوره پولی کسب درآمد چند میلیونی در روز معرفی شود.
    در حال حاضر تعداد دوره‌هایی که وعده پولدار شدن به ما می‌دهند، بسیار زیاد است اما واقعاً آموزشی وجود دارد که بتواند همه افراد را به درآمد عالی برساند؟
    من نیز زمانی در این زمینه جستجو می‌کردم، از تماشای ویدئوهای رایگان گرفته تا خرید پکیج‌هایی که ادعا می‌کردند، کلیه روش‌های کسب درآمد را می‌آموزند.
    واقعیت این بود که آموزش‌های انتخابی من حرف نداشتند، بعضاً جامع و کامل بودند و راهکارهای فوق‌العاده‌ای ارائه می‌دادند اما این‌ها من را به درآمد نمی‌رساند. دلیل آن را در ادامه خواهم گفت.
    البته من علاوه بر جستجو برای یافتن شغل خوب، تولید محتوای متنی برای سایت‌های دیگران انجام می‌دادم و کم و بیش تدریس خصوصی نیز داشتم. هیچ کس از کارم ناراضی نبود، با این حال درآمد کمی داشتم.
    مدتی طول کشید (دقیقاً نمی‌توانم بگویم چقدر) تا متوجه شدم، مشکل از ذهن من است که فرصت‌های پول‌ساز از من فرار می‌کنند و حتی وقتی در مسیر کسب درآمد قرار می‌گیرم، مشکل، بیماری یا بهانه‌ای سر راهم سبز می‌شود و به من اجازه ادامه دادن نمی‌دهد.
    با پی بردن به این مسئله چالش تازه‌ای برای من آغاز شد. اینترنت پر بود از تبلیغ دوره‌هایی که ادعای ساخت ذهن ثروت‌ساز را می‌دادند.
    همه آنها حرف‌های بسیار خوبی درباره ضمیر ناخودآگاه و آموزش‌های غلط دوران کودکی داشتند و راهکارهایی مثل تکرار و تلقین جملات مثبت و تصور ثروت را ارائه می‌دادند.
    واقعاً این آموزش‌ها آن طور که ادعا می‌کنند جواب می‌دهند؟ جواب هم آری و هم نه هست.
    ما انسان‌‌ها از همان بدو تولد ویژگی‌های روحی متفاوتی داریم. از طرفی محیط تربیتی و رفتارهای اطرافیان به‌خصوص در دوران کودکی روی ما تاثیر می‌گذارند و ما به مرور زمان شخصیتی متفاوت از دیگران می‌یابیم.
    حال چگونه می‌توان برای انسان‌هایی که زمین تا آسمان با هم فرق دارند، یک نسخه واحد برای پولدار شدن یا رفع هر مشکل مشابه دیگری ارائه داد؟
    از سوی دیگر افراد در هنگام ورود به دوره‌ها شرایط مالی بسیار متفاوتی دارند، مثلاً وعده درآمد چند صد میلیونی در ماه به فردی که هیچ درآمدی ندارد، او را اصطلاحاً در فرکانس اشتباهی قرار می‌دهد. مثل این است که از فردی با پای زخمی بخواهیم، بدون قدم گذاشتن روی پله اول به پله پنجم برود. اول باید پا درمان شود و سپس فرد پله‌ها را یکی یکی طی کند.
    تعریف هر کس از ثروتمندی متفاوت است. در حالی که کارمندان از درآمد پایین خود ناله می‌کنند، خیلی‌ها حسرت شغل کارمندی و داشتن حداقل حقوقی ثابت را دارند.
    از این‌ها گذشته چگونه می‌توان ذکر من ثروتمندم را تکرار کرد، در حالی که حسابمان خالی است و فکر بدهی دست از سرمان برنمی‌دارد؟ یا چگونه تلقین کنیم که پولدارها آدم‌های خوبی هستند، در حالی که اطرافمان پولدارهای خسیس و طماع پیدا می‌شوند؟
    یک روز در تاکسی نشسته بودم و داشتم به همه این‌ها فکر می‌کردم که خیلی اتفاقی با خانمی که پسربچه‌ای حدوداً یک ساله داشت، هم‌صحبت شدم (من عاشق پسرهای کوچولو و شیطان هستم).
    این خانم تعریف می‌کرد که خدا بعد از 25 سال این فرزند را به او داده است. می‌گفت که من و همسرم هر دو مشکل داشتیم و خدا می‌داند که برای بچه‌دار شدن تا کجاها نرفتیم، چه نذر و نیازها که نکردیم. هر دفعه با هزار امید اتاق کودک را آماده می‌کردیم اما مدتی بعد ناامید می‌شدیم تا این که یک باره تصمیم گرفتیم که بی‌خیال بچه شده و زندگی را ادامه دهیم. به دلم افتاد که هر چه لباس و اسباب‌بازی بچه‌گانه جمع کرده‌ام برای رضای خدا به یک موسسه خیریه هدیه بدهم. بعد از این کار آرامش عجیبی را احساس کردم، اصلاً انگار دیگر نیازی به فرزند نداشتم و حتی حرف مردم مرا ناراحت نمی‌کرد.
    تعریف می‌کرد که بعد از آن من و همسرم مثل روزهای اول ازدواج به مسافرت و تفریح رفتیم و از زندگی لذت بردیم. به هیچ پزشکی مراجعه نکردیم اما به طرزی معجزه‌آسا و باورنکردنی در سن بالا صاحب فرزندی سالم و شاداب شدیم.
    آن روز با خودم فکر کردم که شاید من هم باید بی‌خیال پول شوم تا به سراغم بیاید.
    خیلی جالب بود که بعد از آن ماجرا به طور عجیبی داستان‌های جالبی شنیدم از آدم‌هایی که برای رفع مشکل راه دلخواه خودشان را رفته بودند.
    یک نفر با مدیتیشن بیماری‌اش رفع شده بود، دیگری با نماز و دعا به شرایط مطلوب خود دست یافته بود.
    من هم باید راه خودم را برای رهایی از بی‌پولی پیدا می‌کردم.
    بعد از این اتفاقات با چند نفر از دوستانم که آن‌ها نیز به نوعی درگیر مشکل مالی بودند (البته نه به اندازه من) صحبت کردم. همه ما کتاب‌های زیادی خوانده بودیم، همچنین بر حسب تجربیات شغلی حرف‌هایی برای گفتن داشتیم.
    با کمک دوستانم بدون مراجعه مستقیم به هیچ دوره‌ای با استفاده از اطلاعاتی که در ذهن داشتم (که البته بخش اعظم آن‌ها مربوط به کتاب‌هایی بود که پیشتر خوانده بودم) و آنچه قلبم به آن گواهی می‌داد، نقشه راهی برای داشتن ذهن ثروتمند نوشتم. این نقشه موفقیت‌آمیز بود و می‌خواهم آن را با شما در میان بگذارم.
    بعد از انجام تمریناتی که در ادامه خواهم گفت، کتاب، دوره و موقعیت‌های مناسب خود را به خوبی تشخیص داده و آن‌ها را به سمت خود جذب می‌کنید. در بسیاری از موارد کار به سراغ شما می‌آید.
    روشی که در ادامه می‌آید برای همه با هر شرایط مالی جواب می‌دهد، چرا که دست و پای ذهن را با قواعد دست و پاگیر نمی‌بندد و به شما حق انتخاب می‌دهد، وعده‌های باورنکردنی هم در کار نیست. این تمرینات شما را در مسیر داشتن ذهن ثروتمند قرار می‌دهند. افرادی که درآمد بالایی دارند نیز می‌توانند از این برنامه استفاده کنند تا از ثروتشان لذت بیشتری ببرند.
    چرا این روش جواب می‌دهد؟
    اولاً با هدف برنامه‌ریزی مجدد ضمیر ناخودآگاه طراحی شده است.
    دوما بخش اعظم برنامه با توجه به شرایط روحی و سلیقه افراد قابل تغییر است.
    سوما برنامه منظم روزانه دارد و فرد را گام‌ به گام پیش می‌برد.
    هر چند که می‌توانید برنامه را به میل خود تغییر دهید اما بعضی کارها حتماً باید انجام شوند، همچنین هر روز باید طبق برنامه‌ای که نوشته‌اید، تمرینات روزانه را انجام دهید و اگر بیش از دو روز فراموش کنید، باید به ابتدای مسیر برگردید، زیرا ما در حال آماده‌سازی ذهن برای جذب ثروت هستیم و این فرآیند یکپارچه نباید قطع شود.
    بعضی مراحل ممکن است برایتان آشنا باشد و برخی دیگر ناآشنا. به هر حال قرار است هر یک از ما مسیر مناسب خود را پیدا کنیم. همان طور که همه افراد برای یک شغل مناسب نیستند، نقشه رسیدن به شغل رویایی و درآمد مناسب برای هر شخص متفاوت است. (هر کسی را بهر کاری ساختند، مهر آن را بر دلش انداختند)
    چرا این مطالب را به رایگان در اختیار شما قرار می‌دهیم؟
    خب ما فکر کردیم، چرا همین ابتدای مسیر که تاثیر برنامه‌مان را در زندگی دیده‌ایم آن را به رایگان و بدون چشم‌داشت در اختیار دیگران قرار ندهیم تا بقیه هم زندگی‌شان بهتر شود؟
    نقشه راه پیشنهادی برای خداحافظی با بی‌پولی
    پیشنهاد می‌کنم چند دوست همراه و همدل (ضرب‌المثل معروف کبوتر با کبوتر باز با باز در اینجا کاربرد دارد) برای خودتان پیدا کنید و با کمک هم برنامه واحدی بریزید تا هم در طی مسیر به همدیگر روحیه بدهید و هم یکدیگر را پایبند به انجام برنامه بکنید اما اگر کسی را پیدا نکردید، هیچ اشکالی ندارد. به تنهایی ادامه دهید.
    ‌آ چند برگه سفید و یک خودکار آماده کنید. همه سخنان منفی را که درباره پول شنیده‌اید یا به ذهنتان می‌آید (مثل همان جمله معروف پول خوشبختی نمی‌آورد) یادداشت کنید. به این هم فکر کنید که پولدار بودن چه بدی‌هایی دارد. مثلاً مردم مرا چشم می‌زنند یا بقیه فکر می‌کنند من آدم بدی هستم. به منطقی نبودن عبارات فکر نکنید، فقط بنویسید. بعد بنویسید که فقیر و بی‌پول بودن چه خوبی‌هایی دارد. می‌توانید تعدادی برگه کوچک آماده کرده و هر جمله را روی یک برگه یادداشت کنید. بعداً با این برگه‌ها کار داریم.
    این مرحله اجباری است و باید با صرف تمرکز و زمان کافی انجام شود تا آنچه را در ذهن دارید، حسابی بیرون بریزید. اینجا باید یک تهوع فکری اتفاق بیفتد.
    من در این مرحله کار دیگری نیز انجام دادم (که البته اجباری نیست). وقتی متوجه شدم، همه رفتارهایی که در بزرگسالی به صورت ناخواسته در برابر پول انجام می‌دهیم، ریشه در دوران کودکی و حرف‌های بزرگترها دارد، تصمیم گرفتم از تکنیک 5 تا 5 دقیقه استاد شاهین کلانتری استفاده کنم و خاطرات گذشته را با این تکنیک بنویسم. اینجا دست شما باز است و می‌توانید هر روشی را اضافه کنید. به‌عنوان مثال می‌توانید، روزی نیم ساعت به صورت آزادانه درباره پول و شرایط مالی خود بنویسید یا مثلاً دوستی هر روز نیم تا یک ساعت پیاده روی و با خودش در این خصوص صحبت می‌کرد.
    2. خانه تکانی اساسی. این مرحله نیز خیلی مهم است. برای انجام بهتر کار پیشنهاد می‌کنم، کتاب دگرگونی زندگی با جادوی نظم (هنر ژاپنی برای ساماندهی و نظم) از ماری کندو را بخوانید. خیلی راحت پیدا می‌شود. نسخه الکترونیک هم دارد.
    مدت زمان این تمرین به شرایط شما و محل زندگی‌تان بستگی دارد، البته باید کامپیوتر و گوشی را نیز تا جای ممکن از فایل‌های اضافی خالی کنید.
    به نظر من یک خانه تکانی خوب به طور متوسط بین 7 تا 10 روز طول می‌کشد. در هر حال کمتر از 3 روز را به این کار اختصاص ندهید.
    توجه کنید که این خانه تکانی باید همراه با رفع انباشتگی‌ها و دور ریختن همه وسایل اضافه باشد. کتابی که معرفی کرده‌ام در این زمینه هست.
    3. حالا نوبت برگزاری یک مراسم خاطره‌انگیز است.
    پیشنهاد می‌کنم این روز را با دوستان همراهتان به دامان طبیعت بروید. قلم و کاغذ و جملات نوشته شده در تمرین اول، همچنین بیلچه را فراموش نکنید.
    ابتدا به ازای هر جمله منفی که نوشته‌اید، یک جمله مثبت جایگزین کنید. سپس همه جملات منفی را در چاله انداخته و روی آن‌ها خاک بریزید. جمله‌های مثبت را برای خود نگه دارید و به عنوان یادگاری از این روز خاطره‌انگیز داشته باشید.
    در این روز حسابی با دوستانتان خوش بگذرانید. غذای شیک بخورید. اگر نمی‌توانید، مطابق سلیقه خود ورزش یا تفریح کنید.
    اگر به هر دلیل امکان بیرون رفتن نیست، می‌توانید در منزل برگه‌های منفی را پاره کرده و در سطل زباله بیندازید یا حتی آتش بزنید (البته مواظب باشید خانه را به آتش نکشید)
    مهم دور انداختن باورهای کهنه منفی درباره پول است. مراسم این روز باید به گونه‌ای باشد که هرگز فراموش نشود، آن را نقطه عطف زندگی خود بدانید. به خود یادآور شوید که در چنین روزی دیگر بی‌پولی و بدهکاری برای من تمام شد.
    شاید برخی افراد این کارها را مسخره بدانند اما اگر کمی با قدرت ضمیر ناخودآگاه انسان و متافیزیک آشنا باشید، می‌دانید که گاهی این راه حل‌ها بیشتر از روش‌های به ظاهر منطقی جواب می‌دهند. پس از طی این دوره، شغل یا دوره کسب درآمد مناسب سر راه شما قرار خواهد گرفت و شما به طرز عجیبی تمایل پیدا می‌کنید که در آن شرکت کنید. شاید عنوان دوره، کسب درآمد آنچنانی نباشد و حتی برای آن تبلیغ زیادی نشده باشد اما برای شما مناسب خواهد بود.
    تا اینجای مسیر طبق آنچه که گفتم باید پیش برویم اما مراحل بعد را می‌توان به شکل دلخواه انجام داد و یا جا به جا کرد.
    4. 28 روز شکرگزاری. من این مرحله را با استفاده از همان کتاب معروف معجزه شکرگزاری راندا برن انجام دادم. شما می‌‌توانید از کتاب‌های دیگر استفاده کنید و یا خیلی ساده هر روز زمانی را به شکرگزاری برای نعمت‌هایی که دارید، اختصاص دهید. مهم داشتن احساس شکرگزاری است.
    5. 21 روز مراقبه. انتخاب نحوه انجام مراقبه با خودتان است. من و دوستانم از دوره 21 روزه مراقبه فراوانی دکتر چوپرا استفاده کردیم و بعد از این مرحله شاهد نتایج باورنکردنی بودیم که هر کدام قصه‌ای دارند.
    6. اطرافتان را پر از تصاویر پول، سکه طلا و چیزهایی کنید که شما را به یاد فراوانی و ثروت می‌اندازند. می‌توانید تابلوی آرزوها یا آلبوم عکس درست کنید و تصاویری از شغل، خانه و ماشین رویایی را در آن‌ها قرار دهید. اگر این کار را دوست ندارید، هر روز زمانی را به تجسم زندگی دلخواهتان اختصاص دهید. مهم این است که روزانه حداقل 15 دقیقه و به مدت 21 روز در فرکانس جذب پول و ثروت قرار بگیرید.
    مابقی مسیر با خودتان است. هر کار یا تمرینی را که به آن تمایل دارید، انجام دهید اما فراموش نکنید که حداقل سه ماه و هر روز تمرین با برنامه داشته باشید. انجام کل تمریناتی که من گفته‌ام، تقریباً 80 روز طول می‌کشد. به‌عنوان مثال می‌توانید در ادامه، بازی فراوانی را انجام دهید (البته انجام این بازی همزمان با تمرینات شکرگزاری عالی است) یا مثلا‍ً برای خودتان چکی به مبلغ دلخواه بنویسید یا به‌عنوان مثالی دیگر مبلغی را در نظر بگیرید و تاریخ به دست آوردن آن را نیز تعیین کنید (حداقل یک ماه را در نظر بگیرید) و هر روز چندین مرتبه بابت رسیدن این پول احساس شکرگزاری داشته باشید.
    برای توضیح بازی فراوانی باید بگویم به این صورت است که شما مثلاً در روز اول بازی خیال می‌کنید که 1 میلیون تومان پول به شما داده شده است و تا شب فرصت دارید، آن را خرج کنید. بعد از این که در ذهنتان خرج شد، یادداشت می‌کنید که چه چیزهایی خریده‌اید. روز دوم 2 میلیون تومان پول خواهید داشت. روز سوم 3 میلیون تومان و به همین ترتیب ادامه می‌دهید.
    در پایان می‌خواهم بگویم تو پای در راه نه و هیچ مپرس، خود راه بگویدت که چون باید رفت.
    امیدوارم لذت برده باشید
    اگر سوالی دارید در خدمتم.

  41. نکته: اگر می‌خواهید این نوشته بهتر باز شود، می‌توانید ازطریق این لینک وارد آن بشوید.
    .
    کلیک کنید
    همچنین می‌توانید این لینک را به نوار مرورگر خود منتقل کنید (با دستورات Copy و Paste):
    https://mohammadshams.ir/2023/02/21/script-focus-talk
    پس از ورود به لینک بالا، رمز زیر را وارد کنید:
    shams11
    .
    دستۀ موضوع: تمرکز
    کلیدواژه‌ها: افزایش تمرکز، حواس‌پرتی، تمرکز
    جلسۀ آشنایی با تمرکز
    0
    در خانه نشسته‌اید. صدای زنگ خانه به‌گوش می‌رسد.
    می‌روید دم در. پستچی را می‌بینید. او کتابی را که از «ایران کتاب» سفارش داده بودید، آورده است.
    به خانه می‌آیید و با ذوق بسته را باز می‌کنید. خواندن مقدمۀ کتاب را آغاز می‌کنید. بعد از چند دقیقه خمیازه می‌کشید. نگاه مختصری به فهرست آن می‌اندازید. می‌روید سراغ فصل اول کتاب.
    صدای نوتیفیکیشن گوشی، توجه‌تان را جلب می‌کند.
    با خود می‌گویید: «بگذار ببینم آیا این نویسنده پیجی در اینستاگرام دارد؟»
    پس از بیست دقیقه، با عبور از موانع مردافکن اینترنت، بالأخره اینستاگرام را باز می‌کنید.
    پس از یکی دو ساعت، خود را درحال دیدن کلیپ پیشی ملوس معلم ریاضی دبیرستان‌تان باز می‌یابید. و از آن مهم‌تر، همچنان مشخص نشده که سرانجام آن نویسنده پیجی داشته است یا نه.
    1 چرا چنین می‌شود؟
    احتمالاً شما هم تجربیاتی از این دست داشته‌اید. یکی از هشدارهایی که چنین تجربه‌هایی به ما می‌دهند این است که «تمرکزت از گذشته پایین‌تر آمده است؛ تدبیری بیندیش».
    1.2. از کدام تمرکز حرف می‌زنیم؟
    از آن‌جایی که این کلمه یک کلمۀ مبهم به‌حساب می‌آید و برداشت‌های متنوعی از آن می‌شود، پیش از هر سخنی، باید مشخص کنیم که «از کدام نوع تمرکز حرف می‌زنیم؟»
    منظور ما از تمرکز (در این‌جا)، همان قابلیتی است که محصول آن، عدم حواس‌پرتی حین انجام کارها است. بنابراین، آن معنی کلی تمرکز با پیام‌هایی مانند «روی یک هدف تمرکز کن» یا «در تمام زندگی‌ات یک کار انجام بده» مد نظرمان نیست. چیزی که از آن حرف می‌زنیم، مربوط به انجام‌دادن کارهای ریز و درشت و حتی روزمرۀمان می‌شود. با تمام توجه. بدون این‌که همزمان به ده‌ها کار دیگر فکر کنیم. یا این‌که مدام بخواهیم بین کارهای‌مان منحرف شویم. در این حالت، می‌توانیم بیشتر کارهای‌مان را به‌ویژه کارهای سخت‌تر و تمرکزطلب را، با اثربخشی بیشتری انجام دهیم. حتی گاهی در زمان کمتر.
    مقصودم از کارهای تمرکزطلب، کارهایی مانند درس‌خواندن، انجام یک پروژۀ کاری، نوشتن گزارش یک تحقیق یا نوشتن مقاله است.
    2. چرا تمرکز؟
    «کسی که چرایی زندگی را یافته باشد با هر چگونه‌ای خواهد ساخت.»
    – نیچه
    این جلمه آن‌قدر تکرارشده، که احتمالاً پیش از به‌پایان‌رساندن آن، باقی آن را حدس زده‌اید.
    چرا تمرکز را مهم می‌شماریم؟
    2.1. تمرکز به یک مزیت رقابتی تبدیل شده است.
    2.2. باعث می‌شود یک برتری آشکار نسبت به دیگران داشته باشیم.
    2.3. تمرکز بستر مناسبی برای کار عمیق فراهم می‌کند.
    2.4. تمرکز می‌تواند زندگی ما را لذت‌بخش‌تر کند.
    2.5. کارهای سخت / جدی برای‌مان آسان‌تر می‌شود.
    2.6. کارها یا پروژه‌های نسبتاً پیچیدۀمان را با سرعت و قدرت بیشتری به پایان می‌رسانیم.
    هشدار: دربارۀ تمام این دستاوردها، عوامل دیگری به‌جز تمرکز هم تأثیر گذارند. این‌که فقط از همین یک عامل توقع رسیدن به تمام این دستاوردها را داشته باشیم، توقعی غیرواقع‌بینانه است.

    3. نقطۀ صفر افزایش تمرکز | آیا واقعاً می‌خواهیم برای پرورش این قابلیت‌مان قدمی برداریم؟
    نیاز
    اولین سؤالی که باید صادقانه به آن پاسخ بدهیم این است که «آیا اصلاً می‌خواهم در این مسیر قدم بگذارم؟»
    نیاز درونی
    «تخم مرغی که با نیروی بیرونی شکسته شود، پایان یک زندگی است. و تخم مرغی که از درون بشکند، آغاز یک زندگی را رقم می‌زند.»
    – جیم کوئیک
    شاید دومین سؤال هم این باشد: «آیا این خواسته درونی است؟» یا «آیا این خواستۀ خود من است؟»

    4. آیا اختیاری روی تمرکز و حواس‌پرتی‌مان داریم؟
    هم بله و هم خیر. پاسخ این سؤال به خود ما بستگی دارد.
    4.1. عوامل تأثیرگذار روی تمرکز
    4.2.1. عوامل مربوط به گذشتۀ ما
    1. خانواده
    مؤلفه‌هایی مانند:
    1.1. پرجمعیت بودن یا کم‌جمعیت بودن خانواده
    1.2. این‌که فرزند چندم خانواده بوده‌ایم.
    1.3. نگرانی یا آرامشی که در خانه برقرار بوده است.
    2. مدرسه
    مؤلفه‌هایی مانند:
    2.1. دبیران دوران مدرسه (به‌ویژه معلمان دورۀ ابتدایی)
    2.2. میزان سخت‌گیری مدرسه (به‌ویژه سخت‌گیری مدرسه روی انضباط)

    4.2.2. تنظیمات کارخانۀ ما
    تصور می‌کنم پیگیری بیش از حدِ این‌که در زمینه‌ای استعداد داریم یا نه، بیهوده وقت‌مان را می‌گیرد و خود می‌تواند به عاملی گمراه‌کننده تبدیل شود.
    با این همه، نمی‌توانیم این نکته را انکار کنیم که بعضی افراد، تمرکز بالقوۀ بیشتری دارند. احتمالاً شما هم دیده‌اید کسانی را که هنگام گوش دادن یک فایل صوتی، راحت‌تر سکوت می‌کنند. یا افرادی که راحت‌تر از دیگران می‌توانند به یک تابلوی نقاشی خیره شوند و کار دیگری انجام ندهند.
    4.2. عامل تعیین‌کننده
    تعیین‌کنندۀ نهایی خودمان هستیم.
    چه‌قدر با این جمله موافق هستید؟
    هدف این نیست عوامل تأثیرگذار را انکار کنیم، اما برای این‌که تغییری در متمرکزبودن‌مان حاصل کنیم، قدم اول این است که بپذیریم «مسئولیت آن به عهدۀ خودمان است».
    اگر از این مرحله عبور نکنیم، بعید است بتوانیم جلوی عوامل منحرف‌کننده را بگیریم و فعالانه روی تقویت تمرکزمان کار کنیم.
    5. اولین پیشنهاد برای کسانی که در این مسیر جدی هستند
    فکرکردن به مدل ذهنی متمرکز
    منظور از مدل ذهنی به زبان خیلی ساده، عینکی است که ما برای دیدن پدیده‌های جهان به چشم می‌زنیم. اگر می‌خواهید اطلاعات بیشتری دربارۀ مدل ذهنی کسب کنید، پیشنهاد می‌کنم سری به سایت متمم بزنید.
    «سکوت از جنس حذف‌کردن است.»
    – ارلینگ کاگه
    5.2. افراد متمرکز چگونه فکر می‌کنند؟
    مدل ذهنی افراد متمرکز، بیشتر از آن که به اضافه‌کردن و افزایش گزینه‌ها تمایل داشته باشد، درپیِ حذف‌کردن و کم‌کردن گزینه‌های نامطلوب است.
    چه‌قدر لباس کهنه در کمادمان داریم که مدت‌ها است از آن‌ها استفاده نمی‌کنیم؟
    چه‌قدر وسیله به امید این‌که شاید روزی به‌کار بیایند نگه داشته‌ایم؟
    شاید مهم‌ترین عاملی که تمرکزکردن را دشوار می‌کند، همین محدودکردن باشد.
    برای خود من بسیار پیش آمده که هنگام انجام یک کار (به‌ویژه کارهای دشوارتر)، با کوچک‌ترین سروصدایی کارم را ناقص رها کرده و به‌دنبال منبع صدا گشته‌ام.
    زمان‌هایی بوده که می‌توانستم تلویزیون را خاموش کنم و لذت بیشتری از شامی که می‌خوردم ببرم، اما این‌کار را نکرده‌ام.
    5.3. توصیۀ پرتکرار این روزها
    این‌روزها، شاید مُد شده باشد که استادان بسیاری به ما توصیه می‌کنند که در هرلحظه یک کار انجام بدهید و از چندکارگی یا Multitasking پرهیز کنید. بعد هم می‌گویند آن دیگر کارهایی را که دارید همزمان با کار اصلی‌تان انجام می‌دهید، بگذارید برای وقتی دیگر.
    این توصیه تقریباً درست است. بیشتر مواقع. اما نقطۀ پنهان این جنس توصیه‌ها این است که از قسمت رنج‌آور ماجرا سخنی نمی‌گویند. واقعیت این است که وقتی کاری را می‌گذاریم برای بعد، ممکن است هیچگاه فرصت مناسبی برای آن فراهم نشود. اگر بخواهیم به تمام کارهایی که در لحظه تمایل داریم انجام بدهیم برسیم، راهی جز چندکارگی Multitasking باقی نمی‌ماند. بهتر نیست آن وظیفه‌ای (در معنی Task) را که می‌خواهیم بگذاریم برای آینده، کاملاً حذف کنیم؟
    عاملی که گلوی ما را برای این کار گرفته است، همان ترس از مِنهاکردن است.
    6. آیا در مسیر متمرکزترشدن به یک همراه نیازمندیم؟
    نه لزوماً.
    حدس می‌زنم هرکس بخواهد به‌شکل جدی وارد این مسیر شود، قسمت‌های مهمی از آن را بایستی تنهایی بگذراند.
    اما یک همراه کوچک یا یک گروه حمایتی، می‌تواند به سهم خود محرکی باشد برای ادامه‌دادن.
    یک گروه کوهنوردی را تصور کنید. وقتی با گروه به قله‌ای صعود می‌کنید، معنی آن این نیست که نمی‌توانید به تنهایی از پس آن بربیایید. مزیتِ بودن در گروه این است که احتمال افت انگیزۀمان را پایین می‌آورد. همچنین فایدۀ دیگر آن این است که در قسمت‌های پیچیدۀ مسیر یا هنگام پیش‌آمدن مشکلی خاص، اعضای گروه و مربیان به ما کمک می‌کنند جان سالم به‌در ببریم.
    البته باید اشاره کرد که حساسیت لغزش در کوه به‌اندازۀ لغزش در مسیر تمرکز نیست.
    پیشنهاد می‌کنم کسانی که تصمیم گرفته‌اند تمرکزشان را قوی‌تر از قبل کنند، در این گروه تلگرامی عضو شوند.
    همچنین یک گروه حمایتی به ما یادآوری می‌کند که ما افرادی هستیم که در زمینه‌ای خاص، دغدغه‌ای مشترک داریم.

    7. جدول تقاوت افراد متمرکز با دیگران
    افراد متمرکزتر افراد کمتر متمرکز
    پروژه‌ها را با سرعت بیشتری به پایان می‌رسانند. پروژه‌ها را در مدت زمان طولانی‌تری به پایان می‌رسانند.
    ساختاریافته‌تر فکر می‌کنند. ذهن آشفته‌تری دارند.
    ذهن آرام‌تری دارند. در مواجه با یک مشکل، بیشتر دچار انحراف می‌شوند.
    در مواجه با یک مشکل، کمتر دچار انحراف می‌شوند. هنگام حرف‌زدن، نگرانی بیشتری را منتقل می‌کنند.
    هنگام حرف‌زدن، آرامشی بیشتری را منتقل می‌کنند.
    * از خوردن شام خود، لذت بیشتری می‌برند.
    نکتۀ مهم: هیچکدام از این موارد همواره صدق نمی‌کنند.
    برای نمونه، سرعت انجام یک پروژه به میزان آگاهی قبلی و تجربه‌های مشترک ما در انجام آن پروژه هم برمی‌گردد.

    8. یک اقدام کوچک برای همه | اعلانات مزاحم
    برای آن که احساس کنیم این جلسه تأثیری عملی بر ما گذاشته است، پیشنهاد می‌کنم این کار را انجام بدهید. حتی اگر جزو دوستانی هستید که هنوز تصمیمی دربارۀ تقویت تمرکزشان نگرفته‌اند.
    محدودکردن نوتیفیکیشن‌های اپلیکیشن‌هایی که شورَش را در آورده‌اند.
    همین الآن وارد تنظیمات گوشی (تلفن همراه) خود شوید و به قسمت اعلانات یا Notifications بروید. ببینید کدام برنامه‌ها در طی یک روز، بیشترین نوتیفیکیشن را می‌فرستند. آن‌هایی را که واقعاً ضروری نیستند، قطع کنید. بگذارید کمی ذهن‌تان آرام بگیرد. من هم وارد تنظیمات گوشی شده‌ام تا این حرکت را با یکدیگر انجام بدهیم.

    .
    خارج از سخنرانی
    در نهایت، بابت تعریف این پروژه، از جناب شاهین کلانتری و دیگر دست‌اندرکاران دورۀ نویسنده مدرس، کمال تشکر را دارم.
    .

  42. تعریف چندپتانسیلی بودن و معرفی الگوهای کاری مخصوص آن‌ها

    ✍طیبه رادوزهی

    یادتان می‌آید وقتی بچه بودیم از ما می‌پرسیدند: وقتی بزرگ شدی می‌خواهی چی کاره بشی؟ خود من یادم نمی‌آید آن زمان چه می‌گفتم، اما چهرهٔ افرادی که علایق ما را تأیید می‌کردند شاید یادمان بیاید؛ حالتی از تأیید و غرور و آفرین گفتن. وقتی بزرگ‌تر می‌شویم این سؤال اغلب برای ما از یک رؤیاپردازی و خیال و آرزو به یک سؤال نگران‌کننده تبدیل می‌شود. در واقع ممکن است مجموعه‌ای از فشارهای درونی و بیرونی حس کنیم که این جواب عواقبی دارد‌. و مدام در طول زمان این فشار بیشتر می‌شود که: «هی حواست باشه یه رشته انتخاب کنی. روی نقاط قوتت تمرکز کن. تخصصی به دست بیار.» در واقع این پرسش می‌خواهی چه کاره شوی مدام این تذکر را می‌دهد که فقط می‌توانی یکی باشی.

    در زمینه‌های زیادی بر انتخاب یک هویت تأکید شده و کتاب‌های حرفه‌ای باب روز و مشاوران به ما آموزش‌هایی می‌دهند تا کمک کنند گزینهٔ شغلی‌مان را سبک و سنگین کنیم و به بهترین گزینه برسیم. دانشگاه و فضای آموزش عالی هم از ما می‌خواهد یک رشته انتخاب کنیم. اطرافیان و رسانه‌ها و دوستان دربارهٔ خطر نیمه‌کاره رهاکردن شاخه‌به‌شاخه پریدن یا همه‌کاره و هیچ‌کاره بودن هشدار ‌می‌دهند و زندگی تخصص‌گرایانه تنها راه موفقیت محسوب می‌شود. خب! برخی از ما ممکن است نتوانیم کل عمر خودمان را در یک چهار چوب نگه‌داریم و به موضوعات مختلف علاقه داریم و می‌خواهیم کارهای زیادی انجام بدهیم. این ممکن است در دنیای تخصص‌محور ما را نگران کند که لابد زندگی‌ ما بی‌هدف است. در واقع این‌طور نیست. برعکس دلایل جالبی برای گرایش به زمینه‌های مختلف و بلعیدن دانش و تجربه‌های تازه وجود دارد. اگر چنین علاقه‌ای در وجود خودتان حس کردید پس شما چند پتانسیلی هستید.

    چند پتانسیلی یا همه‌ چیزدان یا همه‌کاره و کل‌گرا اسم‌هایی هستند که برای این افراد کاربرد دارند. افرادی که در زمینه‌های مختلف فعالیت می‌کنند و یا علاقه‌های گوناگونی دارند و یا در مورد چیزهای مختلف دانش زیادی دارند یا کنجکاوند به زمینه‌های مختلف سرکی بکشند و همهٔ این‌ها خبر از این می‌دهد که به یک چیز قانع نیستند. بعد از اینکه چند‌پتانسیلی بودن خودمان را پذیرفتیم و در تعاریفش جای گرفتیم حالا نوبت این است که بدانیم چه نوع چند‌پتانسیلی هستیم. چند‌پتانسیلی‌ها مثل حوزهٔ فعالیت خود هیچ راه یکتایی ندارند. برخی ممکن است در آن واحد ده تا پروژه در دست اجرا داشته باشند. برخی دیگر ترجیح می‌دهند برای ماه‌ها و سال‌ها فقط بر یک زمینه متمرکز شوند.
    پس روش کار برای هر فرد طبق ظرفیت و زمانی که در اختیار دارد، فرق می‌کند. و باید الگوی کاری خودتان را پیدا کنید.

    نکته‌ای دیگر که در مورد چند‌پتانسیلی‌ها وجود دارد این است که؛ نقشهٔ راه و مسیر پیشرفت آن‌ها یک خط صاف نیست که مثلاً حقوق بخوانند و در نهایت وکیل تمام وقت شوند و یا رشته‌های دیگر را بخوانند و از آن خط صاف بیرون نزنند. مسیر پیشرفت برخی چند‌پتانسیلی‌ها متفاوت است. ممکن است همان موقع که موسیقی را دنبال می‌کنند چیزی در دوردست‌ها در یک رشته و مهارت دیگر علاقه و اشتیاق آن‌ها را برانگیزاند و بفهمند که «اه انگار این همون چیزیه که بهش علاقه دارم.»

    البته مهارت‌های مختلفی که چندپتانسیلی‌ها در طول مسیر زندگی یاد می‌گیرند قرار نیست بلا استفاده رها شود. خانم «امیلی واپنیک» یک چندپتانسیلی و نویسندهٔ کتاب «همه چیز بودن» می‌گوید: «من برای دنبال‌کردن هیچ‌یک از رشته‌ها پشیمان نیستم. حتی اگر موسیقی‌دان تمام وقت، طراح وب، فیلم‌ساز یا وکیل نشده‌ام. یاد‌گرفتن موضوعات مختلف به خودی خود لذت‌بخش است و من متوجه شده‌ام که مهارت‌های بسیاری که در این تلاش‌ها کسب کرده‌ام، در بسترهای گوناگونی به کمکم آمده‌اند. تحصیلات حقوقی به من اجازه نویسنده‌ای اقناع‌کننده‌تر باشم. سال‌هایی که در فعالیت موسیقی و نوازندگی غرق بودم به من یاد داد چطور می‌توانم در تیم‌ها عملکرد بهتری داشته باشم. و یا پیش‌زمینه‌ای که در مورد طراحی وب دارم با این امکان را می‌دهد که برای هر یک از پروژه‌هایم وب‌سایت طراحی کنم.»

    در نهایت «خانم واپنیک» می‌گوید: «بیشتر زندگی‌های قبلی من به شکل‌های واقعی و کاربردی مفیده بوده‌اند و من می‌توانم هر چند وقت یک‌بار از مهارت‌هایم مطابق انتظارم استفاده کنم‌»
    پس ترس این‌که مهارتی نیمه‌کاره رها شود و در نهایت وقت ما پای آن هدر برود، واقعی نیست و قطعاً هر مهارتی جایی به درد می‌خورد. حالا بعد تعریف چندپتانسیلی بد نیست یکی دو تا را هم بشناسیم. دو تا از چندپتانسیلی‌های قرن ۲۱ استیو جابز و بنجامین فرانکلین هستند. استیو جابز معروف کارآفرین بود و مخترع و البته طراح صنعتی که شهرتش با کمپانی اپل جهانی شد. جابز در چندین صنعت از جمله رایانه‌های شخصی و موسیقی و انیمیشن انقلاب ایجاد کرد. دومین فرد بنجامین فرانکلین است. او نویسنده، نظریه‌پرداز سیاسی، سیاست‌مدار، دانشمند، مخترع عدسی دوکانونه و صاعقه‌گیر بود. با بررسی چندپتانسیلی‌های طول تاریخ متوجه می‌شویم که افراد زیادی بودند که با همین شغل و علایق مختلف خیلی هم مفید واقع شدند. در واقع این از نقاط قوت چندپتانسیلی‌هاست که می‌توانند بزرگ فکر کنند و یا ایده‌ها را ترکیب کنند و به یک چیز نو برسند.

    حالا می‌رسیم به این‌که چه الگوهای کاری برای چند پتانسیلی‌ها مفید است و البته حرفهٔ ایدئال برای آن‌ها باز هم مسیر یکتایی نیست. اشتراک همه کنجکاوی در موضوعات متعدد است و باید طبق علاقه، ارزش و اولویت خود به حرفه‌ای که برای آن‌ها سه مؤلفه داشته باشد، بپیوندند.

    این سه مؤلفه پول، معنا و تنوع است که جزء مشترکات همهٔ چندپتانسیلی‌هاست.
    فارغ از این‌که باورهای مختلفی در مورد پول وجود دارد و برخی آن را اضافه می‌دانند، همه به مقداری پول نیاز دارند. اما کسب درآمد تنها کافی نیست و در واقع آن‌ها می‌خواهند احساس کنند کارشان معنادار است و برای خوشحالی بیشتر نیاز به تنوع دارند.
    با توجه به این سه مؤلفه چهار الگوی کاری برای چندپتانسیلی‌ها وجود دارد:

    ۱.آغوش جمعی
    ۲.چند پاره
    ۳.انیشتینی
    ۴.ققنوسی

    ۱.رویکرد آغوش جمعی داشتن کسب و کار چند وجهی است. این رویکرد این امکان را به فرد می‌دهد که در محل کار مسئولیت‌های مختلف بر عهده بگیرند و میان چند زمینه حرکت کنند. این الگو را هم می‌توان یافت هم می‌توان ساخت. مثلاً می‌توانید یک کسب و کار طراحی کنید یا موقعیت شغلی پیدا کنید که بتوانید از علاقه‌های مختلف خودتان در آن کار بگیرید. به طور مثال کسی که هم به موسیقی و هم به روانشناسی علاقه دارد می‌تواند این دو را ترکیب کند و به موسیقی‌درمانی بپردازد.

    ۲.الگوی دوم چندپاره‌ست. یعنی فرد طبق علایق خود، چند شغل و کسب و کار پاره وقت دارد که به صورت مرتب بین آن‌ها جابه‌جا می‌شود. در این الگو بر خلاف الگوی آغوش جمعی علایق ادغام نمی‌شود و جدا از هم باقی می‌ماند. این الگو علاقه‌ها‌ی فرد را در زمینه‌های مختلف هم‌زمان بخشی را ارضا می‌کند. مثلاً در حوزهٔ نویسندگی کسی که هم به مربی و مدرس بودن علاقه دارد و هم به نوشتن رمان، می‌تواند با اختصاص برنامه به هر کدام، هر دو را پیش ببرد.

    ۳.الگوی سوم انیشتینی است. یعنی کسب و کار و شغلی که نیازهای مالی را تأمین می‌کند و در عین حال برای پیگیری دیگر علاقه‌ها جا و زمان و انرژی باقی می‌گذارد. یعنی می‌توان با استفاده از این الگو همه‌کاره بود، بدون نیاز به اینکه از همه پول درآورد. نام‌گذاری به انیشتینی هم الگوی کاری انیشتین بوده که با داشتن یک شغل می‌توانست به بقیه هم برسد.

    ۴.الگوی کاری چهارم ققنوسی است. یکی از موجودات مشهور اسطوره‌ای ققنوس است. بنابر افسانه‌ها این پرنده بیش از پانصد سال عمر می‌کند. در پایان زندگی هیزم جمع می‌کند و بعد حالا با توجه به اختلاف نظرها یا شعله‌ور می‌شود یا دراز می‌کشد و می‌میرد و آهسته تجزیه می‌شود و بعد از خاکسترهایش دوباره زاده می‌شود. ققنوس استعارهٔ خوبی است برای وصف حال برخی چندپتانسیلی‌ها. یعنی در یک زمینه برای چندین ماه و یا سال کار می‌کنند و دوباره به حرفه‌ای جدید می‌روند. رشد این گروه با ماندن چندین ماه یا ساله در یک زمینه اتفاق می‌افتد. و این برای چند‌پتانسیلی‌های اهل عمیق‌شدن و متخصص‌شدن الگوی خوبی ست.

    این الگوها بدین خاطر معرفی شد تا افراد چندپتانسیلی بتوانند طبق علاقه خود یک الگوی کاری انتخاب کنند. برای پیدا‌کردن علاقه هم لازم است فرد بدون سانسور تمام خواسته‌هایش را روی کاغذ بیاورد و بعد با توجه به زمان، اولویت و برنامه‌ریزی یک الگو را انتخاب کند و به رؤیاهایش برسد و آرزوهایش را یک‌به‌یک محقق کند.

  43. نویسنده کیست؟

    در لغت‌نامه‌ها آمده نویسنده کسی است که می‌نویسد، آنکه نوشتن می‌داند.

    نویسنده نقاشی است که با ایده‌های ذهنی‌اش رویای مخاطبانش را به تصویر می‌کشد.
    جهان آرزوهای خود و دیگران را به کمک شخصیت‌ها وارد دنیای رنگارنگ قصه‌ها می‌کند.
    مخلوقاتی را می‌آفریند که در تنهایی با آن‌ها بگومگو دارد و با آن‌ها سروکله می‌زند.

    اما برای رسیدن به این مرحله از نوشتن راه درازی باید پیمود.

    هرروز بنویسید. روی سفید کاغذ را سیاه کنید. کیلویی کاغذ بخرید و انبوهی از نوشتن تولید کنید. یا دستتان را روی کیبورد بگذارید و تایپ کنید. صفحه‌ها از چرندیات محض پر کنید تا به نویسنده‌ای پرکار تبدیل شوید. تا زمانی که کیبورد کامپیوتر را لمس نکنید یا دست به قلم نبرید هیچ نوشته‌ای شکل نمی‌گیرد. تنها با نوشتن است که نوشته راه خود را پیدا می‌کند.

    درون ما پر از سروصدا است. انگار که در سخنرانی بیست‌وچهار ساعته دعوت شده‌ایم. مدام با خود گفت‌وگو داریم. بدون اینکه متن خاصی ارائه دهید یا به موضوع خاصی فکر کنید بنویسید. از رویاهایی که در سر دارید بنویسید. از صداهایی که می‌شنوید، از دردها و مشکلات، از روزمرگی‌ها، از نگرانی‌ها، از تردیدها، از شادی‌ها و از دلخوشی‌ها بنویسید. به خوب و دقیق و باکیفیت بودن نوشته خود فکر نکنید. کمیت را در نظر بگیرید. برای رسیدن به کیفیت باید از مسیر کمیت گذشت.
    به اثر خلاقانه فکر نکنید، تصور رمانتیکی از تمرین نوشتن نداشته باشید. تمرین باید بدرد نخور و ضعیف باشد. میلیون‌ها کلمه آزادنویسی کنید. مزخرف‌ترین هذیانی که به ذهن‌تان رسید روی کاغذ بیاورید. باید زیاد بنویسید تا دستتان راه بیفتد.

    نوشتن باید جزئی از عادت روزانه شما شود. هرچقدر بیشتر بنویسید توان‌تان برای راحت‌نویسی بیشتر می‌شود. تا می‌توانید برون‌ریزی ذهنی کنید. آزاد نویسی برون‌ریزی ذهنی است. آنچه از ذهن‌تان می‌گذرد به کلمه تبدیل کنید. جمله‌ای هم برای نوشتن ندارید؛ از ناتوانی نوشتن بنویسید. بنویسید می‌خواهم بنویسم اما نمی‌دانم از کجا شروع کنم. ایده‌ای برای نوشتن ندارم. در مورد چه چیز بنویسم؟ چرا نمی‌توانم بنویسم؟ اصلا چرا بنویسم؟ چه کسی قرار است نوشته‌های خام‌دستانه مرا بخواند؟ خاصیت نوشتن چیست؟ و باز سوال‌تان را تکرار کنید.

    قرار نیست به سوال‌ها جواب دهید. هدف تمرین است. مهم این است که با سرعت بنویسید و پیش بروید. مهم این است که دستتان از روی کاغذ یا کیبورد برندارید.

    ذهن مدام درحال کار کردن است و مدام با خود گفت‌وگو دارد. آنچه در سر دارید قلمی کنید. باز هم اگر کند پیش می‌روید و به فکر افتادید به خود بگویید چه بپوشم؟ غذا چه بپزم؟ چه بخرم؟ همین سوال‌ها پر از جواب است که راه نوشتن برایتان باز می‌کند. تنها با یک سوال چه بپوشم؛ صفحه‌ها می‌توان درباره‌اش نوشت. اینکه مگر عروسی یا مهمانی دعوتم؟ می‌توانید در خیال، خود را دعوت دوستی کنید که دوستانت هم دعوت‌اند. گفت‌وگوهایی که قرار است شکل بگیرد، افرادی که در جمع شما هستند، محلی که دعوت شده‌اید، باغ یا کافه، رستوران یا پارک یا منزل. میوه‌ای که می‌خورید، شام یا ناهاری که با هم می‌پزید یا سفارش می‌دهید و برنامه‌ای که می‌چینید را توصیف کنید یا گزارش دهید.

    پُرنویسی کنید. یعنی نوشتن را کِش بدهید. تصویری کلی روی کاغذ پیاده نکنید. از کاه کوه بسازید. سانسورچی درونتان را خاموش کنید. آنچه در چنته دارید رو کنید. احساستان را بیان کنید. نترسید، قرار نیست جایی منتشر شود، قرار نیست کسی بخواند، ترسی هم اگر هست بعد پاره کنید و دور بریزید.
    نکته‌ای را بگیرید و با ذهن‌تان همراه شوید. هرجا کم آوردید و به فکر کردن افتادید؛ متوقف نشوید، موضوع متفاوتی را پیش بگیرید. سطربه‌سطر موضوع را عوض کنید. منطقی بنویسید، فرا منطقی بنویسید. آسمان‌ریسمان را به‌هم ببافید. در ذهن‌تان سفر کنید، تاریخ را ورق بزنید، در لحظه به اعماق اقیانوس بروید، حیوانات عظیم‌الجثه دریایی را ببینید، ترس‌تان را نشان دهید، با آنها گفت‌وگو کنید، آنچه در توبره دارید برای آنها در دریا پرت کنید.
    در آنی به جنگل سفر کنید، با درختان ملاقات کنید، خود را کنار رودخانه مجسم کنید، ماهی‌گیری کنید، شاخه خشک از اطراف جمع کنید، آتشی برافروزید، دودی برپا سازید، ماهی‌ها را کباب کنید و نوش جان کنید. بعد نوبت چای ذغالی است. عطر و بو و طعم چای را توصیف کنید. سفر ذهنی جذابیت خاصی به نوشته‌های شما می‌دهد.

    مراحل پخت غذا را با جزئیات تمام توضیح دهید. پوست کندن پیاز، سوزش چشمان‌تان، آب بینی که مزاحم کارتان شده و هر ثانیه با نفسی بالا می‌کشید تا به دهانتان نزدیک نشود و با چشمی نیمه‌باز دنبال دستمال هستید. مراحل سرخ کردن پیاز و تا انتهای پخت، موبه‌مو شرح دهید.
    خرید را در ذهن‌تان مجسم کنید. از لحظه‌ای که قصد خارج شدن از منزل دارید، تا بعد از خرید و بازگشت به خانه را بنویسید. می‌توان به زیبایی از دل موضوع داستان بسازید.

    استارت می‌زنید اتومبیل روشن نمی‌شود. کاپوت را باز می‌کنید و موتور را بررسی‌ می‌کنید. اتفاقاتی تا روشن شدن اتومبیل برایتان رخ می‌دهد. برای خرید وسیله مورد نظر مجبور می‌شوید به چند فروشگاه سر بزنید. پس از خرید باز اتومبیل شما روشن نمی‌شود. کسی به کمک شما می‌آید و مشکل را برطرف می‌سازد. همین کار باعث آشنایی شما می‌شود و مسیر داستانی شکل می‌گیرد.

    تصور کنید قسمتی از لباس‌تان شکافته شده. هنگام دوخت، نخ از زیر سوزن در می‌رود. دستی به چرخ خیاطی می‌زنید و پیچ‌هایی را شل‌وسفت می‌کنید. ناگهان سوزن از انتهای ناخن شما فرو می‌رود و انگشت‌تان زیر چرخ می‌ماند، جای زخم خون‌ریزی می‌کند. آه می‌کشید، از درد به خود می‌پیچید، تلفن در دسترس‌تان نیست که تماس بگیرید. فریاد می‌کشید تا هم‌واحدی شما صدای‌تان را بشنود…
    به نوشتن ادامه دهید، گره‌ها در نوشته خود بیندازید. سعی کنید درد انگشت‌تان به اوج برسانید، گره‌ای باز نشدنی بر مشکل‌تان بیفزایید. هیجان و تعلیق وارد داستان کنید. موقعیت غیر قابل پیش‌بینی شکل زیباتری به نوشته شما می‌دهد.

    فقط بنویسید. به نکات ویرایشی و نگارشی توجه نکنید. اگر جمله‌ای که تایپ می‌کنید یا روی کاغذ می‌آورید برایتان خوش‌آیند نیست پاک نکنید یا روی جمله خط نکشید. قرار نیست کسی نوشته‌های شما را بخواند. خجالت را کنار بگذارید و درونیات خود را نوشتاری کنید. اگر آبرویی در خطر است، بعدا پاره کنید و دور بیندازید.
    شمس لنگرودی در شعرش می‌گوید:
    بنویس پاک کن
    بنویس و هراس مدار از آنکه غلط می‌افتد
    بنویس و پاک کن
    همچون خدا که هزاران سال است می‌نویسد و پاک می‌کند
    وما هنوز مانده‌ایم
    در انتظار پاک شدن
    و برخود می‌لرزیم.

    ابزار اصلی نویسنده کلمه است. روزانه‌نویسی زمین تمرین نویسنده است. اگر هدفتان نویسنده شدن است، زیاد تمرین کنید. دیوانه‌وار بنویسید. تکراری بنویسید و از تکرار نترسید.

    سالوادور الیزوندو، نویسنده،رمان نویس، شاعر، نمایشنامه نویس، روزنامه نگار و منتقد مکزیکی می‌نویسد:
    “من می‌نویسم. من می‌نویسم که دارم می‌نویسم. در ذهنم می‌بینم که دارم می‌نویسم و همچنین می‌بینم که دارم می‌نویسم. یادم می‌آید که می‌نویسم و می‌بینم که دارم می‌نویسم. و خودم را می‌بینم که یادم می‌آید که دارم می‌نویسم. یادم می‌آید که دارم می‌نویسم. و یادم است خودم را می‌بینم که یادم می‌آید که داشتم می‌نوشتم. و می‌نویسم خودم را می‌دیدم که داشتم می‌نوشتم. که داشتم می‌نوشتم که داشتم می‌نوشتم که داشتم می‌نوشتم. این را هم مجسم می‌کنم که در حال نوشتن بودم که نوشته بودم که داشتم مجسم می‌کردم که دارم می‌نویسم. که نوشته بودم که داشتم خودم را مجسم می‌کردم که دارم می‌نویسم. که دارم خودم را می‌بینم که دارم می‌نویسم.”

    لوئیس بریتو گارسیا، نویسنده، نمایشنامه نویس، مقاله نویس ونزوئلایی که جایزه‌های ملی ادبیات برده، به شکل خلاقانه‌ای می‌نویسد:
    “کتابی پس از ضربه‌ای واژگانش چنان به‌هم ریخت که به نظم درآوردنش ناممکن شد.
    کتابی که عنوانش با همه پیچیدگی کل محتوای کتاب را دربرمی‌گرفت.
    کتابی که با همه گستردگی مطالبش، خود نیز نیازمند فهرستی دیگر بود و آن یکی نیز به نوبه خود فهرستی دیگر می‌طلبید و بدین‌سان یکی پس از دیگری.
    کتابی که چهره خوانندگانش از پی صفحات خوانده شده می‌خواند.
    کتابی که تمام اندیشه بشر را یک‌به‌یک دربرمی‌گرفت و خواندنش همه عمر آدمی رابسنده بود.
    کتابی در شرح کتابی که در شرح کتابی دیگر که در شرح کتاب اول بود.
    کتابی خلاصه یک میلیارد کتابی که مجموعه یک میلیارد کتاب در باب بسط موضوع کتاب اول بود.
    کتابی در ردِّ کتابی دیگر در کتاب اول است.
    کتابی که با چنان تالیف ژرف از واقعیت که وقتی به جهان واقع بازمی‌گردیم، گویی کتابی می‌خوانیم.
    کتابی که تنها دهمین واژه از صدمین صفحه آن با ارزش است و باقی همه برای پنهان نگاه داشتن ارزش آن یکی واژه نوشته شده است.
    کتابی که شخصیت آن کتابی می‌نویسد در باب شخصیت اصلی کتابی درباره شخصیت اصلی کتابی دیگر می‌نویسد.
    کتابی در باب بیهودگیِ نوشتن کتاب.”

    این مدل خلاقیت‌ها در نوشته نویسندگان آمریکای لاتین زیاد دیده و شنیده می‌شود. می‌توان از این بازی‌های نوشتاری انجام داد.
    تکرار نویسی را دست‌کم نگیریم. تکرار زیبایی می‌آفریند. چنان‌که در اشعار، تکرار کلمه یا جمله زیاد می‌بینیم. تمام ترانه‌ها و موزیک‌هایی که گوش می‌دهیم، جملات تکراریِ آواز اهمیت بیشتری برایش قائلیم. زیباترین بخش ترانه‌ها و آوازها همین بخش تکراری است که با خواننده هم‌صدا می‌شویم و با صدای بلند همراهی می‌کنیم.
    طبیعی است که خیلی وقت‌ها تکراری نوشتن ملال‌آور و کسل کننده است. وقتی متن‌نوشته خود را می‌خوانید، حس می‌کنید حوصله‌سربر است. ممکن است متنِ خسته کننده باعث آزارتان شود و صفحه کیبورد یا دفترتان را ببندید با خود بگویید نوشتن کار من نیست و من از عهده این کار سنگین برنمی‌آیم.

    افراد زیادی با اشتیاق فراوان سمت نوشتن می‌آیند، اما چون از همان ابتدا تصور داستانی در سر می‌پرورند؛ و توان تصویرسازی ندارند، یا نمی‌توانند مقاله درخوری ارائه دهند؛ از نوشتن دست می‌کشند.

    شروع هر دوره‌ای پیچیدگی‌هایی دارد. با تمرین درست و سنجیده می‌توان به موفقیت رسید. نوشتن نوعی مراقبه است. کمی حوصله به‌خرج دهید. نیم‌ساعتی تاب بیاورید، بد نوشتن و شکست را بپذیرید، باور داشته باشید به نتیجه اثربخشی خواهید رسید. شما پاداش و حاصل دسترنج را در لحظه نوشتن خواهید گرفت.

    مدام به خود یادآوری نکنید پس کی می‌توانم کتاب چاپ کنم؟ مدام نگویید این نوشته‌های بی‌خاصیت سنّار نمی‌ارزد و چه کسی به متن من اهمیت می‌دهد؟ بنویسید و به نتیجه فکر نکنید. دلیل دور افتادن و رها کردن، سخت‌گیری در نوشتن است.

    زیاد تمرین کنید. زیاد تولید کنید. شما تازه شروع کرده‌اید. کم خوانده‌اید. کم نوشته‌اید. شروع هرکاری نیاز به تمرین است.
    ژیمناستیک‌کاران همان ابتدا بالانس نمی‌رنند. وزنه‌برداران اولین روز تمرین، وزنه صدکیلویی بالای سر خود نگه نمی‌دارند. کسی که در مسابقه دو ماراتن شرکت می‌کند زیاد دویده، مداومت در تمرین باعث رکورد زدنش شده.

    اگر در نوشتن پیشرفت ندارید مطالعه کنید. ذهن به ورودی مطالب زیاد نیاز دارد. باید واژهای زیادی وارد ذهن کرد. اگر کم می‌آورید؛ دایره لغات شما گسترده نیست. با مطالعه و نوشتن واژه‌های زیادی به لغات شما افزوده می‌شود، نوشتارتان شکل بهتری پیدا می‌کنند و لذت زیادی را تجربه می‌کنید.

    به نظرتان چرا نوزاد نمی‌تواند صحبت کند؟ چرا ما از صحبت کردن زبان خارجی عاجزیم؟ یا چرا هر مترجمی نمی‌تواند به روشنی کتاب را ترجمه کند؟ ما مسلمانیم، قران می‌خوانیم، اما از قرائت قران مفهومی درک نمی‌کنیم. اگر نوزاد واژه داشت همان ابتدای تولد حرف می‌زد. اگر زبان خارجه می‌شناختیم ما نیز همچون کودک دوسه‌ساله به خوبی فرانسوی می‌گفتیم. مترجم خوبی برای کتاب‌ها می‌شدیم. قران نیز در لحظه قرائت متوجه می‌شدیم.

    ایده‌ها همه‌جا هستند. هر روز ما داستانی است که از دل تجربه‌های زندگی بیرون می‌آیند. ذهن ما ورّاج قابلی است. حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. فکر، استراحت ندارد، تعطیلی برای ذهن نیست. بهانه‌ای برای ایده‌ای در ذهن ندارم نیست. سعی کنید سطح توقع‌تان پایین بیاورید. اجازه ندهید کمال‌گرایی مانع پیشرفت‌تان شود.
    برای خلق زیبایی به واژه نیاز دارید تا زیبایی را از دل تجربه‌ها بیرون بکشید. دست به قلم که بشوید عظمت نوشتن را درمی‌یابید. نوشتن فرصتی برای بهتر شدن است.

    اکثر افراد شجاعت تنهایی را ندارند. ما خانم‌های خانه‌دار همین‌که تنها می‌شویم؛ چون حوصله بی‌کار ماندن نداریم؛ خلوت خود را نابود می‌کنیم. به نظافت منزل می‌پردازیم، جاروبرقی می‌کشیم، ملافه‌ها را از رختخواب و بالش بیرون می‌کشیم و به‌جان لباسشویی می‌اندازیم. کابینت‌ را به‌هم می‌ریزیم. دکور خانه را تغییر می‌دهیم. بعد از تمام خستگی و کوفتگی‌ها، تلفن به‌دست گزارش کار را به فامیل و آشنا تحویل می‌دهیم. ما از اینکه برای خود خلوتی داشته باشیم از خود فرار می‌کنیم.

    ما فکر کردن بلد نیستیم. اجازه فکر کردن به خود نمی‌دهیم. به‌جای فکر کردن به موبایل پناه می‌بریم. غذاهای رنگارنگ می‌بینیم و شام املت می‌پزیم. چراکه حوصله وقت گذاشتن نداریم.
    کاش تنها دیدن آشپزی و خیاطی و بافتنی و گل‌آرایی و تزیین منزل و خرید اینترنتی بود! متاسفانه ما درگیر ابتذالیم. صفحه‌ها از مادران بازیگرانی را می‌نگریم که جوان‌تر و زیباتر از دختران‌شان هستند. صفحه‌ها از بازیگرانی که قبلن جاریِ هم بودند و اکنون از همسران‌شان جدا شده‌اند می‌بینیم. به فلان بازیگر که عاشق فلانی شده گیر می‌دهیم. ساعت‌ها به بیهودگی می‌گذرانیم و بی‌خیالیم. ما اسیر بیش‌فعالی هستیم. ابتذال ما را از اصل دور کرده. چراکه افتادن در دام موبایل نیاز به تفکر ندارد. ما از زندگی دور افتاده‌ایم. ابتذال عمرمان تباه کرده.
    حرف از نوشتن که به میان می‌آید؛ تازه شروع گرفتاری‌هاست. مگر من نوشتن می‌دانم؟ مگر من می‌رسم بنویسم؟ مگر مشکلات اجازه نوشتن می‌دهد؟ اصلا مگر من بی‌کارم؟

    بیشتر افراد قدردان بیحوصلگی نیستند. اشتیاق و علاقه خود را سرکوب می‌کنند. گرفتاری را بهانه می‌کنند و نوشتن را خاص افراد بی‌کار می‌دانند. نشخوارهای ذهنی زندگی ما را نابود می‌کنند.
    همه حرف‌های زیادی برای گفتن و نوشتن دارند. سعی کنید تمرکزتان بالا ببرید، از خلوت و تنهایی بهره ببرید، عمر کوتاه خود را بیهوده تلف نکنید.

    شاهین کلانتری می‌گوید: “نوشتن یعنی رهایی از نشخوار ذهنی، نوشتن یعنی خوب مشاهده کردن، نوشتن یعنی خوب فکر کردن، خوب نوشتن با عشق ورزیدن به کلمات آغاز می‌شود. داشتن کلمات زیاد یعنی درک بیشتر از دنیا. جهان هرکس به اندازه کلمات اوست. افرادی که خوب سخنرانی می‌کنند و خوب می‌نویسند، دایره لغات گسترده‌تری دارند، ارتباط بهتری برقرار می‌کنند، همچنین در عرصه شغلی موفق‌تر عمل می‌کنند.”

    موفق باشید🌷

  44. 10 مهارتی که زندگی من را تغییر داد.

    وقتی بچه بودم دلم میخواست دنیا را عوض کنم.
    بزرگتر که شدم گفتم :دنیا بزرگ است، کشورم را تغییر میدهم.
    در نوجوانی گفتم کشور خیلی بزرگ است، بهتر است شهرم را دگرگون سازم.
    جوان که شدم، گفتم: شهر خیلی بزرگ است، محله خود را تغییر میدهم.
    به میانسالی که رسیدم گفتم: از خانواده ام شروع می کنم.
    در این لحظه ی آخر عمر میبینم که باید از خودم شروع میکردم، اگر تغییر را از خودم آغاز کرده بودم خانواده ام، محله ام، شهرم، کشورم و جهان را به قدر توانم تغییر می دادم.

             (سخنان یک کشیش در بستر مرگ)

    می خواهم درباره یک موضوعی که در ظاهر شاید خیلی مهم و جذاب نباشد ولی در عمل بسیار مفید و سازنده است صحبت کنم.
    فکر می کنید چه موضوعی باشد با این مشخصات؟
    البته یک مفهوم کلی ست و احتمالاً به گوش تعدادی از شما  رسیده باشد. هر چند که چند سالی ست در دروس مدارس جا داده شده و طبق معمول هرآنچه آموزش و پرورش دست روی آن  می گذارد برای بچه ها موضوعیت و اهمیت اصلی خودش را از دست میدهد و لوث می شود و بچه ها فقط به عنوان یک درس که باید در آخر سال نمره گرفت و پاس کرد به آن نگاه می کنند و اهمیت آن در زندگی و پیشرفت را درک نمی کنند.
    توانستید حدس بزنید؟ مکث و سکوت
    من الان به شما می‌گویم. موضوعی که فهم آن زندگی من را تغییر داد
    (مهارت‌های زندگی)
    بود.

    شاید سوال پیش بیاید که یعنی چه؟
    مهارت یعنی فن، یعنی توانایی انجام دادن و صد البته با تمرین و تکرار ایجاد می‌شود.
    زندگی هم یعنی زیستن.
    یعنی یک سری فنون است که با آموزش و  تمرین و تکرار میتوانیم کیفیت زندگی مان را تغییر دهیم و همچنین در ایجاد و ثبات روابط مان  موفق تر باشیم.
    مثلاً فکر کنید کسی که قرار است مکانیک یا نجار شود. آیا می‌تواند بدون آموزش مکانیک یا نجار حاذقی شود؟ زندگی بهینه نیز نیاز به آموزش و یادگیری دارد. برای داشتن زندگی بهتر و سالم تر و غنی تر باید یک سری از فنون و مهارت های لازم را یاد بگیریم و تمرین کنیم تا بتوانیم به آنچه میخواهیم برسیم.
    امروزه حتی مردم متوجه اهمیت آموزش و یادگیری در زمینه ازدواج و فرزندپروری نیز شده اند، کما اینکه قبل از ازدواج به مشاوران و مدرسانِ آموزش پیش از ازدواج مراجعه میکنند و حتی قبل از تصمیم به بچه دار شدن از کتابها و کلاس های فرزند پروری استفاده می کنند.

    من سال ۹۶ از مقطع ارشد رشته مشاوره فارغ التحصیل شدم و تا سال ۹۷ گیج و سرگردان به دنبال این بودم که با این مدرک چه کاری می توانم انجام بدهم و البته مثل بقیه فارغ التحصیلان  فقط به کسب درآمد فکر می کردم مخصوصاً اینکه در دانشگاه آزاد با هزینه بسیار بالا درس خوانده بودم و مطمئن بودم که دیگر باید خودم از پس مخارجم بر بیایم.
    خلاصه اینکه تصمیم گرفتم از چند نفر از اساتید مشورت بگیرم. هر کس بر اساس حیطه و کار خودش من را راهنمایی می کرد.
    یکی میگفت: برو تو کار تحقیق و پایان نامه (من نه تنها از این کار هیچ سررشته ای نداشتم بلکه اصلاً مورد علاقه هم نبود).
    دیگری میگفت: اگر توی کلاسهای من ثبت نام کنی تا دو سال آینده درمانگر قابلی خواهی شد! و دیگری هم میگفت:  خودت باید مسیرت را پیدا کنیم این زندگی مال توست و من هر چه بگویم برای خودم گفتم ام. (و البته حرفش تا حدودی درست بود ولی او می توانست با پرسیدن چند سوال اساسی من را نسبت به مسیرم و خواسته هایم و علائقم آگاه کند.)
    بالاخره یکی از اساتید مهارت های زندگی را معرفی کرد و تاکید کرد که مرکز مشاوره دانشگاه تهران کلاس مربیگری مهارتهای زندگی را با اساتید بسیار حاذقی دارد.
    من بعد از مدتی پرس و جو بالاخره در کلاسی با عنوان(آموزش مربیگری مهارت‌های زندگی) ثبت نام کردم. یعنی قرار بود من به عنوان مربی این مهارت ها را به دیگران تعلیم بدهم.

    لازمه اینجا یک معرفی اجمالی از مهارت های زندگی داشته باشم.
    بر اساس تعریف سازمان بهداشت جهانی( WHO) مهارت های زندگی عبارت است از :
    توانایی رفتار سازگارانه و مثبت که افراد را قادر می سازد تا به طور موثر با نیازها و چالش‌های روزمره برخورد نمایند.
    مهمترین مهارت ها عبارتند از :
    1/خودآگاهی               2 /ارتباط موثر       3/ همدلی                    4/ جرات ورزی
    5/شناخت و مدیریت هیجانات
    6/مدیریت خشم
    7/حل مسئله              8/ تصمیم گیری
    9/ تفکر نقاد               10/تفکر خلاق

    جلسه اول درباره ی مهارت خودآگاهی بود. استاد بعد از سلام و احوالپرسی، اولین سوالی که پرسید این بود: روی یک کاغذ بنویسید:
    (من کیستم) و خودتان را توصیف کنید.
    من بلافاصله به سمت کاغذ خم شدم و نوشتم (من)………. خواستم ادامه بدهم ولی انگار هیچ چیز نمی دانستم، به راستی من چه کسی بودم؟ چندین بار این سوال را برای خودم تکرار کردم. انگار می دانستم که چه چیزی باید بنویسم ولی در عین حال هم نمی دانستم.
    آخر هیچ وقت اینقدر شفاف به این موضوع فکر نکرده بودم.
    سرم را بالا آوردم و به بقیه همکلاسی هایم نگاه کردم اکثر آنها به کاغذ خیره شده بودند و فقط خودکار را به سمت کاغذ می بردند و برمی‌گردانند، انگار آنها هم مردد بودند از  چیزهایی که میخواستند بنویسند.
    بالاخره با کلی تفکر و تقلا نوشتم:
    من یک مادرم، من یک همسرم، من یک دخترم، من یک دانشجوی و……
    استاد زمان خاتمه نوشتن را اعلام کرد و من همچنان داشتم به نقش هایی که در زندگی داشتم فکر میکردم و آنها را  می نوشتم.
    انگار فکر کردن و نوشتن درباره این موضوع تلنگری برایم بود. در راه بازگشت به خانه با خودم می اندیشیدم آیا من به جز نقش هایم در زندگی چیز دیگری نیستم؟ واقعا من چه کسی هستم؟ اگر این نقش‌ها از من گرفته شود آن زمان چه کسی خواهم بود؟
    تقریباً ۴۸ ساعت با این افکار در درون خودم کلنجار میرفتم و مشغول بودم و مدام صدای استاد توی گوشم می پیچید که بنویسید( من کیستم)!
    تازه با وجه دیگری از خودم آشنا شده بودم وجهی که هیچ وقت ندیده بودم و به آن توجه نکرده بودم. تازه فهمیدم که چقدر خودم را نفهمیده ام، چقدر خودم را نمیشناسم و چقدر از خودم بیگانه ام. پس تصمیم گرفتم که قبل از اینکه مربی مهارت های زندگی برای دیگران بشوم، ابتدا خودم مهارتها را بیاموزم و زندگی کنم و سپس به دیگران آموزش دهم.
    طی تحقیقاتم بر روی ده مهارته متوجه شدم که (مهارت خودآگاهی) همانطور که جزو اولین مهارت ست، یکی از مهمترین و شاخص ترین مهارت هاست که در صورت تمرین و آموزشِ آن به جرأت می توان گفت که در بقیه مهارت ها نیز ماهر شده اید.
    من در طول دو سال گذشته ضنن مطالعه کتاب هایی در زمینه خودآگاهی مثل:
    من به روایت من، بند باز، از رنج تا رهایی،
    تکه هایی از یک کل منسجم،
    دروغ هایی که به خود می‌گوییم،
    برف در تابستان و………
    اقدام به برگزاری جلسات آنلاین مشاوره گروهی بر پایه مفاهیم خودآگاهی هم کرده ام و باور دارم که مهارت خودآگاهی اولین و مهمترین قدم برای شروع مسیر سفر زندگیِ شجاعانه و تاب آورانه و با کیفیت در کنار دیگران است.

    زمانی که ما نسبت به نقاط قوت و ضعف خود آگاهیم، مدام در تلاش برای انکار یا پنهان کردن نقاط ضعف مان نیستیم یعنی خودآگاهیم و بر اساس آگاهی، تلاش در تغییر نقاط ضعف و تشدید نقاط قوت مان می کنیم.
    ما وقتی خودآگاهیم  هر لحظه بر احساسات بدنی و افکار و رفتار خودمان آگاهیم. اگر نتوانیم در آن لحظه کار خاصی برای آنها انجام بدهیم ولی آنها را میبینیم و بر علت آنها واقفیم.

    تا زمانی که خودمان را نشناسیم و نقاط قوت و ضعف خود را نپذیریم و با خودمان رابطه سالم و دوستانه برقرار نکنیم، نمی توانیم با دیگران رابطه صمیمانه برقرار کنیم. لازمه رابطه خوب با دیگران، داشتن رابطه خوب با خودمان است. یعنی من تا زمانی که یک منتقد و قاضی سرسخت نسبت به خودم باشم، نمی توانم نسبت به دیگران گذشت داشته باشم و از دریچه اغماض و مهربانی  به دیگران و کارهایشان نگاه کنم. ضمن اینکه یکی از بزرگترین دشمنان و عوامل تخریب روابط، قضاوت بی مورد و انتقاد کردن است.
    در این مواقع می توانیم با آموزش و تقویت مهارت همدلی، فقط سعی کنیم که دنیا را از چشم فرد مقابل ببینیم و از گوشش بشنویم و مثل او احساس کنیم و البته یکی از لوازم تقویت حس همدلی( احترام نامشروط) است. یعنی باید بتوانیم به افراد با هر شرایط و در هر کجا و با هر عقیده و نظر به عنوان یک انسان احترام بگذاریم… ولی آگاه باشیم که این احترام گذاشتن به دلیل ایمانِ قلبی ما به محترم بودنِ انسان است نه به دلیل عدم  عزت نفسمان در برابر طرف مقابل!
    حتما برایتان پیش آمده که یکی از اعضای خانواده  یا یکی از دوستانتان از شما درخواستی داشته که علی رغم میل باطنی مجبور به انجام یا پذیرفتن آن شده اید.
    خیلی از افراد هستند که در زندگی قدرت (نه) گفتن ندارند و اینگونه آموخته اند که حتماً باید دیگران را از خود راضی و خشنود نگه دارند.
    بعضی افراد هم (نه) گفتن بلدند ولی نه به صورت محترمانه و دوستانه بلکه بسیار خشن و خودخواهانه!
    یکی دیگر از مهارت های مهم زندگی قاطعیت و جرات ورزی ست. یعنی اینکه ما یاد بگیریم چگونه نه بگوییم، در چه شرایطی نه بگوییم. عدم قاطعیت ورزی منجر به رنجش،خشم، ناکامی، افسردگی و از همه مهمتر تخریب روابط می شود.
    برای داشتن رابطه قاطعانه باید به این سه موضوع توجه کرد:
    1-بیان همدلانه: سعی کنید وضعیت و شرایط طرف مقابل را درک کنید.
    2- بیان مسئله :با بیان مسئله شما مشکل و ناراحتی خود و دلایل آن را مطرح می‌کنید.
    3- بیان آنچه شما می خواهید.

    برای برای درک بهتر (شناخت احساسات) یک مثال متعارف می گویم.
    تصور کنید ساعت ۱۱ شب شده و خانمی توی خونه منتظر بازگشت همسرش است، او دیر کرده و  اطلاعی هم نداده و تلفن همراهش هم خاموش است.
    ساعت ۱۱:۲۰دقیقه ناگهان کلید توی در  میچرخد و آقای خانه وارد می‌شود. خانم به سرعت خودش را به همسر می رساند و شروع به پرس و جو  از علت دیر آمدن می‌کند. آقا خیلی آرام و خسته می گوید که برایت تعریف می کنم و به طرف دستشویی می‌رود. خانم صدایش را بلند تر می کند و مجدداً همان سوال ها را می پرسد و آقا بدون هیچ پاسخی درِ دستشویی را میبندد و مدتی آنجا مشغول می ماند. به محض بیرون آمدن آقا از دستشویی، خانم که جلوی در منتظر ایستاده، شروع میکند به گفتن اینکه :معلوم نیست کجایی! کجا سرت گرم ست! من از کارای تو خسته شدم! این چه زندگیِ نکبتی ست که من دارم و……
    به نظر شما خانم در حال تجربه چه احساسی است؟ مکث و سکوت (احتمالا اکثراً به خشم اشاره می کنند.)
    بله در نگاه اول برای همه  معلوم است که خانم عصبانی است ولی عصبانیت در اینجا احساس ثانویه است. احساس اولیه ای که خانم تجربه می‌کند (ترس) هست. چرا ترس؟ ترس از چی؟ ترس از دست دادن، ترس نبودن همسر، ترس از تنهایی و…..
    ولی متاسفانه به دلیل عدم آگاهی نسبت به احساسات خود، آن را به صورت عصبانیت بروز می دهد.
    حالا تصور کنید که همین خانوم به احساس ترس خود آگاه باشد و زمانی که همسرش وارد میشود به جای تغیُر و عصبانیت ابراز نگرانی کند و بگوید که حتی زنگ زدم و تلفن همراهت هم خاموش بود و بیشتر نگران شدم. حتما در شرایط بودی که نمیتوانستی اطلاع بدهی!
    آیا عکس العمل آقا متفاوت نمی شد؟
    احتمالا خیلی سریع و بدون معطلی یک مختصری از اتفاق پیش آمده تعریف میکرد تا احساس نگرانی خانم فروکش کند و در نتیجه رابطه و  اتمسفر بین آنها نه تنها خراب نمی شد بلک مستحکم تر هم می شد چون هر دو به هم توجه کرده بودند.

    درباره شناخت و مدیریت خشم سوال من این است که آیا خشم خوب است یا بد؟ نظر شما چیست؟ مکث ( احتمالا اکثراً می گویند بد است).
    خشم یکی از احساسات اصلی ماست که برای بقای ما مهم و ضروری است. آنچه که خشم را به هیولا تبدیل می کند و باعث می شود اکترا آن را بد بدانند بروز و ظهور بیرونی آن است یعنی: (پرخاشگری)
    درکل خشم برای ما یک نشانه و علامت است که می‌گوید یک چیزی برای ما ناخوشایند ست و ما ناکام شده ایم و خودآگاهی در اینجا به ما کمک می کند که نسبت به آن موضوع ناکامی فکر کنیم آن را تجزیه و تحلیل کنیم و در صورت امکان و توان آن را برطرف کنیم.

    اما درباره اضطراب و استرس و ترس.
    استرس یک لحظه ایجاد میشود یعنی مدت آن کوتاه است، ولی اضطراب یک احساس تکرار شونده بدون دلیل آشکار است. ترس هم یک احساس آنی و فوری نسبت به یک محرک ترساننده است.
    پس همانطور که متوجه شدید ما اغلب اوقات استرس و اضطراب را اشتباه میگیریم، از همه مهمتر اینکه باید بدانیم یک سطح بهینه ای از استرس برای ما مناسب است. چون باعث انجام کار و ایجاد مسئولیت پذیری میشود که اگر نباشد معمولا ما بر اساس طبیعت مان که راحت طلب و لذت طلب هست، هیچ کاری انجام نمی دهیم. مثلا اگر بچه ها استرس امتحان نداشته باشند معمولاً درس نمی خوانند، حال اگر همین استرس زیاد از حد باشد بازهم یادگیری شان مختل می شود.
    اضطراب در سه سطح به بدن آسیب می رساند: در سطح اول( البته آسیب نیست) به عضلات مخطط وارد میشود مثل تکان دادن دست و پا. در سطح دوم به عضلات صاف مثل روده و معده آسیب می‌رساند که این اعضا دچار  درد یا پیچیدگی میشود یا حتی زخم معده و  زخم روده را باعث می‌شود.
    در سطح سوم به حافظه یا شناخت ما آسیب می رساند یعنی ما کلا  موضوع را فراموش میکنیم و یک حالت گیجی و منگی در لحظه پیدا میکنیم.

    مهارت تصمیم گیری و حل مسئله هم از مهمترین نیازهای ما در طول دوران زندگی مان است. ما مدام با دوراهیها یا چند راهی های زندگی مواجه هستیم که باید تصمیم بگیریم و انتخاب کنیم. همچنین اگر نتوانیم به موقع تصمیم بگیریم احتمالا شاهد از دست دادن موقعیت های خوب خواهیم شد یا تصمیم گیری زودهنگام نیز ممکن است موجب شکست می شود.
    در حل مسئله هم باید مهارت کافی داشته باشیم چون زندگی پر از مسائل و مشکلات عدیده است و کسانی که موضوعات زندگی را به شکل مسئله می بینند اعتقاد دارند که هر مسئله راه حلی دارد ولی کسانی که موضوعات زندگی را به شکل مشکل می بینند متاسفانه زانوی غم بغل می‌گیرند و به زمین و زمان ناسزا می گویند و همه چیز و همه کس را مسئول  اتفاقات ناگوار زندگی خود می دانند.
    اما مهارت های تفکر نقاد و تفکر خلاق هم قابل آموختن و یادگیری هستند و افراد در سطوح بالای شناختی از این دو نوع تفکر استفاده می کنند و از همه مهمتر کمک به خودشکوفایی افراد می کنند و یکی از ویژگی های افراد خودشکوفا هستند.
    در تفکر نقاد افراد یاد می‌گیرند که هر موضوعی را به سادگی نپذیرند و قبل از پذیرفتن آن را تجزیه و تحلیل کنند و همچنین موضوعات را از زوایای مختلف نگاه کنند و خلاقیت را سرمشق زندگی خود قرار دهند و مثل افراد عادی به یک زندگی عادی و روزمره قانع نباشند.

    من در این مجال کوتاه به قطره ای  از دریای مهارتها اشاره کردم و امیدوارم که مشتاق به آموزش این مهارت ها شده باشید تا شما هم با معجزه ی مهارتها زندگی خود را تغییر دهید.

    ارادتمند مهربان

      1. ممنونم استاد عزیز از بازخوردتون و کارگاه بسیار کاربردی و مفیدتون و کتابهای خوبی که معرفی کردید .بسیار کمک کننده و راهبر بودند.
        سلامت و ثابت قدم باشید.

  45. غریزه جنسی ربطی به شهوت ندارد.موضوعی که ازنوجوانی بایدیادبگیریم.

    تعریف درست ازهرچیزی می تواندمانع ازخیلی ازسوءتفاهم هاشود.شایدبرایتان این سوال پیش بیایدکه چرادراین فراخوان مایل نبودم برچسب مثبت هجده به آن زده شودخوب دلیلش این است که انسان اززمانی که وارد دوران نوجوانی می شودتوانایی تحلیل پیدا می کند، البته نه به یکباره کم کم سوال های جدی پیش می آیدگاهی دچارتردیدگاهی دچارابهام یابدبینی می شوودرنهایت، هدف رسیدن به جوابهای درست وروشن است.غریزه جنسی یکی ازهمان سوال هاست که به آن جواب درست وروشنی داده نشده هیچ وقت ودرهیچ جا نه درخانواده نه درمحیط آموزشی ونه دررسانه های اجتماعی ازتلویزیون گرفته تاشبکه های اجتماعی ودرکل فضای اینترنت.متاسفانه نرسیدن به یک جواب درست وروشن گاه فاجعه می آفریندکسانی که به تعریف درستی ازمسائل جنسی نرسندبعدهادچارمشکل خواهندشدمخصوصن اگرازدواج کرده باشند.به احتمال زیاددست به خودارضایی می زنند، واردروابط نامشروع وغلط می شوندوکارشان به اعتیادجنسی می کشد.

    افرادبسیاری درموردبرقرارکردن درست رابطه جنسی صحبت می کنندویابرنامه می سازندغافل ازاینکه هنوززیربنای ماجراکه تعریف درست ازغریزه جنسی وشهوت است نادیده گرفته می شود.واین صحبتهانه تنهانمی تواندراه گشاباشدبلکه می تواندقضیه راوخیم ترکند.

    دویاسه سال پیش کلیپ وحشتناکی رادراینستاگرام دیدم البته این کلیپ حاوی صحنه های خشن وخون وخون ریزی نبودآن چیزی که وحشتناک بوداین بودکه چه چیزی باعث میشودانسانی به درجه ای ازپستی برسدکه بتواندموجودی که هم نوعش است راتاسرحدمرگ آزاردهدوبعداورابکشد.کلیپ مصاحبه یک خبرنگارباقاتلی چندساعت قبل ازاعدام بود.قاتل چهره ولباس معمولی داشت یکچهره ساده باکت وشلواری کارکرده. درواقع مرایادکارمندهای بانک می انداخت.طوری ازجنایاتش صحبت می کردکه انگارازیک اتفاق معمولی دریک روزمعمولی صحبت می کند.وعین خیالش هم نبودکه تاچندساعت دیگراعدام می شود.مصاحبه گرازاوپرسیدمی دانی تاچندساعت دیگراعدام می شوی؟چه حسی داری؟اودرکمال خونسردی گفت راستش هیچی به نظرم این جزای کاری است که من انجام داده ام وغیرازاین نمی تواندباشد.مصاحبه گرپرسیدچه طورکه شدکه کارت به اینجاکشیدآیاخانواده ات خبرداشتند؟آیامخالفتی باتونداشتند؟ اوگفت:راستش من دریک خانواده معمولی بزرگ شدم پدرومادرم هیچ کدام انحراف جنسی نداشتندآنهامذهبی بودندوهریکشنبه به کلیسامی رفتندودرخانه مافیلمهایی مناسب خانواده پخش میشد.داستان من ازجایی شروع شدکه دردوره نوجوانی یکی ازدوستانم مجله ای راپنهانی به مدرسه آوردکه مال پدرش بودوبه من نشان دادمجله درباره زنان بودعکسهایی اززنان زیباونیمه لخت راستش تاآن موقع ازاین چیزهاندیده بودم ولی ازدیدن آن عکسهالذت میبردم این مجله رامی خریدم ولی نمی خواستم خانواده ام بدانندچون قطعاباعث ناراحتی وتشویشان میشد.کم کم به دیدن فیلمهایی رفتم که درآن زنان ومردان آشکارالخت می شدندوکارهای عجیب و۵ریبی می کردندازدیدن صحنه های فیلمهالذت میبردم ولخت ونیمه لخت بودن زنهاومردهای فیلم برایم لذت بخش بودگرچه حاوی صحنه های بازنبودامابرایم لذت بخش بود.دراواخرنوجوانی زمانی که آماده ورودبه کالج شدم احساس راحتی می کردم چون دیگرافرادخانواده ام مرامحاصره نمی کردندودرواقع ازحصارخانواده ام خودراآزادمی دیدم باسایت های پورنوگرافی آشناشدم ومی توانستم آنچه راکه روزی درذهنم تصورمی کردم روی صفحه مانیتورببینم. مثل اینکه رویایی رادربیداری ودرواقعیت ببینی.ازهمان جاخودارضایی ام راشروع شد بدون آنکه دست به بدنم بزنم وتنهابادیدن فیلمهاو تصورکردن  خودم جای بازیگر اتفاق افتاددلم می خواست حالتی که پیداشدرادوباره ودوباره اتفاق می افتاد.کاربه آنحارسیدکه بدون دیدن پورن وتنهاباتصوراتم دست به عمل خودارضایی زدم.
    درسم هم راهم می خواندم تاخانواده ام به من مظنون نشوند.چون اویل همیشگی نبوداول ماهی چندمرتبه وبعدشدهفته ای چندنرتبه وبعدکارهرروزه ام شدونمی توانستم روزی رابدون پورن بگذرانم.فیلمهای پورن تنوع بالایی دارندهرنوع رابطه ای که فکرش رابکنیدساخته می شودومن کم کم متوجه شدم که عاشق صحنه های خشونت آمیزهستم وتنهاآن نوع ازفیلمهامراارضامی کندازوقتی که پایم رادراین بیراهه گذاشته بودم به هرچیزی بیمارگونه نگاه میکردم.کم کم به نسرم رسیدکه درواقعیت آن خشونت همراه بالذت راتجربه کنم.بی شک کسی حاضرنمی شدچنین رابطه ای رابامن برقرارکندبنابراین خودم دست به کارشدم اولین قربانی ام دخترزیبایی بودکه وانمودکردم ازاوخوشم آمده.این تجربه اول تجاوزمن بود.اورایکی ازبازیگرهای پورن تصورمی کردم.وهرچه بیشترالتماس می کردبیشترخشونت می کردم ولذت بیشتری می بردم.امانمی توانستم بگذارم اوقسردربرودومرارسواکندبه خاطرهمین اوراکشتم درآن لحظه آنقدرمست رفتارم بودم که هیچ نمی فهمیدم.دیگرکارباقربانیان بعدی برایم ساده ترشدتاآنکه یکی ازآنهاکه زرنگ ترازبقیه بودبه نقشه ام پی بردوازچنگم فرارکردوبه دام افتادم.

    اتفاق وحشتناکی است.البته که نمی خواهم بگویم همه کسانی که دچارانحراف جنسی می شوندلزومن تبدیل به قاتل می شوندمی خواهم بگویم همه چیزازیک اتفاق ساده شروع می شودازپنهان کردن یک سوال،واردیک تجربه خطرناک شدن برای یافتن جواب،نبود آگاهی وآموزش درست و وتوصیه هاوراهکارهای مختلف برای روابط جنسی بدون درنظرگرفتن توضیح وتعریف روشن از غریزه  جنسی که باعث انحرافات جنسی مثل خشونت جنسی وهم جنس گرایی ویاخودارضایی واعتیادجنسی می شودوزندگی واقعی افرادراتهدیدمی کندومانع ازیک زندگی درست ولذت اززندگی می شود.

    بسیاری ازکسانی که دچاراعتیادجنسی هستندیعنی درگیر افکاربیمارگونه جنسی وخودارضایی وروابط جنسی نامشروع، بعدازمدتی ازاین نوع زندگی به ستوه می آیندودرصددترک آن هستندبه مشاورمراجعه می کنندامابه قولی سنگ قلاب می شوندچراکه مشاوربراساس آنچه که تئوری است ویک سری کلی گویی فردرا راهنمایی می کندبعضی ازآنهاحتی برای درمان خودارضایی توصیه می کنندکه انجام ماهی یک یادوباراین عمل رااشکالی نداردو این درست مثل این است که  کسی به موادمخدراعتیادداشته باشدومشاورتوصیه کندکه فرد هفته ای یاماهی دوبارموادمصرف کند.اشکال کاردراین توصیه نادرست اصل موضوع درپنهان به حیات خودادامه میدهدومشکلی راازفرد حل نخواهدکرد.

    حتمن شماهم تجربه مراداشته ایددردوران نوجوانی بسیارکنجکاوبودم(البته الان هم همین طورهستم)وازآن زمان کلمه “غریزه جنسی” به گوشم رسیدوکلمه “شهوت”رازیادمی شنیدم.عموی بزرگم بسیارعلاقه مندبه برنامه های مذهبی بودوپای حرفهای سخنرانان مذهبی می نشست یکی ازمعروف ترین آنهاقرائتی بوداودربرخی ازبرنامه هایش وازشهوت وتخریبهای جسمی ومعنوی آن صحبت می کردودرنهایت ازصحبتهایش نتیجه می گرفت که هرجوانی که شهوت داردازدواج کندمخصوصن منظورش پسرهابودوگاهی درصحبتهایش طوری درموردزنان صحبت می کردکه انگارآنهاعامل گناه هستنداماتنهااونبودبسیاری ازسخنران هاومشاوران روان شناسی هم متاسفانه نظرمشابهی داشتندطبیعتن به عنوان یک زن به من برمی خوردوازطرفی برایم سوال بودکه پس تکلیف عشق وعلاقه وتعهدچه می شود؟امااین موضوع مرادلسردنمی کردوبیشترموضوع راپیگیری می کردم به امیداینکه بالاخره به یک جواب واضح وروشن برسم اماچیزی دستگیرم نمیشدجزهمان کلی گوییهاوتوصیه های صدمن یک غاز.

    بااین وجودمصرانه شک داشتم تمام آنچه راکه درموردشهوت می شنوم درست باشدتااینکه باتناقضاتی مواجه شدم که شکم رابه یقین تبدیل کرد.من اخبارحوادث راهم باعلاقه وشوردنبال می کردم دریکی ازاخبارآمدکه قاتلی دستگیرشده که عامل تجاوزبه دخترهای ۷ساله وقتل آنهابوده بعدمشخص شدکه قاتل خودیک دخترهفت ساله داردازاین دست اخباردرروزنامه ومجله وتلویزیون به چشم می خوردیاکسانی که خودهمسرداشتندوخیانت می کردندوبرایم سوال بودکه اینهادیگرچه مرگشان است؟مگرنه اینکه تاکیدمذهبیهاوروان شناسهابراین است که ازدواج می تواندشهوت راکنترل کند؟ویاکسانی که اذعان داشتندشهوت داشته انداماباازدواج نه تنهامشکلشان حل نشده بلکه بدترهم شده اند.

    خلاصه پس ازسالهاپیگیری کنجکاوی هام درموردغریزه جنسی وشهوت و بادنبال کردن افرادی که درفضای مجازی ازگوگل تاتلگرام وخواندن دغدغه افرادی که دچارخودارضایی هستندبالاخره به آنچه که مدت ها به دنبالش بودم رسیدم وآن اینکه غریزه جنسی ربطی به شهوت ندارد.بله، درست متوجه شدید.درواقع شهوت یک نیروی اجباراست که به واسطه افکاربیمارگونه ای که توسط رسانه های مختلف منتشرمی شودوبه واسطه آن باورغلطی رادرجامعه ایجادمی کند خودرادرپشت غریزه جنسی پنهان می کندوباعث انحراف فردازمسیردرست زندگی، درمرحله بالاترخودارضایی ودرآخرتبدیل به اعتیادجنسی می شود.
    غریزه جنسی به دلیل نبودیک تعریف روشن تحریف شده حالایاآگاهانه ویاناآگاهانه.عده ای هم دراین میان وبرای جذب مخاطب فیلمهایی بااین مضمون ساخته اندکه دورازواقعیت است وجوک هایی که ساخته می شودواستندآپ کمدین هایی که باطرح مسائل شرم هورسعی درخنداندن مخاطب دارندویاحتی فیلمهایی که برای جذب وخنداندن مخاطب وباشوخی های سخیف ومنحرف کردن ذهن مخاطب ازواقعیت باعث بزرگنمایی مسائل جنسی می شود درواقع این مساله رابیش ازاندازه بزرگ می کنندو که به این افکاربیمارگونه دامن می زنندوافرادجامعه بدون آنکه متوجه باشندکم وبیش افکارمریض رادرذهن خودپرورش می دهند.

    غریزه جنسی امری طبیعی وجسمی است وآنچه به عنوان نیازازآن یادمی شوددرواقع نیازانسان به این غریزه برای ادامه نسل وتحکیم رابطه عاطفی بین همسران است واین تنهامسیردرست استفاده ازاین غریزه است وفوایدی که برای رابطه جنسی بیان می شودخارج ازچارچوب زن وشوهری منحرف کننده است ودرذیل رابطه عاطفی قرارداردموضوعی که متاسفانه نادیده گرفته می شودوبه قول یکی ازمشاورین عزیزمشاوران زوج درمان بیشترشهوت تراپ هستندتازوج درمان چراکه به جای تاکیدروی روابط عاطفی که اصلی ترین پایه زندگی زناشوییست  روی مسائل جنسی تاکییدبیش از اندازه دارند.واگرازاین محدوده خارج شودباعث هدررفت انرژی حیات خواهدشد.

     
    نتیجه اینکه غریزه جنسی یک غریزه طبیعی و ودیعه ای الهی برای ادامه نسل است وشهوت نیروی اجباری است که به واسطه افکاربیمارگونه پشت غریزه جنسی پنهان می شودوفردراواداربه اعمال بیمارگونه می کند.

    باوردارم که تعریف درست ازیک موضوع جلوگیری از خیلی اززیان هاست وامیددارم که باانتشارآگاهی درست درموردمسائل جنسی شاهد یک زندگی متعادل وشادوسالم درافرادیک جامعه داشته باشیم.

  46. ۵ مشکل بزرگ کنکوری ها با راه حل

    ۱-عدم تمرکز
    شاید عدم تمرکز مهمترین مسئله ی قرن ما باشد.
    برای مثال در زمان استراحت بارها به کار فکر میکنیم و استراحت را به خودمان زهر میکنیم.

    در هنگام کار نیز فکر ما جای دیگری می رود
    اینجوری نه از استراحت لذت می‌بریم نه از کار کردن
    با این مشکل زمان و انرژی رو از دست می‌دهیم.
    برای حل این مشکل نخست باید عوامل مزاحم را شناسایی کنیم و با نوشتن هر روز سعی و کمترش کنیم و خودمان را متعهد به اجرای برنامه کنیم

    ۲-اهمیت ندادن به کتاب درسی

    امروزه یادگیری و روش های آن سطحی شده است.
    کمتر کسی عمیق به یادگیری نگاه میکند،در صورتیکه امروزه همه چیز در کنکور  به سمت مفهومی شدن  در حرکت است،تا مفهوم کتاب را به درستی متوجه نشویم
    نمی توان پایه را محکم کرد.

    باید با مفهومی خواندن کتاب، فهم جایگاه خود را حفظ کند و بعد با تکنیک ها سرعت عمل را افزایش داد تا در کنکور موفق شد.

    ۳-بمباران اطلاعاتی

    به سرعت نور اطلاعات در دنیای ارتباطات امروز انتقال داده میشود.
    هر روز اطلاعات زیادی خواسته یا ناخواسته را وارد ذهن میکنیم.

    ما باید مراقب باشیم هر اطلاعات  را به سرعت نور وارد ذهن نکنیم،پس به اطلاعات مفید در زمان مفید  باید دست پیدا کنیم تا به هدفمان برسیم.

    ۴-جا زدن

    بچه ها دوست دارن مثل الماس دیده شوند و بدرخشند ولی میخواهند سریع  به هدف برسند،در صورتیکه برای الماس شدن
    باید سختی‌ها را تاب بیاورند و این سختی‌ها گاهی باعث جا زدن  و جا ماندن میشود.

    اگه هدف داری و خودت رو لایق می‌دونی باید هر روز در مسیر هدفت آموزش ببینی و تلاش کنی و اشتباهات را اصلاح کنی و استمرار داشته باشی تا مثل الماس بدرخشی.

    ۵-رقابت با بقیه

    رقابت با بقیه تا وقتیکه به ما آسیب نزد و ما رو متمرکز بقیه نکند خوب است.
    در دنیای امروز رقابت با دیگران بیشتر اوقات به ما آسیب می رساند و آرامش را مثل خوره از ما میگیرد.

    اگر ما بتوانیم به جای رقابت با بقیه،با خودمان رقابت کنیم و سعی کنیم هر روز فقط کمی از دیروز خودمون بهتر باشیم،هم آرامش و هم پیشرفت بیشتری خواهیم داشت.

    مشکلات همیشه هست،باید شناسایی کرد و برای حل آنها تلاش کرد تا رسوب نکند و بالا نیاورد.
    برات آرزو میکنم هر جا که هستی بهترین خودت باشی و بدرخشی.

  47. ظهر یک روز بهاری را به یاد می آورم زمان استراحت در حیاط محل کارم که اصلا دوستش نداشتم روی صندلی نشسته بودم ، گذشته خودم را مثل یک فیلم در ذهنم پخش کردم به شش الی هفت سال قبل بازگشتم و در حین تماشا فکر می‌کردم که تو این سال‌ها چقدر من هر چیزی را نصفه و نیمه شروع کرده و رهایش کرده بودم.
    پس از آن ای کاش‌ها به سراغم آمدند، کاش آن موقع فلان کار را ادامه می‌دادم الان چه و چه شده بود و حال چیز ملموسی که امروز به دردم بخورد تو دستان خود نمی‌دیدم در حین حسرت و غرق شدن بین این ای کاش‌ها می‌فهمیدم چقدر حس بدی ‌است لحظه‌ای که متوجه شوی به انجام نداده خودت باختی .
    شاید این یک درد مشترک برای همه ما است که روزی از علاقه زیاد در یک رشته ورزشی یا یک دوره آموزشی ثبت نام کرده باشیم که الان چقدر می‎توانست برای ما کاربردی باشد ، یا یک حرفه را پیش بگیریم که امروز می‎توانست تبدیل به کسب و کار ما شود و مثال‌های از این دست که کم نیستند.
    مشکل کجا بود؟
    بعد‌ها از همین نگاه به گذشته و مرور زندگی‌نامه افراد موفق متوجه شدم برای بدست آوردن یک خواسته طوری که آن را به جزئی از هویتمان تبدیل کنیم لزوما شروع پر قدرت کافی نیست یک وقت‌هایی به اشتباه همین نگاه را به گذشته می‌کنیم و در مقام مقایسه خود با دیگران می‌گوییم: حتما هوشمان از آنها پایین‌تر بوده اما باهوش‌های شکست خورده زیاد هستند یا می‌گوییم حتما استعدادش را نداشتیم اما دنیا از با استعدادهای بی‌عمل کم نیست.
    جواب اصلی اما اینها نیست گمشده یک چیز بود و آن اراده و ثابت قدم بودن است حال اگر دقیق‌تر ببینیم متوجه خواهیم شد کسی که برنده بود این خصیصه را داشت و از این طریق توانسته بود شرایط را به نفع خود تغییر بدهد.
    اما خود واژه کمی انتزاعی به نظر می‌آید، سوال اصلی این است: خوب چگونه می‌شود ثابت قدم ماند؟
    اگر راحت بود سرنوشت‌مان خیلی‌ متفاوت‌تر پیش میر‌فت پس به چه شکل می‌توانیم با ماندن در مسیر ، هویت‌مان را دستخوش تغییر قرار داده و ارزشی به خود افزون کنیم؟
    جواب در یک کلمه نهفته ‌است: ایجاد “عادت” همانی که می‌گفتیم ترکش موجب مرض است اما پس این دفعه چه فرقی دارد که می‌تواند موجب صحت گردد؟
    مغز ما همیشه به سمت لنگر‌های خودش حرکت می‌کند برای انجام کارها مغزمان عملی را که قبلا انجام داده و عادت دارد را اولویت قرار می‌دهد و تمایل به تکرارش دارد دلیلش هم اینست که این راه آزموده شده و احتمالا کم خطرتر می‌باشد تا اینکه هر بار کار جدیدی را که اطلاعاتی از آن ندارد انتخاب کند. ممکن است فکر کنید چه خصلت بدی! اما اینطور نیست این خصلت یک هدیه است چرا که به ما اجازه انجام سخت‌ترین کارها و رسیدن به موفقیت‌های به ظاهر دست نیافتنی میدهد وقتی عادات در زمان ضرب می‌شو‌ند در خود قوی‌ترین پتانسیل را برای فتح قله‌ها ایجاد می‌کنند.
    بر خلاف باور عموم رفتن به مسیر تغییر برای انجام کار‌های عجیب و غریب و اختراعاتی که بشر را نجات میدهد نیست تلاش اصلی این است که ما رقابت با خودمان را پیروز شویم چیزی که من در آن حیاط کذایی نداشتم من باخته بودم چون اولین دشمن اصلی من خودم هستم ، تنبلی‌های من وقت‌کشی‌های من مدیریت نکردن‌‌های من و ایجاد بعضی عادات و رفتار‌های مخرب که باعث شد آن روزها چیز‌هایی که دوس داشتم را به حال خود وانهم.
    اولین گام تغییر در دیدگاه اتفاق خواهد افتاد جایی که ما تمرکز را از نتیجه‌گرا بودن به فرایند‌گرا بودن جا به جا می‌کنیم و باور به حصول نتیجه یک شبه و تفکر کازینویی را دور می‌ریزیم.
    چرا به این دیدگاه نیاز داریم؟
    اول اینکه حصول نتیجه از خروجی یک روند حاصل می‌گردد، نمی‌توانید از کسی که عادت و رفتار‌های اشتباه در کار با پول دارد توقع داشت تبدیل به سرمایه‌دار بزرگی شود، نمی‌توان از کسی که در بیدار شدن به موقع صبح مشکل دارد توقع داشت کسب و کار موفقی داشته باشد، نمی‌توان از کسی که عادات و زمانبندی غذایی بسیار نا سالمی دارد توقع ورزشکاری در کلاس جهانی داشت.
    دوم: در صورتی که همه این موارد هم انجام شود آینده صد در صد دست ما نیست، زیست انسانی ما در مکانی بین جبر و اختیار در حال پیشروی است اتفاقات دور از پیش‌بینی مخصوصا در سطوح کلان که ما توانایی تاثیر گزاری بر آن را نداریم بسیار است از طرفی عوامل متعددی برای رسیدن به نتیجه می‌بایست کنار هم قرار بگیرند ما فقط مسوول حیطه تاثیر‌گزاری خود و اجرای احسنت سهم‌مان در مسیر صحیح هستیم پس فقط فرآیند در اختیار ما قرار دارد.
    با تمرکز روی فرآیند وظیفه خود را اجرا کردیم اگرهم نتیجه اصلی حاصل نشد به چیز‌های با ارزش دست پیدا کردیم که بعدا به تمامی آنها مفتخر خواهیم بود مانند کسی که عادات غذایی و ورزشی سالمی ایجاد کرده حال ممکن است به موفقیت ورزشی که مد نظر داشته نرسیده باشد اما امروز کمتر به بیمارستان مراجعه کرده و در سنین بالا از هم سالانش سالم‌تر است و کیفیت بهتری از زندگی را کماکان تجربه می‌کند.
    سوم: احساس بد به خود باختن را نخواهیم داشت چرا که تمام تلاش خود را به کار بسته و بهترین خود را انجام دادیم و از همه مهمتر جایی که قبلا بوده‌ایم قرار نداریم و به این پشتوانه خود را در معرض فرصت‌های بیشتر قرار دادیم اینجاست که می‌توانیم تصمیمات قوی‌تر اتخاذ ‌کرده و با اعتماد به نفس اجرایش کنیم.
    فرآیند اینطور است که ما عادات سالم را می‌سازیم و از آن پس این عادات هستند که ما را می‌سازند، در این مسیر شیرین با آدم‌های هم جهت آشنا خواهیم شد و باهم پیشرفت خواهیم کرد چرا که انسان‌ها باهم رشد می‌کنند.
    اجازه بدهید با یک مثال فرضیه خودم را به اثبات برسانم فرض کنید امروز تصمیم می‌گیرید روزی فقط 10 صفحه کتاب بخوانید بسیار کم است و وقت زیادی هم از ما نخواهد گرفت در آخر سال شما 3600 صفحه کتاب خواندید! حال آخر سال چقدر دانش به خود اضافه کردید؟ آیا افکار و باورهای شما کیفیت سابق را دارند؟ بازهم شبیه اول سال یا سال‌های پیش خود هستید؟ مسلما خیر! امروز با آدم جدید و داناتر رو به رو شدید خواهی دید چقدر کیفیت زندگی شما نسبت به قبل تغییر کرده و عمق بیشتری در دیدگاه و شخصیت شما حاصل شده.
    باشگاه رو شروع می‌کنید احتمالا تا هفته‌های اول جلو آینه هیچ تغییری مشاهده نمی‌کنید و ممکن است که سر خورده شوید اما بعد از یک مدت که طبق یک برنامه که آن را به عادت روزانه تبدیل کردید پیش می‌روید و چند ماه بدون مقایسه و توقع حصول ملموس نتیجه ادامه می‌دهید ناگهان خودتان و دیگران به شما خواهند گفت که تغییر کردید و به تناسب رسیدید که باعث خواهد شد حالا از دیدن خود لذت برده و اعتماد به نفس مضاعف بگیرید این تفاوت در ایجاد عادت و تکرار مفید به جای شروع طوفانی و توقع پیشرفت در کوتاه مدت است .
    امروز که چند سالی از آن لحظه غم آلود حیاط محل کارم گذشته به خود می‌نگرم که بعد از انجام انتخاب با ایجاد عادت‌های کوچک پیوسته که راه حل انتخاب‌هایم بود حالا دوباره فیلم چند سال اخیر را برای خود پخش می‌کنم می‌بینم داستان به کل عوض شده شخصی را مشاهده می‌کنم که تقریبا کمتر روزی را بدون اینکه داده جدید و مفیدی به خود داده باشد نگذرانده و دیگر به سالهایی که گذشت به چشم حسرت نگاه نمی‌کند بلکه کلی خاطره شیرین مشاهده می‌کنم و می‌گویم سال‌های رشد من بودن و فیلم به لحظه حال من که می‌رسد می‌بینم چیزهایی که دوس داشتم و خواستم را لمس کرده و با آنها زندگی می‌کنم حالا روزها کارهایی که علاقه دارم را انجام می‌دهم چیزهایی که دوست دارم در اطراف من هستند شبها با آسودگی بیشتری میخوابم چراکه امروز کار کوچیک اما مفیدی را در پیوستگی با دیروز انجام داده‌ام و در مجموع از خودم حس رضایت بیشتری دارم.
    اعتماد به نفس خواستن و فرمول به دست آوردن را دارم و از این طریق به سمتش میرم و خودم را با شروع ناقص در مسیرش قرار می‌دهم حالا رویا پردازی هم شیرین‌تر شده.
    یک تغییر کوچیک فقط همین “تغییر کوچک” یک برتری خفیف نسبت به خود در هفته پیش به خود از ماه پیش به خود از سال پیش، این کمی از خود قبلی بهتر شدن ضربدر زمان به معجزه ختم خواهد شد .

  48. چگونه کلاس منظم‌تری داشته باشیم؟| ۱۰ نکته درباره‌ی تعیین قوانین کلاسی

    سلام. حالتان چطور است؟ من دانشجومعلم رشته‌ی آموزش ابتدایی هستم و ترم آخر را می‌گذرانم. به نظرم بهترین درس این چهار سال تحصیلی، دوره‌ی کارآموزی یا همان کارورزی است. قبل از آنکه معلم شویم سر کلاس‌های مختلف می‌رویم و از دیگر معلمان یاد می‌گیریم. تنها قرار نیست از آن‌ها نکات مثبت را بیاموزیم، گاهی نکته‌ای منفی در تدریس معلم‌ها می‌بینیم و با خودمان عهد می‌بندیم خلافش را عمل کنیم. نقش یک کارورز شبیه دستیار معلم می‌ماند و بسته به رابطه‌ای که با معلم برقرار می‌کند دامنه‌ی فعالیتش را گسترش می‌دهد.
    من در یکی از دوره‌های کارورزی شانس آوردم جای یکی از معلمانی که یک روز در هفته سر کلاس نمی‌آمد به کلاسش بروم. کلاس پایه‌ی پنجم یک مدرسه پسرانه. دو زنگ هنر را سر کلاسشان می‌رفتم. این موقعیت هم برایم هیجان‌انگیز بود و هم مضطربم می‌کرد چون برخوردهای اولم با بچه‌ها در یک محیط واقعی بود. هر روزی که سر کلاس می‌رفتم با چالشی جدید روبه‌رو می‌شدم. برای مثال یک روز بچه‌ها یادشان می‌رفت با خودشان وسیله بیاورند، به بهانه‌های مختلف از کلاس بیرون می‌رفتند یا روزی که قرار بود با گواش یا آبرنگ روی سنگ نقاشی بکشند وسط کلاس دوتا از بچه‌ها از جایشان بلند شدند و با قلمو صورت‌های همدیگر را رنگی کردند. وقتی همهمه می‌شد یکی از بچه‌ها بلند می‌گفت ساکت باشید و بقیه بچه‌ها پشت سرش فریاد می‌زدند ساکت باشید. درنتیجه کلاس روی هوا می‌رفت.
    به‌حتم با تعریف‌هایی که کردم شما هم یاد خاطراتتان افتادید ولی این‌ها واقعیت‌هایی هستند که سر کلاس اتفاق می‌افتد. اگر هم تعداد دانش‌آموزها در یک کلاس زیاد باشد کنترل کلاس به مراتب سختتر می‌شود. برای همین ما معلم‌ها یک وحشت خاصی از بی‌نظمی داریم. برای مثال تا صدای صحبت یکی از دانش‌آموزان با بغل‌دستی‌اش را می‌شنویم سریع تذکر می‌دهیم یا نگران هستیم به یکی از دانش‌آموزان اجازه بدهیم برای آب خوردن، رفتن به سرویس بهداشتی یا اندکی هواخوری بیرون برود و بعد با تعداد زیادی از درخواست‌ها برای بیرون رفتن مواجه شویم. سر کلاس بقیه‌ی معلم‌ها هم، اغلب با ترس و نگرانی آن‌ها درباره‌ی بی‌نظمی روبه‌رو می‌شدم. برای همین معلم‌ها به‌ظاهر دانش‌آموزان را محدود می‌کنند تا از بی‌نظمی در کلاس جلوگیری کنند. البته خود دانش‌آموزان هم از این بی‌نظمی شاکی می‌شوند و احساس می‌کنند در یک محیط بی‌قانون نمی‌توانند نهایت لذت را ببرند یا از فضای کلاس استفاده کنند.
    هرچند به نظرم هر نوع بی‌نظمی یا همهمه مانع یادگیری در کلاس درس نیست. از این‌رو بهتر است بی‌نظمی را به دو دسته تقسیم کنیم. بی‌نظمی‌هایی که باعث دور شدن از یادگیری می‌شوند و بی‌نظمی‌هایی که باعث بهبود یادگیری در شاگردان می‌شوند. برای مثال وقتی که می‌خواهیم در کلاس صحبت کنیم و بچه‌ها سروصدا می‌کنند و کسی گوش نمی‌دهد، این بی‌نظمی هیچ کمکی به ما یا دانش‌آموزان نمی‌کند. برعکس هنگامی که شاگردان کارگروهی انجام می‌دهند سروصدا کردن امری طبیعی است. همانطور که قبلا اشاره کردم یک روز بچه‌ها درحال نقاشی کشیدن روی سنگ بودند و به شکل گروهی از وسایل همدیگر استفاده می‌کردند. با هم مشغول صحبت بودند و گاهی می‌خندیدند. با اینکه در کلاس سروصدا بود اما این همهمه‌ها نشان از فعال بودن شاگردان در کلاس و درگیر شدن آن‌ها با موضوع یادگیری بود. به‌یقین ما با دسته‌ی دوم کاری نداریم. از این به بعد راجع به دسته‌ی اول حرف می‌زنیم. کم کم بی‌نظمی‌های کلاس از نوع اول مرا به این نتیجه رساند که اگر از همان ابتدا در کلاس قانون تعیین می‌کردم درگیر خیلی از مسائل نمی‌شدم. اما تعیین قانون کلاسی چه فایده‌ای دارد؟
    به نظر من چند فایده‌ی مهم دارد از قبیل:
    کلاستان را بهتر مدیریت می‌کنید.
    لازم نیست موارد بدیهی را پیوسته تکرار کنید.
    تکلیف دانش‌آموز را مشخص می‌کنید و او را از سردرگمی درمی‌آورید.
    به کلاستان ثبات می‌بخشید.
    البته نباید توقع داشت بعد از تعیین قوانین، کلاسمان سراسر منظم و آراسته شود اما بی‌گمان این کار کمک می‌کند کلاس منظم‌تری داشته باشیم.
    کلاس را مثل یک دوچرخه تصور کنید. برای اینکه دوچرخه حرکت کند باید اجزا و چرخ‌دنده‌های آن با هم همکاری کنند. حرکت یک کلاس در جهت درست هم وابسته به عوامل زیادی است. نوع ارتباط ما با دانش‌آموز، نحوه‌ی تدریس، نوع پوشش و مواردی از این دست در میزان موفقیت ما برای برقراری نظم در کلاس تاثیر می‌گذارد.
    اگر دقت کنید بیشتر مطالبی که در مورد قوانین کلاسی وجود دارد یک لیست پیشنهادی از مجموعه قوانینی است که می‌توانید برای کلاستان انتخاب کنید اما من نمی‌خواهم بگویم چه قوانینی برای کلاستان برگزینید، فقط نکاتی را خواهم گفت که در تعیین قوانین کلاسی به شما کمک می‌کند. در نهایت این شما هستید که به همراه شاگردانتان برای کلاستان قانون می‌گذارید.

    نکته‌ی اول: قانون کلاسی به معنای محدودیت نیست.
    قرار نیست قوانین دست و پای دانش‌آموزان را ببندد بلکه قرار است چارچوبی برای کلاس ما بسازد تا فرصت تعامل بهتر میان اعضای کلاس پدید آید. قوانین جامعه را در نظر بگیرید، همانقدر که برای اعضای جامعه محدودکننده هستند فرصت‌هایی را فراهم می‌آورند. ایستادن ماشین‌ها پشت چراغ قرمز باعث توقفشان می‌شود و به ظاهر یک محدودیت به حساب می‌آید اما از تصادف و بی‌نظمی در خیابان‌ها جلوگیری می‌کند.

    نکته‌ی دوم: هر کلاسی قوانین خودش را می‌طلبد.
    هر سال با دانش‌آموزان جدیدی رو به رو می‌شویم. لازم نیست همان قوانینی که برای سال گذشته برگزیدیم را برای امسال هم در نظر بگیریم. مثلا دانش‌آموزان سال گذشته وقتی کسی صحبت می‌کرد وسط حرف او می‌پریدند، بنابراین قانون گذاشتید که موقع صحبت کردن دیگران فقط گوش دهند. برعکس دانش‌آموزان امسال زیاد وسط حرف هم نمی‌پرند و اغلب گوش می‌دهند. پس قوانین دیگری را می‌توانید در نظر بگیرید.

    نکته‌ی سوم: قوانین را خود دانش‌آموزان انتخاب کنند.
    بعضی معلم‌ها قبل از شروع سال تحصیلی بنری درست می‌کنند که روی آن قوانین کلاس نوشته شده و همان روز اول آن را به کلاس می‌برند. این کار درست نیست چون تا زمانی که دانش‌آموزان شما با قوانین موافق نباشند یا آن را ناعادلانه بدانند به آن عمل نخواهند کرد. چه زمانی به قوانین عمل می‌کنند؟ زمانی که خودشان در انتخاب آن شریک باشند. مرضیه پنجو در کتاب راهنمای افزایش هوش هیجانی دانش‌آموزان به این نکته اشاره می‌کند که مشارکت دانش‌آموزان در انتخاب قوانین باعث می‌شود آن‌ها نسبت به آنچه در کلاس می‌گذرد حس مالکیت پیدا کنند؛ درنتیجه احساس مسئولیت‌پذیری در آن‌ها افزایش می‌یابد.

    نکته‌ی چهارم: تعداد قوانین مناسب باشد.
    این بدیهی هست که قوانین زیاد باعث فراموشی و سردرگمی شاگردان می‌شود. از طرفی قوانین کم هم ما را به نتیجه‌ی مطلوب نمی‌رساند. برای مثال کلاس ما می‌تواند سه یا پنج قانون داشته باشد. بستگی به سن دانش‌آموزان و شرایط کلاسمان دارد. بهتر است قوانینی را انتخاب کنیم که درحقیقت مهم هستند و به بهتر شدن محیط یادگیری کمک می‌کنند.

    نکته‌ی پنجم: قوانین را واضح و دقیق بیان کنید.
    قوانینی مثل در کلاس دانش‌آموز خوبی باشید یا نظافت را رعایت کنید خیلی کلی به نظر می‌رسند و ممکن است دانش‌آموز دقیق متوجه نشود که ما چه انتظاری از او داریم یا چه وظیفه‌ای دارد. بنابراین قوانین را واضح، روشن و دقیق بیان کنید. مثلا هنگامی که دیگران صحبت می‌کنند فقط گوش دهید یا زباله‌هایتان را در سطل زباله بیاندازید. همچنین بهتر است قوانین را به شکل مثبت بیان کنید. یعنی به جای آنکه بگویید هنگامی که دیگران صحبت می‌کنند حرف نزنید، بگویید هنگامی که دیگران درحال صحبت هستند فقط گوش دهید.

    نکته‌ی ششم: پیامد را جایگزین تنبیه کنید.
    در کتاب به بچه‌ها گفتن از بچه‌ها شنیدن اثر ادل فابر و الین مازلیش آمده، تنبیه بی‌اثرترین روش تأدیب است و باعث حواسپرتی می‌شود. به جای آنکه کودک به اصلاح عمل خود بیاندیشد و احساس پشیمانی کند در دام انتقام‌های خیالی خواهد افتاد. برخلاف تصورمان با تنبیه، کودک را از روند درونی مواجهه با اعمال بدش محروم می‌کنیم.
    فرق تنبیه با پیامد چیست؟
    پیامد متناسب با کار نادرست است اما تنبیه متناسب با کار نادرست نیست. به عبارت دیگر پیامد عادلانه است اما تنبیه ناعادلانه.
    برای مثال، یکی از قوانین کلاس ما این است که زباله‌های خود را درون سطل آشغال بیاندازیم، نه زیر نیمکت یا روی زمین. بنابراین پیامد زباله ریختن روی زمین، جمع کردن آن است، نه بیرون رفتن دانش‌آموز از کلاس یا انجام تکالیف اضافه.

    نکته‌ی هفتم: برخورد قاطعانه داشته باشید.
    برخورد ما لازم نیست گاهی خشن و گاهی مهربان باشد. برخورد ما بهتر است مهربان و درعین‌حال قاطع باشد. بدیهی است اگر قوانینی برمی‌گزینیم پیامدی هم برای آن در نظر بگیریم و اگر کسی به قوانین عمل نکرد کاری کنیم تا با پیامد طبیعی آن مواجه شود. یک خرده جدیت لازم است چون تا زمانی که ما قوانین را جدی نگیریم شاگردان هم جدی نخواهند گرفت.

    نکته‌ی هشتم: شخصیت دانش‌آموز را تخریب نکنید.
    ممکن است بعضی از دانش‌آموزان با وجودی که قوانین توسط خودشان انتخاب شده به آن عمل نکنند. اگر چنین اتفاقی افتاد شخصیت دانش‌آموز را زیر سوال نبریم بلکه کارش را نادرست بنامیم. برای مثال اگر دانش‌آموزی زباله‌هایش را در کلاس می‌ریزد، نگوییم تو همیشه باعث ایجاد بی‌نظمی در کلاس می‌شوی. به او بگوییم تو دانش‌آموز خوبی هستی. می‌توانیم به رفتارهای خوب او اشاره کنیم، اما این رفتار تو (آشغال ریختن) کار درستی نیست. قانون کلاس ما این است که هر کس آشغال بریزد مسئولیت جمع کردن آن بر عهده‌ی خودش است.

    نکته‌ی نهم: زمانی که دانش‌آموزان به قوانین عمل می‌کنند آن‌ها را تشویق کنید.
    فقط دانش‌آموزانی را نبینیم که به قوانین عمل نمی‌کنند بلکه شاگردانی که زیر میزهایشان تمیز است یا روی زمین آشغال نمی‌ریزند را هم تشویق کنیم. با تمرکز بر کارهای شایسته توجه بچه‌ها را جلب می‌کنیم.

    نکته‌ی دهم: خودمان هم به عنوان معلم به قوانین کلاس پایبند باشیم.
    مسخره است دانش‌آموزان را به دلیل عدم پایبندی به قوانین سرزنش کنیم اما خودمان را چون معلم هستیم آزاد بگذاریم. برای مثال اگر از دانش‌آموزان توقع داریم میزشان تمیز باشد باید میز خودمان را هم تمیز نگه‌داریم. اگر از دانش‌آموزان می‌خواهیم در کلاس فریاد نزنند باید خودمان هم فریاد نزنیم. معلمی از تجربیات خودش می‌گوید: «ممکن است دانش‌آموزان به حرف شما گوش ندهند اما از رفتار شما تقلید می‌کنند. یک روز سر کلاس، دانش‌آموزان بلند سروصدا می‌کردند. در نهایت از کوره در رفتم و فریاد زدم ساکت باشید! یکی از دانش‌آموزان به من گفت آقا شما فریاد می‌زنید که ما فریاد نزنیم؟»

    نکته‌ی پایانی: در پایان یک پیشنهاد به شما می‌دهم که می‌تواند فرایند انتخاب قوانین کلاسی را برای دانش‌آموزانتان شیرین کند. می‌توانیم بعد از تعیین قوانین از شاگردان بخواهیم روی یک برگه یا مقوا همگی امضا کنند. بدین معنا که باید نسبت به قوانین متعهد باشند و به آن عمل کنند. به جای امضا کردن می‌توانیم از روش‌های خلاقانه‌تر استفاده کنیم مثل اثر انگشت زدن یا کف دستشان را رنگی کنند و روی مقوا بزنند. فرایند انجام این کار می‌تواند برای بچه‌ها جالب و هیجان‌انگیز باشد که با مشارکت هم به چنین دستاوردی رسیدند. این برگه را می‌توانیم در کلاس جلوی چشمانشان بچسبانیم تا همیشه آن را ببینند.

    امیدوارم نکاتی که گفتم برایتان جالب بوده باشد و در عمل به کارتان بیاید. 

  49. سئو برای برنامه نویسان: راهنمای برنامه نویسان , و طراحان .ب برای سئو در پروژه های تحت وب

    اگر به عنوان برنامه نویس تا الان حتی یکی دو پروژه وبسایت شرکتی یا فروشگاهی انجام داده باشید احتمالا از طرف مشتری درخواست سئو سایت هم به شما داده شده. حداقل برای من که اینطور بوده. بسیاری از افراد اصلا سئو را جزو وظایف برنامه نویس فرض می‌کنند.

    برنامه نویس ها هم بیشتر به جنبه های فنی در کد نویسی توجه می کنند و رسیدگی به وضعیت سئو سایت وظیفه آن ها نیست. اما برنامه نویس باید وبسایت را به شکلی طراحی کند که یک ادمین سایت یا کارشناس سئو موقع بهینه سازی برای موتورهای جستجو به مشکل برنخورد.

    اینجا منظور من وبسایت‌هایی است که به شکل اختصاصی طراحی می‌شوند، نه سایت هایی که با سیستم‌های مدیریت محتوا مثل وردپرس ساخته شده‌اند.

    در این وبینار توضیح خواهم داد که برنامه نویسان تحت وب باید چه مواردی را در برنامه نویسی و طراحی صفحات وبسایت های اختصاصی رعایت کنند که مشتری‌ها برای سئو کردن دچار مشکل نشوند.

    اینها موارد استانداردی است که هر سایتی باید داشته باشد و چند مورد دیگر هم از تجربیاتی است که خودم با آن ها مواجه شدم و به نظرم وجودشان به درد می‌خورد.

    این وبینار به درد دو گروه از افراد می خورد

    یکی آنهایی که برنامه نویس هستند و می خواهند وبسایت اختصاصی بسازند.
    همینطور افرادی که خودشان برنامه‌نویس نیستند اما وبسایتشان را به یک برنامه نویس سپرده‌اند. این گروه از افراد باید بدانند که از برنامه‌نویسشان چه انتظاری داشته باشند.

    
    تگ های HTML
    چیزی که ما در صفحه یک وبسایت می‌بینیم با چیزی که گوگل یا هرموتور جستجوی دیگری می‌بیند متفاوت است. ربات‌های گوگل تگ‌های html هر صفحه را می‌خوانند و با توجه به آن ها صفحه را کراول(crawl) می کنند.

    مدیر سایت باید قادر باشد تا در هر صفحه از سایت، این تگ‌ها را ویرایش کند.

    در دیتابیس سایتی که طراحی کرده‌اید احتمالا جدولی برای صفحات، مقالات، محصولات یا چنین چیزی دارید. برای هر کدام از این تگها می‌توانید در آن جدول یک ستون ایجاد کنید و با گذاشتن یک فیلد در پنل مدیریت به ادمین سایت قابلیت ویرایش این‌ها را بدهید.

    تگ title: عنوان صفحه
    تگ title در داخل تگ head قرار دارد.

    Title Tag

    هر مقداری که داخل این تگ باشد عنوان صفحه را نشان می‌دهد. در عکس زیر که کد html یک صفحه از سایت متمم را نشان می‌دهد، همین مقدار عنوان صفحه اصلی سایت است.
    

    تگ meta description: توضیحات صفحه
    این هم داخل تگ head قرار می‌گیرد. این تگ توضیحات اضافی درباره صفحه است. این توضیحات در زیر عنوان در نتایج جستجوی گوگل نشان داده می شود.

    alt برای تصاویر
    تمام تصاویر در صفحات وب برای شناسایی بهتر توسط موتورهای جستجو باید یک یک attribute به نام alt داشته باشند.

    مقدار alt به موتور جستجو می‌فهماند که این عکس درباره چه چیزی است.

    اگر تصویر امکان لود شدن به هر علت را نداشته باشد، این متن به جای تصویر نمایش داده می شود تا کاربر متوجه شود این عکس درباره چیست.

    هر جا از تگ image استفاده شده باید قابلیت ویرایش alt هم وجود داشته باشد. اگر از ادیتورهای استاندارد مثل ckeditor یا tinyemc استفاده کنید این قابلیت به صورت پیشفرض وجود دارد.

    تگ a: لینک ها
    لینک های خارجی در داخل سایت باید امکان اضافه کردن attribute به نام rel را داشته باشند. کاربر باید بتواند یک لینک را follow یا nofollow کند. لینک ها به صورت پیشفرض follow هستند مگر اینکه مقدار rel را برای آن‌ها مشخص کنیم.


    google

    
    تگ‌های canonical
    گاهی ممکن است بعضی صفحات در وبسایت با چند آدرس بالا بیایند به این مثال نگاه کنید.

    http://mysite.com
    http://www.mysite.com
    https://www.mysite.com

    همه این url ها به یک وبسایت و یک صفحه مشخص اشاره می کنند اما برای موتور جستجو سه آدرس متفاوت هستند. اینجا موتور جستجو این سه را سه صفحه جدا با محتوای یکسان در نظر می‌گیرد.

    بهتر است که ما یک صفحه را به عنوان آدرس پیشفرض معرفی کنیم که موتور جستجو موقع کراول کردن این صفحه متوجه شود آدرس صفحه اصلی کدام است. در غیر اینصورت ممکن است این صفحه را محتوای تکراری تشخیص دهد و این به رتبه سایت ضربه می‌زند.

    برای این کار داخل تگ head باید یک تگ link بنویسیم به این شکل:

    

    فایل robots.txt
    این فایل در ریشه هر وبسایت قرار می‌گیرد. داخل این فایل، مشخص می‌کنیم که ربات‌های موتورهای جستجو چه صفحاتی را اجازه دارند کرال کنند.

    کافی است بعد از اسم دامنه در هرسایت robots.txt را بنویسید تا نوشته های داخل این فایل را ببینید.

    من همین‌کار را برای سایت متمم انجام دادم نتیجه آن را در تصویر پایین ببینید.

    هرجا از کلمه Disallow استفاده شده یعنی عدم اجازه ورود ربات موتور جستجو و allow هم به این معنی است که اجازه ورود دارد.

    مقدار user-agent هم به این معنی است که چه موتورهای جستجویی برای این کار تعریف شده‌اند که اینجا مقدار * یعنی این برای تمام موتورهای جستجو است.

    معمولا در اکثر وبسایت‌ها نیاز به تغییر مداوم این فایل وجود ندارد بنابراین نیازی نیست ابزاری برای تغییر این فایل توسط کاربر بسازید. اغلب یک سری صفحات وجود دارند که نیاز به کرال ندارند و اصلا بهتر است کرال نشوند. آنها را یکبار در اینجا مشخص می کنیم.

    sitemap
    یکی از مهمترین قسمت هایی که باید به آن توجه کنید درست کردن sitemap برای وبسایت است.

    سایت مپ به گوگل کمک می کند صفحاتی که می سازید را بهتر و سریعتر شناسایی کند.

    نقشه سایت یک فایل با فرمت xml است. در cms ای مثل وردپرس افزونه های سئو مثل یواست یا رنک مث برای ما این را می سازند. اما در وبسایت‌های اختصاصی باید خودمان این کار را انجام دهیم.

    این فایل در ریشه سایت قرار می گیرد.

    یک سایت مپ نمی تواند بیشتر از 50 هزار آدرس را در خودش جای دهد. اگر سایت بزرگی دارید باید چند فایل سایت مپ درست کنید و آدرس آنها را داخل سایت مپ اصلی بگذارید.

    در سایت مپ آدرس تمام صفحاتی که می خواهید توسط گوگل index شوند با فرمت خاصی باید بنویسید.

    این سایت مپ در نهایت باید در google search console بازگذاری شود.

    این تصویر نمونه ای از سایت مپ در سایت متمم است. همانطور که نوشته شده این سایت مپ توسط افزونه یواست ساخته شده.

    قاعدتا درست کردن دستی چنین فایلی عاقلانه نیست چون صفحات به طور مداوم اضافه می شوند. برای همین از ابزارهای که برای ما این کار را انجام می‌دهند استفاده می‌کنیم.

    در لیست زیر پکیج هایی مربوط به زبان های برنامه نویسی مختلف را آورده ام که ساخت سایت مپ را برای ما ساده می‌کنند.

    زبان برنامه نویسی php

    icamys/php-sitemap-generator

    فریمورک لاراول

    spatie/laravel-sitemap
    

    فریمورک Django

    من متخصص پایتون و جنگو نیستم اما در این حد میدانم که خود جنگو یک ابزار خوب برای ساخت سایت مپ دارد.

    django.contrib.sitemaps.views
    

    طراحی بهینه وبسایت برای موبایل و واکنش پذیر بودن
    از شروط اولیه هر وبسایت خوب، رسپانسیو بودن آن است. با اینکه برای همه تقریبا یک امر بدیهی است اما به نظرم رسید بهتر است اینجا به آن اشاره کنم.

    -اگر مثل من خیلی در برنامه نویسی فرانت مهارت ندارید یا اینکه وقت انجام پروژه کم است بهتر است از فریمورک هایی مثل bootstrap یا tailwind استفاده کنید تا نگران رسپانسیو بودن وبسایت نباشید.

    -برای تصاویر حتما از lazy loading استفاده کنید.

    -هر المانی که کاربر به آن نیاز ضروری ندارد برای کاربران موبایل حذف کنید.

    -حواستان به اندازه تصاویر در صفحه نمایش های موبایل باشد.

    کاهش حجم تصاویر
    کاهش حجم عکس ها سرعت سایت را بالاتر میبرد و به خاطر همین در سئو مهم است. بهتر است در سایت هایی که طراحی می کنیم از ابزارهایی استفاده کنیم تا این کار به شکل خودکار انجام شود.

    وبسایت tinypng یک ابزار خوب برای این کار دارد. که میتوانیم در هر زبان برنامه نویسی از آن استفاده کنیم.

    در زبان‌های برنامه‌نویسی مختلف هم پکیج های مختلفی برای این کار است. مثل laravel-image-optimizer در لاراول.

    در این وبینار سعی کردم تمام مواردی که ممکن است به آن نیاز پیدا کنید را برای شما جمع آوری کنم.

    اگر هر سوالی در این زمینه یا هر موضوع دیگری در برنامه نویسی داشتید می‌توانید از با کامنت گذاشتن در وبسایت شخصی من یا از طریق ایمیل با من در تماس باشید.

    آدرس وبسایت: rezasm.ir
    ایمیل: reza.salam90@gmail.com

  50. (وبینارهنر فراموش شده ی انسان امروزی)
    اینکه ما بدون توجه نفس میکشیم و دم و باز دم هامون میان و میرن دلیل بر زنده بودن ما هست ، زندگی کردن ما نه. باید کمی تامل کنیم.
    هنر فراموش شده ی انسان امروزی هنر نفس کشیدن است.
    طبق تحقیقاتی که انجام شده دانشمندانی که در این حوزه فعالیت دارند دریافتند که در مسیر تکامل ظرفیت تنفس انسان تغییر کرده و نحوه ی تنفس کردمان به طرز فاحشی بد تر شده.

    زندگی ما با شروع تنفس آغاز میشه و با ادامه ی تنفس انتداد پیدا میکنه و با قطع شدن تنفس پایان میابه. پس زندگی و مرگ ما به تنفس ما بستگی داره . چطورمیشه این امر رو نادیده گرفت در حالیکه اینقدر اهمیت داره.
    هندوها نفس رو با روح یکی میدونن و از نظر اونها تنظیم تنفس به برقراری موازنه های جسمی و عقلی می انجامه.
    بودایی ها از نفس کشیدن نه فقط برای افزایش طول عمر استفاده می کردند بلکه تعالی عقلانی و هوشمندی را هم دست یافتنی میدونستند. نفس کشیدن رو دارویی قدرتمند و موثر میدونن.

    هر دم که فرو می رود انرژی تازه ای به ما می دهد و هر باز دمی که خارج می شود انرژی مصرف شده‌ی قبلی را آزاد می کند.
    برای تنفس صحیح سن وزن پیشینه ی ژنتیکی هیچ اهمیتی ندارد.

    همیشه به ما گفتن که نفس کشیدن یک امر غیر ارادیه و بدن خودش به صورت غیر ارادی مثل ضربان قلب تنفس رو انجام میده اما نفس کشیدن یک نیرو یک دارو و یک ساز و کاره که انسان میتونه از طریق اون به قدرتی دست پیدا کنه که تبدیل به یک ابر انسان بشه.
    در یونان یک رسم قدیمی وجود داره که افراد با یک نفس شیرجه می زنند و تا ده ها متر به عمق آب فرو میروند.
    به قول یکی از خانم مربی غواصی یونانی که میتونه 8 دقیقه زیر آب بمونه و نفسش رو حبس کنه میگه: تنفس مثل خوردن غذا تنوع داره و راه های نفس کشیدن به اندازه ی خوردن غذا متنوع است. یعنی هر کدام از انواع تنفس ها بخشی از بدن ما رو تحت تاثیر قرار میده.
    باید بدونیم که همیشه تنفس به هر شکلی که انجام بشه مفید نیست. بعضی از این نفس کشیدن ها به پرورش ذهن کمک میکنند در حالیکه بعضی دیگر اعصاب انسان را نابود می کنند. بعضی هاشون به سلامتی کمک می کنند و بعضی ها مهلک و کشنده اند. باید بدونیم و بر اساس علم تنفس پیش بریم تا نتیجه ای که مد نظرمون هست حاصل بشه.
    تمرکز – آسم – اضطراب – اختلالت پرکاری های غدد داخلی بدن – آسودگی و آرامش – گرفتگی عضلانی در ناحیه ی گردن و شانه- افزایش حجم ریه ها- کاهش وزن – سلامت – طول عمر – سم زدایی – ( آزمایشی انجام شد که طی اون مقداری سم باکتریایی وارد بدن شخصی کردند که به علم تنفس آگاهی داشت و این شخص ظرف چند دقیقه سم رو با تمرینات تنفسی که بهشون تسلط داشت خارج کرد) – انواع سرطان ها
    بعضی از روحانیون بودایی در تمرینات شخصی و سختشون حلقه های یخ درست کرده و دور کمرشون مینداختن و با تنفس یخ ها رو آب میکردند.
    تا حالا به این دقت کردید که برای چک آپ که میرید فشار خون ، چربی خون، کمبود انواع ویتامین ها، حساسیت های فصلی اینجور چیزها رو در برگه ی آزمایش خودتون میبینید.
    اما هیچوقت شما برای مقدار اکسیژن یا دی اکسید کربن آزمایش نمیشید نوع نفس کشیدن شما اهمیتی نداره و کیفیت دم و بازدم شما مهم نیست که به چه شکلی باشه.
    مهم نیست ما چی میخوریم حالا بگیم گیاه خواریم، یا من وگن هستم پس باید سلامت باشم و مهم نیست چه ورزشهایی می کنیم ، یابدن ما چه ژن هایی داره چقدر لاغر یا جوان و خردمند هستیم یا نیستیم. تا زمانی که درست نفس نکشیم هیچ کدام اینها اهمیتی ندارند.
    هر 3/3 ثانیه در بدن ما اتفاقی می افته که این 3/3 ثانیه رو اگر بتونیم بهش اشراف داشته باشیم و مدیریتش کنیم مزه مزه کنیم اتفاقاتی در درون و بیرون مارخ میده که از دیدنشون متعجب خواهیم شد. باید بدونیم که شلوغی ذهن باعث میشه نتونیم حتی در طول روز ده دقیقه یا پنج دقیقه برای خودمون وقت بگذاریم.
    در یک کلام
    بهتر نفس کشیدن ما عمر ما رو افزایش می دهد.

    مودرا ها
    بزارید کمی در مورد مودراها صحبت کنم
    مودراها حالتهایی هستن که ما به دستها و انگشتان میدیم و یه جورایی ژست های درمانی هستن
    هر کدوم از انگشتان دستای ما با بخش خاصی از مغز در ارتباط هستند و ما با مودرا گرفتن سیستم های عصبی و غددی بدن رو فعال می کنیم و انرژی های خفته و مسدود شده ی درون بیدار یا فعال میشن.
    نوک انگشتان دست ، فرق سر وپاها مون نقاطی هستند که انرژی از اون جاها خارج میشه و ما با مودرا گرفتن انرژی هایی که قراره در حین تمرینات از بدنمون خارج بشه رو به شیوه ای شفا بخش هدایت می کنیم. به طور کلی با مودرا ها جریان انرژی در بدنمون تغییر میکنه.
    انگشتان دست مریدین های مختلفی رو فعال میکنه
    به طور مثال انگشت شست مریدین ریه، انگشت اشاره مریدین روده بزرگ ، انگشت وسط مریدین گردش خون ، انشگت حلقه مریدین موسوم به گرم کننده ی سه گانه، و انگشتان کوچک مریدین قلب و روده ی کوچک رو فعال میکنه.
    مودراها کمک میکنند که فرایندهای مهم بدن بهتر انجام بشن مثلن گردش خون رو افزایش میدن، سم زدایی رو تسهیل میکنند، ارتباطات بین سلولی و خارج سلولی رو تقویت میکنند، به باز سازی سلولی کمک میکنند، و به صورت کلی ظرفیت خودشفادهی بدن رو افزایش میدن.
    مودراها فقط روی بدن فیزیکی ما تاثیر ندارند بلکه میتونن روی بخش قابل توجهی از بیماریهای ذهنی و روحی ما تاثیر گذار باشند با جاری و هدایت کردن پرانا در بدن گره ها و انسداد های انرژی رو باز می کنند و به همین خاطر هست که بسیاری از بیماریهای اعصاب و روان کاهش پیدا میکنن به شرطی که این روش درمانی جدی گرفته بشه و تمرینات منظم انجام بشه تا نتیجه ی دلخواه حاصل بشه.

    گیان مودرا ( مودرای دانش)
    این مودرا رو انتخاب کردم چون امروز فقط خودمون رو آماده می کنیم برای آشنا شدن با نفسمون.
    روش انجامش به این شکله:
    نوک انگشت شست روی نوک انگشت اشاره قرار میگیره و بقیه ی انگشتان رو در حالت کشیده نگه می داریم. این کار رو در هر دو دست انجام میدیم.بهتره یه فشار کوچیک به انگشتانمون بدیم.تا تاثیر انرژی رو در بدنمون حس کنیم.
    کاربرد درمانی که این مودرا داره:
    افزایش کارایی مغز
    تقویت حافظه و تمرکز
    کمک به تعادل ذهنی
    کمک به رفع بی خوابی
    افزایش انگیزه و خلاقیت
    پایین آوردن سطح استرس و افسردگی
    برطرف کردن رخوت و بیحالی
    کاهش دادن عصبانیت و تحریک پذیری
    مفید برای کم کاری تیروئید
    مفید برای کم کاری ادرنالین
    باز کردن ریه و برطرف کردن مشکلات تنفسی
    هماهنگ کردن جریان انرژی و برقراری تعادل درونی
    تقویت غده ی هیپوفیز
    احتیاط:
    برای اکثر افراد مفید هست ولی افرادی که التهاب معده دارند با احتیاط و زمان کمتری این مودرا رو بگیرند . وگرنه مشکل خاصی نداره این مودرا
    تمرین : در یک محیط آرام و بدون سر و صدا به صورت چهار زانو بنشینید. اگر نیاز دارید به دور خودتون پتویی بپیچید یا زیر نشیمنگاه خودتون یه بالش یا کوسن بگذارید چون قراره تا 10 دقیقه با هم باشیم و چیزی و تجربه کنیم که تا حالا نکردیم.
    چشم ها را ببندید آرام آرام از بینی نفس بکشید و به هوای سردی که از اطراف بینی به سوراخ های بینی تان وارد می شود با چشم بسته و با چشم دل با احساس خوب و با لبخند بر لب توجه کنید .ببینید هوا وارد بینی میشه و بعد مسیر نای شما رو از گلو به سمت ریه ها رو طی میکنه و حالا هوای گرم بازدم رو از سمت ریه به بینی ببینید که بر میگرده و هوا رو خارج کنید. این کار رو به مدت ده دقیقه قراره با هم انجام بدیم. درقسمت اول این تمرینات قرار نیست هیچگونه فشاری به خودمون بینی ریه ها وارد کنیم فقط قراره هوای سرد رو بچشیم و دم بگیریم و هوای گرم و حس کنیم که بیرون میاد به مسیر هوا آگاه بشیم فقط همین. اگر فکری هم اومد اون فکر رو دنبال نمی کنیم ( حالا در جلسات بعد میگم که چرا میکن افکار رو دنبال نکنید اما نگاهشون کنید)
    ممکنه ذهنتون شما رو خسته کنه و بهتون هی آلارم بده که بریم فلان کار و داریم . نشوندن ذهن خیلی سخته ذهن بازیگوشه و هنر شما اینه که بتونید ذهن رو تحت فرمان خودتون بگیرید نه اینکه ذهن به شما فرمان بده.من این ده دقیقه رو کنارتون هستم و با هم انجام میدیم تا تجربه همزمان نفس کشیدن رو در کنارهم داشته باشم.
    برکت باشه
    فقط دم و بازدمی که در طول روز نا آگاهانه میومد رو آگاهیم بهش فقط همین .یک دو و بازدو طبیعیو ساده ست. مودراها تا 8 ساعت اثرشون میمون و شما میتونید این تمرین رو سه بار در روز انجام بدید تا اثر بیشتری روی بدنتون ماندگار بشه.
    ازتون ممنونم که در بین اینهمه وبینار هنر فراموش شده من رو انتخاب کردید و اگر این مبحث براتون مفید بوده و خوشتون اومد من رو به دوستاتون معرفی کنید تا با افراد بیشتری این تمرینات رو انجام بدیم.
    اگر در طول روز وقت نمیکنید ورزش کنید همینطور که پشت میزتون نشستید و دارید تایپ میکنید، میتونید پشتتون رو صاف کنید و نفس های آگاهانه داشته باشید باور کنید کار میکنه.
    دوستتون دارم و همه ی شما رو به خالق میسپارم. شاد و سلامت باشید.

  51. چند سالی مستاجر خانه‌ای بودم که صاحبخانه با این که پیرمردی کم‌سواد، بدلباس، با سطح روابط اجتماعی بسیار پایین و بدون تخصص خاص و ویژه‌ای بود چندین خانه نوساز و بزرگ داشت که اجاره داده بود و همیشه از املاکی‌های محل می‌شنیدم در حال ساخت یا خرید خانه‌ای تازه است. همیشه این سوال برایم مطرح بود که فردی با این ویژگی‌ها که چهره و رفتارش هیچ نشانی از یک فرد موفق و موثر نداشت چگونه توانسته چنین سرمایه‌ای به هم بزند. تا روزی که برای تحویل خانه و تسویه حساب در برابرش نشستم. پیرمرد دقیق سرساعت آمد و دوبرگه کاغذ دو رو نوشته تا شده از جیبش بیرون آورد که جزء به جزء همه موارد مرتبط به خانه مثل جزئیات و تاریخ پرداخت تک تک اجاره‌ها ، حساب‌ها و پرداخت‌های مالی ، قبوض و مواردی که باید تحویل بگیرد از تعداد کلیدهای درها و کمدها تا لامپ‌ها تا کنترل هود و کولرها ، ریموت پارکینگ و برند و مدل شیرآلات و گاز رومیزی و… را دقیق و کامل نوشته بود. و با حوصله و دقت و تمرکز فراوان تک تک آنها را چک کرد ومقابلشان تیک زد. هرچند این رفتار پیرمرد صاحبخانه با این حجم ریزبینی و وسواس و سخت‌گیری برای من آزاردهنده و خسته کننده بود و نشان از خست و مال‌دوستی بیش از حد داشت ولی جواب محکمی هم برای سوال چندساله من داشت.
    بارزترین مشخصه افراد موفق چیست؟
    بدون شک انضباط فردی
    خوب؛ اصلا این انضباط فردی که این همه درباره‌اش حرف زده می‌شود دقیقا یعنی چه؟
    اگر خیلی ساده و واضح بخواهم توضیح بدهم انضباط فردی یعنی کاری که باید در زمانی که باید، انجام بدهی چه بخواهی چه نخواهی.
    یا به بیان دیگر انجام کارهای لازم برای نتیجه گرفتن، صرف نظر از این‌که به آن کار علاقه دارید یا خیر.
    نکته کلیدی که اینجا وجود دارد این است که گاهی نتایج افراد موفق به خاطر پرداختن به کارهایی بوده که شاید انجامش اصلا برایشان لذت بخش نبوده است.
    افراد موفق در کسب و کارشان کارهای زیادی انجام می‌دهند، حتی اگر تمرکز و حوصله لازم را نداشته باشند؛ چون می‌دانند که دقیقا همین کارهاست که آنها را به نتایج بزرگ می‌رساند. جیم ران می‌گوید : افراد موفق کارهایی را انجام می دهند که افراد ناموفق دوست ندارند انجام بدهند.
    سه اصل پایه برای رسیدن به انضباط فردی :
    1- خواب کافی و تغذیه مناسب
    2- حرکت
    3- افکار
    اصل اول: خواب کافی و تغذیه مناسب
    باید بدانید انضباط فردی هرگز به معنای نداشتن استراحت و خواب کافی نیست.
    اولین قدم برای انضباط فردی این است که به اندازه کافی و خوب استراحت کنی.
    چطور می‌توانی تشخیص بدهی که به اندازه کافی می‌خوابی یا نه؟
    – نباید در کمتر از یک دقیقه بعد از ورود به رختخواب به خواب بروید. در غیر این‌صورت کسری خواب دارید. باید به صورت میانگین 10 تا 15 دقیقه زمان برای فکر به چیزهای مختلف و ورود به خواب عمیق داشته باشی.
    – باید بتوانی صبح ها به صورت طبیعی بیدار بشوی.
    توصیه‌هایی که برای داشتن خواب کافی و با کیفیت می‌توانم داشته باشم:
    اول در تعطیلات به اندازه کافی استراحت کن
    دوم در طول هفته زودتر بخواب تا صبح‌ها قبل از زنگ موبایل بیدار بشوی.
    سوم: حداقل 3 ساعت قبل از خواب بهتر است مواد کافِئین‌دار مثل قهوه و چای نخوری و ورزش سخت انجام ندهی.
    چهارم: سه ساعت قبل از خواب بهتر است که غذا نخوری یا خیلی کم بخوری.
    پنجم: داشتن یک برنامه 20 دقیقه‌ای قبل خواب شامل: دوش گرفتن، خوردن یک دمنوش گیاهی با عسل ، خواندن یک کتاب در حد 10 دقیقه ، شکرگزاری و هدف‌گذاری روز بعد
    ششم: یک ساعت قبل از خواب از هیچ وسیله الکترونیکی استفاده نکن
    نکته کلیدی: برای خودتان ارزش قائل شوید و قبل از خواب یک مراسم ساده آرامش برای خودت داشته باش. تا جایی که می توانی برنامه قبل از خوابت را اجرا کن.
    تغذیه مناسب:
    – هر روز سبزیجات بخور
    – غذاهای فست فودی ، چرب و نوشابه ممنوع
    – خوردن آب کافی در روز (حداقل 8 تا 10 لیوان)
    – مقداری از حجم غذایی که می خوری کم کن.
    – در محل کارت از ظرفهای کوچک‌تری استفاده کن تا مجبور بشوی کمتر بخوری.
    – استفاده از دمنوش به جای چای و نوشابه ( دمنوش به را به جای چای پیشنهاد می‌کنم)
    – استفاده از لیوان باریک و بلند به جای ماگ و لیوان‌های حجیم
    – در دسترس قرار دادن خوراکی‌های سالم در خانه و محل کار
    برای بهبود تغذیه مثل بسیاری از چالش‌های دیگر به جای اینکه فقط روی اراده خودت کار کنی یک راهکار سیستمی پیدا کن تا بتوانی نقش اراده را کمرنگ و حذف کنی.

    اصل دوم: حرکت
    فعالیت‌های ساده بدنی روزانه مثل ده دقیقه راه رفتن، مغز را در حالتی قرار می‌دهد که آمادگی‌اش برای یادگیری خیلی بیشتر می‌شود.
    فعالیت بدنی مداوم = افزایش آمادگی مغز برای انجام کارهای سخت = انضباط فردی
    منظورم از فعالیت‌های بدنی فعالیت‌هایی است که حداقل هر یک ساعت یکبار بتوانی انجام بدهی.
    فرصت حرکت هم فرصت‌هایی هستند که در طول روز می‌توانیم در آن زمان‌ها حرکت داشته باشیم.
    ‎(برگرفته از کتاب بدون عرق ریختن) .
    ‎ این فرصت‌ها زمان‌هایی هستند که در طول روز و بین کارها به دفعات برایمان به وجود می‌آیند و می توانیم برای فعالیت‌های بدنی از آنها استفاده کنیم.
    ‎ریزحرکات، حرکت هایی هستند که تو بدون بلند شدن از جا می‌توانی انجام بدهی. مثل حرکت‌های کششی پشت میز و در حالی که روی صندلی نشسته‌ای.
    ‎حرکات عمومی ریز حرکت نیستند و لازم است که برای انجامشان از صندلی بلند بشوی مثل یک دقیقه تا دو دقیقه راه رفتن و قدم زدن در اتاق.
    ‎حرکات بزرک حرکاتی هستند که ورزش محسوب می شوند مثل پیاده‌روی سریع یا رفتن به باشگاه.
    ‎نکته :به دنبال روشها و راه‌حل‌‌هایی باش که نیاز به یادآوری و فشار نداشته باشند.
    ‎مثلا قرار دادن گوشی موبایل رو میزی دورتر از میز خودت یا قرار گذاشتن با خود برای یک دقیقه راه رفتن بعد از هر تماس تلفنی یا یک حرکت کششی بعد از باز کردن یک فولدر روی کامپیوتر یا انتخاب مغازه ای برای خرید که حداقل به 10 دقیقه پیاده روی نیاز داشته باشد یا پارک کردن اتومبیل دورتر از محل کار.
    ‎اصل سوم: افکار
    ‎وقتی فکرت را عوض کنی انضباط فردی‌ات بالاتر می‌رود.
    ‎مهمترین و بالاترین مهارت مغز ذهن آگاهی است. یعنی تمرکز بر آنچه در مغز و فکرت می‌گذرد و کنترل افکار ذهنی.
    ‎چطور می شود تمرکز کامل رو تمرین کنی؟
    ‎- توجه به جزئیات کاری که در حال انجامش هستی.
    ‎- مرتب با خودت تکرار کن: من به جز کاری که در حال انجامش هستم حق ندارم به چیز دیگری فکر کنم.
    ‎- با وقت گذاشتن روی حواشی، تمرکزت را از دست نده.
    ‎تمرین
    ‎در هر جا و در حال انجام هرکاری هستی به تمام جزئیات توجه کن. مثل توجه به دست و جزئیات دندان موقع مسواک زدن.
    ‎مغز ما برای دفاع از بدن و بقای آن همیشه دوست دارد به موارد منفی و احتمالاتی فکر کند که اصلا شاید هیچوقت رخ ندهد. اجازه ندهید ذهنتان به افکار منفی بپردازد.
    ‎تمرین دوم : وقتی حواست از کارت پرت شد و فکرت منحرف شد بلافاصله با خودت بگو متمرکز شو متمرکز شو.
    ‎به خودت یادآوری کن کل زندگی‌ات در این جمله خلاصه شده: تمرکز روی کاری که در حال انجامش هستی.
    ‎راه حل غلبه بر بیماری تفکر بدون کنترل: تمرکز و انجام فقط یک کار در هر بازه زمانی
    ‎این‌ها سه اصل پایه برای رسیدن به انضباط فردی هستند.
    ‎10 اصل تکمیل کننده و اجرایی برای انضباط فردی را در جلسات آینده با هم مرور خواهیم کرد.

  52. ۳ قدم برای یادگیری هوشمندانه و سریع زبان انگلیسی

    من از ۱۷ سالگی شروع به یادگیری زبان انگلیسی کردم که برای شروع مطالعه زبان به نوعی دیر است. البته اگر واقعاً می خواهید چیزی یاد بگیرید، سن مطرح نیست، من طرفدار تجربیات یادگیری مادام العمر هستم. با این حال این یک واقعیت است که بچه‌ها زبان‌ها را خیلی سریعتر از بزرگسالان یاد می‌گیرند.
    در هر صورت، تابستان آخری بود که در دبیرستان بودم و در آخر سال تحصیلی جدید باید کنکور می‌دادم. در دبیرستان رشته ریاضی فیزیک می‌خواندم. در همان تابستان یک دوره سه ماه زبان انگلیسی رایگان به همراه کتاب برگزار می‌شد و از آنجایی که درس خوان بودم در آن ثبت نام کردم.

    در اولین جلسه متوجه شدم سطح‌بندی در کار نیست و هر کسی با هر دانش زبانی در کلاس می‌تواند شرکت کند‌. مدرس خانم زیبا، خوش‌ ترکیب، خوش‌ پوش و بسیار خوش برخوردی بود که در دبیرستان رشته ریاضی فیزیک خوانده بود و در دانشگاه آموزش زبانی انگلیسی را دنبال کرده بود. این ۳ ماه هم یک جور دوره کار آموزی برایش محسوب می‌شد چون به یاد می‌آورم که بعد از تابستان به کادر آموزشی مدرسه پیوست.

    تا جایی که بیاد دارم در طول کلاس بیشتر انگلیسی صحبت می‌کرد و بیش از نیمی از همکلاسی‌هایی که در این دوره با من بودن قبلاً کلاس زبان رفته بودن و به راحتی به انگلیسی با او ارتباط برقرار می‌کردن، ولی من فقط گوش می‌دادم و حدس می‌زدم چه حرف‌هایی گفته می‌شود. در پایان این دوره سه ماه کمی متوجه حرف‌ها می‌شدم و این خیلی لذت‌‌بخش بود. تصمیم گرفتم بعد تابستان به کلاس زبان بروم و سال بعد هم کنکور زبان بدهم. دیگر دلم می‌خواست معلم زبان بشوم.

    تمام سال تحصیلی که در آخر تابستان گذشت هر زمانی که می‌شد، از زمان برگشتن به خانه تو اتوبوس تا زنگ های تفریح، به خواندن لغات انگلیسی سپری می‌شد. در آن زمان هیچ گوشی هوشمند یا کامپیوتری وجود نداشت و تنها راه یادگیری رجوع کردن به کتاب‌های کاغذی بود و ظاهراً خوش‌شانس بودیم که حواس پرتی کم‌تری داشتیم.

    ۳ روز در هفته، بعد از ظهر‌ها، به کلاس زبان می‌رفتم و شاگرد ممتازی در سطح خودم بودم. تمام معلم‌هایی که در همان چند ترم آموزشگاهی، قبل از کنکور، به من زبان آموختند، متوجه شوق و توانایی من در یادگیری زبان شده بودند.

    تمام سال آخر پیش دانشگاهی با درس خواندن برای کنکور گذشت. هر روز بعد از اتمام کلاس‌ها مستقیماً به خانه بر می‌گشتیم و چیزی برای ناهار می‌خوردم و شروع به انجام تکالیف روزانه و تکرار کارهای خود می‌کردم. این مطالعه تا زمانی که من خواب آلود می‌شدم ادامه می‌یافت و معمولاً تا نیمه شب آن را تمام می‌کردم.

    یادم می‌آید که این روال تا بعد از کنکور دادن ادامه داشت، تنها چیزی که حواس‌ام را پرت می‌کرد، تعطیلات آخر هفته‌ بود که در آن با خانواده‌ام به سینما، یا بیرون می‌رفتیم تا یک فیلمی تماشا کنیم و هوایی به سرمان بخورد و همین امر باعث می‌شد هفته بعد را با انرژی شروع کنم.

    نسبت‌ به یادگیری زبان انگلیسی بیش از درس‌های دیگر حساس شده بودم گویی هیچ هدف دیگری جز یادگیری زبان انگلیسی در زندگی‌ام وجود‌ نداشت.
    در پایان، در رشته مترجمی زبان انگلیسی در دانشگاه معتبری در مشهد قبول شدم. بعد از سه ماه تعطیلی آماده رفتن به دانشگاه شدم.

    در دانشگاه بعد از دو ترم, دوباره رفتن به کلاس زبان را شروع کردم. در ترم اول که در جو آشنایی با روال دانشگاه و دوری از خوانواده و مستقل زندگی کردن گذشت و ترم دوم با نمراتی نه چندان چشم‌گیر من را متوجه این موضوع کرد که برای یادگیری عملی باید به آموزشگاهی بروم و مهارت‌های زبانی‌ام را تقویت کنم. در دانشگاه فقط باید کتاب بخوانی و امتحان بدهی و آموزش۴ مهارت زبانی با این که مهم بود اصلا در دانشگاه به طور شایسته و بایسته مورد توجه قرار نمی‌گرفت. بعلاوه اکثر دانشجویان دارای مدرک‌های بین المللی زبان بودن و در سطح ادونس قرار داشتن حال آن‌ که من هنوز سطح پایه بودم و راهی جز شرکت درکلاس‌های انگلیسی آموزشگاهی نداشتم تا هم توان درک مطالب اکادمیک را پیدا کنم و هم در امتحانات نمرات بهتری کسب کنم.

    من از آن زمان در حال یادگیری و درس دادن زبان انگلیسی هستم، و این هرگز تمام نمی‌شود. امروز می‌توانم موضوعات نسبتاً پیچیده‌ای را بفهمم و صحبت کنم و به تدریس زبان بپردازم حتی کار ترجمه پروژه‌های دانشگاهی زیادی را هم کرده‌ام. برای من ۴ سال تمام طول کشید تا بر چهار مهارت زبانی در انگلیسی مسلط بشوم و همیشه با خودم فکر می کردم “آیا می‌شود در مدت کوتاه‌تری زبان انگلیسی را آموخت؟!”
    و جالب این که این تنها دغدغه من نبود بلکه، بیشتر کسانی که در این سال‌ها برای آموختن زبان انگلیسی به من مراجعه کرده‌اند، دنبال سریع‌ترین روش برای یاد‌گیری این زبان بودند تا بدون استرس به سایر کشور‌ها سفر تفریحی، کاری و یا مهاجرت کنند و به راحتی صحبت کنند ؛ و یا قادر شوند با اعتماد‌ به‌نفس در آزمون‌های زبان شرکت کنند. تنها جوابی که برای این پرسش می‌توان بدهم این است که برای یادگیری اولین و اصلی‌ترین هدف شما باید ایجاد عادات مطالعه هوشمند باشد که تضمین می‌کند سریعتر یاد‌بگیرید.

    بسیار اتفاق افتاده است که دانشجویان سردرگم‌‌ای که بعد از ساعت‌ها مطالعه مطالب و با توهم این که مطالب را کاملاً یاد گرفته‌اند، با این واقعیت مواجه شوند که هیچ پیش‌رفتی در یادگیری انگلیسی نداشتند و پاداش زحمات خود را در ارزشیابی‌ها ندیده‌اند. پس اهمیت دانستن این که چه طور مطالب انگلیسی را بخوانیم اگر بیش‌تر از داشتن انگیزه بالا و تمرین پیوسته و منظم نباشد کم‌تر از آن‌ها هم نخواهد بود.

    یادگیری زبان انگلیسی زمان بر است. ولی اگر زبان انگلیسی را با به‌کارگیری ۳ روش صحیح و علمی که در ادامه می‌آید یاد بگیرید، و اندکی نیز در این راه بردباری داشته باشید، درنهایت می‌توانید یادگیری هوشمندانه و سریع‌تری را تجربه کنید. برای اینکه به‌طور مختصر و مفید با بهترین تکنیک‌های یادگیری هوشمندانه و سریع زبان انگلیسی آشنا بشوید، شما را به خواندن ادامه‌ی این نوشته دعوت می‌کنم.

    ۳ قدم برای یادگیری هوشمندانه و سریع زبان انگلیسی

    ذهن انسان طوری طراحی شده است که به‌صورت طبیعی قادر است، هر زبانی را یاد بگیرد. ولی روش‌هایی که برای مطالعه استفاده می‌شوند، سرعت روند یادگیری این زبان را بیشتر و یا کم‌تر می‌کنند. برای یادگیری هوشمندانه و سریع زبان انگلیسی بایستی روش‌های مطالعاتی را بشناسیم و برگزینیم که بر پایه علوم یادگیری باشند :

    قدم#اول: پیش‌بینی

    اگر قرار باشد آخر هفته‌ به یک سفر دو روزه بروید، قطعا آخرین باری که به همچین سفری رفته بودید را بیاد می‌آورید و پیش بینی می‌کنید که در این سفر به چه چیزهایی نیاز خواهید داشت.
    این تجربه از پیش‌بینی وسایل و تجهیزات لازم برای سفری دو روزه و یادآوری این که چه وسایلی در سفر قبلی مورد نیاز بود‌ه است، بیان کننده اصلی بنیادین است که پژوهشگرانِ حافظه سالیان سال آن را بررسی کرده‌اند:” با پیش بینی مطالبی که می‌خواهید یادبگیرید، درک آن مطلب و یادآوری آن در آینده تواناتر شوید.”
    برای درک چگونگی و علت افزایش حفظ و درک مطلب به کمک پیش‌بینی، ابتدا نمونه‌ای جذاب و ساده را درباره‌ی یادگیری و پیش‌بینی در نظر می‌گیریم.

    چندین جمله را می‌بینید که کلماتی در آن‌ها مشخص شده و بعد از شنیدن تلفظ ،دیدن دیکته کلمه و نحوه کاربرد آن در جمله معنی را پیش بینی می‌کنید.
    سپس سعی می‌کنید جملاتی با آن بسازید.

    I was having such a good time I was reluctant to leave. 

     Many parents feel reluctant to talk openly with their children.

    reluctant
    /rɪˈlʌktənt/ adjective
    slow and unwilling OPP willing
    پیش بینی نحوه کاربرد:
    Be/feel reluctant to do something

    جملاتی که بعید نیست بخواهید بسازید:

    بیمار نسبت به گفتن تمام حقیقت ناراحت‌کننده به پرستار بی‌میل بود.
    The patient was reluctant to tell the nurse the whole gloomy truth.

    به راحتی دیده می‌شد که شوهرم نسبت به بیرون رفتن و دنبال کار گشتن بی‌میل بود.
    It was easy to see that my husband was reluctant to go out and find a job.

    در این مثال از قلمرو صرفاً دانستن و حفظ کردن اطلاعات به حوزه‌ی وسیع‌تر درک مطلب قدم می‌گذاریم، یعنی درک چگونگی به کار بردن اطلاعات آموخته شده. ساختن جملات به زبان انگلیسی مستلزم آن است که یادگیرندگان با دانش خود بیندیشند و آن را به کار گیرند، نه این که فقط آن را گزارش دهند.َ

    قدم#دوم: ترکیب

    برای یادگرفتن انگلیسی احتمالاً ساعت‌های زیادی را صرف به خاطر‌سپردن واژگان این زبان‌ و مطالعه‌ی ساختار‌های گرامری آن‌ کرده‌اید، و اين فرآیند برای شما آشنا است. تصور می‌کنید که اگر وقت‌ و تلاش کافی صرف کنید، یادگیری انگلیسی برایتان راحت خواهد بود. با برنامه‌های آنلاین پیش می‌رید، سپس آن را به سایر فعالیت‌ها مانند خواندن رمان یا تماشای فیلم به زبان انگلیسی گسترش می‌دهید. در دوره‌های آنلاین یا رودررو زبانی شرکت می‌کنید. معمولاً در همه موارد تمرکز درس‌ها بیش‌تر روی فراگیری واژگان جدید یا شناسایی قوانین جدید دستور زبان یا نحو است. پس از یک ماه متوجه می‌شوید که واژگانی را که همین چند روز قبل یاد گرفته‌اید فراموش کرده‌اید و پی‌درپی در آزمون‌ها نمره پایین می‌گیرید. تنها راه حل گنجاندن جلسات مرور در بازه‌ی زمانی یادگیری است. هر روز را به یک درس جدید و دو جلسه‌ی مرور تغییر بدهید. چند هفته بعد احساس می‌کنید تسلطی که پیش‌تر نداشتید کم‌کم پدیدار می‌شود.

    در بار اول از یادگیری فاصله‌دار استفاده کردید و مطالب آموخته‌شده فرصت شروع به فراموش شدن کردند و در یادگیری مجبورید تا حدی در گیر بازیابی مطالب از شکاف‌های عمیق‌تر حافظه بلند مدت شوید. اما گنجاندن مطالب جدید در حافظه بلند مدت به فرآیند یکپارچه‌سازی نیاز دارد که در آن مسیر‌های حافظه(نمایش مغز از مطالب جدید) تقویت می‌شود، معنی‌دار می‌‌شود، و به دانش قبلی پیوند می‌خورد_فرایندی که ممکن است طی ساعت‌ها رخ بدهد و چند روز طول بکشد. تمرین بی‌وقفه بر حافظه کوتاه مدت متکی است، اما یادگیری بادوام نیازمند زمان برای تمرین ذهنی است…از این رو تمرین فاصله‌دار کار آمد‌تر است‌. ذهن ما برای انجام مراحل رمزگذاری، یکپارچه‌سازی و سازماند‌هی مطالب تازه‌آموخته به زمان‌ نیاز‌ دارد و شکاف بین جلسات یادگیری فاصله‌دار به ذهن این فرصت را می‌دهد. اگر یادگیری فاصله‌دار را روشی برای ترکیب در نظر داشته باشیم رویکرده گسترده تری برای کمک به یادگیری است. ترکیب عبارت است از صرف زمانی برای فراگیری مطالبی و سپس مکث برای فراگیری مطلبی دیگر، پیش از تسلط کامل بر مطلب اول و سپس بازگشت به همان مطلب اول و آنگاه توجه به مطلب سوم و…به طور خلاصه، ترکیب شامل هر دو فرآیند فاصله دار کردن و آمیختن فعالیت‌های یادگیری است که در آن فاصله دار شدن در نتیجه آمیختن رخ می‌دهد. در نمونه‌ای ساده فرض کنید می‌خواهیم ۱۵ درس یک دوره مکالمه را مطالعه کنیم. در حالت معمول هر روز یک درس را مطالعه می کنیم و تکالیف خواسته شده را انجام می‌دهیم و هر روز یک درس جدید را پیش می‌بریم و در پایان ۱۵ جلسه درس ‌ها را یک مرور می‌کنیم. رویکرد ترکیبی کاملا متفاوت است. در این روش روز اول درس اول ،روز دوم درس دوم ، و روز سوم به مرور درس اول و دوم پرداخته و روز ۴ام با یک آزمون از روز اول و دوم تمام می‌شود؛ که می‌تواند این آزمون صحبت کردن در مورد سوالاتی که در روز اول و دوم پرسیده شده است باشد. درس سوم را در روز ۵ ام شروع میکنیم و روز بعد درس چهارم و مجدد به درس اول بازگشته و بعد از مرور درس اول، دوم، سوم و چهارم و گرفتن آزمون از ۴ درس، درس ۵ام را شروع می‌کنیم و به همین ترتیب پیش می‌رویم.

    یادگیری ترکیبی ما‌را مجبور می‌کند تا اطلاعات یا مفاهیم یا مهارت‌هایی را که پیش‌تر آموخته‌ایم مکرراً بیرون بکشیم. میلر در کتاب ذهن آنلاین استدلال می‌کند که محیط‌های یادگیری آنلاین ابزاری مناسب برای تجربه‌ی یادگیری ترکیبی است. فواید ترکیب به حفظ‌کردن اطلاعات یا تسلط بر مطالب محدود نمی‌شود بلکه حافظه بلند مدت را تقویت می‌کند و برای تسلط بر مهارت‌های پیچیده مانند حرف زدن و نوشتن بسیار مناسب است.

    قدم#سوم: خود‌توضیحی

    بعد از ۵ بار رد شدن در آزمون رانندگی تصمیم گرفتم تا آزمون بعدی، هر بار که به عنوان مسافر سوار ماشین‌ای شدم کارهایی که راننده انجام می‌داد را برای خودم توضیح‌ دهم و همین تمرین باعث شد در بار ششم با موفقیت آزمون رانندگی را پشت سر بگذارم.
    این اتفاق نخستین مواجهه‌ام با قابلیت خود‌توضیحی در دنیای واقعی بود_ روشی در یادگیری که در تسلط بر مهارت‌های زبان انگلیسی نیز می‌تواند کاربرد داشته باد.
    اگرچه تکرار به خودی‌خود ما را توانمند می‌کند، موجب رشد و پیشرفت‌مان نخواهد شد، مگر این که دست کم گاهی درنگ و تأمل کنیم: چه انجام ‌می‌دهیم، چرا آن را انجام می‌دهیم و آیا مسیر‌های جایگزینی نیز وجود دارد یا خیر و این تأمل ما را به یادگیری هوشیارانه وامی‌دارد‌ و اصول زیر‌بنایی را کامل‌تر می‌فهمیم.

    گرامری را که به تازگی آموخته اید را در نظر بگیرید. اگر هر بار که در جمله‌ای با آن مواجه می‌شوید دلیل و نحوه کاربرد آن را برای توضیح دهید این گرامر به مرور فهمیده می‌شود و به صورت فعالانه در جملاتی که هنگام حرف زدن یا نوشتن تولید می‌کنید به کار می‌برید.

    به طور مثال تازه با گرامر مجهول آشنا شده‌ایم و حالا به بررسی جملاتی که‌ در متن‌هایی در سطح خودمان که در حال کار کردن با آن‌‌ها هستیم، نحوه ساخته شدن جملات مجهول موجود را توضیح می‌دهیم؛
    و حتی اگر در سطح خیلی پایه‌ای هستید می‌توانید توضیح ساخت جملات مجهول را نگاه کنید و با جمله مطابقت بدهید که با توجه به آن توضیحات جمله معلوم چه طور به جمله مجهول تبدیل شده است‌.

    2000 people are employed by this
    company. 
    The Cathedral was built in the 14th Century. 
    The roads are cleaned once a week.
    The grapes are picked in September. 
    توضیحی که خودتان می دهید یا طبق آن جمله را بررسی می‌کنید :
    (برای مجهول کردن فعل یک جمله ما از یکی از اشکال فعل to be + قسمت سوم (past participle) فعل اصلی استفاده می‌کنیم.
    در جمله معلوم فعل دارای مفعول بوده است که توانسته در جای فاعل در جمله مجهول قرار بگیرد.)

    اگر مبتدی باشید :
    The television was invented in the
    1920s by John Logie Baird
    جمله معلوم
    John Logie Baird invented the television in the 1920s.

    War and Peace was written by Tolstoy.
    جمله معلوم
    Tolstoy wrote war and Peace

    A lot of wine is produced in France
    جمله معلوم
    They produce a lot of wine in France.

    خودتوضیحی، به‌وضوح، یادگیری و درک دانش جدید را تقویت می‌کند. خودتوضیحی با مراحل ابتدایی یادگیری تداخلی ندارد می‌توانید توضیحات را جلوی چشم خود داشته باشید و آن‌ها را با بازگو کردن در جمله تشخیص بدهید. مشخص شده است که خود‌توضیحی برای دانشجویان کم‌دانش و یا دانشجویانی که دانش قبلی از موضوع ندارد سودمند است…

    به طور مثال گرامر مجهول اگر برای شما گرامری جدید بود بعد از بررسی چند جمله و دیدن تغییر شکل فعل می‌توانید آن تغییرات را توضیح بدهید و بعد از دیدن توضیحات کامل گرامر به طور کامل فرایند را درک می‌کنید.

    این سه روش برای یادگیری عمیق ضروری هستند و این یادگیری هوشمندانه بی شک نقش اساسی در افزایش سرعت یادگیری خواهد داشت. خواهید دید چه‌طور این روش‌ها می‌توانند تغییری بزرگی در سرعت یادگیری ایجاد کنند، رخ دادی که می‌توان با فعالیت‌های خاصی مانند یادآوری، ترکیب، یا خودتوضیحی به روشنی دید.

    منبع: کتاب خرده تدریس
    جیمز ام.لنگ

  53. سلام ماهنده شاطرلو هستم از آذربایجان شرقی کلانشهر تبریز.فوق دیپلم مدیریت بازرگانی تمام کرده ام .بازنشسته صدا وسیما هستم.مربی یوگا و پیشکسوت تنیس رومیزی.
    علاقه دارم فن بیان را تدریس کنم .از زمانهای گذشته به نوشتن علاقمندم و گهگاهی با عنوان ماهان شعر فارسی و ترکی نوشته ام.وفعلن متن و مقاله ام را با عنوان مدرسی فن بیان خدمتتان تقدیم میکنم وارائه تدریس درصورت موفقیت آماده‌ام….نوشته هایم را نمیتوانم وارد کنم چیکار میشه کرد.این جاری بفرستم بعد دوباره بیارم.نمیدانم مجاز هستم

  54. درس نامه
    موضوع: بازاریابی عصبی قاسم شاهمرادی
    چند سال قبل که از جزیره کیش به تهران نقل مکان کردیم. بعد از اسباب¬کشی، اجاق گازمان آسیب زیادی دیده بود. همسرم می¬گفت که یک اجاق گاز جدید بخریم ولی من موافق نبودم و به نظرم همان اجاق گاز را تعمیر کنیم.
    تا اینکه یک روز بعدازظهر که از محل کار به خانه رفتم همسرم خواست برای بررسی قیمت و برندهای مختلف اجاق گاز به بازار برویم. من هم قبول¬کردم ولی شرط کردم که فقط بررسی می-کنیم و فعلاٌ قصد خرید نداریم. با موافقت همسرم بعد از ناهار و استراحت به سه راه امین¬حضور رفتیم. به چند فروشگاه سرزدیم و درباره برندهای مختلف و شرایط سایر موارد اطلاعاتی بدست آوردیم.
    در همین حین وارد یک فروشگاه شدیم که به دیوار کنار ورودی، مجموعه¬ای از لوازم خانگی قدیمی بود. من وهمسرم مشغول تماشای آنها شدیم و با هم درباره آنها نظر می¬دادیم که فروشنده نزدیک ما شد و ضمن خوش¬آمدگوئی از ما دعوت¬کرد لوازم داخل فروشگاه را ببینیم. داخل فروشگاه صدای موسیقی ملایم و بی¬کلامی به گوش می¬رسید و رایحه دلنوازی در فضای فروشگاه به مشام می¬رسید. طوریکه هرکسی دوست داشت چند دقیقه¬ای در فروشگاه قدم بزند. بعد از بررسی اجاق گازها به درخواست فروشنده به دفتر فروشگاه رفتیم. وقتی با تعارف مدیر فروشگاه روی مبل¬ها نشستیم. فروشنده در حینی که به سوالات ما جواب می¬داد با قهوه و آب¬میوه از ما پذیرائی کرد. ما هم پس از کسب اطلاعات و مقایسه¬های لازم یک اجاق گاز خریدیم.
    در مسیر خانه یادم آمد که ما قرار بود فقط برند و قیمت¬ها را بررسی کنیم چی شد که خرید کردیم؟
    اگر دقت¬کنید برای همه ما چنین مسئله¬ای پیش آمده است. یعنی قصد خرید نداشته¬ایم ولی خواسته یا ناخواسته تابع حرف¬های فروشنده شده¬ایم.
    اینجا بحث بازاریابی عصبی مطرح می¬شود.

    بازاریابی عصبی چیست وچگونه مطرح شد؟
    بازاریابی عصبی کارهائی¬است که توسط فروشنده یا بازاریاب برای تسهیل و تسریع در خرید انجام می¬شود.
    این گرایش بازاریابی از اوایل قرن21میلادی مطرح شد و تلفیقی از علوم بازاریابی وعصب¬شناسی است. مزیتی که بازاریابی عصبی دارد اینست که تکنیک¬ها و روش¬های آن براحتی و با هزینه کم توسط کسب وکارهای کوچک قابل بکارگیری است و نتیجه و بازدهی آن سریع و قابل رویت است.
    اما این رشته بازاریابی چطور مطرح شد؟
    برخی از شرکت¬های بزرگ برای تولید محصولی که مورد علاقه مشتری باشد از مردم از طریق پرسشنامه و نظرسنجی پرسیدند که محصول آن¬ها را با چه مشخصاتی می¬پسندند؟ بعد محصول با همان مشخصات مورد درخواست مردم تولیدکردند. ولی در کمال تعجب مشاهده¬کردند که همان محصولات که بر اساس نظر مردم تولید شده فروش¬نمی¬رود. یعنی رفتار مشتری¬ها با آنچه که گفته بودند فرق داشت.
    بررسی¬های بیشتر نشان داد بسیاری از مشتری¬ها دلیل قانع کننده¬ای برای خرید خود ندارند. مثلاٌ در خرید یک محصول با برندهای مختلف(مثلاٌ مایع لباسشوئی) دلیل مشخصی برای انتخاب یک برند ندارند. یا حتی برخی از مشتری¬ها دقیقاٌ نمی¬دانند که چه می¬خواهند( اگر از بسیاری از افرادی که وارد یک فروشگاه پوشاک می¬شوند بپرسید تصمیم دارند چه بخرند پاسخ درستی نمی¬دهند مثلاٌ می¬گویند ببینیم فروشگاه چی دارد).
    همین دلایل باعث شد تا مغز افراد را هنگام خرید بررسی کنند.
    در این بررسی¬ها اطلاعات مغز را با استفاده از fmri ، نوار مغز ، تغییرات چهره، ردیابی چشم و رفتار افراد مختلف هنگام خرید را بررسی¬کردند. همچنین الگوهای مغز را در رفتارهای مختلف بررسی کردند. جالب اس بدانید الگوی مغز هنگام پرداخت پول با وقتی که انسان درد دارد تشابه زیادی دارد.
    به هر حال دانشمندان با بررسی¬های انجام شده مغز انسان را به سه قسمت اصلی تقسیم کردند که از نظر ساختار سلولی و عملکرد با هم متفاوتند. این سه بخش مغز جدید، مغز میانی و مغز قدیم نام دارند.
    مغز جدید کارهای تحلیلی و پیچیده را بر عهده دارد و امور ارادی ما را کنترل می¬کند. مغز میانی با استفاده از هورمون¬ها احساسات ما را کنترل می¬کند. وظیفه مغز قدیم کنترل فعالیت¬های حفظ بقاست. یعنی اموری مثل تنفس، گرسنگی و تشنگی را نظارت می¬کند.
    تحقیقات و بررسی¬ها نشان می¬دهد مغز قدیم مانند فیلتر عمل می¬کند. یعنی همه اطلاعات ابتدا وارد مغز قدیم می¬شود. بعد مغز قدیم تعیین می¬کند کدام اطلاعات وارد مغز جدید بشود.
    خوب اینجا پاسخ این سوال که چرا رفتار مردم با گفته¬هایشان فرق داشت مشخص می¬شود. آنها با مغز جدید که امور تحلیلی را بر عهده دارد به سوال جواب می¬دهند اما هنگام خرید از مغز قدیم استقاده می¬کنند.
    یا مثلاٌ وقتی در یک کافی¬شاپ از مردم پرسیده می¬شود قهوه¬تلخ را انتخاب می¬کنند یا قهوه¬شیرین. چون هنگام پاسخ از مغز جدید استفاده می¬کنند قهوه تلخ را انتخاب می¬کنند اما هنگام سفارش، با مغز قدیم تصمیم می¬گیرند و قهوه شیرین را ترجیح می¬دهند.
    البته مغز میانی هم که با احساسات سروکله می¬زند. روی مغز قدیم تاثیر زیادی دارد. یعنی در شرایط احساسی راضی مغز قدیم راحت¬تر تصمیم می¬گیرد.
    چگونه بر مغز قدیم مخاطب تاثیر بگذاریم؟
    تحقیقات نشان می¬دهد 95درصد افکار ما بطور ناخودآگاه شکل می¬گیرد. بنابراین فروشنده¬ها هنگام بازاریابی باید دقت کنند کدام قسمت مغز را هدف قرار داده¬اند. بخش آگاه یا ناخودآگاه. توجه به انگیزاننده¬های احساسی می¬تواند روی ناخودآگاه انسان تاثیرگذاشته و فروش را افزایش دهد.
    با توجه به موارد گفته¬شده باید ببینیم یک بازاریاب یا فروشنده چطور می¬تواند وارد مغز قدیم مشتری شود.
    مشخص است که حواس پنجگانه تاثیر زیادی بر احساسات ما دارد. یک دانشمند عصب شناس می گوید: ما ماشین¬های تفکری نیستیم که احساس داریم بلکه ماشین¬های احساسی هستیم که تفکر می-کنیم. دقت کنید هر عاملی که باعث ایجاد حس بهتری در انسان شود فرآیند تصمیم¬گیری را راحت¬تر می¬کند.
    چنانچه دقت کنید می¬بینید که کلیپ¬های احساسی می¬توانند تاثیر زیادی بر تصمیم¬های ما بگذارند.
    فروشنده¬ها باید دقت کنند که چه اطلاعاتی به مشتری بدهند تا بر احساسات او تاثیر بگذارند و سپس وارد مغز قدیم مشتری شوند تا فرآیند خرید را راحت¬تر پیش ببرند.
    حالا به برخی موارد که باعث جلب توجه مغز قدیم می¬شود اشاره می¬کنیم.
    درد و لذت
    دوری از درد و کسب لذت دوعامل مهم و تاثیرگذار در تصمیم¬گیری¬های ماست. اگر یک انسان دردی در خود احساس کند تصمیم¬های مختلفی می¬گیرد تا درد خودش را درمان کند. همینطور ما برای کسب لذت تصمیم¬های متفاوتی می¬گیریم و هزینه¬های زیادی برای آن پرداخت می¬کنیم. از این بابت صنایع و محصولات متنوع و زیادی ایجاد شده است. از خودروهای لوکس و گرانقیمت گرفته تا وسایل رفاهی، رستوران¬ها و صنایع غذائی، عطر و ادکلن و. . .
    بنابر گفته آقای هوگان در کتاب علم تاثیری گذاری بسیاری از تصمیم¬های مردم برای فرار از ضرر است تا کسب سود. بنابراین دوری از درد می¬تواند انگیزاننده بهتری نسبت به کسب لذت باشد.
    اگر به محیط¬ اطراف¬مان هم دقت کنیم مشاهده می¬کنیم که تبلیغات مختلف روی این دو موضوع تاکید زیادی می¬کنند. بنابراین توجه داشته باشید اطلاعاتی که نتیجه آن کسب لذت و دوری از درد باشد مورد توجه مغز قدیم قرار می¬گیرد.
    تصاویر
    تحقیقات نشان می¬دهد بیشتر از 65درصد اطلاعات ورودی مغز از مسیر بینائی منتقل می¬شود. اعصاب بینائی سرعت زیادی دارند و به مغز قدیم متصل هستند. دقت کنید که انسان با دیدن یک چیز ترسناک در مدت کمتر از یک ثانیه عکس¬العمل نشان می¬دهد. تصاویر با مغز قدیم ارتباط دارند ولی واژه¬ها توسط مغز جدید تحلیل می¬شوند. همانطور که در تبلیغات تصاویر نقش مهمی ایفا می¬کنند.
    آغاز و پایان
    اگر دقت کنید اول و آخر فیلم¬ها در ذهن ما می¬ماند. همچنین اول و آخر دیدارها بیشتر یادمان هست. فروشگاه¬ها ابتدای ورودی یا قبل از خروج حراجی¬های خود را قرار می¬دهند.
    برایان تریسی می¬گوید ذهنیت اولیه مردم درباره شما در 4 ثانیه اول شکل می¬گیرد. پس از آن تغییر این ذهنیت کار بسیار سختی است.
    مغز قدیم اول و آخر ملاقات¬ها را ضبط می¬کند.بنابراین لحظات اولیه در فروش بسیار مهم است.
    عینی و ذهنی
    آمار و ارقام و اطلاعات ذهنی برای مغز قدیم جذابیتی ندارد برعکس موارد عینی، ملموس و واقعی مورد توجه اوست و آنها را درک می¬کند. مثلاٌ واژه “رویکرد کلی” یا “کیفیت خوب” برای مغز قدیم آشنا نیست.
    بدیهی است که حذف کامل کلمات ذهنی از متن یا گفتار ممکن نیست. ولی می¬توانیم روی کلمات عینی و ملموس تمرکز کنیم و تا حد امکان از آنها استفاده¬کنیم.

    تضادها
    مغز قدیم به متضادها توجه کرده و بلافاصله واکنش نشان می¬دهد. از این موضوع در تبلیغات زیاد استفاده می¬شود. مثل قبل از استفاده یک محصول و بعد آن. بطورکلی موارد مشابه، باعث انصراف یا تعویق در تصمیم¬گیری می¬شود اما در دو گزینه¬ای¬ها مغز قدیم سریع¬تر تصمیم می¬گیرد.
    تهدید
    وظیفه اصلی مغز قدیم محافظت از بدن ماست. بنابراین هر چیزی را که تهدید تشخیص بدهد به آن توجه می¬کند. هنگام خطر و تهدید مغز قدیم اطلاعات را بررسی می¬کند و به جزئیات بیشتر دقت می¬کند. مثلاٌ در یک فیلم، لحظه¬های حساس مورد توجه مغز قدیم قرار می¬گیرد.
    تغییر و حرکت سریع
    یکی از مواردی که مغز قدیم به عنوان تهدید یا خطر تشخیص می¬دهد حرکت سریع است. هر تغییر یا حرکت سریعی از طرف مغز قدیم مورد توجه قرار می¬گیرد.
    مثلاٌ همینطور که آرام روی مبل نشسته و مشغول مطالعه هستید اگر یک صندلی بیفتد توجه مغز قدیم شما را جلب می¬کند.
    از این تکنیک در تبلیغات زیاد استفاده می¬شود تا موجب جلب توجه ¬شود.
    اوقات احساسی
    هر چه احساسات ما بیشتر تحریک شود اطلاعات بیشتر در ذهن می¬ماند. مثلا هر کدام از ما لحظات حساس شاد و تلخ در حافظه خود داریم. به عبارتی خاطرات خوش و ناخوش به یادمان مانده است.
    پس اگر بتوانیم احساسات مخاطب را برانگیزانیم می توانیم اثرگذارتر عمل¬کنیم.

    خود محوری مغز قدیم
    چون مغز قدیم وظیفه محافظت از ما را به عهده دارد فقط نفع خودش را می¬بیند. همیشه سعی می کند لذت را افزایش و درد را کاهش دهد تا بقا ما به بهترین شکل ممکن ادامه یابد. از خورد و خوراک گرفته تا آسایش و امنیت و تشکیل خانواده.
    مغزقدیم بقا را برای ما امکان پذبر می¬کند. بر این اساس بدنبال فرصت¬هاست.
    با توجه به این مسئله ما باید در مکالمات¬مان هنگام فروش و بازاریابی به این مسئله توجه کنیم. و توجه مغز قدیم را جلب کنیم.

    سود و زیان
    باید در مکالمات¬مان هنگام بازاریابی و فروش سود و زیان را کاملاٌ ملموس¬کنیم تا مورد توجه مغز قدیم قرار گیرد. البته لازم است با توجه به موارد گفته شده سود یا زیان را کاملاٌ تصویری و ملموس بیان کنیم. مثلاٌ بجای اینکه هنگام فروش بیمه عمر بگوئیم با خرید این بیمه نامه در آینده مشکل مالی نخواهی داشت بگوئیم با خرید این بیمه نامه می¬توانی جهیزیه یا هزینه تحصیل فرزندت را تامین کنی.
    بازاریابی با استفاده از حواس پنج¬گانه
    باید توجه ¬داشته¬باشیم که حواس پنجگانه بطور مستقیم بر احساسات انسان تاثیر می¬گذارد. بنابراین برای تاثیرگذاری بر مخاطب از طریق حواس او می¬توان اقدام کرد. همچنین باید در نظر داشت که انسان ها با استفاده از پنج حس خود با محیط خود ارتباط برقرار می¬کنند. بنابراین بازاریابی از طریق حواس بسیار موثر خواهد بود.
    همانطور که قبلاٌ هم بیان شد بسیاری از بازاریاب ها فقط از حس¬های شنوائی و بینائی برای بازاریابی استفاده می¬کنند در حالی که از حواس دیگر هم می¬توان به شکل¬های مختلف و متناسب با محصول استفاده کرد و روی تصمیم¬گیری مخاطب تاثیر گذاشت.
    حالا به بررسی تک تک حواس پنجگانه می¬پردازیم.
    1- بویائی
    بررسی¬ها نشان می¬دهد که 75درصد احساسات ما به بوئی که حس می¬کنیم بستگی دارد. بنابراین می¬توانیم از این حس استفاده کنیم تا روی مخاطب تاثیر بگذاریم.
    توجه داشته باشید که حس بویائی بیشتر از ده¬هزار بار موثرتر از حس چشائی است. ولی از این حس در بازاریابی کمتر استفاده می¬شود.
    اگر دقت کنید خودروهای نو بوی خاصی می¬دهند. این بو را شرکت¬های خودروسازی در آخرین مرحله های تولید در خودرو پخش می¬کنند.
    برخی از فروشگاه¬های حرفه¬ای به این مسئله توجه دارند واز بوی مطبوعی در فروشگاه خود استفاده می¬کنند. مثلاٌ یک فروشگاه لباس از بوی وانیل استفاده کرد و فروش خود را بیش از 40درصد افزایش داد.
    تحقیقات نشان داده بوی قهوه باعث فعال¬تر شدن حافظه کوتاه مدت می¬شود. همچنین حس خوب و لذتبخشی را در افراد ایجاد می¬کند. بر همین اساس توصیه می¬شود در مذاکرات مهم خود از قهوه برای پذیرائی استفاده کنید.
    بو بخشی از حافظه را فعال می¬کند. برای همه ما اتفاق افتاده¬است که بوی خاصی ما را یاد چیزی بیاندازد و خاطراتی را برای ما زنده کند.
    بنابراین با استفاده از حس بویائی می¬توان نظر مشتری را نسبت به یک محصول عوض کرد. منتهی باید در استفاده درست از آن دقت لازم را به عمل آورد.
    2- شنوائی
    لحظات حساس فیلم¬ها را در نظر بگیرید اگر موسیقی نداشت به هیچ عنوان تاثیری که با موسیقی هست را نداشت و تاثیر صدا به وضوح جاها مشخص است.
    شرکت¬های خودروسازی روی صدای بازوبسته کردن خودروها تحقیق و بررسی¬های زیادی می-کنند تا صدای باز و بسته کردن در خودرو مطلوب مشتری باشد.
    صدای زنگ خاص شرکت نوکیا را در نظر بگیرید. هرچند این شرکت در حال¬حاضر در بازار خود پیشتاز نیست ولی صدای زنگ او خاص است و یادآور برند نوکیاست.
    به هر حال صدا تاثیر زیادی بر افراد دارد و حالات روحی انسان را تغییر می¬دهد. اگر دقت کنید در تبلیغات هم از صدا بطور تاثیر گذاری استفاده می¬شود.
    تحقیقات نشان می¬دهد موسیقی با صدای بلند در فروشگاه باعث می¬شود مشتری¬ها تندتر حرکت کنند اما موسیقی ملایم باعث حرکت ملایم در فروشگاه می¬شود.
    3- حس بینائی
    انسان از طریق بینائی اطلاعات زیادی را دریافت می¬کند. بنابراین ظاهر محصول مهم است و حس خوبی به مشتری منتقل می¬کند. رنگ هم اهمیت دارد و در انتخاب مشتری تاثیر می¬گذارد.
    مقاله¬ای منتشر شده که نشان می¬دهد پیشخدمت¬هائی که لباس قرمز می¬پوشند انعام بیشتری دریافت می¬کنند. همچنین رنگ قرمز بر خریدهای آنلاین هم تاثیر مثبت دارد.
    رنگ از مواردی است که بیشتر و بهتر در ذهن مشتری می¬ماند. مثلاٌ ایرانسل چه رنگی را به یاد شما می¬آورد؟ بنابراین لازمست برای انتخاب رنگ محصول، لباس و محیط کار بیشتر دقت کنیم.
    مشخص است که رنگ با نوع محصول و فعالیت باید همخوانی داشته باشد. مثلاٌ به رنگ برچسب بطری آب معدنی، لباس کارکنان آتش¬نشانی، لباس یک مدیر و لباس کارکنان یک فسدفود دقت کنید.
    4- حس لامسه
    بررسی¬ها نشان می¬دهد فروشگاه¬هائی که اجازه می¬دهند مشتری¬ها اجناس را لمس کنند میزان فروششان بیشتر است.
    به نظر شما آیا کتاب¬های الکترونیک می¬توانند جای کتاب¬های کاغذی را بگیرند؟
    5- حس چشائی
    در بسیاری از صنایع نمی¬توان از این حس برای محصول استفاده کرد. ولی می¬توان با یک پذیرانی مناسب و ساده حس خوبی به مشتری منتقل کرد.
    البته که در صنایع غذائی از این حس بخوبی می توان استفاده کرد.

  55. موضوع سخنرانی: چه کنم که فرزندم از من حرف شنوی داشته باشد؟
    در جلساتی که برای آموزش خانواده و مباحث فرزندپروری شرکت می‌کنم، یکی از دغدغه‌هایی که بسیاری از والدین درخصوص کودکان‌شان مطرح می‌کنند، این است: «هرچه به فرزندم تذکر می‌دهم، گوش نمی‌دهد و تمام مدت مجبور هستم با او بحث کنم. آخر سر هم ناچار می‌شوم سرش داد بزنم یا تهدیدش کنم.»
    قبل از اینکه به این پرسش و راهکارهای احتمالی بپردازم، قصد دارم نکته‌ای را یادآوری کنم که خالی از لطف نیست.
    متاسفانه بسیاری از پدر و مادرها تربیت‌کردن را با اموری مانند: نصیحت‌کردن، دستوردادن یا حتی بحث کردن اشتباه می‌گیرند. درحالی‌که هیچ بچه‌ای با بکن نکن‌های پدر و مادرش تربیت نمی‌شود بلکه لج‌باز شده یا به کلی تبدیل به فردی منفعل و منزوی می‌گردد.
    حال سوال اینجاست پس چه کنیم؟ چه راهکارهایی هست برای اینکه فرزندم از من حرف‌شنوی داشته باشد و از طرفی به اعتماد به نفسش لطمه‌ای وارد نشود؟
    در این جلسه تصمیم دارم به بیان این نکات بپردازم:
    – مهارت گفتگو یادگرفتنی است
    – بدون قید و شرط عشق بورزید
    – بچه‌ها به توجه خاص والدین نیاز دارند
    – تنبیه بدنی ممنوع
    – برای تمرین مسئولیت‌پذیری قانون تعیین کنید
    والدین الگویی برای مهارت گفتگو هستند:
    • طی یک تحقیق که پژوهشگران بر روی 102 خانواده انجام داده‌اند، پی بردند که بهترین بچه‌ها به لحاظ رشد ذهنی و برخلاف تصور رایج آنهایی نیستند که در بهترین شرایط از نظر امکانات مالی و رفاهی بزرگ شده‌اند، بلکه آن دسته از بچه‌ها هستند که در محیطی پرورش یافته‌اند که امن است. می‌پرسید منظورم از امن چیست؟ یعنی پدر و مادرهایی که ممکن است با هم بحث یا حتی دعوا کنند ولی با این وجود با هم گفتگو می‌کنند. همان والدینی که در دعواهاشان نیز منصفانه رفتار می‌کنند نه اینطور که همیشه یک نفر حرف آخر را بزند. بی‌شک در چنین شرایطی فرزندان یاد می‌گیرند که چطور احساسات خودشان را پنهان نکنند و اگر با فردی اختلاف نظر داشته باشند از بحث کردن با او گریزان نیستند. درحقیقت والدین الگویی هستند برای آموزش این مهارت بصورت عملی در زندگی فرزندانشان.
    از طرف دیگر برخی والدین چنین تصور می‌کنند که بچه‌ای مودب و دوست‌داشتنی است که همیشه حرف‌ بزرگترها را گوش بدهد و هیچ‌گونه مخالفتی را ابراز نکند. اما غافل هستند از این که این نوع سبک تربیتی چه آسیب بزرگی به عزت نفس فرزندشان وارد می‌سازد. چراکه فرزندان ما قرار است یاد بگیرند که وقتی وارد جامعه‌ای می‌شوند، قادر باشند حرف خودشان را بزنند و خواسته‌شان را مطرح کنند و حتی اگر جایی از حق‌شان محروم شوند، بتوانند از خود دفاع کنند.
    فرزندان ما نیازمند عشق بدون قید و شرط ما هستند:
    • ابراز عشق والدین آن هم بدون هیچ پیش شرطی به فرزندان احساس امنیت می‌دهد و باعث می‌شود از عزت نفس بالایی برخوردار باشند. منظور همان باور و پنداری است که هر فردی از خودش دارد و میزان احساس خوبی که نسبت به خود پیدا می‌کند.
    بی‌شک بهترین راه عشق‌ورزیدن به فرزندان‌مان این است که مهمتر از شکل ظاهری(مثل زیبایی صورت، لباس آراسته، جثه و…) یا تاکیدکردن بر قابلیت‌ها و کاستی‌هایی که دارند همان‌طوری که هستند با تمام ویژگی‌های که برخوردارند آنها را بپذیریم و دوست‌شان بداریم چرا که باید بدانند ما به عنوان پدر و مادر وجودشان را از رفتار، گفتارو اشتباهات‌شان جدا می‌کنیم.
    مثلا به جای اینکه فقط چهره زیبا و اندام و لباسهایش را تحسین کنیم، خوش‌صحبتی، مهربان‌بودن با خواهر و برادر یا دوستان، مسئولیت‌پذیری در کارهای شخصی و کارهایی از این قبیل او را مورد تعریف و تمجید قرار دهیم.
    «از اینکه این قدر با خواهر کوچیکت مهربونی باید به خودت افتخار کنی!» «این کارت که خودت لباسهاتو می‌پوشی قابل نحسینه» «چقدر خوشحالم که می‌بینم اتاقت رو به تنهایی مرتب کردی»
    توجه کردن بدان معنی نیست که همه‌ی رفتارهاشان را می‌پسندیم و تایید می‌کنیم، نه! بلکه به این معناست که در تمام اوقات محبت بی‌دریغ خود را بهشان ابراز می‌کنیم و حتی اگر رفتار ناخوشایندی از آنان سر بزند باز هم فرزندمان باید این امنیت خاطر را داشته باشد که چیزی از علاقه و محبت ما نسبت به او کم نخواهد شد!
    مثلا بغل کردن و بوسیدن کودک را شرطی نکنیم و اگر جایی اشتباهی مرتکب شد به او نگوییم: «پیش من نیا دیگه، برا اینکه حرفامو گوش نمی‌کنی، منم بوست نمی‌کنم» یا «حالا که اینکارو کردی، من دیگه مامانت نیستم، برو اونطرف!»
    بچه‌ها به توجه خاص والدین نیاز دارند:
    دوستان همکلاسی علیرضا که در پایه‌ی سوم ابتدایی درس می‌خواند، مدام بابت ناسازگاری و رفتارهای پرخاشگرانه‌اش از او شاکی بودند و تقریبا هر روز بخشی از زمان کلاس به حل اختلاف او با دوستانش توسط آموزگار سپری می‌شد. جابه‌جا کردن محل نشستن او در کلاس، تذکرهای شفاهی یا حتی در نظرگرفتن جوایز برای تشویق او به رفتارهای مسالمت‌آمیز با دوستانش چندان تاثیری نداشت یا هم برای مدت کوتاهی دوام داشت. تا اینکه از طرف اولیای مدرسه با والدینش تماس گرفتند که جهت مذاکره درباره مشکلات رفتاری وی گفتگو کنند. خانم محمدی مشاور آموزشگاه طی دیدارهای حضوری که با مادر علیرضا داشت، متوجه اختلاف وی با همسرش شد و روزهای بسیاری که علیرضا شاهد دعواها و نزاع‌های آن دو بوده است. مادر علیرضا شاغل بود و ساعت‌هایی هم که در خانه حضور داشت، بیشتر وقتش برای رسیدگی به خواهر کوچکتر علیرضا که تنها 2 سال داشت سپری می‌شد، پدر و مادر وی به دلیل اوضاع نامساعد روحی و اختلافات زناشویی بین خودشان حوصله و زمان کمتری را در طول روز برای گفتگو و توجه به پسرشان داشتند بنابراین علیرضا درون خانه روز به روز گوشه‌گیرتر و بی‌حوصله‌تر می‌شد. به طور مثال اگر خواهر کوچکش وارد اتاق او می‌شد و یا به وسایل و دفتر و کتابهایش دست می‌زد بر سرش جیغ و هوار می‌کشید و این‌کارش باعث برخوردهای تند پدر ومادر و در نتیجه تنبیه او می‌شد. خانم محمدی برای مادر وی توضیح داد که خشم فروخورده ناشی از عدم توجه به نیازهای عاطفی‌اش، او را به سمت ناسازگاری با دوستان و اطرافیانش کشانده و از این طریق انرژی منفی درونی‌اش را تخلیه می‌سازد و دنبال جلب توجه است.
    لابد شما هم می‌دانید که 80 درصد شخصیت آدمها در دوران کودکی شکل می‌گیرد و این مهم رسالت و مسئولیت ما را به عنوان پدر و مادر سنگین‌تر می‌سازد. چرا که آن دسته از کودکانی که ابراز علاقه کلامی را از طرف والدین‌شان دریافت نمی‌کنند در آینده نیز نمی‌‌توانند به فرزندان خود ابراز علاقه کلامی کنند. کودکی که کمبود محبت دارد آن را با نشانه‌های مختلفی بروز می‌دهد. مثلا: کودکی که خیلی صحبت می‌کند یا از اینکه مدام با افراد بزرگتر از خودش وارد بحث شود، علاقه نشان می‌دهن و مدام توی صحت بزرگترها می‌پرد تا توجه آنان را به خود جلب نماید نشان دهنده‌ی نیاز او به توجه و محبت است.
    متاسفانه ما گاهی فراموش می‌کنیم که به نیازهای فرزندمان هم به همان میزانی که به خواسته خودمان اهمیت می‌دهیم، توجه کنیم. در نتیجه آنچه که بچه‌ها مدام از حرف‌های ما دریافت می‌کنند این عبارت‌هاست: «من الان خسته‌ام، جیغ و داد نکن»، «بشین سرجات، ساکت باش» «برو درساتو بخون» ولی سوال اینجاست تا به حال چند بار بهش گفتیم که: «بیا با هم بازی کنیم؟»، «بیا با هم بریم پارک» و خوب خیلی از ماها استاد بهانه آوردن هستیم در این زمینه. «خانه ما آپارتمانیه، همسایه‌ها اذیت میشن»، «اون قدر سرم شلوغه که حوصله‌شو ندارم» «وقت ندارم سرم رو بخارونم چه برسه به اینکه بخوام با بچه‌هام بازی کنم.»
    روزهایی را در طول هفته یا ماه در نظر بگیرید برای رفتن به پارک و شهربازی و با هم وقت بگذرانید. درون خانه بازی‌های گروهی که مناسب سن و نیاز فرزندتان باشد را انجام دهید. حتی گاهی در کنار او بنشینید و یک برنامه تلویزیونی که موردعلاقه اوست را با هم تماشا کنید و درباره‌اش حرف بزنید.
    کانون خانه‌ای که پدر و مادر به نیازهای فرزندان‌شان توجه نشان می‌دهند، آنها نیز یاد می‌گیرند که به حرف‌های والدین اهمیت بدهند و با سهولت بیشتری پذیرا باشند.
    نکته‌ای که بسیاری از والدین جدی نمی‌گیرند، این است که فکر کنیم فقط با امر و نهی کردن‌هامان می‌توانیم تربیت کنیم. کودکان خشم ما را می‌بینند، بی‌نظمی، کج‌خلقی و هر چیزی که حتی خودمان ممکن است در مورد خودمان نبینیم و متوجه نباشیم. از چشم کودکان تیزبین آنان دور نمی‌ماند. حال شاید بپرسید چه کنیم که بچه‌ها حرف ما را بپذیرند؟
    راهکارهای متعددی وجود دارد مثلا اینکه: به جای تهدیدکردن و استفاده از عبارات منفی مانند «وای به حالت» «اگر فلان کارو نکنی حسابتو میرسم» و … جملات را با کلمه‌ی «درصورتی که » شروع کنید، آن‌گاه نتیجه کار را بگویید و سپس درخواست و انتظاری که از وی دارید را مطرح کنید. اجازه دهید با یک مثال توضیح بدهم:
    یکی از مسائلی که خیلی از والدین با آن مواجه هستند انجام ندادن تکالیف فرزندشان در دوره ابتدایی است که مدام باید به او تذکر دهند و به او یادآوری کنند.
    نکته اینجاست که شما در وهله اول باید ببینید فرزندتان به چه چیزهایی علاقه نشان می‌دهد و از طرفی مورد تایید شماست که می‌توانید به عنوان تقویت‌کننده‌ی رفتار از آن بهره ببرید. مثلا: دیدن یک برنامه تلویزیونی و رفتن به پارک، خواندن کتاب توسط شما. حالا می‌توانید خواسته خودتان را این‌طوری مطرح کنید که «دخترم، درصورتی می‌تونیم بریم پارک که تکالیفت رو تا ساعت 5 عصر انجام داده باشی.» یا «درصورتی امشب برات کتاب قصه می‌خونم که اتاقت رو مرتب کرده باشی» و ازین قبیل…
    برای تمرین مسئولیت‌پذیری قانون تعیین کنید:
    در کنار توجهی که به فرزندان خود نشان می‌دهیم یک سری قوانین را نیز باید مشخص کنیم.
    به عنوان مثال) توی خانه قانون کتک نزدن را بگذارید که بچه‌ها همدیگر را نزنند.
    مدام برای فرزند بزرگتان تکرار نکنید: «اون از تو کوچیکتره، تو کوتاه بیا» باید به بچه‌ها آموخت که هیچ کدام‌شان نباید یکدیگر را کتک بزنند و به هم آسیب برسانند. اگر رفتاری اشتباه است هیچ‌کس نباید مرتکب شود.
    کودکان باید یاد بگیرند که کتک کاری در هر شرایطی کار بدی محسوب می‌شود. اما متاسفانه برخی از والدین بر این باورند که اگر کسی کودک‌شان را بزند او هم حق دارد مقابله به مثل کند. از طرفی با این عمل رابطه دوستی بچه‌ها بهم می‌خورد آن هم بر مسائل جزئی و بی‌اهمیت! همچنین به کودک یاد می‌دهد که خطای دیگران را نبخشد و دست بزن پیدا کند.
    در ازای این راهکار می‌توانیم به فرزندان خود بیاموزیم؛ بهترین کاری که می‌توانیم انجام دهیم، کتک کاری نیست. به جای آن می‌توانی محکم و قاطع بایستی و بگویی: «بهت اجازه نمی‌دم که منو بزنی» یا «ازین کار/ حرفت ناراحت شدم»
    اما اگر دوستت مسخره‌ات کرد با دوباره به سمتت آمد که تو را بزند آن وقت بهتر است به یک بزرگتر مثل معلم یا مدیر اطلاع دهی که دخالت کند. برای آموزش چنین مهارت‌هایی به کودکان می‌توان از شیوه ایفای نقش و نمایشنامه بازی و … استفاده کنیم. متاسفانه راهکاری که برخی از والدین موقع خشم و عصبانیت از خود بروز می‌دهند، استفاده از کتک زدن و تنبیه بدنی است اما باید بدانیم فرزندانی که در دوره کودکی از والدین‌شان کتک می‌خورند در بزرگسالی هم به محض عصبانی شدن پرخاشگری می‌کنند و به دیگران آسیب می‌زنند. مساله‌ای که متاسفانه این روزها در جامعه بارها شاهد هستیم مثلا: در حین رانندگی و ترافیک.
    یا وقتی اختلاف نظری با دیگران دارند و با رفتاری که مطابق میل‌شان نیست مواجه می‌شوند، به جای خویشتنداری و ارتباط موثر از شیوه‌های نادرست برای اثبات کردن حرف‌شان بهره می‌برند.
    پدر و مادر عزیز این نکته مهم را در نظر بگیرید که اگر با کودک به صورت تهدیدآمیز و با استفاده از عبارات منفی صحبت کنید، مغزه خزنده او آماده دفاع و دعوا می‌شود. یادمان باشد که هیچ کودکی در بدو تولد لج‌باز به دنیا نمی‌آید. در حالی که این الگوهای رفتاری اشتباهی که از ما سر می‌زند آنها را لج‌باز بار می‌آورد. وقتی کودک وظیفه یا مئولیتی را به درستی انجام نمی‌دهد یا قانوی که وضع کردیم را زیر پا می‌گذارد و شما هم راه‌های مختلفی را امتحان کرده‌ و جوابی نگرفته‌اید آن وقت می‌توانید به او اطلاع دهید که درصورتی که وظیفه‌اش در ساعت مقرر انجام نشود، از تفریح یا اتفاق خوشایندی که دوست دارد، آن روز محروم است و این هنر شماست که چطور مطرح کنید که فرزندتان مقاومت کمتری نشان دهد چون صحبت شما باید قاطعانه و در عین حال بدون عصبانیت و تحقیر و تهدید باشد. اما بهتر است مرحله محروم‌سازی به عنوان آخرین راهکار در نظر گرفته شود.
    از طرفی والدینی که فرزندان‌شان را زیاد تحقیر و سرزنش می‌کنند، آنها را با عزت نفس پایین تربیت می‌کنند چون در ناخودآگاه وی این باور به وجود می‌آید که: «من یک آدم بی‌عرضه و ناتوانم» و دائما خودش را قضاوت می‌کند.
    گاهی نیز والدین برای اینکه قدردانی کردن را به فرزندان‌شان یادآوری کنند به خاطر کارها و فداکاری‌هایی که در حق‌شان انجام داده‌اند، مدام بر سرشان منت می‌گذارند. این طیف بچه‌ها وقتی بزرگ می‌شوند دائماً از عالم و آدم طلبکار هستند و برای کوچکترین چیزی بر سر دیگران منت می‌گذارند.
    جمع‌بندی نهایی:
    نکات مهم و ارزشمندی که والدین نباید از آن غفلت بورزند این است که:
    حضور کامل و با کیفیتی در کنار فرزندان داشته باشند. حتی اگر شاغل هستید و نمی‌توانید ساعتهای زیادی درکنار آنان سپری کنید، (حتی به اندازه یک ساعت مشخص) در طول روز یا هفته را برای بودن با او اختصاص دهید.
    فرزند ما باید این حضور را کاملا حس و درک کند. مثلا: اگر قرار است روزی نیم‌ساعت با او به پیاده‌روی یا پارک بروید یا یک کتاب در روز بخوانید از انجام کارهایی که باعث حواس‌پرتی است، پرهیز کنید. مانند: چک کردن گوشی موبایل یا تماشای تلویزیون در حین صحبت. و با توجه کامل فعالیت لذت‌بخشی را در کنارش انجام دهید.
    نکته مهم اینجاست که این زمان‌ها باید منظم و مستمر باشند. اگر می‌خواهیم این زمان تاثیرگذار باشد، باید به طور منظم در طول هفته یکی دو بار تکرار شود تا فرزند ما اطمینان خاطر پیدا کند و ثانیاً اینکه بتوانید یک الگوی منظم در ذهنش بسازید. و مساله مهم دیگر اینکه لزوماً نباید این زمان طولانی باشد اتفاقا باید یک زمان محدودی را برایش در نظر بگیرید که هم قدردان باشد و هم شما را خسته و دل‌زده نکند و انرژی لازم را برای دفعات بعد هم داشته باشید.
    معصومه سورگی

  56. موضوع مقاله: چگونه آستانه تحمل خود را بالا ببریم؟

    مقدمه
    در این مقاله، سعی دارم در مورد “آستانه تحمل” صحبت کنم. موضوعی که شاید برای اکثر ما انسان‌ها، در این دنیای پیچیده و پر هیاهو، کارآمد باشد.
    این‌که در مقابل نابسامانی‌ها ، ناهنجاری‌ها و مشکلات پیش آمده در زندگی روزمره، بتوانیم بر خود مسلط بمانیم و زود دچار اضطراب، استرس و آشفتگی روحی و روانی نشویم.
    در واقع یاد بگیریم «آستانه تحمل خود را بالا ببریم».
    ابتدا باید تعریفی از این موضوع داشته باشیم تا بتوانیم بهتر مسئله را درک کنیم.

    تعریف «آستانه تحمل»
    “آستانه تحمل” بیانگر میزان تحمل فشار ماست بخاطر گفتار یا رفتاری که خلاف میل ما زده شده و علی‌رغم ناراحتی و احساس اجحاف بوجود آمده، بتوانیم واکنش معقول همراه با حِلم و بردباری از خود نشان دهیم و دیگران را قبول و درک کنیم.
    همانطور که می‌دانید آدم ناراضی و ناخوشبخت، دائم در دل خود رنجش‌های نابخشوده دارد و از خودش و دیگران ناراحت است، احساس اجحاف می‌کند و میل به تنبیه و تلافی و انتقامجویی دارد. به همین خاطر نمی‌تواند خیلی راحت دیگران را دوست داشته باشد و آنها را کامل ببخشد.
    زمانی می‌توانیم بگوییم شخص خوشبخت است که به درجه ای از خودشناسی رسیده باشد که در دلش هیچ رنجش و کدورتی باقی نماند و بتواند با قدرت، دیگران را مورد عفو و بخشش قرار دهد.
    در صورتی که بتوانیم طی روز، آگاه باشیم به اینکه چقدر از خود و کاری که انجام داده‌ایم، رضایت داریم به همان نسبت احساس خوشبختی در ما بیشتر خواهد بود.
    میزان رضایتی که از برخورد دیگران با خود داریم، می‌تواند احساس خوب یا بد آن روز ما را نشان دهد.
    برای ایجاد این احساس خوب، باید دیگران را آنطور که هستند قبول کنیم، نه آنطوری که ما می خواهیم باشند.
    ما با تغییر رفتار خود، می‌توانیم تأثیر مثبت در اطرافیان ایجاد کنیم اما نمی‌توانیم دیگران را مجبور به انجام کار یا رفتاری کنیم که ما می‌خواهیم.
    در واقع،
    “آستانه تحمل” یعنی بالا بردن توانایی به تأخیر انداختن واکنش های غیرمعقول و فوری.
    همه ما در زندگی خود، کم و بیش با موارد و مسائلی برخورد می‌کنیم که خلاف میل ما می‌باشند.
    واکنش اولیه و طبیعی که اکثر مردم معمولا انجام می‌دهند، بصورت اظهارنارضایتی می‌باشد و در برخی موارد بصورت بروز خشم و پرخاشگری و حتی بددهنی است و در نهایت میل به عناد (دشمنی) و حس انتقامجویی و تلافی در شخص ایجاد می‌شود.
    همانطور که می‌دانید،
    هر عملی، انگیزه‌ای را که محرک آن عمل است تقویت می کند، لذا بروز هر واکنش منفی و خشم و پرخاش، باعث می‌شود که شخص خشمگین‌تر شود. بدین ترتیب جسم و روح شخص، آلوده به سم رنجش و عناد شده و بیشتر عصبانی می‌شود.
    از آنجایی که هر فکری، افکار نزدیک به خود را از گذشته و ناخودآگاه پیدا می‌کند، هنگامی که شخص دچار عنادبخود و عناد به‌دیگران می‌شود، در حالت عصبانیت، آن افکار پنهان را هم با این فکر جدید همراه می‌کند و موجبات عصبانیت و خشم بیشتری را در فرد بوجود می‌آورد.
    در واقع رنجش‌های کهنه‌ای که ممکن است از دوران کودکی در ما نهفته و باقی‌مانده باشد، حالا با بروز یک رفتار یا گفتار، آن خشم نهفته سرباز می‌زند و باعث درد و ناراحتی ما می‌شود.
    هر فکر بد و ناجور، فکر بد و ناجور دیگری را به دنبال می‌آورد، و به این طریق پس از مدتی فقط زشتی، پلیدی در اطراف خود می‌بینیم و از نظر جسمی و روحی خسته می‌شویم، انرژی‌مان تحلیل می‌رود، روابط انسانی‌مان تخریب می‌شود و متاسفانه مستعد بیماری خواهیم شد.
    اینجاست که متوجه می شویم :
    داشتن آستانه تحمل بالا در زندگی، لازم است.

    فوائد و محاسن تحمل بالا:
    اگر تلاش کنیم که “آستانه تحمل خود را بالا ببریم”، در واقع کمک می‌کنیم به سالم نگه داشتن احساس و رفتارمان و به این ترتیب به خودمان فرصت می‌دهیم که درست فکر کنیم و درست تصمیم بگیریم و واکنش معقول از خود نشان دهیم.
    همچنین وقتی واکنش صحیحی از خود نشان دهیم، تصویر ذهنی مثبتی درخود ایجاد می‌کنیم و باعث می‌شود با حس اعتماد به نفس بیشتر، در برخورد با شخص مقابل موفق‌تر باشیم.
    با بالا بردن آستانه تحمل‌مان، در واقع صبر و حوصله اولیه خود را تقویت نموده و در برابر ناملایمات با حلم و بردباری بیشتری برخورد می‌نماییم.
    درک و فهم بهتری از موضوع پیدا می کنیم و احساس و واکنش مان متناسب با موضوع خواهد بود. همچنین بهتر می توانیم دیگران را درک کنیم و رفتار پیش آمده را با درک همدلانه به نوعی هضم کنیم.
    هر چه بیشتر تمرین کنیم که آستانه تحمل خود را بالاتر ببریم، به نفع خودمان است و با اینکار شکیباتر می‌شویم و در مقابل رفتارها و گفتارهای نابجای دیگران یا انتقاداتشان، مقاوم‌تر شده و دچار احساس اجحاف نمی‌شویم.
    در صورتی که بتوانیم آرامش خود را حفظ نماییم،
    به موقع می‌توانیم ” نه” بگوییم و حق خود را بگیریم که با این کار موجبات کسب رضایت از خود را فراهم کرده‌ایم.
    با به تأخیر انداختن واکنش‌ها، در واقع ما واقع بین‌تر می‌شویم.
    با تأمل بیشتر، می‌توانیم موضوع را از جوانب مختلفی بسنجیم.
    قدرت درونی‌مان افزایش می‌یابد.
    در برابر ناملایمات و مواردی که خلاف میل ماست، راحتر برخورد می‌کنیم.
    البته همه این مواردی که گفته شد، فقط با تمرین مداوم عملی خواهد بود چون کار بسیار دشواری است و تنها تمرین، تمرین، تمرین چاره کار است.
    هنگامی که با افراد بطور صریح مخالفت نکنیم، حس دافعه در آنها ایجاد نمی‌شود و برعکس، احساس احترام و اعتماد در دیگران ایجاد می‌شود.
    با بالا بردن آستانه تحمل، دیگر منتظر نیستیم که شخص بخاطر کار و رفتارش از ما عذرخواهی نماید و در واقع توقعی برای پوزش طلبیدن نداریم.
    بنابر این با علم به دانستن و کاربرد این موارد، دیگر دچار عناد یا دشمنی با خود و دیگران نمی‌شویم و احساس رضایت و خوشبختی بیشتری داریم.
    البته در این راه ممکن است با موانعی بر بخوریم که کار را برایمان کمی دشوار نماید.

    موانع موجود:
    • احساس رنجش، عنادبخود و تعکیس آن به دیگران
    • نداشتن باور و آگاهی نسبت به رفتار صحیح خود
    • غرورها
    • برتری طلبی
    • سلطه‌جویی
    • نداشتن تمرین کافی برای واکنش صحیح پیش‌ساخته
    • این‌که میل خود را حق خود بدانیم
    • اضطراب
    • عادت به رفتارهای عجولانه

    راه رفع موانع:
    به منظور مقابله با این موانع و پیدا کردن راه صحیح در جهت بالا بردن آستانه تحمل، همانطور که پیش‌تر هم گفته شد، می‌بایست با صبوری و حلم و بردباری برخورد نماییم تا بتوانیم به موقع خود را افشا نموده و احقاق‌حق کنیم.
    راهکار:
    یکی از تکنیک‌هایی که معمولا در خودشناسی بکار می‌بریم این است:
    هر روز صبح در دفترچه ای یک خط افقی بکشید. هر دو ساعت یکبار از خود بپرسید: “در این دو ساعتی که گذشت آیا تحملم بالا بوده است یا نه؟”
    چنانچه تحمل‌تان بالا بوده در بالای خط یک علامت + بگذارید و چنانچه تحمل‌تان پایین بوده و ناراحت شده اید در پایین خط یک علامت – بگذارید.
    در پایان روز، بررسی نمایید؛ چنانچه موارد منفی بیشتر بود یعنی آستانه تحمل شما پایین بوده است.
    پس از خود این پرسش ها را بپرسید:
    در آن لحظه، چه بهتر بود می‌گفتم ؟
    چه بهتر بود می‌کردم؟
    با پاسخ‌گویی به این دو سؤال و انجام تمرین تصویر ذهنی، می‌توانیم یک واکنش صحیح پیش ساخته داشته باشیم تا در مواقع دیگر، در صورت بروز مشکل، بتوانیم به موقع واکنش درست را انجام دهیم.
    لازم است این تمرین را چندین بار تکرار کنیم تا ملکه ذهن ما گردد و در ضمیرناخودآگاه‌، جای گیرد.
    ****************************
    معنی برخی اصطلاحات:
    عناد بخود = دشمنی با خود
    تعکیس = انعکاس و نسبت دادن احساس منفی خود به دیگران

    نویسنده: فریبا نبی زاده

  57. صفحه‌ی 1

    ماهنده شاطرلو هستم.مدیریت تمام کرده ام البته فوق دیپلم‌وبازنشسته‌هستم‌،
    دوست دارم خودم را نویسنده معرفی کنم این خواسته‌ی من هم بی‌ربط نیست برای این که از عنفوان نوجوانی در هر ضمینه‌ای نوشته‌ام تا زمانی که تحصیلاتم تمام شد‌و استخدام شدم. خوشبختانه اداره‌ایی که من در آنجا کار میکنم یا بقولی کار می‌کردم اصلن مکانی بود برای بهتر نوشتن واجرا‌‌و نمایش.خواهید پرسید چه جوری و کجا‌؟باید به عرض برسانم که من در حال حاضر بازنشسته‌ی صداوسیما هستم،اینطوری بگم که در حال حاضر هم می‌نویسم‌وچقدر خوشبختم‌ آخر سرالبته اصلن از دلم نمی‌آید که این جمله را بگویم منظورم این هست که در حال حاضر از مشغله اداری فراغت یافته ام و بچه هایم بزرگ شده‌اند‌و من تازه فرصت پیدا کرده‌ام مثل یک نوجوان بیاموزم و راه‌و‌روش درست نوشتن‌‌و خوب نگاشتن را یاد بگیرم‌و اندوخته هایم را هم روهم بچینم‌و به جایی برسانم.مسلمن این توفیقی خواهد شدتا من هم اندوخته هایم را به محک بکشم واقعن بفهم که چندمرده حلاجم‌‌. صدالبته دیده ام مثبت است به این قضیه.روزی که تصمیم گرفتم دنبال این کار برم خیلی تردید داشتم‌،هراس احاطه‌ام کرده بود ‌،بااین که دوربر من افراد زیادی با این حرفه فعالیت می‌کردند اما دل من روا دید که استادی را برای آموزش این فن در نظر بگیرم که پرونده روشنی دارد.خیلی از مردم را در کلاسهایش دیدم و توصیه‌هایی که از آنان در باره‌ی استاد فن بیان شنیدم که در این اندک نمی‌گنجد بیان کنم‌،فهمیدم که اینجا‌ست شانسم را آزمایش کنم لذا منهم موضوع را به فال نیک گرفتم و مسیر یادگیری را طی کردم و درحال حاضر خود را برای ارائه مطالب سودمند جهت تدریس متبحر‌و آماده‌تر می‌بینم.

    صفحه 2
    مقاله در رابطه با مدرسی فن بیان.

    از زمانهای خیلی پیش خواهرم بچه‌ی دومی بدنیا آورد ،آرام و توپل و خوش خوی‌و زیبا‌‌و تودل برو.چرا این همه دارم تعریف‌و تمجیدش می‌کنم خود فلسفه ایی دارد‌، منظورم این هست که از اول صبح تا آخر شب هر کسی با این بچه روبرو می‌شد چشم از او بر نمی‌داشت آنقدر با‌ این بچه سرو کله میزد‌وصحبت می‌کرد که در تعریف نمی‌گنجید.بچه بزرگ می‌شد و تو دل بروتر می‌شد، اما تو بگو از ان همه وراجی کردن در مقابل‌اش برای بچه کارساز بود‌؟ نه اصلن.الا بل لا حرف نمی‌زد که نمی‌زد.گوش و چشم کودک بدون ایراد بود و سالم.گویی بچه لج کرده بود‌ که حرف نزند روز به روز بزرگ و بزرگتر می‌شد تا این که وقت مهدکودک رفتن‌اش هم سپری شد باید پیش دبستانی را شروع می کرد اما هیچ مدرسه ایی حاضر نبود برای ثبت نام بچه.یادم هست اون موقع ها بیچاره خواهرم سر حرف نزدن این دختر شیطون خیلی ناراحتی‌ها می‌کشید حاضر هم نمی شد در مدارس استثنائی ثبت نام بکند درست است که مدتها بعد مداوا شد.اما خاطره اش همیشه گره کور ذهن من بود.تا اینکه چندی پیش درکلاس استاد فن بیان دوره ی مدرسی فن بیان شرکت کردم و چندین بار امتحان پس دادم و با امتیاز عالی قبول شدم .و مدرک افتخاری هم دریافت کردم .بنا به پیشنهاد استادم قرار شد کلاسهای آموزشی را دایر کنم‌. این بود که الان در خدمتتان هستم.این خواست خدا بود که من بدین وسیله به این کار کشیده بشوم

    صفحه 3

    مقاله در رابطه با مدرسی فن بیان

    درست است امروز آستین‌ها را بالا زده‌ام تا بعرض برسانم اگر نوبتی هم باشد‌،نوبت ما ست تا با کوشش و تلاش زیاد‌، دوستانی را دور هم جمع بکنم‌و به طریقه‌ی نیکو و آموزنده یار و یاور دوستان و علاقمندان باشم‌.
    ب بسم اللاه را میزنم و در آرامش کامل کلاس فن بیان را شروع میکنم .این مقاله من ساختارمند نوشته می‌شود تا اهمیت یابد که من برنامه ریزی کرده ام.آن هم چه برنامه ایی! من بطور رایگان این کلاسها را شروع می‌کنم تا عزیزان را متوجه سازم که کلید واژه ها چی‌‌ها می‌تواند باشد.(انسان‌و زبان‌و بعد مهارت سخن گفتن‌،فن بیان‌،ایجاد ارتباط،دریافت‌و انتقال پیام.اینها کل متریال ماست )برای سخن آغاز کردن‌،حال اصلی‌ترین راه ارتباط‌گیری در برخورد با دیگران‌،نحوه سخن گفت ماست.هدف از این مقاله به تثبیت اهمیت کارمان می‌رسیم.
    زنگها را بصدا در آوریم.جلسه اول را از صفر فن بیان شروع میکنیم‌،این کلاس به صورت تئوری وعملی با هم کار خواهیم کرد.تمرین میدم و اجرا میکنید.
    دوستان به اولین روز دوره مجازی فن بیان خوش آمدید.کلاس ما درست از همین لحظه شروع می شود‌،اسفند ماه سال ۱۴۰۱
    الآن دقیقن در کلاس آنلاین هستیم‌،باید در انجام تمارین کوشا باشید تا بتوانم پیشرفت یا پسرفت شما عزیزان کارآموز را چک کنم این روش ما باعث میشودتا شما صدا پیشه‌ی قابل و با دانشی باشید.
    دوست دارم رزومه ی جامع از شما را در یک ویس کمتر از یک دقیقه بشنوم. ویس عالی بود.خوشحالم که صدای خوشرنگی دارید وتحصیلکرده‌اید‌.
    چرا فن بیان؟

    صفحه 4

    مقاله در رابطه با مدرسی فن بیان

    بلی چرا فن بیان؟می‌خواهیم مهارت‌های کلامی پیدا کنیم.یعنی واژه ها‌و کلمات زیادی فرا بگیریم.یعنی دایره لغاتمان عالی باشد، و بتوانیم در مورد هر چیزی صحبت کنیم.
    یکی از اشتباهاتی که خیلی‌ها مرتکب می‌شوند، این که فکر میکنند اگر فردی خوب صحبت می‌کند یک امر ذاتی هست و او مادرزادی این جوری بوده یا ارثی هست در خانواده‌اش.درحالیکه مهارت کلامی کاملن قابل یادگیری هست.
    حالا بنویسید که بیشترین کلمات و بهترین مهارت‌های کلامی را چه کسانی دارند؟
    بلی پاسخ شما صحیح است‌،نویسنده ها و شاعران.خوب……..

  58. چرا توسعه‌فردی؟
    اکثر دهه شصتی‌ها معتقدند اگر شانس داشتند در دهه شصت به دنیا نمی‌آمدند. با درستی یا اشتباه بودن این سخن کاری ندارم؛ آنچه مسلم است در دهه شصت به دلیل وقوع جنگ تحمیلی اوضاع کشور نابه‌سامان بود و مردم شرایط سختی داشته‌اند. آنچه من از دهه شصت به یاد دارم مدرسه و مسیر زیبای آن بود.تاثیر دهه شصت بعدها در من نمایان شد. تاثیر فرهنگ وتربیت خانوادگی که مورد قبول جامعه در دهه شصت بود سال‌ها بعد در من ظاهر شد. تربیت و فرهنگی که سکوت و سربه‌زیری صفتی مثبت مخصوصن برای دختران محسوب شده و مورد ستایش قرار می‌گرفت. بارها از بزرگ‌ترها شنیده بودم که بچه خوب بچه‌ای است که هر چه جلویش بگذارند بدون اعتراض می‌خورد و خدا را شکر می‌کند.
    برای اینکه مورد تایید خانواده باشم. همیشه ساکت و سربه زیر بودم. در سکوت غذایی که دوست نداشتم را می‌خوردم. در کارهای خانه کمک می‌کردم؛ اما هرگز مورد تایید و تشویق دیگران نبودم. بارها به خاطر اشتباه دیگران سرزنش شدم و سکوت کردم تا اینکه کم‌کم به مجسمه سکوت تبدیل شدم.
    نه یا ده ساله بودم. روزی درنانوایی بعد مدتی انتظارنوبتم شد و به اول صف رسیدم. مردی که پدرم را می‌شناخت کنارم ایستاد و گفت: دختر فلانی هستی؟
    گفتم: بله.
    گفت: نوبتت را به من می‌دهی؟
    گفتم: نه.
    گفت: بابات آدم به این مهربونی، تو به کی کشیدی. راس گفتن که شاخ آدم فقیر( ساکت و آروم) تو شکمشه.( ضرب‌المثل تالشی)
    آن روز گذشت. اما سال‌ها ذهن من درگیر این موضوع و ضرب‌المثل بود که چه کار بدی ازمن سر زده که مورد قضاوت منفی ان مرد قرار گرفتم.
    هرچه بزرگ‌تر شدم سکوتم هم بزرگ‌تر شد. زیرا اطرافیان سکوت را صفت مثبت من معرفی می‌کردند و همه مرا با این صفت می‌شناختند و آن را می‌ستودند. در سخنانشان می‌گفتند: عهدیه دختر ساکت و آرومیه. تو سرش بزنی صداش در نمیاد. سکوت من برای همه کسانی که عروسی توسری خور می‌خواستند گزینه مناسبی بود؛ اما برای من دردسر ساز شد. مجبور شدم بارها به طور غیرمستقیم به یکی از افراد فامیل جواب منفی بدهم. بلاخره صبرم تمام شد و سد سکوت را شکتم و به طور مستقیم جواب منفی دادم. روابط‌‌‌مان تیره و تار شد؛ اما مسیر زندگیم تغییر کرد. هر چه می‌گذشت از کاری که انجام داده بودم بیشتر احساس رضایت می‌کردم و آرزو می‌کردم کاش همیشه از خودم دفاع می‌کردم.
    به دانشگاه رفتم، ازدواج کردم، مادر شدم؛ اما اعتماد به نفسم همچنان پایین بود و توان دفاع از خود را نداشتم. آرزویم دوست داشتن خود و حس رضایت از خود بود. زمانش رسیده بود به خودم کمک کنم تا با آرامش بیشتری زندگی کنم.

    آشنایی با توسعه‌فردی
    به دلیل علاقه به مطالعه از طرفداران برنامه کتاب باز بودم. بلاخره دری به رویم باز شد و با دکتر مجتبی شکوری مدرس توسعه فردی آشنا شدم. زمانی این اتفاق رخ داد که توقعات از خودم به اوج رسیده بود و رضایتم از خود به پایین‌ترین سطح خود رسیده بود. به کمک برنامه و کتاب‌هایی که دکتر شکوری در زمینه توسعه فردی معرفی کردند، شناخت بیشتری از خودم به دست آوردم. کمتر از خود گله و شکایت می‌کردم و روز به روز حالم بهتر می‌شد.
    تابستان 1399 با شرکت در سمپوزیوم توسعه‌فردی استاد کلانتری جرقه توسعه فردی شعله ‌ور شد و گرمایش وجودم را فرا گرفت.

    توسعه‌فردی چیست؟
    توسعه‌فردی عبارت است از یادگیری مهارت‌هایی برای کمک به رشد و شخصیت خود و دستیابی به رضایت خاطر و آرامش بیشتر.
    توسعه فردی همه ابعاد زندگی شخصی و اجتماعی انسان را تحت‌تاثیر قرارمی‌دهد. لازمه گام نهادن در مسیر توسعه فردی شناخت خود و احساس نیاز به تغییر در خود است. تا زمانی که حس نیاز در فرد وجود نداشته باشد فرد لزومی به اصلاح و توسعه شخصیت خود نمی‌بیند. گام بعدی بعد از احساس نیاز به تغییر خود شناخت رفتارها و خصوصیات است که نیاز به اصلاح یا تغییر و یا حذف دارد.
    مواردی را که در مرحله اول توسعه‌فردی قصد تغییر و اصلاح آن را داشتم عبارت بودند از:
    مطالعه بیشتر
    غلبه بر کمال‌گرایی
    کاهش اضطراب
    مدیریت زمان
    برنامه‌ریزی
    تقویت اعتماد به نفس

    زمانی را به مطالعه اختصاص دهیم
    در بهار 1399 با مطالعه کتاب تولستوی و مبل بنفش اثر نینا سنگویچ تصمیم گرفتم در طول یک سال صد کتاب مطالعه کنم. اوایل فکر نمی‌کردم از عهده انجام این کار برآیم. بهانه‌ها را کنار گذاشتم با کتاب‌های الکترونیک و صوتی شروع کردم. هر جا زمان کم می‌آوردم کتاب‌هایی با حجم کم مطالعه می‌کردم. تا پایان سال هفتاد کتاب خواندم. عقب ماندگی‌ام دو دلیل داشت که از نظر خودم قابل قبول بود. دلیل اول مبتلا شدن شدید همسرم به کوید 19 بود که سبب شد یک ماه ازمطالعه دور شوم؛ اما دلیل دوم که خوشایند بود، آشنایی با مدرسه نویسندگی و شرکت در دوره نویسندگی خلاق و کارگاه تولید محتوا بود. آرزویی که سال‌ها در صندوقچه خاک خورده بود در حال رشد بود و من مشتاقانه در تلاش بودم تا آسیبی
    نبیند.
    مطالعه اولین و اساسی‌ترین مسئله در شناخت بهتر خود است. در سال‌های اخیر پادکست‌ها و ویدئوهای آموزشی به افراد کمک می‌کنند تا بهتر خود را بشناسند؛ اما کتاب همچنان مقام اول را در زمینه شناخت فرد از خود دارد، زیرا پادکست‌ها و ویدئوهای آموزشی براساس این کتاب‌ها ساخته شده و در اختیار کاربران قرار می‌گیرند. کتاب‌ها بعد از کمک به شناخت افراد از خود، آن‌ها را به سمت اصلاح عادت‌های بد، ایجاد عادت‌های مثبت و زندگی بهتر سوق می‌دهند. کتاب‌ها چه داستانی باشند چه روانشناسی، خودشناسی و یا علمی اگر درست مطالعه شوند افراد را با واقعیت‌های زندگی آشنا کرده و در رسیدن به هدف به آن‌ها کمک می‌کند.

    کمالگرایی و تاثیر آن بر افراد
    کمالگرایی از ویژگی‌های مهم افراد است که بر رفتار و اعمال‌ آن‌ها تاثیر می‌گذارد. کمالگرایی یعنی میل به دستیابی به غایت هر هدف و خواسته و در صورت رسیدن به آن قانع نبودن و کافی ندانستن تلاش و سرزنش خود.
    افراد کمالگرا توقع بیش از حد توان از خود داشته و از عملکرد و تلاش خود ناراضی بوده و دست به سرزنش خود می‌زند. کمالگرایی سبب افزایش اضطراب و کاهش رضایت از خود و نارضایتی از زندگی می‌گردد. کمالگرایان مدام در حال تلاش و تکاپو هستند. آن‌ها در صورت دستیابی به موفقیت آن را کافی ندانسته و به رضایت کامل دست نمی‌یابند.
    اگر فرد از کمال‌گرایی خود آگاه نباشد و یا دست به انگار آن بزند هرگز موفق به جلوگیری از رشد آن نشده و به آرامش در زندگی دست نخواهد یافت. اگر کمالگرایی بیش از حد رشد کند دو حالت رخ می‌دهد یا فرد مدام در حال تلاش و تکاپو برای رسیدن به خواسته‌ها آرزوهایش است و یا به علت اینکه تلاش خود را کافی نمی‌داند و معتقد است هر چه تلاش کند به خواسته‌اش دست نمی‌یابد، دست از تلاش کشیده و برای رسیدن به آرزوهایش هیچ اقدامی نمی‌کند.
    کمالگرایی نیز مانند هر ویژگی دیگری دو نقطه مثبت و منفی دارد. مادامی که کمالگرایی فرد مثبت باشد سبب رشد و پیشرفت او خواهد شد؛ اما در صورتی که کمالگرایی از مرز منفی عبور کند فرد را دچار مشکل کرده و نارضایتی او را از خود و جامعه افزایش می‌دهد.

    ویژگی‌های افرادکمال گرا
    – افراد کمالگرا برنامه‌های سخت و فشرده برای خود تنظیم کرده و خود را مکلف به انجام آن می‌دانند.
    – کمالگرایان مدام استرس درست انجام ندادن کار و یا کمبود زمان را دارند.
    – کمالگرایان هرگز از خود راضی نبود و خود را تشویق نکرده و لایق تعریف و تمجید از سوی دیگران نمی‌دانند.
    – کمالگرایان خود را با افراد بالاتر از خود، از نظر توانایی مقایسه کرده و خود را سرزنش می‌کنند.
    – کمالگرایان علاوه بر انتظار زیاد از خود، از دیگران نیز توقع تلاش بیش از حد توانشان را دارند.
    – کمالگرایان اعتماد به نفس پایینی دارند.
    – کمال‌گرایان از مسیر رسیدن به هدف لذت نمی‌برند.
    – افراد کمالگرا از شکست می‌ترسند.
    – کمالگرایان از انتقاد از سوی دیگران واهمه دارند.

    را‌ه‌های درمان‌کماگرایی
    -آگاهی از کمالگرایی.
    – نوشتن نکات مثبت خود و تمرکز بر روی آن.
    – برنامه‌ریزی با توجه به توانایی و زمان.
    – انتقادپذیر بودن را یاد بگیرید.
    – کارهای ضروریتان را مشخص کرده و در الویت قرار دهید.
    – یادداشت مواردی که شما را به سوی کمال‌گرایی سوق می‌دهد و دوری از آن‌ها.
    – خود را با دیگران مقایسه نکنید.
    – استانداردهای بالا برای خود تعیین نکنید.
    – کارهایی کوچک که شما را خوشحال می‌کند انجام دهید.

    سلامتی جسم و روان
    اگر از افراد حاضر درجمعی سوال شود که آیا به سلامتی خود اهمیت می‌دهند یا خیر؟ اکثرشان تاکید می‌کنند که این کار در اولولیت برنامه‌های آن‌ها قرار دارد. اگر بپرسید چه کارهایی برای حفظ سلامتی‌تان انجام می‌دهید؟ اکثرشان مراجعه به دکتر را عنوان می‌کنند. البته مراجعه به پزشک اهمیت بسیاری دارد، اما قبل از مراجعه به پزشک می‌توانیم کارهایی انجام دهیم که میزان مراجعه ما به پزشک را کاهش دهد. تغذیه سالم از نکات مهم در حفظ سلامتی جسم ماست. مسلمن غذاهای چرب و پرادویه خوشمزه‌تر هستند و ما را ترغیب به پرخوری می‌کنند. با خوردن این غذاها دو کار اشتباه انجام می‌دهیم اول خوردن غذای چرب و دوم پرخوری که هر کدام به نوبه خود برای بدنمان مضر است. علاوه بر تغذیه نوع خواب، راه رفتن و نحوه انجام کارهای روزانه هم با سلامتی ما ارتباط دارد و روی آن تاثیر می‌گذارد.
    مقایسه ظاهر مردمی که در روستا و شهر زندگی می‌کنند تاثیر کار سنگین را روی چهره‌شان نمایان می‌کند. مردم شهر از نظر ظاهر جوان‌تر از افراد روستا به نظر می‌رسند. یکی از علت‌های این امر کارهای سخت کشاورزی و دامداری است که روی جسم و سلامتی افراد روستا تاثیر منفی می‌گذارد.
    پیشرفت علم همان اندازه که اسباب آسایش انسان را فراهم آورده باعث آفزایش آلاینده‌ها و بیماری‌های مرتبط به آن نیز شده است. علاوه‌براین با افزایش سطح رفاء جامعه استرس
    و اضطراب افراد هم افزایش یافته است. در گذشته‌های دور افراد به طور دسته جمعی در یک خانه زندگی می‌کردند و تنها فکرشان نان شب بود؛ اما امروزه برای به دست آوردن رفاء نسبی باید مدام در تلاش و کار باشیم. دربسیاری از موارد این تلاش با اضطراب همراه است. با پیشرفت علم بسیاری از پزشکان علت بیماری‌های جسمی را به اضطراب و افسردگی نسبت می‌دهند و معتقدند ابتدا باید روحمان را درمان کنیم.

    اضطراب و راه‌های مقابله با آن
    عوامل درونی و بیرونی بسیاری سبب بروز اضطراب در ما می‌شوند. برای اینکه بتوانیم بر اضطراب خود غلبه کنیم اول باید عوامل ایجاد آن را شناسایی کنیم. از عوامل بیرونی که سبب بروز اضطراب در ما می‌شوند می‌توان به مرگ عزیزان، ترس از طرد شدن، اوضاع اقتصادی، عدم امنیت عاطفی، درگیری والدین، حوادث طبیعی مانند زلزله اشاره کرد. عوامل درونی مانند کمال‌گرایی، تفکرات منفی، وسواس فکری که علت ایجاد آن در اکثر موارد عوامل بیرونی هستند باعث بروز اضطراب در ما می‌شوند.
    بعد از این‌که عوامل اضطراب را شناسایی کردیم باید راه‌هایی برای غلبه با آن بیابیم. اگر استرس ما کوچک باشد می‌توانیم با کمک مطالعه و تمرین آن را کم‌رنگ کرده و به مرور زمان از بین ببریم. اما اگر ترس‌ها بزرگ‌تر باشد و ریشه در کودکی ما داشته باشد، درمانش زمان‌بر بوده و به صبر بیشتر و کمک گرفتن از افراد متخصص نیاز دارد. در مواردی که اضطراب زیاد باشد و جسم را درگیر کرده باشد فرد متخصص علاوه بر مشاوره دارو نیز تجویز می‌کند.
    تجربه شخصی
    در دوران کرونا دردی در قفسه سینه‌ام حس کردم. ابتدا بی‌تفاوت بودم. با شدت گرفتن درد به متخصص قلب مراجعه کردم. پزشک بعد از ماینه و اکو از سالم بودن قلبم مطمئن شدند و علت درد قفسه سینه‌ام را اضطراب زیاد تشخیص دادند. برای درمان اضطراب تحت نظر روان‌پزشک یک سالی دارو مصرف کردم. حالم بهتر شد و دردی نداشتم تا اینکه همسرم به کوید 19 از نوع دلتا مبتلا شد. بیمارستان‌ها بیمار کویدی پذیرش نمی‌کردند. دارو برای درمان به بازار عرضه نشده بود. همسرم را در خانه بستری کردم. اکسیژن خونش پایین و درگیری ریه‌اش بالا بود. به کمک دستگاه نفس می‌کشید. غذا نمی‌خود و توان حرکت نداشت. در این اوضاع سر و کله اضطراب دوباره پیدا شد. ترس از دست دادن عزیزان قفسه سینه‌ام را به درد آورد. دوباره به قرص متوسل شدم. همسرم حالش بهتر شد و سلامتی‌اش را به دست آودر، اما آن خاطره ترسناک و ترس از دست دادن عزیزان تاثیر خود را روی من گذاشته بود و درد همچنان همراهم بود. نمی‌خواستم به قرص‌ها عادت کنم. می‌دانستم علت ترسم ریشه در نوجوانی و از دست دادن برادم دارد. تصمیم نهایی را گرفتم به مشاوره مراجعه کردم. طی جلسات مختلف درباره ترسم سخن گفتیم. در صفحات صبحگاهی درباره آن نوشتم. همچنان درمانم ادامه دارد.
    یکی از راه‌های درمان اضطراب برونریزی آن است. صحبت کردن و نوشتن درباره اضطراب و علت‌های بروز آن به ما کمک می‌کند که با شناخت و آگاهی با اضطراب خود مواجه شویم. با شناخت عوامل ایجاد اضطراب می‌توانیم آن را از بین ببریم.
    یکی دیگر از راه‌های مبارزه با افکار اضطراب زا این است که واقع‌بینانه با آن برخورد کنیم. به طور مثال شرایط و افکاری را که سبب اضطراب ما می‌شود یادداشت کرده و بررسی کنیم که چند درصد احتمال رخ دادن آن وجود داد. تعمیم دادن حوادث سبب بروز و تقویت بسیاری از ترس در ما می‌شوند. آگاهی و برخورد درست با این‌گونه ترس‌ها سبب از بین رفتن آن‌ها می‌شود.

    مدیریت زمان
    زمان باارزش‌ترین دارایی هر انسان است. بسیاری از افراد این دارایی بزرگ را به آسانی از دست می‌دهند. با وسایل ارتباط جمعی به جای آنکه افراد زمان بیشتری برای انجام کارهای مورد علاقه خود داشته باشند با کمبود وقت مواجه می‌شوند. علت اصلی این امر استفاده بیش از حد از فضای مجازی است. فضای مجازی جذابیت‌های خاص خود را دارد و بسیاری از افراد را جذب خود کرده و مانند غولی زمان آن‌ها را می‌بلعد. با وجود اینکه افراد از این موضوع آگاهی دارند و از کمبود وقت شکایت می‌کنند؛ قادر به ترک اعتیاد خود به فضای مجازی نیستند.
    برنامه‌ریزی بهترین گزینه برای استفاده درست از زمان است. باید اهمال‌کاری را کنار گذاشته و به برنامه‌ای که می‌نویسیم پایبند باشیم تا بتوانیم از زمان خود به درستی استفاده کنیم.

    برنامه‌ریزی
    مهم‌ترین و تاثیرگذارترین عامل در موفقیت و رسیدن به هدف برنامه‌ریزی درست است. بعد از مشخص کردن هدف‌، گام بعدی برنامه‌ریزی و تعیین زمان لازم برای رسیدن به هدف است. در نوشتن برنامه باید دقت کنیم که برنامه، مناسب با شرایط جسمی و توانایی‌های ما باشد. به طور مثال فردی با قد کوتاه برای ورزشی مانند بسکتبال یا والیبال نیست. البته او می‌تواند این ورزش را انجام دهد؛ اما نباید انتظار داشته باشد در تیم‌های بین‌المللی بدرخشد.
    برنامه‌ریزی باید با هدف مطابقت داشته
    باشد. کارها و فعالیت‌هایی که انجام می‌دهیم باید ما را به هدف‌مان نزدیک‌تر کند. برای آگاهی از تاثیرگذاری برنامه نوشته‌شده می‌توانیم برنامه را به بخش‌های کوچکتر مانند ماهانه، هفتگی و روزانه تقسیم کرده و بعد از پایان کار نتیجه را ارزیابی کنیم. در صورت لزوم تغییراتی در برنامه خود بدهیم.

    تقویت اعتماد به نفس
    یکی از عادت‌هایی که از کودکی همراه من بود و ذهنم را درگیر می‌کرد خجالت از سخن گفتن در جمع بود. در بیشتر موارد سکوت را انتخاب کرده و با عقاید دیگران موافقت می‌کردم. البته این موضوع به دلیل درست بودن فکر و عقیده آنان نبود، بلکه به دلیل عدم اعتماد به نفس در من بود و اینکه توان دفاع کردن از عقایدم را نداشتم. این موضوع باعث رنجش من می‌شد؛ اما راه‌حلیبرای رهایی از آن به ذهنم نمی‌رسید..
    در سال‌های اخیر که به مطالعه کتاب‌های خودشناسی پرداختم به مرور زمان تاثیر این کتاب‌ها روی افکار و رفتارم آشکار شد. از سخن گفتن در جمع و بیان عقایدم ترس کمتری داشتم و از حضور در جمع لذت بیشتری می‌بردم.
    برای همه ما پیش آمده که با افرادی رو به رو شده‌ایم که از عقیده غلط‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شان چنان دفاع می‌کنند که گویی وحی آسمانی است و هیچ شک و شبهه‌ای در آن راه ندارد. این افراد از اعتماد به نفس کاذب برخوردارند نه از عقیده درست. علاوه‌بر اعتماد به نفس ترس از حضور در جمع هم مانع بیان نظر و عقایدمان می‌شود. قسمت اعظم عدم اعتماد به نفس و ترس از حضور در جمع ریشه در دوران کودکی دارد. کودکی که دایمن محکوم به سکوت و بازی در تنهایی است، امنیت خود را در سکوت می‌یابد و سعی می‌کند برای جلوگیری از تحقیر و تنبیه شدن از پناه‌گاه خود بیرون نیاید. اگر عدم اعتماد به نفس این افراد درمان نشود، تمام عمرشان را به تنهایی سپری خواهند کرد. البته در ظاهر تنها نیستند، دوست؛ همسر و فرزند دارند؛ اما قادر به برقراری ارتباط مفید باآن‌ها نیستند. حضور خانواده و دوستان و تشویق آن‌ها قدمی موثر در تقویت اعتماد به نفس این افراد دارد.
    این افراد باید از حضور در جمع‌های کوچک شروع کنند و بعد از هر موفقیت خود را تشویق کنند. در راه افزایش اعتماد به نفس باید صبور بود و با شکست‌های کوچک ناامید نشد.

      1. سلام، استاد عزیز ممنون از بازخورد مثبتتون. نظر شما برام مهم و بارزشه حتمن این کار رو انجام می‌دم. چون متن در حالی که مریض‌احوال بودم نوشتم اونی نشد که دلم می‌خواست. ارسال کردم تا نظر شما رو بدونم. خوشحالم که مورد تایید شما بود.

      2. سلام در طول مدتی که در کلاسهای شما بزرگوار هستم اغلب سعی کرده ام کم کاستی‌هایی را با معرف شما بزرگوار یه جورایی رفع کنم.این تدریس مدرسی هم نورعلی نور بود .
        مدت فشرده وتدرسی اندک ولی مفید.تنها شانسی که در این قسمت با منش یار نبود احوالات عمومی من بود .مسموم بودم دشمن خورد وخوراک شده بودم.اون آب ذلال ها به راحتی از گلوم نمی‌رفت.تنها ساعتی که چشم گشودم روزهای دوشنبه بود و بس.بدین وسیله خواستم قدردانی را ابلاغ کنم
        و از یاری همکارانتان هم تشکر میکنم.روزی که متنم را میخواستم بفرستم دستگاه یاریم نمیکرد.برای بار آخر بود که میفرستادم با جمله ( شد شد نشد نشد ولش کن شاید در اقبالم نبود) ای دل غافل رفع شده. که قال قضیه کنده شد.واقعن تب کرده بودم.برام خیلی مهم بود شما اون نظریه مختصر را دادید.درهرصورت ممنونم.
        حالا نمیدونم واسم با این صدا و وضعیتم نیاز هست بفرستم یا نه.

  59. . .:
    به نام خدایی که همیشه حواسش به ما بوده و هست.
    نظریه چرخه زندگی چیست؟
    دایره تنها شکلی است که قابلیت چرخش دارد و هیچ کدام از اشکال دیگر این توانایی را ندارند.
    با این تفاسیر ،اگرفردی به شما بگوید که زندگی من نمی چرخد، پس به احتمال زیاد، چرخ زندگی‌اش شبیه دایره نیست پس به این علت چرخ زندگی‌اش نمی چرخد یا به سختی می چرخد.
    مفهوم چرخ زندگی برای اولین بار توسط پائول جی مایرمطرح شد.
    اوبا الگوی چرخه زندگی به این موضوع اشاره کرد که زندگی انسان چند بعدی است بنابراین برای رسیدن به خوشبختی واقعی، باید به تمامی ابعاد زندگی توجه داشت و یکی را فدای دیگری نکند.
    زندگی تصویری نسبتا شفاف از وضعیت کنونی زندگیتان بوده و توجه به آن کمک شایانی به شما خواهد کرد.
    در واقع شما با استفاده از تمرین چرخ زندگی متوجه می شوید که به کدام حوزه ها بیش از حد توجه کرده و از کدام بخش ها غافل شده اید.
    چرخ دارای هشت بخش است که هر کدام به یک بعد از زندگی انسان اشاره می کند پائول معتقد است که برای این که چرخ زندگی انسان به خوبی بچرخد به معنای واقعی از آن لذت ببرید باید بین این بخش ها تعادل برقرار شود.

    هشت وجه زندگی شامل موارد زیر می باشد:
    ۱_ کسب و کار
    ۲_مسائل مالی
    ۳_ سلامت
    ۴_ خانواده و دوستان
    ۵ _ عشق و علاقه
    ۶_ توسعه فردی و معنویت
    ۷_ تفریح و سرگرمی
    ۸_ محیط زندگی

    مسائل مالی:
    پول در دو قسمت دارایی (سرمایه) و نقدینگی (محل تامین هزینه‌های جاری برای بخش‌های مختلف زندگی تر می شود.)
    معمولاً در کوتاه مدت میزان دارایی داشته ها چندان تاثیری ندارد و برعکس نقدینگی باعث افزایش میزان رضایت و اعتماد به نفس می شود ، اما میزان اندوخته ها همیشه برای برنامه های بلند اعتماد به نفس و امیدواری میاورد.
    مالی نماینده پول فعال و در گردش است

    در این جدول مسائل مالی نماینده پول فعال و در گردش است.
    معنی اینکه چقدر پول وارد چرخه زندگی میشه و قدرت خرید ما برای خواسته ها و نیاز هامون چقدر است؟

    سلامتی:
    این مقوله زندگی است و ریشه در جسم ذهن و روح دارد.
    تنها در شرایطی که هر سه آنها در سلامت باشد می توان ابراز سلامتی کرد.
    #آیا بیماری مبتلا هستید؟
    #ورزش می کنید؟
    #احساس میکنید چقدر زنده می مانید؟
    #بدنتان را هر چند وقت یکبار چک میکنید؟
    #روزانه غذای خوب و میزان آب مناسب مصرف می کنید؟

    کسب و کار:
    در این قسمت باید برای کسب و کار و پرسنل و درآمد تان برنامه ریزی کنید.
    #می خواهید در سازمانی که مشغول هستید به چه جایگاهی برسید؟
    #آیا از شغل خود راضی هستید؟
    #درآمدتان خوب است؟
    #چقدر جای رشد و ترقی در شغل شما وجود دارد؟
    #همکاران و مشتریان شما چه کسانی هستند؟

    خانواده و دوستان:

    #آیا می توانید به خانواده خود تکیه کنید؟
    #چند ساعت از روز را با خانواده می گذرانید؟
    #آیا با آنها به تفریح می روید؟
    #برای در کنار بودن باآنها مشتاق هستید؟
    #آیا به خانواده خود افتخار می کنید؟

    عشق و علاقه:
    #از ازدواج خود راضی هستید؟
    #در زندگی مشترک خود چقدر احساس یکنواختی می کنید؟
    #آیا ازدواج را به عنوان نقطه درخشان و آرامش بخش در زندگی خود می دانید؟
    #کسی را دارید که به عشق بورزید؟

    بدانید در بعد همسرداری،سرمایه آرامش روح و جسم شماست.
    تعادل در این بود دارای اهمیت بالایی است.

    توسعه فردی و معنویت:

    #آیا همیشه در حال یادگیری هستید؟
    #به طور متوسط در ماه چند کتاب می خوانید؟
    #آیا به جای خواندن کتاب تلویزیون نگاه می کنید؟
    #آیا در زمینه علم کاری خود به روز هستید؟
    #آیا در حال یادگیری زبان جدید هستید؟

    اگر بعد روانی زندگی تان را مدیریت نکنید کل سیستم بدنتان را به هم میزند و دچار انواع بیماری ها خواهید شد.
    بیماری روانی گرفته تا بیماری های جسمی،
    زیرا ذهن و روان شماست که بدنتان را مدیریت می کند.
    برای اینکه از سلامت جسم و روح برخوردار باشید باید بتوانید ذهن خود را مدیریت کنید.

    تفریح و سرگرمی:

    #چقدر در چرخه زندگی تان به تفریحات خود اهمیت میدهید؟
    تفریح:
    به هر چیزی که شادی برای شما ایجاد کند گفته می شود.
    ممکن است یک سفر باشد،یا ملاقات یک دوست، یا حتی دیدن یک فیلم

    تفریح نیاز به برنامه ریزی و اراده انجام آن دارد،
    ولی سرگرمی غیرفعال و خودجوش تر شکل می گیرد.

    محیط زندگی:
    موقعیت جغرافیایی است که قسمتی از آن تحت تاثیر مستقیم از محیط بزرگتر ( محله، شهر ،کشور است)
    همچنین خود دارای هویتی است.
    محیط زندگی علاوه بر قسمت های اشاره شده،
    شومینه فضا و امکانات ساختمان محل زندگی و شرایط رفت و آمد نیز میشود.
    برای یافتن محیط زندگی مطلوب پاسخ به پرسشهای زیر مهم است.
    #آیا مسیرهای متعدد برای پیاده روی اطراف آن وجود دارد؟
    #آیا می توان عناصر طبیعی موجودات و حیوانات در محیط آن دید؟
    #حس و حال من به فضای داخلی آن چطور است؟
    #حال چگونه متوجه میشویم چرخ زندگی ما متعادل است یا خیر؟
    #آیا زندگی من خوب می چرخد؟
    #آرام است یا تند؟

    این سوالی است که هر چند وقت یکبار از خود پرسیده ایم باشد که از یکدیگر می پرسیم اما شاید سوال مهمترین است که چه عواملی را باید در جواب دادن به این سوال مد نظر داشت؟

    این نکته را فراموش نکنید که چرخ برای یک چرخش سالم باید به شکل دایره باشد با هر میزان امتیاز اگر امتیازهای شما یک دست باشد در بهترین شرایط زندگی خود هستید یا باید برای یکسان‌سازی آن تصمیمی درست و جامع بگیرید.
    شما یاد بگیرید که چرخه زندگی خودتان را بچرخانید و هر روز آن را بزرگ و بزرگتر کنید می توانید بگویید که از تمام جوانب زندگی به بهترین شکل ممکن در حال استفاده هستید در اینجا دو نکته مهم را برایتان بازگو می کنم:

    ۱_اگر امروز کسی را میبینیم که عدم تعادلی دارد که مطلوب ماست نمیتوانی مستقیماً همان چیدمانی زندگی را بپذیریم و انتخاب کنیم.
    باید ببینیم که از مسیر چه عدم تعادل هایی به آن نقطه رسیده تازه شاید ما برای رسیدن با نقطه باید عدم تعادل های متفاوتی را تجربه کنیم؟
    ۲_این خیلی ساده تر قابل درک باشد آن دایره دروغ و به اشتباه آن خط افقی متوازن که به عنوان معادلش میکشیم خودش کلی از عدم تعادل است.

    تعادل و عدم تعادل نسبی است و تعادل زندگی هر کسی ،می تواند عدم تعادل فرد دیگری باشد.

    در اینجا باید به شما بگویم که نباید تمامی زندگی تان را به یک معیار گره بزنید و فقط برای تان کار و درآمد مهم باشد و فکر کنید اگر درآمد مهم باشد و اگر درآمد خوبی داشته باشید سلامتی ،معنویت، خانواده و…. را هم دارید.

    این تفکر اشتباه است که درآمد خوب برای تو سلامتی می آورد یا درآمدی خوب ،حال خوب و معنویت با خودش می آورد خیر اینگونه نیست شما باید تلاش کنید تا همه جوانب زندگی خودتان را رشد دهید.

    خیر اینگونه نیست شما باید تلاش کنید تا همه جوانب زندگی را خودتان رشد دهید.

    نظریه چرخ زندگی

  60. سلام
    امروز می خواهیم درمورد خودآگاهی صحبت کنیم .
    تا حالا براتون پیش آمده از جایگاهی که دارید راضی نباشید؟ از شغلتون؟ از زندگی مشترکتون؟
    از درآمدتون؟ از موقعیت اجتماعی خودتون؟
    شاید این سوالها، برای اکثر ما آدم ها پیش آمده باشد. کارهایی که روتین شده و داریم انجام میدهم ولی احساس رضایت درونی نداریم و همش در جستجوی رضایت و آرامش درونی هستیم.
    اجازه بدهید از خودم برایتان بگویم..
    من به دلیل شرایط زندگی خیلی زود ازدواج کردم یعنی فرصت اینکه حتی دیپلم بگیرم را هم نداشتم چه برسد که شاغل بشوم. ولی از همان ابتدا پیگیر ادامه تحصیل بودم. سخت بود ولی پیگیر بودم در رشته طراحی دوخت ادامه تحصیل دادم. درآموزشگاههای آزاد خیاطی شرکت کردم و شروع به کار کردم. در کارم موفق بودم ولی هیچ وقت راضی نبودم انگار یک چیزی کم داشتم.  کارتولیدی را به عنوان شغل پذیرفتم ولی مدام دنبال آموزش های مختلف بودم از گویندگی ودوبله گرفته و انواع کلاس های مربوط به خیاطی و… معتاد به آموزش شده بودم.
    اما همچنان نیاز درونی من ارضا نمی شد…
    وقتی از من می‌پرسیدن داری چیکار میکنی چقدر کلاس و آموزش؟؟ می گفتم نمیدانم شاید آن چیزی که باید من را راضی کند  هنوز پیدا نشده…
    از طرفی من با کلاس رفتن احساس خوبی می گرفتم وخوشحالم می کرد. آن موقع من خیلی به مفهوم ارزش و رسالت پی نبرده بودم.
    تا اینکه در دوره خود آگاهی ثبت نام کردم هنوز دوره شروع نشده بود که یک اتفاق عجیب در زندگی من باعث شد به نویسندگی فکر کنم مثل یک جرقه بود. دلم میخواست در زمینه روانشناسی مطالعه کنم و بنویسم. دوره نویسندگی وخود آگاهی من هم زمان شروع شد.و من تازه کشف کردم دنبال چه چیزی هستم…نوشتن برای آگاهی
    فهمیدم خودشناسی مهم ترین عامل موفقیت است و این دو کلاس برای من مکمل شدند و من راهم رو پیدا کردم…
    آیاشما تابه‌حال چنین سؤالاتی از خودتان پرسیده اید؟؟
    1.من کیستم؟؟
    2.ارزش‌های من کدام‌اند؟؟
    3.چه چیزهایی را در خود دوست ندارم؟؟
    4.افکار و باورهای من چیست؟؟
    5.ازنظر دیگران چطور انسانی هستم؟؟
    6.آیا واقعاً خودم را دوست دارم؟؟
    7.اهداف، رؤیاها و برنامه‌های من برای آینده چیست؟؟
    8رسالت من چیست؟؟
    لازمه رسیدن به جواب این سوالات خودآگاهی است 
    خودآگاهی درک و دانشی است  که هر فرد از خودش دارد .
    و همچنین یکی از عواملی که باعث می‌شود، انسان زندگی خوب و موفقی داشته باشد شناختن خودش است. شناخت و داشتن درک بهتری از خصوصیات اخلاقی و رفتاری فرد از خود، باعث می‌شود شخص احساس خوبی به خودش داشته باشد و از هر آن چه که هست راضی و شاد باشد.
     این مهارت به فرد کمک می‌کند تا درک بهتری نسبت به خصوصیات، نیازها، خواسته‌ها، اهداف، نقاط ضعف و قوت، ارزش، هویت و احساسات خود داشته باشد. از سوی دیگر بسیاری از تعارضات درونی، ترس‌ها، اضطراب‌ها و افکار منفی ناشی از نداشتن خودآگاهی‌ است.
    و ما خیلی وقتها احساس ها را نمی شناسیم ودر جای خودشان استفاده نمی کنیم.
    مثلا بچه دوست من زمین میخورو، دو ستم از زمین خوردن و درد کشیدن بچه ناراحت میشود ولی به جای احساس ناراحتی و همدردی بچه را کتک میزند واز احساس خشم استفاده میکند… حس خشم به جای حس همدردی!!
    اون بچه دردش بیشتر میشود و حس بدی پیدا میکند…
    یا اینکه؛ نامزد خواهرم دیر به دیدنش مآید خواهرم دلتنگ بود به جای اینکه دلتنگی خودش رو بیان کند قهر میکند لج میکند و احساس خشم را نشان
    می دهد چرا؟؟؟ چرا باید احساس خشم جای احساس نیاز روابگیرد؟؟؟
    وقتی ما خودمان روبشناسیم احساسمان ر بشناسیم رفتارهای ما درست و واحساسات ما سر جای خودشان قرار میگیرند.
    خودآگاهی بسیار نزدیک به مفهوم خودشناسی است با این تفاوت که خودآگاهی به دانستن افکار و احساسات بر می‌گردد و خودشناسی به دانستن دلیل این افکار و احساسات اشاره دارد. مطالعات انجام شده ثابت کرده است که ضعف در خودآگاهی با بسیاری از بیماری‌ها و آسیب‌های روانی اجتماعی همراه است.
    از شایع‌ترین مشکلات روانی و اجتماعی که مرتبط با خودآگاهی‌ است می‌توان به افسردگی، احساس حقارت، اعتماد به نفس پایین و مشکلات ارتباطی اشاره کرد. از این رو کسب مهارت خودآگاهی برای پیشگیری از انواع مشکلات فوق بسیار مهم است. همچنین خودآگاهی یکی از مهارت‌های اساسی برای پرورش تاب‌آوری به حساب می‌آید. افرادی که از خودآگاهی بالایی برخوردار بوده و خودشان را به خوبی می‌شناسند. ویژگیهای مشابهی دارند.
    اگر میخواید بدو
    انید خودآگاهی چیست  ابتدا از خودتان بپرسید که آیا من از این ویژگی‌ها برخوردار هستم؟
    خصوصیات مثبت، توانایی و استعدادهای خودم را می‌شناسم و به آن‌ها افتخار می‌کنم؟
    خصوصیات منفی و نقاط ضعف خودم را می‌شناسم، می‌پذیرم و در جهت اصلاح آن‌ها تلاش می‌کنم؟
    موفقیت‌ها و شکست‌های خودم را می‌شناسم، به موفقیت‌هایم افتخار می‌کنم و از شکست‌هایم درس می‌گیرم؟
    به خود و دیگران احترام می‌گذارم؟
    برای رسیدن به اهداف خود تلاش می‌کنم؟
    مسئولیت اعمال و رفتار خود را می‌پذیرم؟
    که اگر به این نقطه برسیم زندگی ما سرشار از آرامش خواهد شد..به شناخت صحیحی از خود واقعی‌مان می رسیم و خودمان را می بپذیریم.
    خود آرمانی‌مان را می شناسیم، هدف‌های کوتاه مدت و بلند مدت زندگی‌مان را به درستی تعیین و برای رسیدن به آنها تلاش می کنیم.
    پرسش‌های فلسفی و چرایی‌های زندگی را از منظر خود پاسخ می دهیم و روند زندگی را در راستای ارزش‌هایمان پیش می بریم.
    با استفاده از مهارت خودآگاهی می‌توانیم احساسات خود را شناسایی کنیم، از آن‌ها آگاه شده و این احساسات را کنترل کنیم. ناتوانی در کنترل احساسات می‌تواند به بزهکاری، اعتیاد، خشونت، درگیری و بد رفتاری با دیگران منجر شود. علاوه بر این، می‌توانیم بر نقاط ضعف و قوت خود آگاه شده و با تکیه بر نقاط قوت؛ نقاط ضعف خود را کاهش دهیم.
     آگاهی از نقاط ضعف باعث می‌شود که فرد با استفاده از این آگاهی بتواند تسلط بیشتری بر خود داشته باشد. از سوی دیگر، خودآگاهی کمک می‌کند از نیازهای خود آگاه شویم و از مسیرهای سالم به رفع نیازهای خود بپردازیم. با شناخت این نیازها می‌توانیم راه و روش بهتری برای مقابله با نیازهای خود بیابیم.
    در ارتباط با اهمیت مهارت خودآگاهی، لازم است بدانید با برخورداری از این مهارت می‌توانید از ملاک‌های ارزشمندتان آگاه شده و ارزش خود را در زندگی بیابید. به این ترتیب، از دنبال کردن ارزش‌های کاذب خودداری کرده و با رضایت و آرامش بیشتری زندگی خود را پیش ببرید و فرایند هویت‌یابی خود را به طور سالمی به انجام برسانید. دست‌یابی و کسب یک هویت سالم باعث می‌شود زندگی بزرگ‌سالی بر پایه‌های قوی و محکمی بنا شود. اگر بتوانیم ارزشهایمان را زندگی کنیم همیشه ازاحساس خوبی برخوردار میشویم.
    همچنین، می‌توانیم اهداف واقع بینانه‌ای برای زندگی خود تعیین کنیم و به این ترتیب از دنبال کردن اهداف بسیار ایده‌آل، تخیلی و کمال‌گرایانه دوری کنیم.
    مثل من که کلی از وقت خودم رو در کلاس های مختلف سپری کردم… هزینه های زیادی پرداختم هم مالی هم زمانی… که اگر خودم را میشناختم ارزشهای خودم را می شناختم، رسالت خودم را می دانستم قطعا الان در جایگاه خیلی بهتری بودم ولی برای شناختن خو هیچ وقت دیر نیست. و خیلی بهتر از این است هیچ وقت متوجه این نباشیم و اشتباه زندگی کنیم و بی خط هیچ از این دنیا کوچ کنیم…
    تنظیم اهداف غیرواقع‌بینانه باعث بزهکاری، ناکامی، خشم، خودکشی و بی‌بندوباری می‌ شود اگر خودمان را به درستی نشناسیم، نمی‌توانیم به شناخت دقیق و درستی از انتظارات و خواسته‌ها و اهدافمان برسیم، تصمیمات درست و منطقی بگیریم و برای رسیدن به آنها به‌طور صحیح و موثر اقدام کنیم.

    بریم با انواع خود آگاهی آشنا بشیم
    1.خود فیزیکی: به تصویری گفته می‌شود که افراد از ظاهر فیزیکی خود دارند.
    2. خو جنسی: تصور یا برداشتی است که هر کس از هویت جنسی و تمایلات جنسی خود دارد.
    3. خود اجتماعی: به تصوری که هر شخص از جایگاه اجتماعی‌اش دارد گفته می‌شود.
    4.خو معنوی: تصور شخص از اعتقاداتی که معمولا به زندگی و باورهای مذهبی او معنا می‌بخشد.
    5.خود تاریک: بخشی از وجود و جنبه خاصی از خود که دربرگیرنده اسرار افراد است.
    6.خود آرمانی: همان چیزی که هر شخص در زندگی آرزو دارد باشد یا احساس می‌کند باید باشد.
    7.خود واقعی: خود واقعی همان چیزی است که فرد اکنون هست؛ شامل تمام نقاط مثبت و منفی.
    چرا باید خودمان را به درستی بشناسیم؟
    برای رسیدن به خودآگاهی باید در زمینه تمام اجزای خودآگاهی که ذکر کردیم به شناخت برسید. همچنین به درک درستی از انواع خودآگاهی برسید تا بتوانید به بخش‌های مختلف وجودتان آگاهی پیدا کنید.
    تا زمانی که احساسات خود را نشناسیم چگونه می‌توانیم آنها را پیش‌بینی و در صورت لزوم آنها را ابراز، کنترل یا مهار کنیم؟
    اگر از انواع هیجان آگاهی نداشته باشیم چطور می‌توانیم هنگام برقراری ارتباط با دیگران و در محیط‌های اجتماعی هیجانات‌مان را ابراز یا مهار کنیم؟ مثلا تا زمانی که ندانیم عصبانیت چیست، چرا عصبانی می‌شویم، در چه موقعیت‌هایی بیشتر عصبانی می‌شویم و برای جلوگیری از خشونت و عصبانیت چه باید کرد، چطور می‌توانیم خشم خود را مهار و کنترل کنیم؟
    در صورتی که ندانیم نقاط قوت‌مان چیست نمی‌توانیم آنها را بهبود بخشیم. همچنین اگر نقطه ضعف‌هایمان را نشناسیم نمی‌توانیم آنها را برطرف کنیم.
    اگر استعداد ها و توانمندی‌هایمان را نشناسیم و ندانیم موفقیت‌ها و دستاوردهایمان در زندگی چه بوده، به خودباوری نمی‌رسیم و نمی‌توانیم به موفقیت‌های بزرگ‌تر دست پیدا کنیم.
    اگر باورهایمان را نشناسیم نمی‌توانیم ارزش‌هایمان را در زندگی تعریف کنیم، دست به انتخاب بزنیم، صحیح و منطقی تصمیم گیری کنیم و در جهت رشد و پیشرفت گام برداریم.
    رسیدن به خودآگاهی چه فوایدی دارد؟
    با کسب آگاهی درباره تمام مواردی که به آن  اشاره‌کردیم می‌توانیم:
    به شناخت صحیحی از خود واقعی‌مان برسیم و خودمان را بپذیریم.
    خود آرمانی‌مان را بشناسیم، هدف‌های کوتاه مدت و بلند مدت زندگی‌مان را به درستی تعیین و برای رسیدن به آنها تلاش کنیم.
    پرسش‌های فلسفی و چرایی‌های زندگی را از منظر خود پاسخ دهیم و روند زندگی را درراستای ارزشهایمان پیش ببریم.
    حالا با این 9 روش به خودآگاهی برسیم:
    1. شناخت ویژگیهای شخصیتی
    شخصیت ما مجموعه‌ای از احساسات، هیجان‌ها، افکار، واکنش‌ها و رفتارهاست که در طول دوره رشد در ما شکل می‌گیرد و تقریبا در طول زندگی الگوی ثابتی دارند. مواردی مثل اینکه هنگام عصبانیت چه واکنشی نشان می‌دهیم، یا اینکه هنگامی که برای بار اول فردی را می‌بینیم با او چگونه رفتار می‌کنیم. یا مثلا وقتی کسی به ما محبت می‌کند چه برداشتی از او رفتار او می‌کنیم و… .
    2.شناخت نقاط قوت
    در وجود همه ما یک‌سری ویژگی‌ها و خصوصیات مثبت وجود دارد که برخی از آنها را به خوبی می‌شناسیم و به آنها آگاهیم و بعضی دیگر را به خوبی نمی‌شناسیم و باید با افزایش دانش و آگاهی و همچنین کمک گرفتن از دیگران به وجود آنها در خود پی ببریم.
    3.شناخت نقاط ضعف
    طبیعتا همه افراد علاوه بر نقاط قوت، نقاط ضعفی هم دارند چون توانایی انسان محدود است از این رو در بعضی موارد قوی و در برخی موارد ضعیف‌تر عمل می‌کند. طبیعتا پی بردن به نقاط ضعف سخت‌تر از نقاط قوت است چون اعتراف کردن به آن کار مشکل‌تری است. از این رو برای یافتن نقاط ضعف خود دانش و آگاهی‌تان درباره مفاهیمی مثل خودپنداره، عزت نفس، اعتماد به نفس و واقع‌بینی افزایش دهید و با تحلیل واکنش‌ها و عملکردهایتان در موقعیت‌های چالش‌برانگیز زندگی و مشکلات و سختی‌ها به‌گونه‌ای واقع‌بینانه آنها را در خود کشف کنید.
    4.شناخت توانمندی های و استعدادها
    همه ما دارای استعدادهای بالقوه و همچنین توانمندی‌ها و مهارت‌هایی هستیم که سبب شده‌اند در زندگی به موفقیت‌هایی دست پیدا کنیم مثل داشتن روابط اجتماعی خوب، گذشت و فداکاری، داشتن استعداد در انجام کارهای هنری و…
    5.شناخت پیشرفت ها وموفقیتها
    همه افراد در طول زندگی توانستند در زمینه‌های مختلف موفقیت‌هایی را به دست بیاورند. هر چه افراد بتوانند بیشتر و بهتر خود را بپذیرند واقع‌بینانه‌تر می‌توانند به شناخت پیشرفت ها و موفقیت‌هایشان در زندگی روزمره‌شان برسند.
    6.شناخت نیاز ها وخواسته ها
    نیازها آن دسته از الزامات هستند که برای وجود و بقا لازم و ضروری‌اند. خواسته‌ها چیزی فراتر از نیازهاست و به نیازهای خود انسان بستگی دارد. درواقع خواسته‌ها روش‌های برآورده کردن نیازها هستند. ما با رسیدن به خواسته‌ها نیازهای اساسی‌ترمان را برآورده می‌کنیم. همه انسان‌ها باید نیازها و خواسته‌های خود را بشناسند تا بتوانند در جهت برآورده کردن نیازها و رسیدن به خواسته‌ها از طریق سالم و درست گام بردارند.
    7 شناخت نگرش ها وباورها
    باورها یا نگرش‌ها، اندیشه‌هایی هستند که آنها را درست و صحیح و می‌دانیم. ما درباره موضوعات و مسائل مختلف باورها و نگرش‌های متفاوتی داریم و عملکرد ما در زندگی برمبنای باورهایمان است. انسان از لحظه‌ای که متولد می‌شود شروع به یاد گرفتن می‌کند. علاوه بر راه رفتن و حرف زدن از آموزه‌های والدین و اطرافیان باورهایش شکل می‌گیرد و در گذر زمان در او نهادینه می‌شوند. باورها دو نوع هستند باورهای منطقی و باورهای غیرمنطقی. هر چه باورهایمان را بیشتر بشناسیم و بهتر می‌توانیم باورهای منطقی و غیرمنطقی‌مان را از هم تفکیک و باورهای منطقی و نیروبخش را جایگزین باورهای غیرمنطقی و محدودکننده کنیم. 
    8.شناخت ارزش ها
    ارزش یعنی هر چیزی که برای ما خیلی مهم باشد. خیلی از افراد ارزش را با آرزو یا هدف اشتباه می‌گیرند اما ارزش با هدف متفاوت است. مسیر زندگی هر کسی بر اساس ارزش‌ها و اولویت‌های ارزشی او مشخص می‌شود. درواقع انسان‌ها در زندگی بر اساس ارزش‌هایشان انتخاب‌ها، تصمیم‌ها و اقداماتشان را تعیین می‌کنند. به عبارتی دیگر می‌توان گفت ارزش‌ها، ملاک‌هایی هستند که براساس آنها فرد باورها افکار و باورهایش را ارزیابی می‌کند.
    9.شناخت اهداف
    اهداف، همان خواسته‌هایی هستند که می‌خواهیم در زندگی به آنها برسیم. هدف خواسته واضح، دقیق و روشن از وضعیتی است که می‌خواهیم در آینده داشته باشیم و ذهن‌مان مدام درگیر آن است. داشتن هدف در زندگی مهم است چون بدون هدف حرکت معنایی ندارد. اگر هدف خاصی در زندگی نداشته باشیم و ندانیم هدفمان در زندگی چیست تقریبا عمرمان به بیهودگی خواهد گذشت و هیچ تلاشی در جهت رسیدن به اهداف هم نخواهیم کرد.
    واما جمع بندی: رسیدن به خودآگاهیِ کامل و اصلاح تمامی تعصبات شناختی نیاز به یک سفر درونی دارد  کمی دشوار است، اما این دشواری نباید باعث دست کشیدن از تلاش شود. باید صبور بود درست است که نمی‌شود تک‌تک مشکلات زندگیمان را حل کنیم، اما با انجام همین تمرینات ساده و ایجاد تغییرات جزئی نیز می‌توانیم کیفیت زندگی خود را تا حد زیادی بهبود بخشیم.

      1. ممنونم استاد گرامی🙏🏻🙏🏻
        راستش کمال گرایی اجازه نمی داد متن رو بفرستم فکر میکردم خوب نیست ولی دقیقه 90 تصمیم گرفتم کمال گرایی رو کنار بگذارم وبفرستم برای همین یه کم عجله ای داستان خودم رو نوشتم. چشم حتما داستان بیشتری اضافه میکنم.

  61. سلام.
    اول از همه از همگی شما ممنونم برای وقتی که برای حضور در اینجا اختصاص دادید و تبریک می‌گویم که برای یادگیری خودتان ارزش قائل هستید و ارزشمندترین داریی‌تان، یعنی زمان خودتان را صرف یادگیری می‌کنید.
    حدودا 10 سال پیش که در حال گذراندن یکسری دوره آموزشی در حوزه خودشناسی بودم، خیلی زیاد روی نوع روابط آدم‌ها و نحوه تعاملشان نکته بین شده بودم، به ویژه روابط والدین با فرزندانشون در سنین پایین.
    یک روز در مسیر رفتن سر کارم، یک مادر را به همراه پسر بچه‌ی کوچکش که حدودا 4ساله بود، از دور دیدم. نزدیک‌تر که شدم، متوجه شدم مادر در حال دعوا کردن فرزندش هست؛ هر چند ثانیه یکبار با پشت دستش به دهان پسر می‌زند و پسر بچه در حال گریه کردن، انگار داشت چیزی به مادرش می‌گفت و مادر هم بین ضرباتی که به دهان پسرک می‌زند، تکرار می‌کرد که حرف نزن!
    آن روزم کلا خراب شد و ساعت‌ها ذهنم درگیر این ماجرا و مرور آن صحنه‌ای بود که دیده بودم. بارها با خودم مرور کردم که ای کاش در آن لحظه کاری می‌کردم. ولی چه کاری؟ آیا تذکر دادن یک پسر جوان به یک مادر جوان می‌توانست اثر گذار باشد؟ یا برخورد تند و قهری می‌توانست باعث اصلاح رفتار مادر شود یا فقط روی تصویر ذهنی فرزند از مادرش تاثیر مخرب می‌گذاشت؟ ظاهرا در آن لحظه‌ انتخابی به غیر از سکوت و صرفا تماشای آن اتفاق نداشتم.
    چند وقت بعد هم در موقعیتی دیگر، شاهد برخورد تند و فیزیکی مادر جوانی با دختر بچه‌ی کوچکش بودم و نیش‌گون‌هایی که مکرر، مادر از فرزندش می‌گرفت و گریه‌ی ریز و اشک‌های دخترک که روی صورتش جاری بود و همزمان مادر را تهدید می‌کرد که به پدرش می‌گوید.
    در هر دوی این موقعیت و موقعیت‌های مشابه در کنار حس دلسوزی برای کودک و حس خشمی که نسبت به والدین پیدا می‌کردم، چیز دیگری بود که ذهنم را حسابی مشغول و مشوش می‌کرد؛ آینده‌ی این کودکان و تربیتی که در حال شکل گرفتن بود و رفتاری که داشت منتقل می‌شد و والدی که از آن غاقل بود.
    بله، نکته‌ای که ذهن من را درگیر و متاثر می‌کرد، چرخه‌ی معیوبی بود که از والدینِ این والدینِ جوان، در حال انتقال به کودکان امروز و والدین آینده بود. اتفاقی که در اثر آموزش و پروشِ سینه به سینه و بدون آگاهی در حال اتفاق افتادن بود.
    آن دوره‌ی آموزشی که باعث حساس شدن من نسبت به این اتفاقات شده بود، دوره آموزش نظریه‌ی تحلیل رفتار متقابل یا TA بود. نظریه‌ای که خیلی‌ها با عنوان کودک درون با آن آشنایی دارند.
    این نظریه، در ارتباط با شناخت ساختار شخصیت بر اساس نظریه اریک برن است و روابط بین انسان‌ها را بر اساس تقسیم‌بندی ساختار شخصیت و خصوصیات هر بخش تحلیل می‌کند.
    در این نظریه، ساختار شخصیت انسان به سه بخش کودک، بالغ و والد تقیسم می‌شود. در همه انسان‌ها این ساختار شخصیت وجود دارد. اما میزان فعال بودن هر کدام از این بخش‌ها در افراد متفاوت است.
    بخش کودک و والد ساختار شخصیت، براساس تجربیات و دریافت‌های انسان از محیط، شکل می‌گیرد که بخش عمده‌ و اصلی آن در 7 سال ابتدایی زندگی رخ می‌دهد. به بیانی دیگر، بخش عمده‌ی آن شخصیتی که ما امروز هستیم، حاصل همان 7 سال ابتدایی است.
    شاید الان دلیل حساسیت‌های من را در مقابل نحوه‌ی برخورد والدین با کودکان را متوجه شده باشید.
    حالا بیایید با هم ببینیم این بخش‌ها دقیقا چه چیزی هستند و چطور عمل می‌کنند. اگر شخصیت انسان را به یک لوح یا صفحه‌ی گرامافون تشبیه کنیم، یک روی این لوح، بخش کودک شخصیت ما و روی دیگر آن بخش والد شخصیت ما ثبت می‌گردد.
    بخش کودک، براساس احساساتی هست که کودک در رابطه با عناصر والدی تجربه و دریافت می‌کند. (عناصر والدی، یعنی پدر و مادر و هر فردی که به لحاظ جایگاه، میزان اثرگذاری و اختلاف سنی، می‌تواند مثل پدر و مادر عمل کند. مثل پدربزرگ و مادربزرگ یا دایی، عمو، خاله و عمه و…). این دریافت‌ها شامل محبت‌ها و نوازش‌های مثبت تا تنبیه و نوازش‌های منفی می‌شود. هر احساسی که کودک، خوب بودن، بد بودن، کافی بودن یا نبودن را دریافت و تجربه می‌کند و متناسب با این دریافت‌ها، واکنش‌هایی مثل؛ قهر، گریه، پرخاشگری، شادی و خنده را از خود بروز می‌دهد.
    به طور کلی ضبط رویدادهای درونی، یعنی هر آنچه در درون کودک تجربه و دریافت می‌شود، مثل انواع احساسات، باعث شکل‌گیری ساختار کودک می‌شود.
    در بزرگسالی، زمانی که مانند دوران کودکی خود، فکر، احساس و رفتار می‌کنیم در حالت شخصیتی کودک خود قرار داریم. کودک مجموعه‌ای از؛ احساس‌ها، نیازها و خواسته‌های ما است.
    جایگاه یا موضع ما در حالت شخصیتی کودک؛ معمولا موضع ضعف یا نگاه پائین به بالا است.

    یک سری از نشانه‌های کلامی حالت شخصیتی کودک، شامل این موارد است؛
    می‌خواهم، نمی‌خواهم، نمی‌توانم، خدا کند، تقصیر من نبود، من این کار رو نکردم، بدم می‌آید، مال من بهتر است، ببین چه کار کردی؟، دیوانه‌ام کردی، بدبختم کردی، برای خودم متاسفم، سخته، نمیشه و . . . شما هم چند مثال بزنید.
    بعضی از نشانه‌های غیر کلامی و رفتاری حالت شخصیت کودک هم شامل این موارد است:
    اشک ریختن، لرزش لب‌ها، کج خلقی، جیغ کشیدن، ناله کردن، شانه بالا انداختن، سربه‌سر گذاشتن، غش‌غش خندیدن، ناخن جویدن، انگشت در بینی کردن، شعف، شادی، . . . شما چه مثال‌هایی به ذهنتان می‌رسد؟
    بخش والد، براساس رفتارهایی که از محیط و به ویژه عناصر والدی دریافت و مشاهده می‌شود، شکل می‌گیرد. اینکه والدین در مواجهه با رویدادهای مختلف چه واکنشی را به چه شکلی از خود بروز می‌دهند، در درون کودک ثبت و ضبط می‌شود و معمولا در بزرگسالی در موقعیت‌های مشابه، رفتارها و واکنش‌هایی مشابه عناصر والدی خود را که در کودکی دریافت کرده از خود نشان می‌دهد.
    به طور خلاصه، زمانی که مانند یکی از عناصر والدی خود، فکر، احساس و یا رفتاری را انجام می‌دهیم، در حالت شخصیتی والد قرار داریم.
    محتوای رفتاری ساختار شخصیت والد، عموما در قالب؛ قوانین، مقررات، معیارها، بایدها و نبایدها، رسوم و سنت‌ها، بروز پیدا می‌کنند.
    جایگاه و موضع ما در حالت شخصیتی والد، معمولا موضع برتری و نگاه بالا به پایین است.
    یک سری از نشانه‌های رفتاری و عملکردی والد که شامل رفتارهای سازنده و غیرسازنده می‌شود، شامل این موارد است؛ تشویق، محبت، حمایت، کنترل، نصیحت، تحقیر و توهین، مقایسه و ارزیابی، تربیت کردن، پرورش دادن، سرزنش، تنبیه، درک و همدلی، انتقاد و پیش‌داوری، مدیریت، هماهنگی و همراهی و. . .
    در مورد بخش بالغ، وقتی فرد از تمامی توانایی‌ها و پتانسیل‌های خود به عنوان یک شخص بزرگسال در لحظه حال استفاده می‌کند و رفتار، افکار و احساسات او یک واکنش این زمانی و این مکانی و متناسب با رویدادی باشد که در آن لحظه در حال وقوع است، شخص در حالت شخصیتی بالغ قرار دارد.
    به طور کلی، ساختار شخصیت بالغ در لحظه حال تجربه می‌شود، و نسبت به کلیه امکانات و توانایی‌ها آگاهی دارد، و واکنش مناسب در اینجا و اکنون از خود بروز می‌دهد.
    جایگاه و موضع حالت شخصیتی بالغ، جایگاهی برابر و هم سطح است. نگاهی باز، پذیرا و منعطف دارد و عاری از احساس ضعف و یا برتری است.
    رفتار و عملکرد حالت شخصیتی بالغ، کاملا براساس شواهد و اطلاعات زمان حال و تجزیه و تحلیل آن اطلاعات صورت می‌گیرد.
    از نشانه‌های کلامی بالغ می‌شود به این موارد می‌توان اشاره کرد: براساس آنچه گفته شد، طبق استاندارد هست/ نیست، اینطور به نظر می‌رسد که، من فکر می‌کنم که، این ثابت شده/ نشده، چند درصد؟، چگونه؟، چطور؟ و . . .
    در نظریه تحلیل رفتار متقابل در مورد ارتباطات، 4 حالت یا وضعیت وجود دارد. هدف نهایی و نقطه مطلوب در این نظریه، رسیدن به وضعیت چهارم یا وضعیت آخر هست. احتمالا خیلی از شما اسم کتاب وضعیت آخر را شنیدید که مربوط به همین نظریه هست.
    این چهار وضعیت از دیدگاه یک شخص نسبت به فرد یا افراد مقابل و در ارتباط با آنها مطرح می‌شود، که شامل این موارد است؛
    1) من خوب هستم، شما خوب نیستید.
    2) من خوب نیستم، شما خوب هستید.
    3) من خوب نیستم، شما خوب نیستید.
    4) من خوب هستم، شما خوب هستید.
    البته در زبان انگلیسی از معادل واژه‌ی خوب استفاده نمی‌شود. و واژه دقیق به کار رفته، کلمه OK هست. و در ترجمه و معادل سازی، مناسب‌ترین واژه‌ جایگزین رو کلمه خوب دیدند. و در زبان انگلیسی وضعیت مطلوب یا وضعیت آخر را؛ I’m ok, you’r ok بیان می‌کنند. و به عنوان شعار در کلاس‌های آموزشی از آن استفاده می‌کنند.
    یکی از نگاه‌های اساسی و مهم در نظریه تحلیل رفتار متقابل، دیدگاه برنده – برنده هست. که دقیقا همان چهار وضعیتی که پیش‌تر اشاره شد، در خصوص دیدگاه برنده – برنده نیز صدق می‌کند.
    من خوب هستم، شما خوب هستید، وضعیتی است که دیدگاه برنده – برنده در آن شکل می‌گیرد. اینکه ما نسبت به خودمان و طرف مقابلمان در رابطه، نگاه خوب و مثبتی داشته باشیم. خوب نه به این معنا که شخص مقابل حتما انسان خوب و کاملی هست. بلکه منظور، پذیرش خود و طرف مقابلمان به همان شکل و مدلی که هستند، است.
    در جایی که وضعیت «من خوب هستم، شما خوب نیستید» شکل می‌گیرد، نگاه خود برتر بینی وجود دارد و نگاه بالا به پایین برقرار است. و منافع خود شخص در اولویت است.
    در جایی که وضعیت «من خوب نیستم، شما خوب هستید» وجود دارد. نگاه خود کم بینی و عدم پذیرش خود وجود دارد. و به طور افراطی، دیگران نسبت به خود در اولویت قرار دارند.
    در وضعیت «من خوب نیستم، شما خوب نیستید». شخص نه در پذیرش خودش هست و نه در پذیرش شخص یا اشخاص مقابل خود. و به بیانی ارتباط بازنده – بازنده شکل می‌گیرد.
    در وضعیت «من خوب هستم، شما خوب هستید». و در واقع همان وضعیت آخر، نقطه مطلوب و ایده‌آل ارتباط شکل گرفته، و پذیرش دو سویه برقرار است و ارتباط برنده – برنده وجود دارد. هم توجه و اهمیت و پذیرش نسبت به خود وجود دارد و هم نسبت به طرف مقابل.
    در خصوص شکل گیری ساختار شخصیت، نکته‌ای را می‌خواستم با والدینی که فرزندان کوچک و زیر 7 سال دارند، در میان بگذارم؛ از این لحظه به بعد با آگاهی که در اینجا کسب کردید، مسئولیت شما در قبال فرزندانتان بیشتر از قبل هست. چون الان کاملا می‎دانید که هر کدام از رفتارهای شما، چه تاثیر عمیقی در آینده‌ی آنها خواهد گذاشت.
    در مورد کودکان زیر دو سال، نکته‌ی قابل توجه‌ای وجود دارد. و آن این است که؛ کودک تا رسیدن به دوسالگی، خودش را موجودی مستقل نمی‌داند. بلکه خودش را بخشی از مادرش می‌داند. و به لحاظ حسی، ارتباط بسیار قوی با مادرش دارد.
    برای درک بهتر این موضوع، موقعیتی را در نظر بگیرید؛ مادر، فرزند کوچک خود را به سختی خوابانده تا بتواند به کارهایش برسد. هنوز زمان زیادی نگذشته، در حالی که مادر مشغول انجام کارهایش است و خیالش راحت هست که فرزندش در اتاق خوابیده، ناگهان صدای گریه فرزند به نشانه‌ی بیدار شدن، بلند می‌شود. در این لحظه مادر عصبانی و کلافه می‌شود و ناخودآگاه واکنشی اعتراضی در مکالمه درونی خودش نشان می‌دهد. (مثلا می‌گوید: ای داد، دوباره بیدار شد!) شاید خیلی باور پذیر نباشد، ولی همین واکنش کوچک و ناخودآگاه را کودک دریافت می‌کند. و وضعیت من خوب نیستم، شما خوب هستید را تجربه می‌کند. و در اینجا احساسی در درون او ثبت می‌شود.
    حالا می‌خواهم برگردیم به داستانی که در ابتدا برای شما تعریف کردم. یک لحظه مکس کنید و داستان رو مرور کنید. حسی که الان نسبت به داستان دارید با دفعه اول که شنیدید یکی هست؟ آیا دلیل ناراحتی و آشفتگی‌ام که از مواجهه با این صحنه‌ها برای شما توضیح دادم، ملموس‌تر شده؟
    من قصد آموزش نظریه تحلیل رفتار متقابل را در این زمان محدود، نداشتم و ندارم. قصدم این بود که شما را با این دیدگاه و نظریه آشنا کنم و نگاه دیگری را به شما معرفی کنم، تا آگاهانه‌تر بتوانیم در ارتباطاتمان عمل کنیم. اگر در نقش والد هستید، بدانید که چه مسئولیتی به عهده دارید و چه نقشی در آینده فرزندانتان دارید. کودکان برای یادگیری به حرف‌های ما گوش نمی‌دهد، بلکه رفتارهای ما را نگاه می‌کنند و در درونشان ثبت و ضبط می‌کنند.
    اگر الان در مورد خودتان چه به عنوان والد، چه یک فرد مستقل که هنوز نقش والدی را ندارد، دچار احساس قربانی شدن و یا مورد کم لطفی قرار گرفتن از سمت والدین خود شده‌اید، در ابتدا درک می‌کنم که چنین احساسی رو تجربه کنید. اما در ادامه می‌خواهم اعلام کنم که لازم هست از این طرز فکر قربانی بودن عبور کنیم. در نگاه اول ممکن هست والدین ما رفتارهایی در مراحل کودکی ما انجام داده باشند که احساس کنیم در بزرگسالی باعث آسیب دیدن ما شده باشد. ولی آیا این رفتارها آگاهانه بوده؟ آیا والدین ما تصمیم گرفتند که در کودکی ما طوری رفتار کنند که بزرگسالی غیر سازنده‌ یا نامطلوبی را تجربه کنیم؟
    به احتمال قریب به یقین، اکثر والدین در مورد فرزندانشان تمام تلاش خود را می‌کنند که بهترین خودشان باشند و بهترین تربیت را هم انجام دهند. اما از آنجایی که معمولا روش‌های تربیتی سینه به سینه از والدین به فرزندان انتقال می‌یابد، معمولا نتیجه، نتیجه‌ی ایده‌آلی نمی‌شود.
    خاطرمان باشد که از جایگاه قربانی فاصله بگیریم، و اگر نقش والدی به عهده داریم، این چرخه‌ی معیوب یا دور باطل رو با رفتار آگاهانه با فرزندانمان متوقف کنیم. و اگر والد نیستیم به رفتارمان آگاه باشیم و هرجایی احساس کردیم یک رفتار غیرسازنده از عناصر والدی در درون ما شکل گرفته، سعی در اصلاح و بهبود آن داشته باشیم. و همواره سپاسگزار والدین خودمان باشیم، حتی اگر جایی از سر عدم آگاهی رفتار نامطلوبی را به ما انتقال دادند. زیرا قطع به یقیین تلاش آنها در این بوده که بهترین خودشان باشند.
    امیدوارم در این زمان محدود، اطلاعات مفید و کاربردی را انتقال داده باشم و شما هم بتوانید در زندگی و روابط خود از این محتوا استفاده کنید.

  62. شاهکار نوشتن:
    همه ی تغییری که اکنون شاهدش هستم از یک بیماری شروع شد که شاید در طب سنتی بسیار شناخته شده و قابل درمان باشد اما تا آن زمان در پزشکی اینگونه نبود
    سراسیمه شدن از یک مطب به مطب دیگر رفتن با تشخیص کاملا متفاوت اطباء رو به رو شدن و کلی ترس که در آن زمان تجربه اش کردم ، این حق من نبود و از همه بدتر احساس قربانی بودنی که آن زمان دست از سرم بر نمی داشت
    بعداز چند ماه این در و آن در زدن پایم به مطب خانم دکتر مهربانی باز شد تقریبا هر هفته برای فیزیو تراپی ‌و کلی معاینه ی دیگر به مطب
    میرفتم .دکتر طول درمانم را ۶ ماه تشخیص داد و بعد از ۳ ماه با وجود یک بار عمل دریغ از اندکی بهبود.
    قشنگ یادم هست سه شنبه بود ،آذر ماه احساس کردم حالم واقعاََ بد است صبح که شد بدون تماس راهی مطب شدم
    مطب خلوت بود مثل همه ی روزهایی قبل، دکتر گفت که مشکلی ندارم و تمامش بر می گردد به استرس و ترس شدید من.
    بعد از معاینه رفتم داخل اتاقی برای گرفتن نسخه
    من تا به حال چنین مطبی ندیده بودم که دکتر عود روشن کند و با روپوش سفید بیگانه باشد و چندین اتاق برای معاینه داشته باشد
    خانم دکتر به من گفت : اصلاََ تو میخواهی خوب شوی گفتم البته ،اگرنمیخواستم که اینجا نمی آمدم ،فکر کنم نیم ساعتی درباره ضمیر
    ناخود آگاه و تاثیر و اهمیتش بر روند زندگی با من صحبت کرد گفتم چندان هم نا آشنا با این مسائل نیستم. درست یک هفته ی پیش فیلم راز را اتفاقی دیده بودم
    خانم دکتر که خودش روزگاری از بیماری سختی رنج برده بود و توانسته بود آن بیماری را شکست دهد خوب حال مرا می فهمید
    گفت دکتر محمود معظمی را می شناسی در فلان شبکه هر شب، ۱۵ دقیقه از سمینارهایی پخش می شود ،گفتم به نام ،نه ،شاید بشناسم
    دکتر معظمی آن روز مهمان دکتر بود من هم تا آمدن آقای معظمی در مطب ماندم تا ویزیت شوم
    بله،؛دکتر معظمی همانی بود که چند برنامه اش را دیده بودم
    قرارشان بر تشکیل چند جلسه ی رایگان در این خصوص شد هر هفته چهارشنبه ها راهی مطب می شدم
    هر جلسه دو نفر از بیماران خانم دکتر و چند نفر از دوستانشان هم می آمدند البته هر جلسه هم دوستانی به عنوان مهمان داشتیم که معمولا پزشک بودنند
    کلاس با مراقبه شروع می شد ،نه روی صندلی می شد مراقبه کرد و نه با ذهن مشوّش من
    از انرژیی کلاس برایتان نگویم ،منی که زمینه ی افسردگی داشتم و بیماری ،آن را تشدید کرده بود در طول هفته تا جلسه ی بعدی چنان سر خوش بودم که نگو و نپرس
    اما در کل حالم سر کلاس خوب نبود و آن طور که باید و شاید از کلاس سود نبردم
    فکرم در آن زمان و چندی بعد از آن این بود .
    چرا من.
    تمرین هایم را جسته گریخته انجام می‌دادم
    کلاسمان دوامی نداشت قرار بود که یک سال باشد که یک ماهه تمام شد
    کلاس از من یک کتابخوان ساخت ،کتاب در
    زمینه ی خود شناسی و خداشناسی می خواندم
    چند کتاب هم از مطب تهیه کردم قانون شفا و چهار اثر از فلورانس اسکاول شین
    کتاب چهار اثر را که می خواندم فکری از ذهنم گذشت در باره قرآن هم می‌شود چنین نوشت
    آن کتاب گویی تفسیر ما بعد الطبیعه انجیل بود
    خانم دکتر از من خواست که کتاب ها را حتماََ خلاصه نویسی کنم،من هم یک کتاب را دو بار
    می خواندم و بعد خلاصه می کردم خلاصه نویسی هم بلد نبودم بیشتر کتاب را می نوشتم بیشتر شبیه رو نویسی بود تا خلاصه نویسی.
    کتاب می‌خواندم خلاصه می کردم به دکترم گزارش می دادم و می خواستم تا کتاب های دیگری به من معرفی کند
    همان شد
    آشنایی من با قلم و کاغذ
    نوشتم و نوشتم،موهبتی که تا آن زمان هنوز درکش نکرده بودم
    همچنان به مطب می رفتم ،بیش تر به خاطر روی خوش خانم دکتربود ،خون گرم ،مهربان ،حرفم را میشنید و درکم می کرد
    کتاب می خواندم خلاصه می کردم اما دریغ از تغییر،من احساس خوبی نسبت به خودم نداشتم
    و کتاب نتوانستِ بود این حس را تغییر دهد البته که نمی توانست من در اجرای تمرین ها استمرار نداشتم
    دکتر بعد از ۳ ماه درمان تشخیصش بر این شد که می بایست کار کنم تا بهبود حاصل شود چون شاخص یک انسان سالم و تندرست را کار کردن می دانست
    از من خواست تا دستیارش شوم ،جنگی میان من و من در گرفت، منی که خواهان رهایی بود و منی که از تغییر می ترسید و در نهایت من ترسو پیروز شد و مسافت طولانی را بهانه کردم
    در همین دوران سی دی یک محقق در زمینه طب قرآنی به دستم رسید که چند کتاب در این زمینه نگاشته بود و یک کتاب آشپزی.
    کتاب را تهیه کردم رژیم غذاییم را تغییر دادم به امید بهبودی ،در طول ۴ ماه ،۲۰ کیلو وزن کم کردم ،به وزن زیبایی رسیدم اما بهبودی حاصل نشد
    یک بار دیگر پیشنهاد کار از سوی خانم دکتر که هنوز هم بهبودی مرا در کار کردن میدید
    هفته ای یک بار به مطب بروم و برای خواهان لاغری رژیم بنویسم
    و باز هم من ترسو پیروز شد این بار استدلالم این بود که اگر رژیم غذایی آن آقا را در اختیار کسی بگذارم می‌شود یک جور دزدی
    https://t.me/shahkareneveshtan

    بعدها مجله ی یوگایی خریدم در انتهایش دستور چند نوع غذا نوشته شده بود چیزی شبیه همان رژیم غذایی
    حقیقت یکی است و افراد بسیاری به حقیقت می رسند آیا آنها از هم تقلید می کنند ،البته که نه، ببینید چندین هزار کتاب تا کنون با این موضوع به چاپ رسیده
    من روی سیب زمینی سرخ شده پودر نعناع می ریزم یک بار یک برنامه ی آشپزی دیدم آشپز معروف انگلیسی هم سیب زمینی ها را با
    برگ های تازه ی نعناع آب‌پز می کرد
    پس تقلید در کار نبود بسیار ترسیدم و این ترس سبب شد زندگی نکنم ،لذت نبرم،کشف نکنم،شکوفا نشوم و خوشحال نباشم
    بالاخره تسلیم شدم ،و درمان دیگری را بر گزیدم
    بارداری ،اما باز هم تغییری ایجاد نشد
    فرزندم که به دنیا آمد. این بار مطب یک دکتر طب سنتی را نشانه گرفتم با داروهایش کمی بهتر می شدم و بعد از مدتی به حال قبل بر می گشتم
    چند سال بعد برنامه هایی میدیدم ،ترویج دین اسلام بود ،چند ماهی شاهد برنامه هایشان بودم
    بسیار از رحمت و مهربانی خدا می گفتد اما گرایشی به نماز نداشتم ،دلم میخواست اما نمی توانستم ،اما روزی در همان برنامه با یک جمله بیدار شدم
    نماز بخوانیدقبل از آنکه به طرفتان نماز بخوانند
    شروع نماز گزایم این گونه بود
    حالا نماز می‌خواندم اما حالم با خودم خوب نبود
    نماز و قرآن می خواندم رابطه ام با خدا بهتر شده بود دیگر خدا برایم موجودی غضبناک در آسمان ها که منتظر است دست از پا خطا کنم و خشمش را نثارم کند نبود اما احساسم به خودم تغییر نکرده بود
    حالا من سرشار از اطلاعات بودم بدون آنکه بهره ای از آن ببرم .این حجم از اطلاعات از آن همه کتاب حالا از دین رحمت به درستی که پشتم را میشکست تمام این مطالب مسئولیت شده بودند و من مسئولیت پذیر نبودم حس غم و ترس رهایم نمی کرد
    تمام ضررهایی که متحمل شده بودم به این سبب بود که خودم را دست‌کم می گرفتم
    که همه اش بر می گشت به تربیت غلط دوران کودکیم
    در کتابی خواندم که خواهر ها و برادرهای بزرگتر همچون خدایان هستند ،یکی از خدایان کودکیم بسیار مرا زشت خطاب می کرد در نهایت باورم شد که زشتم حالا منِ زشت نیز در من شکل گرفت
    حتی یادم هست یک بار خواهرم به من گفت تو بچه سر راهی هستی از همان دست شوخی ها که خواهر و برادرهای بزرگتر می کنند ،گویی سر راهی بودم آنقدر نادیده می گرفتند مرا که می پنداشتم نامرئیم
    اعتماد به نفس صفر ،عزت نفس زیر صفر
    تا پنج ،شش سال پیش حتی قادر به پذیرش هیچ تحسینی در مورد خود نیز نبودم با این حال چگونه انتظار آینده بهتری داشتم
    اکنون در جواب تحسین سایرین به جای مقاومت تنها سپاسگزاری می کنم
    حالا هر روز با شکر گزاری از خواب بیدار میشوم ،هر روز برایم روزی تازه است
    موهبتی ست در خور سپاسگزاری
    بارالها تو را سپاس می گویم که جسمم را سالم نگه داشتی و روحم را باز گرداندی و اجازه دادی تا تو را یاد کنم
    سپاسگزاریم این است،دعای محمدی ام اینگونه است
    https://t.me/shahkareneveshtan

    خدا ما را بهتر از خودمان می شناسد او به حال دلمان آگاه است او خالق و هدایت کننده ماست
    چه کسی بهتر از او می توانست مرا هدایت کند
    چقدر بی اعتنا ع به کتابی که فرستاده ،با این بهانه که فلانی نماز می خواند و هر گناهی می کند من نمی‌خوانم و گناه هم نمی کنم ،چقدر به خودمان ظلم کردیم، اسلام دین تحقیقی است نه تقلیدی و قرآن به عنوان اولین مرجع برای تحقیق در اسلام می باشد
    تازه مسلمان شده ها را به خاطر اسلام آوردنشان بسیار شاکر هستند آنها با تحقیق اسلام آوردند آن را به درستی درک کرده اند به درستی فهمیده اند ،ما به عنوان مسلمان شناخت کاملی از دینمان نداریم و نمی خواهیم داشته باشیم
    هم آن بیماری به اصطلاح صعب العلاج، هم بیگانگی من با خودم و هم تنهایی فیزیکی و باز هم من به اتاقم به پناهگاه م پناهنده شدم
    آن روزگار مجدد کتابی را می خواندم که همان اوایل بیماری از غرفه ای در پارک صاعی خریده بودم یکی دو ماه قبل از اینکه با آقای معظمی آشنا شوم

    عنوان کتاب معجزه ی قدرت ذهن بود و نام
    مو لفش ژوزف مورفی فقط یک نام ،ژوزف مورفی نه پیشوندی داشت و نه پسوندی ،پشت هیچ عنوان دیگری پنهان نشده بود ،همان انگیزه ای شد برای نویسندگی من
    نمی دانم چه طور شد که با دیدن آن نام بر آن شدم که من هم بنویسم بدون ترس، بدون هیچ پیش‌داوری ای شروع کردم به نوشتن ،بسیار نوشتم و از همان ابتدا میخواستم به عنوان کتابی به چاپ برسد

    چندی که نوشتم فکری بر جانم افتاد من دیپلم داشتم دانشگاه نرفتم در همین حال و هوا بودم که با پیج استاد کلانتری آشنا شدم
    خیلی هم پیگیر پست ها و خواندن کامنت ها نبودم کاملا اتفاقی چشمم به کا منتی افتاد
    استاد شاهین کلانتری هم دانشگاه نرفته بود
    گویی همه چیز می خواست به من بفهماند که، ادامه بده
    اندکی صبر سحر نزدیک است
    تا کنون بیش از ۵۰ دفتر نوشتم و چندین دفترچه یادداشت داشت ،در حاشیه ی کتاب ها و همچنین موبایلم
    نوشتن حالم را خوب کرد
    با نوشتن تمام آنچه خوانده بودم را درک کردم
    حتی مهربانی خدا را که برایم قابل به درستی قابل درک نبود
    قسم به قلم و آنچه می نگارد
    چقدر ناسپاس هستیم ما آدمیان
    در زندگیم بسیار زیاد بالا و پایین شدم دوران سختی را گذراندم
    زندگی من به دو بخش تقسیم می شو د
    زندگی قبل از نوشتن و زندگی بعد از نوشتن
    در هر دو مشکل بوده و هست اما این بار من فرق کرده ام من قبلی ،من بعدی،من قدیم ،من جدید
    حالا در مشکلاتم به خدا پناه می برم به جای تلفن به دست گرفتن و گلایه کردن از زمین و زمان و مقصر جلو دادن همه و بی گناهی خودم
    دیگر گرایشی به نق زدن ندا رم
    آن دوستی که گوش شنوایی برای نق و ناله های من داشت اکنون متعجب است از این همه دگرگونی در من .
    زندگی هر لحظه اعجازی دارد مهم این است که ما پذیرا باشیم ر چقدر بیش تر نوشتم اعتمادم به خدا بیش تر و ترسم از آینده کم تر شد
    روزگاری از سایه خودم هم می ترسیدم
    https://t.me/shahkareneveshtan

    هر آنچه که خوانده بودم شده بود باری بر دوشم برایم جالب و جذاب بود خواندن این مطالب اما آنها مانند غذای لذیذی بودن که سر معده ام مانده بود ،هضم نشده بود
    نوشتن شد عمل هضم ،با نوشتن کاملا درک کردم ،فهمیدم ،اجرایش کردم ،تجربه اش کردم و شد سبک زندگیم.
    نوشتن عجب کار ساز است
    این موهبت را دست کم نگیرید
    اگر هزاران هزار کتاب می‌خواندم و اگر هزاران هزار کلیپ قرآنی می دیدم نمی توانستم چنین تغییری را که نوشتن در من ایجاد کرد تجربه کنم
    نوشته هایم همه در ارتباط با آنچه خوانده ام از حال و هوای خودم برای درک بیشتر خودم و خداست
    کاری که نوشتن می کند شاهکار است
    باید بگویم آن بیماری و آن کلاس چهار جلسه ای موهبت زندگیم شدند
    من خود را پیدا کردم
    بله چیزی که من خوش نمی پنداشتم برایم خوشی آورد

    خلاصه کلام ،من بعد از چند سال کاملا بهبود یافتم آن هم توسط یک دکتر سنتی که شاید بیش از ۷ سال شماره‌اش در کشوی کنار تختم بود
    بله من ده سال رنج کشیدم
    دوره ی درمانم ،تنها ، ۴۰ روز بود
    اما رنجم شد گنجم

    پیش تر مطالبی درباره ی مراقبه خوانده بودم ،یاد گرفتم که چگونه به جسمم آرامش دهم
    مراقبه را با سه بار دم و بازدم عمیق و تکرار جمله ای آغاز می کردم
    هر صدایی که می شنوم سبب آرامش هر چه بیشترم می‌شود، به واقع نیز اینگونه عمل می کرد ،صدای بیرون آزارم نمی داد و خللی در روند خیال پردازیم ایجاد نمی کرد
    خانه از پای بست ویران بود و من در فکر نقش ایوان
    سه شنبه های هر هفته کلاس تدبر در سوره ی نور دارم که به صورت مجازی بر گزار می‌شود.در یکی از جلسات بحث طلاق شد ،استادم تدبر آیه ای از سوره طلاق را این گونه بیان کرد
    سوره ی طلاق برخلاف تصوری که از نامش
    می رود خبر از وصل میدهد
    توچه میدانی شاید خداوند بعد از این وضع تازه ای پدید آورد.
    برای من هیچ وضع تازه ای وجود نداشت در خلال نوشته هایم توانسته بودم اعجاز دو ذکر را درک کنم.
    به مدت یک سال با آگاهی بر آن اذکار مداومت داشتم ،هر روز بیش از هزار بار به هنگام سحر و وقت خواب استغفار می کردم
    ذکر یونسیه می خواندم
    البته به همین سادگی نبود ،این اذکار ،اذکار پاکسازی ذهن هستند در ادامه خواهم گفت که چگونه عمل می کنند
    یک سال آن هم به طور مستمر زمان کمی نبود ،در واقع دائم الذکر بودم
    بارالها همان گونه که موسی و بنی اسرائیل را نجات دادی ،نجاتم ده
    گاهی این چنین و بدون هیچ تشریفاتی دعا می کردم
    قالب افکار م منفی بود، بینهایت منفی
    به حقیقت به دنبال رهایی بودم،رهایی از خود
    در نهایت معجزه آسا نجات یافتم هم از شیاطین درونی و هم بیرونی
    البته در ابتدا من انکار بودم و منجیانم اصرار
    با این همه تمرین ببینید چگونه در مقابل خیر و صلاحم مقاومت می کردم
    بله ،نهایت چشمانم رو به حقیقت باز شد ،به درستی که خانه از پای بست ویران بود
    در عرض چند ماه زندگیم کاملاََ دگرگون شد
    قدرت خدا از قدرت خیال پردازی من بیشتر بود
    می‌پنداشتم که می دانم چه می خواهم ،چه چیزی برایم بهتر است اما خدا صلاحم را بهتر می دانست
    می‌توان خیال پردازی کرد اما راه را برای ورود حق و حقیقت باز گذاشت ،شراب نیز در همان ابتدای اسلام تحریم نشد
    گویی خواب بودم و بیدار شدم ،مست بودم و هوشیار شدم
    نه خواست من بلکه خواست خداوند تحقق پذیرفت
    من اکنون تسلیمم میدانید اوج تسلیم بودن چیست؟
    هرگز نگوییم کاش غیر از این بود
    شاید اگر به این آیه باور داشته باشیم که پلیدی سزاوار نابودی ست راحتر بتوانیم چنین
    دگرگونی هایی را بپذیریم
    شاید خداوند نجوای شبانه یشان با
    شیطان هایشان را شنیده باشد
    او می‌داند و ما نمی دانیم
    در کتابی خواندم خداوند نقشه هایمان را برهم می‌زند تا نقشه های خود را عملی کند
    بیایید به او تعالی اعتماد کنیم او از دل ها آگاه است

    https://t.me/shahkareneveshtan

  63. احساس گناه کافی نبودن

    بیایید این احساس را ریشه یابی کنیم و به گناه تبدیلش نکنیم.

    1-آیا احساس می کنید آدم مفیدی نیستید؟
    2- آیا احساس گناه کافی نبودن دارید؟
    3-آیا به خاطر نبودن در کنار فرزند یا فرزندانتان به احساس گناه ناکافی بودن دچار هستید؟
    4-آیا به خاطر احساس ناکافی بودن از کار و شغل خود، لذت نمی برید؟
    5- آیا با این که در کنار فرزندتان هستید و از او مراقبت می کنید، باز هم احساس ناکافی بودن دارید؟
    6- آیا احساس گناه ناکافی بودن، باعث استرس و اضطراب در شما شده است؟
    7- به چرایی این احساس در درونتان پی برده اید؟
    8- ایا احساس مفید نبودن ریشه در کودکی تان دارد؟
    9- آیا کمال گرایی در احساس مفید نبودن نقش دارد؟
    10- آیا احساس گناه مفید نبودن به سطح زندگی آدم ها ارتباط دارد؟
    11_ چرا از کارهایی که می کنید، راضی نیستید؟
    12- آیا آدمی هستید که در با شرایط سخت دست و پنجه نرم می کنید؟

    لطفن تعارف را کنار بگذارید و با خودتان روراست باشید. کمک کنید تا ریشه احساس ناکافی بودن را در خود بیابید و با تکنیک های روان درمانی خود را شفا دهید.
    ممکن است شما مادر یا پدری هستید که با توجه به شرایط زندگی به میزان کافی نمی توانید در کنار خانواده باشید یا برای فرزندانتان وقت بگذارید. شما به همین دلیل احساس کافی نبودن دارید و به احساس گناه ناشی از آن گرفتارید.

    احساس گناه می کنید و معتقدید به اندازه کافی در کنار فرزندتان نبودید و فرزندتان بزرگ می شود و دیگر این موقعیت را نخواهید دید.
    خیلی ها این تجربه ها را دارند. مهم این است که در این احساس غوطه ور نشوید و مهارت بیرون آمدن از این احساس را بلد باشید. افسردگی، اختلال اضطراب ربطی به عملکردتان ندارد. شما با توجه به آموزشی که دیدید نمی توانید به سرعت خودتان را تغییر دهید. چون راه حل سریعی وجود ندارد.
    ما باید بدانیم درچه شرایطی هستیم. آیا کمال گرایی باعث ایجاد چنین احساسی شده است؟ قبل از هر چیز لازم است با توجه به شرایط موجود برای خودمان معنای مفید و کافی بودن را تعریف کنیم. ما می توانیم زمان حضور در کنار خانواده بخصوص فرزندمان را با کیفیت کنیم. با بودن در زمان حال و لحظاتی که با آن ها هستیم فقط در کنار آنها باشیم و کار دیگری انجام ندهیم.

    بعد از فکر کردن به این موضوعات و تمرکز روی نکات مهم می توانیم سعی کنیم تا به این آگاهی برسیم که در آن لحظه ای که احساس ناکافی بودن به سراغ مان می آید، چه عکس العمل درستی داشته باشیم.
    گاهی لازم است به مغزمان استراحت بدهیم و در جزیره ای به نام ای کاش ها باقی نمانیم.
    اگر می خواهید عملکرد مفیدی داشته باشید لازم است موقعیت خود را به خوبی درک کنید و با احساسی که سراغتان می آید با آگاهی روبرو شوید. مادر شاغل باید بپذیرد که به خاطر شغل و مسئولیتی که بیرون از منزل دارد، بیشتر از دو ساعت فرصت بودن در کنار فرزند را ندارد. یا الان که موقعیتی پیش آمده تا کنار فرزندم باشم در حالی که ازکارمورد علاقه ام دور افتاده ام، به این شرایط آگاه باشم و کاری کنم که بتوانم از بودن در کنار فرزندنم و شرایط موجود لذت ببرم.

    برای این که به این ذهن آگاهی برسید، همین جا شما را به انجام یک تمرین عملی دعوت می کنم.

    لطفن درجایی که نشستید این تمرین را با من انجام دهید:
    ابتدا دایره ای روی برگه ای که درکنار دستتان دارید، بکشید و احساس گناه ناکافی بودن را وسط دایره بنویسید. شما در لحظه ای هستید که دارید به خودتان آگاه می شوید پس یک خط به بیرون بکشید و در دایره ای جدا بنویسید که من به خودم حق می دهم الان احساس ناکافی بودن بکنم.
    لطفن یک دایره سوم در کنار دایره او بکشید و درون آن بنویسید: چرا من این احساس گناه را دارم؟
    آیا ریشه این احساس به دوران کودکی ام برمی گردد؟

    چند پرسش مشکل گشا:
    کافی است از خود بپرسیم:
    آیا وقتی خستگی مزمن دارم، می توانم از دیگران کمک بگیرم و کمی استراحت کنم؟
    چگونه می توانم با تولد فرزندم مدتی از شغلم مرخصی بگیرم و بیشتر در کنار فرزندم باشم؟
    آیا سپردن فرزندم به دست دایه یا مهد کودک دلیل بر ناکافی بودن من است؟
    آیا در موقعیتی که الان هستم با آنچه که می خواستم باشم، فاصله زیادی است؟
    اگر موقعیت هایم با هم فاصله دارند، باعث این فاصله من بودم یا شرایطی که با آن روبرو هستم؟
    چگونه می توانم از بحران پیش آمده خودم را بیرون بکشم؟

    همه ما می دانیم که دلایلی مثل: خستگی، بیماری، بازنشستگی، کمک نداشتن و مهارت های لازم را نداشتن و… در بروز چنین احساسی موثر است.
    در شرایط آسیب پذیری هر چیزی می تواند به ما آسیب برساند.
    وقتی آشفته ام و نمی دانم چه کار کنم، پرسیدن این سوال ها مثل داشتن یک نقشه راه است که می تواند به ما در بیرون رفتن از شرایط نامطلوب کمک کند.
    ما می توانیم با آگاهی لازم، احساس مفید بودن را با توجه به شرایط موجود تجربه کنیم.
    ما می توانیم در موقعیت های مختلف برای کارهایی که انجام می دهیم به خودمان جایزه بدهیم.
    جایزه دادن می تواند تحت هر شرایطی مفید باشد. و حال روحی ما را بهبود ببخشد.
    : (واووو مهتاب تو در این موقعیتی که قرار داری، عالی هستی…)

    ما خیلی از کارها را برای سلامتی روان و جسم خودمان انجام می دهیم. ما در هر موقعیتی نیاز به حمایت داریم. حمایت بیرونی و درونی. به نظرمی رسد حمایت درونی در سایه ذهن آگاهی اتفاق می افتد که بسیار مهم، مفید و ثمر بخش است.
    مثلن گاهی که خیلی استراحت می کنیم و کاری نمی کنیم یا گاهی آنقدر شلوغیم که به هیچ کاری نمی رسیم و عذاب وجدان ما را از پا در می آورد.
    باید به خودمان جایزه بدهیم که هم کار بیرون داریم، هم درکار خانه فعالیم.
    ذهن آگاهی می تواند مفید و موثر باشد و به ما می آموزد که در لحظه باشیم و در هر موقعیتی که قرار داریم، تمرکزمان روی همان لحظه باشد.
    برگشتن به لحظه حال یعنی پذیرش آن لحظه که در آن هستم و نتیجه آن صلح با خود و شرایط موجود است.

    تمام این ها را گفتم تا به تجربه شخصی خودم برسم.
    من مهتاب صادقی دبیر بازنشسته آموزش وپرورش هستم. دو فرزندم اولم را بعد از دوره مرخصی به مهد سپردم. اولی را بعداز سه ماه و دومی را بعد از نه ماه با محیط کودکستان آشنا کردم.
    آن زمان کاملن دست تنها بودم. ای کاش یکی بود و می گفت، کمی بیشتر استراحت کن. مدرسه نرو. نوزاد به بودن با تو نیاز دارد و هردو به بودن در کنار هم نیازمندید. اما کسی چنین تجربه ای نداشت.و این حرف را هیچ دوست، آشنا و همکاری به من نگفت. همه مثل هم بودیم. شرایط سخت زندگی فکر را به چنین جایی راه نمی داد. همه بعد از سه ماه مرخصی ، خسته و آش و لاش سرکار می رفتند. کسی به فکر استراحت و رفع خستگی و نیاز عاطفی خود و نوزادش نبود.

    آن سال ها در 45 کیلومتری محل زندگی ام در روستایی کم تردد به دبیرستانی ها درس می دادم. مینی بوس بنز قراضه ای ساعت شش و نیم صبح سر ایستگاه می رسید. من مجبور بودم ساعت شش و ربع دخترم را با عجله قبل از همه به خدمتگزار مهد بسپارم و خودم را با نگرانی تا ساعت شش و نیم به مینی بوس برسانم و گرنه جا می ماندم. مدرسه که تعطیل که می شد بلافاصله سوار مینی بوس روستا می شدم تا به موقع به مهدکودک برسم، ساعت دو و نیم بعد ازظهر بجز یکی دو نفر طفل بی گناه بچه دیگری در مهد نبود.

    همیشه این وضعیت آزارم می داد. نگران بودم و احساس کافی نبودن می کردم. آرزو می کردم، کاش من هم مثل بعضی از همکارهایم کسی را داشتم. کاش مادرم زنده بود و کمکم می کرد.
    یا کاش خواهرم پیشم بود و حمایتم می کرد… و من همچنان اسیر ای کاش ها بودم و غصه می خوردم.
    دخترانم با همین وضعیت نابسامان به هر شکلی که بود از آب و گل در آمدند. البته در اطرافم کسانی بودند که مثل من شاغل بودند و وضعیت مشابهی داشتند.

    چند نفری هم بودند که فرزندشان را نزد مادر یا مادر همسرشان می گذاشتند و خیالشان از طرف فرزندشان آسوده بود.متاسفانه حقوق و درآمدها در آن سالها مکفی نبود اما می شد با کمی صرفه جویی و قناعت حداقل یک سال مرخصی بدون حقوق بگیرم.یا تا پایان دوران شیردهی درکنارشان باشم. دوران پرچالش نوزادی و شیردهی که بگذرد، بعد از دو سال فرزندم نیاز به مهد دارد.
    این شکلی خیلی بهتر بود. هم برای من که دوباره به محل کارم برمی گشتم و در جمع همکاران و دانش آموزان بودم، هم برای فرزندم که با محیط جدیدی به نام مهد آشنا می شد.

    (اعتراف می کنم که من با نوشتن صفحات صبحگاهی به این تحلیل ها رسیدم. در مدتی که شاگرد آقای کلانتری بودم، آموختم که به موضوعات به طور مکتوب فکر کنم و با نوشتن به مسائل پیرامونم دقیق شوم و نقادانه بیندیشم. فرضیه ها را سبک و سنگین کنم، به راه کارها بیندیشم و خلاقانه به دنبال پاسخ های منطقی باشم.)

    فرزند دومم بعد از چهار سال با کمی اختلاف در دامان مهد خانگی بزرگ شد. شرایط بهتری داشتیم. خانواده ای در همسایگی پذیرفت از بچه ها مراقبت کند تا مادران شاغل راحت تر سر کار بروند. بردن و اوردن دختر دومم برایم خیلی راحت تر بود.

    نگاهم نسبت به مهد و عملکردم منفی بود و احساس گناه داشتم. قلبن از موقعیتم راضی نبودم. این احساس باعث شد تا زمانی که فرزند سومم به دنیا آمد، بدون اندیشه و تردید با بخشنامه صادره از طرف آموزش و پرورش، موافقت کنم و در یک اقدام انقلابی بر عکس خواست قلبی خودم و دیگران، به بازنشستگی پیش از موعد تن دردهم.

    شاید بارداری در سن بالا و توانایی محدود و نیاز خانواده به حضورم در خانه برایم این اجازه را می داد که در مدرسه نباشم. در خانه باشم و از نوزاد جدیدم و هرکه به من نیاز داشت مراقبت کنم.
    فرم بازنشستگی را تکمیل کرده و قبل از یکسالگی پسرم خانه نشینی را ترجیح دادم و در خدمت خانه و خانواده قرار گرفتم. از موقعیت جدیدم همه استقبال کردند و خوشحال بودند. خودم هم حس خوبی داشتم. راضی بودم چون لازم نبود پسرم را به مهد بسپارم و تحت مراقبت خودم بود. بقیه اهل خانه نیز در آرامش کامل بسر می بردند.

    نتایج به دست آمده از موقعیت جدید:

    کمبودهای گذشته در مورد فرزندان اول ودومم آزار م می داد. هر وقت یادم می آمد و خودم را با دوستانم مقایسه می کردم ناراحت می شدم. این آزردگی خاطر سبب شد که در زمان تولد فرزند سوم بعد از بازنشستگی:
    1.کاملن از درس و مدرسه فاصله گرفتم.
    2. خودم را به کار در خانه محدود کردم و در خدمت خانه و خانواده بودم. برای فرزندانم خیاطی و بافتنی می کردم.
    3. آن زمان با فضای مجازی بیگانه بودم و نمی دانستم فضای آنلاینی وجود دارد که می توانم در آن فعالیت کنم و به توسعه فردی و شناخت خودم کمک کنم.
    4. پسرم را دوسال در سلامت و آرامش بزرگ کردم چنان که از بیماری های مسری ویروسی در امان بود.

    اشکال کارم این بود که:
    بعد از دوران شیردهی به خاطر پیش زمینه خراب پسرم را به مهد نسپردم و به این فکر نکردم که هر کودکی نیاز به بودن در محیط آموزشی و گروه همسالان دارد تا چیزهایی را در تعامل با دیگران بیاموزد. پسرم راه ارتباط با همسالان را نیاموخت و مهارت های لازم برای رده سنی خودش را کسب نکرد. با دوستانش بازی نکرد. در کنار افراد بزرگ شد با پدر و مادر و خواهرانی که به ترتیب پانزده و ده سال اختلاف سنی داشتند.

    بخاطر احساس بدی که نسبت به فرستادن فرزند اولم به مهد کودک داشتم. این خطا را مرتکب شدم. چون می خواستم مفید باشم وکافی نبودن آزارم می داد.
    و الان بعد از 13 سال خودم را سرزنش می کنم که چرا اجازه حضور به پسرم در سنین کودکی در محیط جدید ندادم تا فرزندم در جمع هم سالانش قرار بگیرد و فعال و جسور باشد.
    از انزوا خارج شود و از مزایای مهد بهره ببرد. تحت آموزش و مراقبت مربی قرار بگیرد. با بچه های هم سن و سال و بزرگتر و کوچکتر از خود ارتباط بگیرد و هوش اجتماعی و کلامی اش از ابتدای کودکی تقویت شود.

    خلاصه این که این سلسله افکار و احساس کافی نبودن در برهه های مختلف زندگی به سراغ همه آدم ها می آید و آزار دهنده است.

    پسرم را پیش دبستانی فرستادم. از 5 سالگی دست از حمایتش برداشتم. در مدرسه همه از سکوت و بی آزاری فرزندم تعریف می کردند. مدیران و معاونین و معلم ها در تمام سال های تحصیلی بسیار راضی بودند و هیچوقت به خجالتی بودن و سوال نپرسیدن و ارتباط نگرفتن با معلم و اولیای مدرسه و بی سرزبانی اش اشاره ای نمی کردند.

    حال که به این مهم آگاه شدم، تصمیم دارم نزد مشاور ببرم تا برای رشد قدرت کلامی و هوش اجتماعی تحت نظر و حمایت مشاور قرار بگیرد.
    شما هم اگر مثل من هستید و حس ناکافی بودن باعث اشتباهات رفتاری متعدد می شود، لطفن دست از کمال گرایی وبردارید و با حس مهربانی و شفقت با خود رفتار کنید.
    خوشحالم که تجربه شخصی ام را نوشتم اگر چه قصد داشتم موضوعی تخصصی بنویسم. ترجیح دادم که در اولین مقاله ام با نوشتن این محتوای زیسته شما را آشنا کنم.
    امیدوارم برای تمام کسانی که این نوشته را می خوانند پر فایده باشد.

    با سپاس از استاد کلانتری عزیز و دوستان گرامی

    مهتاب صادقی
    1401/12/2

      1. درود استاد گرامی
        و
        سپاس از توجه و بازخوردتون
        نظرتون درست و نقد تون کاملا وارده.
        من صرفن متن اولیه رو نوشتم. متن برای وبینار پرداخته نشده بود.
        سعی می کنم، ایرادت وارده را برطرف و برای وبینار آماده ش کنم.

  64. احساس چیست و چگونه در مغز عمل می کند؟

    بیست و چهار مهرماه هزار و چهارصد و یک سعید جوانی 30 ساله دوست خود نیمای 28 ساله را در درگیری به ضرب چاقو به قتل می رساند. وقتی پس از دستگیری از او بازجویی میشود او را دچار نوعی اختلال تشخیص دادند اما آن اختلال را دلیل بر تبرئه او از اجرای حکم قصاص ندانستند. در حین بازجویی وقتی از او دلیل را پرسیدند اینگونه پاسخ داد: من و او با هم خیلی صمیمی بودیم نیما به من فحش ناموسی داد و من یک لحظه نفهمیدم چه شد…
    این جمله را در اغلب اتفاقات از این دست بسیار میشنویم که ” نفهمیدم چه شد” یا ” دقیق یادم نمی آید که چطور اینکار را کردم ” و یا ” انگار یک لحظه مغزم متوقف شد” و این جملات واقعیت دارند. سرعت عملکرد هیجان ما از سرعت ترمز مغزمان بسیار بیشتر است. و آن هیجان نامش احساسات است .در هرکتابی با موضوع علوم اعصاب، روان زیستی ، عصب روانشناسی فصلی بصورت خلاصه یا مفصل درباره ی احساسات یافت میشود، اما هنوز تعریفی جامع درباره ی احساسات جایش خالی است.
    فر و راسل دو محقق در سال 1984 در کتابی با نام ” مفهوم احساسات از زاویه دید پایه” اظهار کردند که همه ی افراد مفهوم احساسات را می دانند تا وقتیکه از آنها خواسته شود آنرا توضیح دهند و آنوقت است که به نظر می رسد کسی مفهوم آنرا نمیداند”
    محققی دیگر به نام کلینگینا در سال 1981 نود و دو تعریف برای احساس قائل شده است.
    از منظر روانشناسی ، احساسات تنها وقتی احساسات پایه اس که با احساس دیگری همراه نشود. این بدین معناست که احساس نماینگر دو خصیصه ی تجزیه ناپذیری و عدم تقلیل است. یعنی نمیشود آنرا به انواع حسها تجزیه کرد اگر احساس پایه ایی باشد.
    احساسی که هیجان پایه ی ما نیست ظاهرا به شکلی متنوع نتیجه ی ادغام یک احساس پایه با عملکرد شناختی ماست. به عنوان مثال عداوت یا خصومت نتیجه ی ترکیب احساس خشم و اشمئزاز است.
    جامعه پذیری حاصل ادغام دو حس شادمانی و پذیرش و احساس گناه ترکیبی از حس لذت و ترس است.
    احساس همان چیزی است که ما بخاطرش همیشه سرزنش میشویم همان چیزی که زیادی داشتنش به تعبیری غرور ما را زیر سوال می برد.همان چیزی که ما را به هل بودن ، عجول بودن، صبور نبودن محکوم می کند. همان واکنش هایی است که باعث میشوند داد بزنیم و مشت به دیوار بکوبیم.
    اما احساسات پایه در افرادی که دچار اختلالات رشدی عصبی هستند یا افرادی که دچار ضایعه ی مغزی شده اند بسیار متفاوت است. خیلی از کسانی که دچار ضایعه شده اند تفاوت بین خشم و غم را از چهره ی طرف مقابل نمی توانند تشخیص دهند.
    بخشی از آنچه در سر بزرگسالان بیش فعال رخ می دهد به دلیل نقص در عملکرد بخشی از جلوی مغز آنها است. همان بخشی که آنرا عملکردهای اجرایی می نامند. همان عملکردهایی که در مغز بقیه ی افراد درست اجرا میشود و در مغز این افراد دچار نقص است. اینکه عملکردهای اجرایی چه نوع از عملکردها را در مغز ما دربر می گیرند می توان به زبان ساده گفت: هرآنچه به تصمیم گیری، حل مسئله ، انتخاب، تصمیم گیری ، مهارتهای ادراکی و آینده محور ، وابسته به هدف است عملکردهای اجرایی نامیده میشود. بازدارندگی ، توجه ، حافظه ی کاری ، استدلال و نظم در بخش پیشانی یعنی همان جلوی مغز زیر مجموعه ایی از این عملکردها می باشند.
    به همین دلیل است که این افراد به سختی می توانند برنامه ریزی کنند و روی آن استمرار داشته باشند و نیزبه همین خاطر است که در بسیاری اوقات هیجانات افسار گسیخته ی خود را نمی توانند مدیریت کنند و از منظر علوم اعصاب “بازدارندگی ” ندارند.
    بزرگسالان بیش فعال اغلب در تنظیم هیجانات خود مشکل دارند. از بیرون بسیار پرشور و هیجان به نظر میرسند در صورتیکه همین شور و بیقراری است که موضوع اصلی تحقیقات جهانی بر روی این اختلال شده است.
    اختلال بیش فعالی و نارسایی توجه در خیلی از مقالات با نام اختلال عدم تنظیم هیجانات و عواطف و احساسات از آن یاد میشود. تمام پولهایشان را یک شبه خرج می کنند ، چند کلاس را باهم نام نویسی می کنند و به تکالیف هیچکدامشان نمیرسند . در روابط گاهی به شدت وابسته میشوند و چون نمی توانند احساساتشان را مدیریت کنند راحت در روابط اشتباه گیر می افتند.
    در دنیای علم امروز علاوه بر راهکار دارویی برای این افراد که در خط ابتدایی درمان قرار می گیرد در تحقیقات دو دهه ی اخیر در کشور چین و ایالات متحده تاکید بسیار از تمرینات تنفسی و مراقبه به عنوان روشی موثر یاد شده است.
    دیگر روشی که می تواند بسیار به افراد کمک کند البته اگر بتوانند توسط دارو در خود آرامشی نسبی ایجاد کنند و قادر به نشستن باشند نوشتن است. نوعی برون ریزی احساسی و بالا آوردن ذهنی… معجزه ایی هیچ پیغمبری آنرا نمی تواند به شما هدیه کند جز دستان شما.
    مهم نیست اگر مدام نمی نویسید وقتی قلم را روی کاغذ میگذارید دیگر دنیا از آن شماست به هرکسی که می خواهید هر چه می خواهید بگوئید روی کاغذ گریه کنید بدو بیراه بگوئید عشق بورزید با رابطه ایی آشتی کنید و از رابطه ایی خداحافظی کنید، سفر کنید، برگردید ، بیدار شوید بخندید و داد بزنید اما فقط با واژه ها. کسی نیست شما را بخاطر حواسپرتی یا نداشتن استمرار بازخواست کند.
    آخرین راهکار غیر دارویی که برای مدیریت احساسات در افراد اختلال رشدی -عصبی مانند بیش فعالی بسیار پیشنهاد میشود نوشته جملات بازدارنده روی کاغدهای بزرگ و نصب آن به درو دیوار اتاقشان است . اینکار می تواند آنها را در هنگام وقوع اتفاق بسیار یاری کند. این دو راهکار یعنی تنقس ونوشتن به عنوان راهکارهای بسیار کمک کننده در تحقیقات توصیه میشوند. نا کفته نماند که در کنار آن سبک زندگی مناسب، ورزش و تغذیه و خواب کافی سطح رضایتمندی را در این افراد بالا برده و به تنظیم هیجاناتشان بسیار کمک خواهد کرد.
    ویلیام شکسپیر می گوید برای اینکه مردی باشی که موهبت نصیبت شود خوشبختی کافی است اما نوشتن و خواندن از ذات آدمی برمی خیزد.

  65. به نظر شما قدرت حقیقی در چیست؟

    چند وقت پیش ‌کتابی با این عنوان به دستم رسید، که پاسخ جالبی برای این سوال مهم ارائه داده بود.

    قدرت حقیقی، هم سویی شخصیت شما با روح تان است.

    برای بدست آوردن قدرت حقیقی، باید هر لحظه نسبت به احساسات و انتخابهای خودمان آگاهی داشته باشیم.
    و البته که این هشیاری، ما را با ناسالم ترین بخشهای وجودمان روبرو می کند. بخش هایی که خودمان، دیگران، و جهان را مورد قضاوت و سرزنش قرار می دهیم. و یا تنفر و حسادت می ورزیم.

    باید بگویم که فقط با کتاب خواندن، شرکت در دوره ها نمی توانیم براستی قدرتمند شویم. زندگی ما زمانی متحول می شود که بخواهیم.

    همه ی ما داستان افراد زیادی را خوانده و شنیده ایم که درد و رنج ناشی از اتفاقات ناگوار ، زندگیشان را متحول کرده و از آنها آدم دیگری ساخته است. درک و پذیرش این موضوع برای ما زمانی که نتیجه را میبینیم راحت و منطقی به نظر می رسد.
    اما وقتی خودمان درگیر چنین مسائلی می شویم لب به گلایه از زمین و زمان باز می کنیم و پذیرش رنج هایمان برای تعالی سخت و باورناپذیر می نماید.

    من هم داستانی دارم که شاید شما هم به آن را تجربه کرده باشید. من دختری با این ذهنیت بودم که دیگران مهم تر از من هستند و چندان به خطرناک بودن این ذهنیت آگاه نبودم و برخلاف تمام نصیحتهای مادرم مجبور شدم رنج درسهای دنیا را به جان بخرم، تا دوباره ساخته بشوم.

    مهم ترین عامل این بود که من شناختی از نوع احساسات خودم نداشتم، اگر بخواهم رک و راست صحبت بکنم باید بگویم که هرگز متوجه این مشکل نشده بودم، تا این که بالاخره استاد از راه رسید و چه استاد سخت گیری، چندین و چند بار درس را تکرار کرد و آخرین مرحله مثل یک طوفان سهمگین من را خرد کرد.
    (داخل پرانتز بهتون بگم که بزرگترین رنجها از عزیزترین ها به ما می رسند.)

    حالا وقتی کسی را میبینم که عاشق شده است سریع این موضوع به ذهنم می آید که استاد او هم از راه رسیده است.

    اگر سهراب سپهری گفته آب را گل نکنید من می گویم آب را گل بکنید، هر از چند گاهی در زندگی تان آب ها را گل بکنید و آرامش حاشیه ی امنی که باورهایتان برای شما رقم زده اند را به هم بریزید. خودتون و طرف مقابل را به چالش بکشید و دوباره رابطه ی خودتان را وزن بکنید، شاید چاق یا لاغر شده باشد، یک تنه نگهبان عشق نباشید. چه بسا ته کشیده باشد، البته نه از کم لطفی طرف مقابل بلکه از بی فکری جناب عالی.

    دگرگون کردن زندگی با تغییر دادن شرایط بیرونی میسر نیست چراکه درونیات ما دنیای بیرون را رقم می زند و این قابلیت خطرناک را دارد که بهشت زندگی مان را به دوزخ بدل کند.

    اینجا هم یک قصه کوچک از تجربه ی خودم را تعریف می کنم:

    وقتی ازدواج کردم در اوج یک احساس عاشقانه بودم ( البته مثل خیلی از شما ) بله، در این حال و هوا بودم که خودم را گم کردم و تا بیست سال آینده در توهم عشق ورزی خودم گیر افتادم…
    اما جهان دیگر نمیتوانست من را در آن وضعیت ببیند، پس برای من یک آشی پخت که یک وجب چه عرض کنم چند وجب روغن روش بود، من که سرم تو برف و …. رو هوا بود، بالاخره داشتم آرامترین تلنگرها را یکی یکی می خوردم.

    من با ناشیانه بازی کردن، نقشم را در صحنه ی زندگیم به دیگران تحویل دادم و خودم خیلی شیرین مشغول جمع کردن ریخت و پاش و بیرون ریزها و زباله هایشان شدم.
    اتفاقات ریز و درشت و رفتارهایی که دقیقا نقطه ی مقابل رفتارهای من بودند وادارم کردند برگردم و بکاوم و تحلیل کنم. اول کار حتی نتیجه های منطقی را هم که میگرفتم انکار میکردم و دوباره کتاب جدید و تحلیل و …. اما همیشه به نتیجه های قبل با جزئیات دقیق تر میرسیدم.

    ناسپاسی ها و بی حرمتی ها پررنگ تر و پررنگ تر میشد تا به اوج خودش رسید و من چون یک آدم شهودی هستم توانستم نشانه ها را ببینم چه در خواب و چه در بیداری و حتی کتابهایی که به دستم می رسید. به واسطه ی یک جمله اتفاقی از یک فرد بی طرف در جمع که حتی من را خطاب قرار نداده بود من بیدار شدم و آن جمله این بود ” مطمئن باش اون هیچ ارزشی برات قائل نیست، سر خودت کلاه نزار و البته فقط خودت مقصری ” و شروع کردم روی خودم کار کردن و احساساتم را از زندان انکار آزاد کردم، الان که به آن لحظه ها و روزها فکر می کنم آهنگ تندی را میشنوم که وارد جریان زندگیم شد و من سوار بر آن به سمت دروازه ی رهایی از خود تقلبی ام پیش رفتم.

    * داستان ها شاید تکراری باشند، اما نتایج اصلا……..

    تصمیم گرفته شد و من درک کردم چیزی را که خودم نتوانم به خودم بدهم دیگری هرگز به من نخواهد بخشید. بعضی وقتها ارزش بودن با نبودن معنا می یابد، به این معنی که همیشه در دسترس بودن و فردین بازی درآوردن اصلا گزینه ی مناسبی برای کسی که میخواهد دیده بشود نیست.
    من قدرت می خواستم، قدرتی که از درون خودم به دست بیاورم، بنابراین شروع کردم به درونکاوی و شناختن خودم، باور می کنید شناختن خودم خیلی سخت تر از شناختن دیگران بود، اما به نفعم بود هر چه سریعتر به خودم برگردم. چون از ابراز ضعف و ترسم به ستوه آمده بودم و مهم تر از همه ی این مسائل، دلم میخواست یک مادر قوی و با اصالت و موفق باشم. این خواسته ها موتور من رو روشن کرد و من راه افتادم. به همه ی مطالبی که خونده بودم برگشتم، به همه ی اتفاقات از بیرون نگاه کردم و تحلیل شان کردم و به رویاهام و اهدافم و آرزوهام فکر کردم و شروع کردم به نوشتن احساساتم.

    داستان به اینجا ختم نمیشه و امیدوارم در فرصت مناسب بقیه ی داستان را برایتان تعریف بکنم و داستان های شما را هم بشنوم تا با هم فکری به تعالی و رشد فکری برسیم و من فقط یک چیز از شما میخواهم، زیرکانه عاشقی کنید و خودتان دوست بدارید، چون هیچ کس موظف به دوست داشتن شما نیست جز خودتان.

  66. زمانی که می‌خواستم متن این سخنرانی را بنویسم تقریبن بیچاره شدم؛ بار اولی بود که می‌خواستم سخنرانی‌نویسی را امتحان کنم و همچنین اولین بار بود که می‌خواستم متنی را بنویسم که آن را در یک جمع بزرگ ارائه می‌دهم. هیچ ایده‌ای به ذهنم نمی‌رسید و هرچقدر هم که بیشتر به آن فکر می‌کردم کمتر نتیجه می‌گرفتم. تا این که تصمیم گرفتم خودم را از تله‌ای که در دامش افتاده بودم رها کنم؛ تلهٔ نشخوار ذهنیِ پیش از شروع انجام یک کار.
    استراتژی‌ای که در پیش گرفتم این بود:‌ بدون فکر کردن به این که می‌خواهم چه غلطی کنم، سیستم را روشن کردم. فایل ورد را باز کردم و تمام هیکلم را روی کیبورد انداختم. شروع کردم به نوشتن و بدون خونریزی پایه‌های اولیه‌ی متن این ارائه شکل گرفت.
    نشستن و نوشتن.
    همین موضوع اصلی ارائه‌ی امروز من خواهد بود. می‌خواهم از این بگویم که چگونه خودمان را تربیت کنیم که نوشتن برایمان آسان شود. برای رسیدن به چنین وضعیتی -که وضعیتی آرمانی برای همهٔ‌ اهالی قلم است- نقطهٔ شروعی وجود دارد که «عادت کردن به یادداشت‌برداری‌های روزانه» است.
    عادت یادداشت‌برداری روزانه‌ جزو عادت‌های کلیدی به شمار می‌آید. چارلز دوهیگ در کتاب قدرت عادت، عادت کلیدی را این گونه توصیف می‌کند: «تغییر یا عادت کوچکی که انسان‌ها به زندگی روزمره‌ی خود می‌افزایند و به سایر جنبه‌های زندگی‌شان هم تسری پیدا می‌کند.» اما چگونه این اتفاق می‌افتد؟ عادت کلیدی در زندگی ما زنجیره‌ای از سایر عادت‌های خوب را ایجاد می‌کند،‌ همهٔ جنبه‌های زندگی ما را تحت تأثیر قرار می‌دهد و باعث ایجاد تغییراتی در آن‌ها می‌شود.
    می‌گوییم یادداشت‌برداری روزانه چنین عادتی است. چرا که ما هر بخش از زندگی‌مان را می‌توانیم به یادداشت‌های روزانه‌مان پیوند بزنیم و این، از آن‌جایی حائز اهمیت خواهد بود که به ما قدرت بازبینی و تحلیل عملکردمان در هر بخش را اعطا می‌‌کند.
    هیچ موضوعی در هستی وجود ندارد که نشود در موردش نوشت و برای همین است که من با تمام اشتیاق از نوشتن حرف می‌زنم:
    وقتی یادداشت برمی‌داریم مجبور می‌شویم که فکرمان را به کار بیندازیم. از همان اول،‌ و با گذاشتن اولین کلمه روی کاغذ فکرمان را به کار می‌گیریم. همین فکر کردن به انتخاب درست کلمات است که باعث می‌شود فکرمان از روی موارد منفی و بیهوده‌‌ای که در حاشیه‌ٔ ذهنمان جای گرفته‌اند دور شود و دیگر به این موضوع فکر نخواهیم کرد که اگر در انجام دادن کارمان شکست بخوریم، چه بلایی بر سرمان نازل می‌شود و یا این که اگر کارمان مطابق خواسته‌مان پیش نرفت دیگران چگونه قضاوتمان خواهند کرد و…
    چرا که در زمان انتخاب بهترین کلمات،‌ تنها همین کلمات هستند که بیشترین ظرفیت فکری ما را در لحظه را به خود اختصاص می‌دهند.

    مورد بعدی که اشاره به آن واجب است، جامعیت یادداشت‌برداری روزانه است. یادداشت‌های روزانه را همه‌جا می‌توانیم با خود داشته باشیم و در هرکجا می‌توانیم یادداشت برداریم. شاید با خود بگویید: «کدوم احمقی همیشه دست به قلمه؟» پاسخ می‌دهم: «همهٔ ما. همیشه»
    زمانی که به یادداشت‌برداری روزانه عادت می‌کنیم به یک آزادی می‌رسیم که ما را از وابستگی به کاغذ و قلم می‌رهاند. زمانی که فکر کردن را فرامی‌گیریم،‌ می‌توانیم در ذهنمان یادداشت‌هایمان را ثبت کنیم. در واقع بخش زیادی از یادداشت‌برداری‌هایمان ذهنی می‌شوند. دقت کنید. گفتم بخش زیادی از آن‌ها، نه همه‌ی آن‌ها. هرگز نباید فراموش کنیم که صمیمی‌ترین دوست ما همیشه کاغذ و قلممان خواهد بود.
    این‌جاست که ذهن شما شروع می‌کند به اذیت کردن و می‌گوید: «خب من که همیشه توی گوشی می‌نویسم،‌ پس تکلیف من چی می‌شه؟» یا بگوید: «من فقط توی سیستم می‌تونم تایپ کنم و هیچ علاقه‌ای به کاغذ و خودکار ندارم.»
    کوتاه پاسخ می‌دهم: فرعیات را رها کنید. اصل را بچسبید. محض رضای خدا فقط یادداشت بردارید. مسئله‌ی ما تنها نوشتن است و لاغیر. نوشتن پای سیستم،‌ پشت گوشی یا بالای سر کاغذ، همگی نوشتن محسوب می‌شوند،‌ پس با خیال راحت فقط بنویسید.
    جلوی بازی‌های ذهنتان را بگیرید و اجازه ندهید شما را از اصلی‌ترین موضوع منحرف سازد.
    می‌خواهم سؤال مهمی طرح کنم و مشتاقم تا پاسخ شما را بشنوم. به من بگویید که به نظر شما یادداشت‌برداری روزانه از چه جهاتی اهمیت دارد؟
    از تجربیاتتان بگویید. اگر یادداشت‌برداری را تجربه کردید -که بعید می‌دانم کسی در این زمینه بی‌تجربه باشد- بگویید که چگونه انجامش می‌دادید و چه تأثیری بر عملکرد شما گذاشته.
    نمی‌خواهم به موارد عجیب‌وغریب علمی-آکادمیک فکر کنید. می‌خواهم بگویید: «من وقت‌هایی که می‌خوام به خرید برم لیست چیزهایی که نیاز دارم رو می‌نویسم» یا «سر کلاس‌های دانشگاه وقتی استاد نکات امتحانی رو می‌گفت،‌ اونا رو یادداشت می‌کردم»
    خیلی ساده، از تجربه‌ٔ‌ زیسته‌تان برایم بگویید.
    تک‌تک این تجربیات ارزشمند است. بسیاری از مواردی که می‌خواستم به آن‌ها اشاره کنم را از حرف‌هایتان دریافتم و حالا می‌خواهم موضوع را گسترده‌تر مورد بررسی قرار دهم. بیایید به پاسخ این سؤال بیندیشیم: «اصلن یادداشت‌برداری روزانه چه اهمیتی داره؟»

    در این‌جا می‌خواهم لیستی از «چرایی‌های یادداشت‌برداری روزانه» را با شما به اشتراک بذارم. لطفن با من همراه باشید و اگر چیز تازه‌ای برای اضافه‌ کردن به هر مورد داشتید بگویید تا درباره‌اش بیشتر گفت‌وگو کنیم.

    فهرست چرایی‌های نوشتن یادداشت روزانه:
    -یادداشت‌برداری روزانه ما را در لحظه‌ی حال نگه می‌دارد
    -یادداشت‌برداری روزانه باعث می‌شود که هیچ یک از تجربیات زیسته‌ی ما هدر نرود
    -یادداشت‌های روزانه به ما کمک می‌کند تا ورودی‌های تازه‌ی ذهنمان را سازمان‌دهی کنیم،‌ اولویت‌‌بندیشان کنیم و مطالب زائدش را حذف کنیم
    -یادداشت‌برداری روزانه ما را با واقعیات روبه‌رو می‌کند
    -یادداشت‌برداری روزانه به ما کمک می‌کند که خودمان را عمیق‌تر مشاهده کنیم
    -یادداشت‌برداری روزانه باعث می‌شود بتوانیم خودمان را از بیرون ببینیم و اینگونه، سنجش بهتری از نحوه‌ی عملکردمان خواهیم داشت
    -یادداشت‌برداری روزانه باعث تقویت دید نقادانه‌ی ما می‌شود
    -یادداشت‌برداری روزانه ما را وا می‌دارد تا تصمیمات بهتر و سنجیده‌تری بگیریم
    -یادداشت‌برداری روزانه ما را از شر پیچیدگی‌ها در امان می‌سازد و به ما کمک می‌کند قلمرو شخصی خودمان در مکتب ساده‌گرایی را برپا کنیم
    -یادداشت‌برداری روزانه سطح استرس و اضطراب ما را به حد زیادی پایین می‌آورد
    -یادداشت برداری روزانه می‌تواند به بخش زیادی از انرژی‌‌‌ای که در طول روز در اختیار داریم جهت بدهد و مانع هدر رفتنش بشود
    -یادداشت‌برداری روزانه به ما قدرت رهبری کل روزمان را می‌دهد
    -یادداشت‌برداری روزانه ما را به مدیر مسلطی تبدیل می‌کند که هیچ پرونده‌ی بررسی نشده‌ای از زیر دستش نمی‌گذرد
    -یادداشت‌برداری روزانه از ما شخصیت هشیاری می‌سازد که حواسش به تمام چیزهایی که تحت کنترلش می‌باشد، هست
    -یادداشت‌برداری روزانه به جمع کردن تمرکزمان کمک می‌کند
    -یادداشت‌برداری روزانه بهترین ابزار برای پیگیری برنامه‌های روزانه‌مان است
    -یادداشت‌برداری روزانه قوی‌ترین ابزار برای تحلیل‌های شبانه را در اختیارمان می‌گذارد
    -یادداشت‌برداری روزانه باعث می‌شود که از تمام حواسمان بهتر استفاده کنیم؛ بهتر ببینیم، بهتر بشنویم، عمیق‌تر لمس کنیم، بیشتر ببوییم،‌ و بهتر سخن بگوییم
    -یادداشت‌برداری روزانه از ما فرد صبورتری می‌سازد
    -یادداشت‌برداری روزانه مهارت سکوت اختیار کردن را در ما تقویت می‌کند
    -یادداشت‌برداری روزانه باعث تثبیت ورودی‌های ذهنی ارزشمند ما می‌شود
    -یادداشت‌برداری روزانه به ما کمک می‌کند گفت‌وگوهایمان را عمیق‌تر پیش ببریم
    -یادداشت‌برداری روزانه از ما شنونده‌ی ماهری می‌سازد
    -یادداشت‌برداری روزانه ما را نزدیک اهداف،‌ علایق و دغدغه‌هایمان نگه می‌دارد
    -یادداشت‌برداری روزانه باعث می‌شود که حرفی برای گفتن درون خود بیابیم
    -یادداشت‌برداری روزانه ما را در بیان هر چه بیشتر و بهتر خویش یاری می‌رساند
    -یادداشت‌برداری روزانه باعث می‌شود بتوانیم در ارتباطاتمان بهتر عمل کنیم
    -یادداشت‌برداری روزانه به ما در متقاعدسازی دیگران کمک می‌کند
    -یادداشت‌برداری روزانه از ما فروشنده‌ی چیره‌دست‌تری می‌سازد
    -یادداشت‌برداری روزانه مؤثرترین روش در تثبیت آموخته‌هایمان را در اختیار ما می‌گذارد
    -یادداشت‌برداری روزانه به ما این امکان را می‌دهد تا دایره‌ی واژگانی خود را افزایش دهیم
    -یادداشت‌برداری روزانه درک عمیق‌تری از هستی را به ما می‌بخشد
    -یادداشت‌برداری روزانه بهترین بستر برای نوشتن عمیق‌ترین شکرگزاری‌ها را برایمان فراهم می‌سازد
    -یادداشت‌برداری روزانه مانع تلف شدن مطالعاتمان می‌شود
    -یادداشت‌برداری روزانه ما را به وضوح می‌رساند
    -یادداشت‌برداری روزانه به ما قدرت حسابرسی مالی می‌دهد
    -یادداشت‌برداری روزانه هوش مالی ما را تقویت می‌کند
    -یادداشت‌برداری روزانه به ما در نحوه‌ی پس‌انداز کردن پولمان کمک می‌کند
    -یادداشت‌برداری روزانه باعث می‌شود سرمایه‌گذاری‌های سودمندتری داشته باشیم
    -یادداشت‌برداری روزانه باعث افزایش خلاقیت ما می‌شود
    -یادداشت‌برداری روزانه می‌تواند در تنظیم خوابمان بیشترین یاری را به ما برساند
    -یادداشت‌برداری روزانه به ما جسارت لازم برای امتحان کردن هر ایده‌ای را می‌دهد
    -یادداشت‌برداری روزانه احساسات روزانه‌مان را پالایش می‌کند
    -یادداشت‌برداری روزانه ما را به فرد عملگراتری تبدیل می‌کند
    -یادداشت‌برداری روزانه به ما در پیگیری تثبیت عادت‌های جدید یاری می‌رساند
    -یادداشت‌برداری روزانه باعث می‌شود که احساساتمان در متعادل‌ترین وضعیت خود قرار گیرند
    -یادداشت‌برداری روزانه باعث استفاده‌ی بیشتر از شهود خود و تقویت آن می‌شود
    -یادداشت‌برداری روزانه موجب بهبود تدریجی کیفیت سؤال‌هایمان می‌شود
    -یادداشت‌برداری روزانه باعث می‌شود سهم بیشتری در مذاکرات خود به دست آوریم
    و…

    همانطور که مشاهده کردید، این دلایل هم در زندگی عاطفی ما تأثیر داشت و هم به غنای روابطمان کمک می‌کرد، و هم در حرفه و کسب‌وکارمان. هم به سلامت جسم و روح و روانمان مربوط می‌شد و هم افزایش درآمدمان را عنوان می‌کرد.
    فکر می‌کنم حالا تصویرمان نسبت به جامعیت داشتن یادداشت‌های روزانه وضوح بیشتری یافت. اینطور نیست؟
    بیایید برخی از دلایلی که مطرح شد را زیر ذره‌بین بگذاریم و تحلیلشان کنیم. آماده‌اید؟
    گفتیم که یادداشت‌برداری روزانه باعث افزایش خلاقیت ما می‌شود. چطور؟ نظر شما چیست؟ بگویید.

    می‌توانم جواب‌های شما را در یک کلمه خلاصه کنم: فضاسازی.
    یادداشت‌هایی که برمی‌داریم برای ذهنمان، تمام آن فضایی که بروز یافتن خلاقیت به آن نیاز دارد را تأمین می‌کند. شاید اغراق به نظر بیاید اما وقتی که در حال نوشتن هستیم، در حالی که ایده‌ای را در ذهن می‌پرورانیم، همهٔ‌ آن چیزی که به آن نیازمندیم را داریم و این یعنی کمال آزادی و رهایی‌.

    مورد بعدی رسیدن به وضوح در یادداشت‌های روزانه‌مان است. نوشتن جزئیاتی را در اختیارمان می‌گذارد که با توجه کردن به آن‌ها می‌توانیم وضوح مورد نیازِ مسیری که در آن قرار داریم را تأمین کنیم. اما وقتی از وضوح حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم؟
    زمانی که دست به قلم می‌شویم، خود را در لحظه‌ٔ حال قرار می‌دهیم. این بودنِ در لحظه، آگاهی ما نسبت به شرایطی که در آن قرار داریم را بالا می‌‌برد. در نتیجه تمرکزمان نیز بالاتر می‌رود و می‌توانیم روی لحظاتی که در اختیار داریم مسلط شویم.
    درست مثل این است که یادداشت‌برداری، نقشه‌ٔ راهی پیش‌روی ذهنمان می‌گذارد و تکلیف آن را روشن می‌کند. از آن‌جایی که ذهن ما وضوح را دوست دارد برای همین در چنین شرایطی عملکرد بهتری از خود نشان می‌دهد.
    پس ما می‌نویسیم و جزئیات لازم را در اختیار ذهنمان قرار می‌دهیم و با انجام این کار، ذهن ما درمی‌یابد که باید چه مسیری در پیش گیرد. در نتیجه راحت‌تر می‌تواند این کار را انجام دهد.

    معتقدم که تأثیرات یادداشت‌برداری روزانه همچون زنجیره‌ای بهم وصل هستند و تأثیر روی نقطه‌ٔ الف، نقطه‌ٔ ب را هم تحت تأثیر قرار می‌دهد الا آخر. برای همین است که بعد از وضوح به مورد بعدی خواهیم رسید: حذف پیچیدگی‌ها

    برای مغز ما زمانی که تا حداکثر ظرفیتش پر باشد، انجام شدن هر کاری سخت‌تر از چیزی که هست‌، می‌نماید. به عبارت دیگر مغز ما انجام شدن آن کار را با تولید فکرهای بیش از حد سخت‌ می‌کند و در واقع در مقابل انجام آن کار چرخه‌ای را به راه می‌اندازد که در آن تفکر بیش از اندازه پیش از انجام یک کار چنان به سخت‌تر شدن مداوم آن کار می‌انجامد که از انجام دادنش فرار می‌کنیم؛ یا رویکردی منفعلانه أتخاذ می‌کنیم و یا برای همیشه قید انجام دادن آن کار را می‌زنیم.
    از آن‌جایی که همیشه تلاش‌های مغزمان برای خلق این تفکرات بیهوده مفید واقع می‌‌شود، باعث می‌شود بیشترین توان و ظرفیت ذهنی‌ای را که می‌توانستیم صرف خلاقیت در کارمان کنیم را از دست می‌دهیم.
    این‌جاست که یادداشت‌برداری روزانه به کمکمان می‌آید.
    کافی است پیش از انجام دادن یک کار، درست زمانی که در حال بافتن پیچیده‌ترین افکار در ذهنمان هستیم قلم را روی کاغذ فشار دهیم و از خود بپرسیم:
    آیا این، ساده‌ترین راه انجام این کار است؟
    آیا راه ساده‌تری هم وجود دارد؟
    آیا می‌توانم راه آسان‌تری خلق کنم؟

    بشخصه این دلیل نوشتن یادداشت‌های روزانه را مهم‌ترین دلیل این لیست می‌دانم. علت انتخابم تجربهٔ‌ زیسته‌‌ام است. در سال‌های اخیر مهم‌ترین دغدغه‌ای که همیشه دست به گریبانش بودم مسئله‌ی پیچیده‌‌تر کردن کارهاست و صادقانه می‌گویم که بیشترین عقب‌ماندگی و آسیبی که خورده‌ام از همین‌جا نشئت می‌گیرد.
    شما بگویید، از بین تمام دلایلی که تا این‌جا مطرح شده به نظرتان کدام یک مهم‌تر بوده؟ به این سؤال کاملن شخصی نگاه کنید و تجربه‌ای که آن را بارها زیسته‌اید لحاظ کنید.
    حتا می‌توانید پاسخ دادن به این سؤال را به تعویق بیندازید و بعد از اتمام بیان دلایل، جوابتان را بگویید.

    دلیل مهم بعدی در یادداشت‌برداری روزانه، پالایش احساسات ماست. آیا با من موافق هستید که ما با احساساتی که تجربه‌شان می‌کنیم رودربایستی داریم؟
    مدام انکارشان می‌کنیم چرا که فکر می‌کنم ظرفیت پذیرش آن‌ها را نداریم. جدا از این بزرگ‌ترین اشتباه ما در مقابل ندیدن احساساتمان،‌ ترسیدن از آن‌هاست. بشخصه موارد بسیاری را پشت سر گذاشته‌ام که در آن‌ها تنها از روی ضعف شخصیتی،‌ از پذیرش احساساتم سر باز زدم و آن‌ها را نادیده گرفتم.
    خوشبختی این‌جاست که می‌توانیم به راحتی از مخمصهٔ چنین خطایی رهایی جوییم، تنها با پرسیدن سؤالاتی در یادداشت‌های روزانه‌مان:
    همین حالا، در حال تجربه کردن چه احساساتی هستم؟
    آیا امروز به احساساتی که تجربه‌شان کردم توجهی که باید را نشان دادم؟
    همین حالا در حال انکار کدام احساس درونی‌ام هستم؟

    دلیل بعدی بر یادگیری ما دلالت دارد. ما با یادداشت‌های هوشمندانه و به‌جایی که برمی‌داریم می‌توانیم یادگیری خودمان را تثبیت کنیم. ذهن ما پرکار است و نوشتن، باوفاترین دستیاری خواهد بود که به یاری آن می‌شتابد. مطمئنم که همهٔ‌ شما چنین تجربه‌ای دارید:
    زمانی بوده که می‌خواستید انجام دادن کاری را فراموش نکنید و برای همین آن کار را جایی نوشته‌اید، مثلن در جدول برنامه‌ریزی روزانه‌تان. یا شب امتحان مطالبی که برایتان از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود را می‌نوشتید. اصلن خلاصه‌برداری‌هایی که از کل یک فصل از کتاب‌های درسی‌تان برمی‌داشتید را به یاد می‌آورید؟
    به نظر شما چرا در چنین زمان‌هایی دست به قلم می‌شدیم؟‌
    پرواضح است: می‌نویسیم تا مواردی که باید، در ذهن ما تثبیت شوند.
    نکتهٔ مهم این است که صرف عمل نوشتن،‌ به تثبیت ورودی‌های ذهنمان کمک می‌کند حتا اگر بار دیگر به نوشته‌هایمان برنگردیم و مرورشان نکنیم. بحث مرور مطالب موضوعی جداست که ارائه‌ی مختص به خود را می‌طلبد. پس به همین اشاره‌ی کوتاه بسنده می‌کنم و سراغ مطلب بعدی می‌روم:
    یادداشت‌برداری روزانه ما را به فرد شکرگزارتری تبدیل می‌کند.
    صفحهٔ سفید کاغذ، و جوهر سیاهی که در قلم ماست کافی است تا همهٔ چیزی که در ذهنمان به پرواز درآمده را جلوی چشممان بیاوریم. همین امر به‌خودی‌خود به ما حس قدرت می‌بخشد. از آن‌جایی که قادر به نوشتن هر کلمه یا کشیدن هر خطی هستیم، هویت خالق بودنمان به خوبی تقویت و ارضا می‌شود.
    می‌خواهم برای بار دوم در ارائه‌‌ام آرایه‌ی اغراق را به کار ببندم و بگویم: زمانی که می‌نویسیم، همه‌چیز داریم و همین همه‌چیز داشتن به ما حس ثروتمندی را القا می‌کند.
    ناتالی گلدبرگ در کتاب تا می‌توانی بنویس می‌گوید: زمانی که فرصتی برای نوشتن پیدا می‌کنم، حس می‌کنم ثروتمندم.
    درست همین حس ثروتمندی است که موجب شده همیشه شکرگزار باشم و یادداشت‌های روزانه‌ام را به مکان مقدسی تبدیل کنم که در آن با تمام حس امتنانم حاضر ‌شوم.
    مطمئنم که این قسمت از حرف‌هایم و پیشنهادی که می‌دهم تکراری است اما بیایید هر روز، بخشی از یادداشت‌های روزانه‌مان را به نوشتن لیستی اختصاص دهیم از تمام مواردی که بابتشان شکرگزاریم.
    من این کار را هر روز، حین نوشتن صفحات صبحگاهی‌ام انجام می‌دهم. راستی از صفحات صبحگاهی چه می‌دانید؟ نوشتن این صفحات یکی از بهترین تمرین‌ها برای عادت به یادداشت‌برداری و شروع روز با نوشتن است. اگر در موردش نمی‌دانید پیشنهاد می‌کنم همین حالا ارائه را ترک کنید و عبارتش را در گوگل سرچ کنید. زود باشید. اهمیت والای قضیه را دریابید. اذعان دارم که اگر صفحات صبحگاهی را نمی‌شناختم و به نوشتنشان عادت نمی‌کردم الآن این‌جا نبودم پس لطفن صفحات صبحگاهی را برای مدت کوتاهی هم که شده جدی بگیرید و حتمن امتحانش کنید.
    دلیل بعدی در مورد روابط ماست: یادداشت‌برداری روزانه روابط ما را تقویت می‌کند. پرانتزی باز می‌کنم و این هم اضافه می‌کنم که یادداشت‌برداری روزانه حتا می‌تواند از این هم بهتر عمل کند یعنی؛ به روابط سمی زندگی‌مان پایان دهد.
    وضوحی که دقایقی پیش در موردش صحبت کردیم همچون چراغی در رابطه‌های ما عمل می‌کند؛ جایگاه ما در روابطمان را روشن می‌کند و کیفیت روابطی که داریم، ‌و تأثیری که بر زندگی‌مان می‌گذارد را می‌سنجد.

    فکر می‌کنم حالا زمان پرسیدن مهم‌ترین سؤال است:
    این همه از دلایل یادداشت‌برداری روزانه گفتیم، بدون آن که پایانی برایش وجود داشته باشد، می‌خواهم بدانم به نظر شما کدام ابزار -یا بهتر است بگویم کدام مهارت است- که بهره‌گیری از آن، یادداشت‌های روزانه‌مان را به چنین جایگاه مؤثری می‌رساند؟
    مهارت طرح پرسش.

    همه چیز همین است؛ طرح سنجیده‌ترین و هوشمندانه‌ترین سؤالات.
    همین سؤالات است که به ما تمام فضایی که برای اندیشیدن و تحلیل کردن جنبه‌های مختلف زندگی‌مان می‌خواهیم را در اختیارمان می‌گذارد.
    یادداشت‌برداری از طرح پرسش جدا نیست. هرگز جدا نخواهد بود.
    تمام دارایی‌های ذهنی‌مان با پرسیدن سؤالاتی به‌جا نجات داده می‌شوند و این جز معجزه چه چیزی خواهد بود؟

    حالا، به مهم‌ترین بخش ارائه رسیدیم. می‌خواهم به عنوان نکته‌ی پایانی از تحلیل کیفیت سؤالاتی بگویم که در طول روز از خود می‌پرسیم. برای این کار بهترین ابزاری که در اختیار داریم همان قلم و کاغذی است که بارها عنوان کردیم. برای بازبینی کیفیت پرسش‌های روزانه‌ای که کیفیت عملکرد ما به آن وابسته است، محتاج یادداشت‌برداری روزانه هستیم.
    بله، اول و آخر یکی است!
    این هم یکی دیگر از دلایل اهمیت نوشتن یادداشت‌ روزانه است. باید مدام کیفیت سؤالاتمان را بسنجیم و از خود بپرسیم:
    آیا این سؤال بهترین سؤالی است که در این لحظه، و در مورد این موضوع می‌توانستم از خودم بپرسم؟
    آیا می‌توانم سؤال سنجیده‌تر و بهتری جایگزینش کنم؟

    اما برای شروع چه کنیم؟ پیشنهادم این است که بعد از اتمام صحبت‌هایم،‌ کاغذ و قلمتان را بیاورید و با پرسیدن چند سؤال نوشتن یادداشت‌های روزانه‌تان را بیاغازید.
    تنها خواهشم این است که به ذهنتان فرصت دهید تا به جواب برسد و پیش از این قضاوتش نکنید. بنویسید و به راحتی قلم را رها نکنید. توصیه می‌کنم حداقل پانزده دقیقه نوشتن در باب این سؤالات را ادامه دهید:

    از ارائه‌ای که شنیدم چه نکاتی یاد گرفتم؟
    آیا این ارائه برای من مفید بود؟
    موضوع اصلی مطرح شده در این ارائه چه بود و ارائه‌ دهنده چه دلایلی برای اهمیت این موضوع آورد؟
    آیا دلایلش به اندازه‌ی کافی و قانع ‌کننده بود؟
    بهترین اتفاق برای من بازخوردهایی خواهد بود که می‌توانم از سمت شما داشته باشم، پس لطفن راه‌های ارتباطی با من را دریابید و برایم از تجربه‌ی نابتان در مورد یادداشت‌برداری روزانه‌تان بگویید.

    برای هر سؤال و دغدغه‌ای که برایتان پیش آمد، کنارتان خواهم بود و مشتاق برای پاسخ‌دهی به شما.
    شادانه برقرار و همواره نویسا باشید.

  67. کوچینگ کار وزندگی ( بانو جرات کن دستت را بمن بده )

    بقول متیو ریچارد:
    «هیچ معامله تجاری ندارم که نگران بر هم خوردن آن باشم من سرشار از لذتی هستم که قادرم چند کلامی راجع به آن با دیگران صحبت کنم»

    دوسال بود که از کرونا میگذشت ؛ دردوره کرونا تجربه های متفاوت و ناب روزیم شد.
    آشنایی با نرم افزارها و اپلیکیشن های جورواجور برای شرکت در کلاسهای آنلاین من رابه جوانیهای زمان دانشجویی میبرد ؛ حضورتنگاتنگ در کنار خانواده هم از آن موهبتهای روزگار بود که گاهی هم به شرش گیر میکردیم ؛ گاهی عمیقا در حلق هم بودیم وبر سر سفره چالش مینشستیم.
    آشپزی مداوم گاهی ۴ وعده در روز به هنگام دچارشدن عزیزان به کرونا از تفریحات و توفیقات اجباری بود؛مهمانی های یواشکی با حفظ پروتکلها از آن دسته اتفاقاتی بود که گاهی اگر کسی میفهمید به عذاب علیم دچار میشدیم .
    مصرف بالای الکل و دائم الخمر نشدن در اثر مصرف؛اضافه شدن اقلامی به سبد خرید مثل دستکش یکبار مصرف و ماسکهای رنگ به رنگ با نیو آپشن های ۲۰۲۱؛ خریدهای آنلاین وترس از مرگ نابهنگام و عروسی و عزاهای بدون مراسم از دستاوردهای دوران اسمشو نبر بود.
    کمتررانندگی میکردم وبیشتر کتاب میخواندم ؛ فیلم دیدن و مشاوره دادن به کسب وکارهای بانوان هفته ای دوبار تنوعی به روزگارم میبخشید.
    طبیعت گردی وکوهنوردی و دورهمی های پارکی با دوستان از خاطره آن روزهای تلخ و شیرین بود.یک فلاکس کوچک آبجوش و دو تا فنجان گلسرخی داشتم با چند تا تی بگ و نسکافه در ساک دستی کوچکی، از جلو نظام بودند و من فقط منتظر بودم گوشی زنگ بخورد و ماشین را آتش کنم وراه بیفتم.
    تو این حال وهوا ،یک شب بلند پاییزی که نزدیک شمردن جوجه ها بود، یهو جرقه ای وسط مغزم روشن شد . دلم میخواست لذتهایی که در ایام ابهام و اضطراب داشتم را با بقیه تقسیم کنم .هر چند تقسیم فقط به صورت کسر که لذتها بودند ربط نداشت، مخرج کسر آدمهایی بودند با ترسها و اشتیاق های منحصر بفرد خودشان.
    خلاصه اینکه چیزی را که سالها دنبالش میگشتم در پستوی خانه پیدا کردم .
    سالها بود که دیگر از کارشناسی و مدیریت کناره گرفته بودم و ایده های مختلف را تست میکردم،بعضی ها تلخ از آب درمی آمدند،شیرینی بعضی ایده ها چون قند مکرر دلم رامیزد،یکی تند بود و دیگری بی نمک، خلاصه آنقدر شعله را کم و زیاد و ادویه ها رامخلوط کردم ،تا همان شب پاییزی بعد از یک غروب دل انگیز که استاد کلانتری مدام ذکر خیرش را دارند ،ایده ام را با چند تا استوری تصویری جذاب معرفی کردم.
    تعدادی از مخاطبان پیجم هما نهایی بودند که با طبیعت گردی و برف بازی، فیلم وعکسهای کوهنوردی غش و ضعف میرفتند.

    قصه تازه شروع شده بود. من بودم ویک ایده جرقه ای با کلی آدم مشتاق که از کرونا در خانه کپک زده بودند.
    دورهمی وحضور در کلاس برایشان هم نعمت بود وهم نقمت .از یکطرف واهمه واز طرف دیگر وسوسه شادی رهایشان نمیکرد.
    پاورچین پاورچین ولی با اعتقاد قلبی جلوآمدم.قصد داشتم برای زنان سرزمینم از جرات و شهامتهای خودم بگویم ،باآنها فیلم ببینم ، کتاب بخوانم ،باهم به طبیعت و دشت و دمن برویم کافه نوردی کنیم و همان سفارش همیشگی رابدهیم .عکسهای سلفی و یهویی بگیریم تا بقول جمله معروف اینستابازان« بماند به یادگار»
    از کسب و کارهایشان ، از رنجها و چالشهای زندگی بگویند . از فداکاریهای پشت سر همسران موفقشان، از بهانه شادیهاشان قصه سرایی کنند، خلاصه اینکه احساس کردم چقدر خانمها دورهمی و حرف زدن را دوست دارند، در دورهمی های زنانه رسیدگی به ظاهرشان بیشتر میشود و از همدیگر زندگی یاد میگیرند.
    اگر دراین دورهمی ها یک نفر که مرشد میشود سواد وتجربه مرتبطی داشته ، کمی جسورتر بوده وقلبها را بهم پیوند بزند ، معجزه هایی بی نظیر خلق میشود .
    بقول زبان تد : «چه چیزی را با تمام وجود میخواستم؟»
    وصل کردن آدمها به همدیگر برای کارهای تیمی،راه اندازی کسب وکار و رسیدن به فروش ،و درنهایت منتقل کردن احساس طراوت در زندگی از پتانسیل های مادرزادی و پدرآموختنیم بود.
    بقول همان زبان تد موضوع صحبت وقتی الهام بخش است که اشتیاق واقعی شما باشد.
    متیو ریچارد که شادترین مرد دنیاست میگوید:هر کسی میتواند شادی را پیدا کند بشرط آنکه در جای درستی آن را جستجو کند .
    شادی حقیقی محصول دانایی ، نوعدوستی و شفقت است آنها نعمت نیستند بلکه نیازهای حیاتی ما هستند که به چالش های مدرن پاسخ میدهند.
    بهترین راه ارتباط ایجاد انگیزه در افراد است که میتواند دوستانه یا خودخواهانه باشد ، کوتاه مدت یا بلند مدت و ….
    برای اینکه حرف آدمی کنج دل بقیه آدمها لم بدهد باید احساسی باشد .بقول پارکر پالمر در کتاب شهامت تدریس :رابطه ذهن و قلب باید برقرار بوده و کسی که تدریس میکند از هویت و یکپارچگی برخوردار باشد.
    دردوره های کوچینگ کار و زندگی کنار آدمها قرار گرفتم تا قصه های زندگیم را یک به یک لالایی خوابهای طلاییشان کنم .
    زندگی زیست شده ام بهترین منبع برای تدریس دوره بود .
    بعنوان یک مربی با پرسشگری دوره را هدایت میکنم و آموزش میدهم چطور از نقطه های امن زندگی هایشان پرواز کنند.در میان مرغهای دریایی، سرزمینشان جاناتان باشند و با حفظ احترام اعتنایی به حرفهای کهنه رییس قبیله که جز چیدن بال پرواز نیست ،نکنند.
    میپرسم کجاها ترس مانع رشدشان شده و کجا با عبور از ترسها حلاوت زندگی به جانشان نشسته است.
    کی میشود این ترسها را نادیده گرفت ؟ وقتی اقتدار درونی بیدار میشود حالا ببینیم اقتدار درونی چیست؟
    بی بی جانم که سالهاست باقیمانده عمرپربرکتشان را تقدیم دنیا و دنیاییان نمودند همیشه میگفتند:
    «مادر تغذیه ات خوب باشد که برای غصه های دنیا جون داشته باشی»
    بی بی جان غصه های زیادی داشت ولی محکم بود به راحتی یک فامیل را اداره میکرد شاید اگرآن زمانها عیب نبود یک شهررا میتوانست سر وسامان دهد و شعار زن زندگی آزادی را به منصه ظهور برساند.

    داشتم میگفتم :یک زن برای اینکه چهار پایه داررا اززیر پای ترس بردارد، باید اقتدار درونی داشته باشد وبرای اقتدار درونی باید به موقع و کافی بخوابد، رسیدگی به خودش را از یاد نبرد، ورزش را سنجاق کند بزند گوشه زندگیش ،تفریح برایش از نان شب واجب تر باشد، با آدمهای ارزشمند نشست و برخاست کند.
    حرفهای ارزشمند بزند ،احترام خودش رو نگه دارد، بلد باشد پول در بیاورد وبه روش زمان خودش پس انداز کندد. مثلا زنهای نسل گذشته از خرجی خانه جمع میکردند و النگو میخریدند ، زنهای امروزی کد بورسی دارند و۲۰۶ ثبت نام میکنند، در یک کلام بگویم چه خوب است که محتاج کسی نباشند.
    در این دوره که کازن {کار و زندگی}نام دارد یک خانواده می شویم. من مادر خانواده ،مدام حال واحوال دخترها را میپرسم از کسب وکارشان گرفته تاخصوصی ترین مسائل زندگی که مدال محرم بودن را ایشان بر سینه ام کاشته اند .
    همسر اعتقاد دارد جسارت سفر را از من آموخته واین افتخاری است برای منی که از پدر ومادر،نوعدوستی و خوش ارتباطی را در آغوش گرفته ام .
    میخواهم قصه ای بگویم ازسالاد سفر و جسارت و طعم و مزه ،تعجب نکنید اینها به هم مربوط میشوند در ذهن زنی که جسور است و عاشق سفر و آشپزی است .
    به سنت پیامبر و به مبارکی که مزدوج شدم آقای همسر پیشنهاد ترک کار کارمندی و کسب و کار شخصی را در نشست ۱+۱ اعلام نمودند ،اولش گل از گلم شکفت که بعد از عمری صبح زود بیدارشدن و تا دیر وقت سر کار بودن الان یک شوالیه با اسب سفید مرا به سرزمین رویاها خواهد برد،اما دردسرتان ندهم مگر میشود پس از سالها حقوق بگیری و بیمه و مزایا و سرویس شخصی ، ماموریت خارجی، منشی و دفتر ودستک، چندین کارمند مونث و مذکر حالا از صفر، تنهایی در مسیرسخت و مارپیچ ،پر از چاله و چوله گام نهاد .
    پرو کردن ایده های خود نازنین و همسرجان را شروع کردم .یا تنگ بود یا کوتاه یا ست نمیشد یا پارچه ها زبر بود یا تنخور جالبی نداشت .القصه که در همین احوالات مادر شدم آن هم چه مادری کمال گرا و حساس . در یک کلام اینکه از نوع دو زرده بود.
    ایده ها را در بقچه ای پیچیده و در پستوی خانه کنار قنداق و پوشک نهادم .و من بودم وشب بیداریهای مادری،دوری از خانواده و حبس خانگی به اختیارکه بی اغراق میگویم بزرگترین لذت دنیا را در مادری یافتم پوست انداختن یا بهتر است بگویم برای من پوست کنده شدنهایی با چاشنی لذت ،روزمرگیهای دوران کودکی کودکم بود . هزاران بار سپاس که سپاس را چون گل بوییدم و مشک ختنی شد .با هر قدمی برای بزرگتر شدنش من نیز بزرگتر شدم و قدردان تر به مادر
    یکی از ایده ها که همان سالاد عشق وسفر و طعم و مزه با سس جرات بود، کامی تازه نام داشت. اردووری که برندش را ثبت کردم و شروع به پرزنت آن در هتلهای ۵ ستاره بین المللی نمودم .
    یکبار در هتل اتلانتیس دبی زمانیکه همسر و فرزند در خواب نازبودند به دفتر مدیریت هتل رفته وبا جسارت درخواست سرو محصولم در آشپزخانه هتل را کردم ،خوشبختانه موافقت شد و در حضور شف لبنانی الاصل با ۲۴ سال سابقه پس از تهیه «کامی تازه» کلمه عالی را با گوشهای منتظرم شنیدم .همان شب یک ترولی پر از ارکیده طبیعی و یک جعبه شکلات نفیس و ادیشن ، تشویقنامه و تصدیقنامه برای برندم از مدیر هتل دریافت نمودم واز آن پس در چندین هتل بین المللی مطرح دنیا تجربه را تکرار کردم وامروز بعنوان یک زن ایرانی تجربیاتی کم نظیر را در کوله زندگی به همراه دارم که انتقال آن به دختران جوان حس خوب تاثیر و قلقلک دادن جراتهای نهفته در روانشان،روزگارم را شیرین تر میکند. برقرار باشید و شادمان
    مریم معتمدی راد مستاجردنیا

      1. سلامی به گرمی و حس خوب ساعتهای نوشتن و نویسندگی آموختن

        سپاسگزارم از حسن نظر و توجهتون که مایه دلگرمی است وصد سپاس که بر شوق نوشتنم افزودید.

        در آیین نگارش تبحر کافی ندارم که صد البته مطالعه خواهم کرد ،قدردانم اگر منبعی معرفی بفرمایید
        با احترام -مریم معتمدی راد

  68. کسب و کار پر مایه با داده تر و تمیز و تازه
    تصمیم بزرگ سال 1401
    اوایل سال 1401 در جمعی دوستانه دو ساعت تمام گپ زدیم و در پایان پذیرفتم علاوه بر درگیری مستقیم با کسب و کار به عنوان مشاور در زمینه افزایش فروش و تعامل دست به کار شوم.
    تشویق اطرافیان در انتخاب موقعیت جدید نقش پررنگی داشت.
    اگرچه برداشت آنها بر پایه مشاوره‌های دوستانه بود. مواردی که بیشتر جنبه انتقال و تبادل تجربه داشتند و کسی در آنها بابت روده‌درازی، اراجیف‌گویی یا درافشانی‌هایم چرتکه نمی‌انداخت.
    شروع چالش
    این بار اما عاقبتم با اعداد و ارقام گره خورده بود.
    حوالی سالهای 93-94 آخرین تجربه مدیریتی در فضای بهداشت و درمان را در صندوقچه رزومه چپاندم و کفش آهنین به پا کردم تا رویای دیرینه دور کاری را زندگی کنم
    اول باید تیشه به ریشه آن هیبت پوچ مدیریتی میزدم پس در سمت کارمندی شروع به کار کردم .
    لازم بود بدانم چطور در موقعیتی لقب مدیر لایق بر سینه داشتم و در شرایط دیگری زانوهایم توان ایستادن در مقابل سختیها را نداشت؟
    اولین بار طعم شیرین بالابزرگی را در خانه چشیده بودم
    والدینم گمان می کردند رسالت هدایت فرزندان کوچکتر پس از آنها بر گردن فرزند ارشد است پس هر گاه زبان نفهمی بچه‌ها مستاصلشان می‌کرد باید در مقام جانشینی که افکار و اذکار بچه‌ها را بر بود و از قدرت فرزند اولی بودن بهره مند میشد اوضاع را طوری راست و ریست میکردم که آب توی دل پدر و مادر و بقیه تکان نخورد شبیه همه مدیران توانا
    برای دوستان هم یک هدهد دانا بودم. انتظار اکثرشان این بود که در مسیر رسیدن به سر منزل مقصود آنها را از دیو و ددان احتمالی آگاه کنم.

    خودم را به یاد دارم که لابه‌لای درختان جلوی کتابخانه کز کرده و شبح وار در میان خنده‌های پیروزمندانه دو نفری که همه با عنوان رتبه دو رقمی‌ها می شناختندشان گم شده بودم
    آن زمان سارا تنها کسی بود که جرات کرده بود کنارم بنشیند و ابروهای در هم گره خورده‌ و فین فینم را تحمل کند.
    ساعتی با آه و اخم و تخم گذشت تا با سقلمه سارا متوجه حضور پسری بلند قد شدم که خط اتوی لباسش خربزه قاچ کن بود
    فرخ دایی کوچک سارا، دو سال از ما بزرگتر و دانشجوی رشته دهان پرکن مدیریت بیمارستان بود.
    به اصرار سارا آمده بود تا بگوید مدیریت بیمارستان چه کم از پزشکی دارد ؟!
    خاله بال بال زنان و لنگ لنگان با لنگه کفشی که پاشنه‌اش در میانه راه شکسته بود زنگ خانه را زد تا اولین نفری باشد که خبر قبولی را می‌دهد. به محض دیدنم مثل بچگی‌ها در آغوشش آب لمبو شدم. مدام میگفت که چقدر به خواهر‌زاده‌اش افتخار می‌کند. در نقطه مقابل من بودم که اشک‌ریزان با شرمشاری تاکید میکردم افتخاری نصیبم نشده چراکه انتخاب آخر را قبول شدم آن هم نه در تهران و محل سکونتم که در اصفهان

    با امداد غیبی و اعجاز شانس از اصفهان به تهران انتقالی گرفتم و تمام 4 سال کارشناسی در حال ایجاد تحول در فضای رشته بی و سر و ته مدیریت بیمارستان با کمک اساتید بودم. آنجا هم متفق القول بودند که تو ” ذاتا مدیری” و من سر مست از این استعداد وارد دوران طرح شدم و در سمت یکی از اعضای هیات مدیره بیمارستانی کار کردم.
    باز بر مدار زرین توفیق …
    پس از اتمام طرح با سمبه پرزور و کله پر باد در حرکتی انقلابی تجربه اول کارآفرینی و شراکت را رقم زدم و کمتر از 2 سال سهمگین‌ترین و ماندگارترین شکست کاری را خوردم.
    اینچنین در چرخه شکست‌های پی در پی افتادم تا پذیرفتم همه آنچه بر سرم می‌آید برگرفته از نادانی و ناآگاهی خودم از گامهایی بود که برمیداشتم.
    این شد که ردای کارمندی بر تن کردم و تازه آنجا بود که پی بردم من در رهبری و هدایت افراد موفقم نه در مدیریت.
    چراکه بازوی اصلی مدیریت که تصمیم‌گیری بر مبنای داده‌هاست را به درستی انجام نمیدادم
    شاید بد نباشد بدانید این مساله برای افراد حرفه‌ای در هر جایگاهی همچنان یک چالش بزرگ است
    تاثیر داده‌های بد بر رشد کسب و کار
    داده‌های بد تا حالا کسب و کارهای زیادی رو نابود کرده است. در نظر سنجی سایت گارتنر شرکت‌ها تخمین زدند که داده‌های بد سالانه 13 میلیون دلار هزینه برای آنها دارد. مهمتر از همه این شرکت تحقیقاتی متوجه شد که 60٪ از کسب و کارها حتی نمی‌دانند که داده های بد چقدر برای آنها هزینه دارد، زیرا تأثیر داده‌ها را اندازه گیری نمی‌کنند
    خطرات چه هستند؟
    خطر از دست دادن پول
    داده‌های بد و تاریخ گذشته سبب می‌شوند در فرآیندهای سئو و ایمیل مارکتینگ هزینه کنید اما نتیجه نگیرید.
    نتیجه اینکه حیات کمپین‌های ایمیلی و تلفنی که یکی از راهکارهای موثر بازاریابی هستند به داده‌های به روز و تمیز وابسته است.
    مثلا یک معیاری برای سنجش سطح پایداری مشتریان در کسب و کار در بازه های زمانی داریم
    این معیار عددی زمانی که ایمیل های اشتباه به افراد برسد و پیامها به هرزنامه برود روند نزولی طی می کند و نشان از کاهش حمایت کسب و کار شما توسط کاربران دارد.
    در واقع افرادی را شامل می شود که زمانی در لیست شما بودند اما در حال حاضر یا خدمات شما را رها کرده اند و دیگر مایل به دریافت ایمیل‌های سازمان شما نیستند یا دیگر از آدرس ایمیلی که برای تماس با آنها استفاده کرده‌اید استفاده نمی‌کنند همین اتفاق در ظاهر ساده آسیب‌های جدی به شما خواهد زد و داشتن داده تمیز و شفاف برای کسب نتیجه مطلوب در همین مثال واضح است.

    یک مطالعه دیگر نشان داده به طور متوسط 27٪ از زمان فروش بالقوه را به خاطر داده‌های بد تلف می‌کنند و همین مساله منجر به از دست دادن بیش از 20000 دلار در زمان فروش مولد در سال برای هر فروشنده می‌شود.
    حالا متوجه می‌شوید به عنوان یک فعال حوزه کسب و کار و به خصوص مشاوره لازم بود جریان نوئی را آغاز کنم تا مدام در کنکاش و کاوش برای ارزیابی عملکردم باشم.
    چالش زمانی سخت‌تر شد که متوجه شدم علاوه بر اقداماتی که برای رفع ناتوانی‌هایم در ارائه آمار نیاز دارم . بایستی قدرت و آگاهی بیشتری در مهارتهایی چون مذاکره، مستند‌سازی و متقاعد سازی افراد کسب کنم.
    کنش و واکنشهای من در چالش جدید
    و موقعیتی که هفته گذشته در آن بودم قدرت و تسلطم را در همه موارد محک میزد و قابلیت‌های یک چالش نفس گیر را داشت.
    پس از گذشت 3 ماه از آغاز همکاری باید با تمام توان نشان میدادم علیرغم رشد لاک پشتی کسب و کار رویه درستی را پیش رفتیم و آنها در حال رشد هستند
    در این راستا اولین و شاید بزرگترین چالش متقاعد کردن کارفرما درباره اعداد کسب و کار بود.
    در فرهنگ کاری ما تمرکز بر اعداد خام است و کوچک بودن این اعداد نشان از پسرفت.
    اما در ارزیابی منطقی به قول استاد بقوسیان “بهینه سازی اعداد مهم است نه خود آنها”
    چراکه در حرکت از صفر تا یک هم رشد صددرصدی هست.
    دوم اینکه بنا به دلایلی امکان جلسه حضوری از من گرفته شده بود پس لازم بود راهکاری پیدا کنم که بتواند فرصت سوخته را بازآفرینی کند و مذاکره یک سویه را دو سویه کنم تا حقی از من ضایع نشود.
    اینجا مستند‌سازی به دادم رسید. به این منظور گزارش متنی را که ترکیبی از جداول، نمودارها و تصاویر بود در یک ساختار 4 مرحله‌ای گنجاندم و تیتروار اقدامات انجام شده را در پاورپوینت قرار دادم.
    سپس فایل را در برنامه کمتازیا باز کرده و توضیحاتی که بنا بود در جلسه حضوری بیان کنم هنگام نمایش فایلها و مطابق با 4 مرحله اول سفر مشتری در سایت ارائه کردم
    البته که برای کوتاه سازی و بیان گویا مجبور شدم 18 بار ضبط را تکرار کنم و صد البته که بار آخر بهترین ارائه نبود اما خروجی قابل ارائه و آبرومند بود.
    حالا برای ارسال لازم بود با توجه به شرایط اینترنت ایران حجم آن را کم کنم پس با برنامه دیگری به نام handbrake این مهم انجام شد اما در نهایت بیشتر از 25 مگ ظرفیت داشت پس با گوگل درایو ایمیل شد.
    بگذارید 2 اقدم مهم موقع ایمیل فایلهای بزرگ را با شما در میان بگذارم که اگر انجام میدادم کار حرفه‌ای تر بود:
    یکی اینکه موقع ارسال با گوگل درایو گزینه محدودیت نمایش را غیر فعال کنید تا دریافت ‌کننده مجبور نباشد برای دانلود و دریافت درخواست اجازه کند چراکه این روند احتمالا او از این کار منصرف می‌کند.
    دوم اینکه در ارسال حجیم و متعدد اطلاعات بهتر است راهنمای مطالعه ضمیمه شود تا دریافت‌کننده در میان انبوهی از داده‌ها گم نشود و پیام شما تمام و کمال دریافت شود.
    چه چیزی این روند را چالشی کرد؟
    • عدم همکاری عمیق مجموعه برای پیشبرد سریع کارهای اجرایی
    • نداشتن داده‌های تمیز و به روز
    • ذهنیت و باور موجود نسبت به اعداد
    • نبود فرصت ارائه حضوری
    • نبود اعتماد کافی از طرف مجموعه نسبت به اقدامات و تصمیمات
    چند رویکرد در این تجربه من را آگاهتر کرد
    اول؛ گاهی برای جمع بندی و فرمدهی کار از مشورت افراد خبره و کارکشته کمک بگیرم این حرکت به من قوت و قدرت داد تا در اجرا راسخ تر باشم
    دوم؛ یادآوری شد که نوشتن روزانه ریزترین وقایع و اثر مرکب آنها را جدی‌تر بگیرم.

  69. سمینار بررسی عناصر داستانی در رمان «یک جعبه پیتزا برای ذوزنقة کباب شده» اثر جمشید خانیان

    خانیان از جمله داستان نویسان معاصر ایران است که به واسطۀموفقیت‌های چشمگیرش در زمینۀ داستان کودک و نوجوان به شهرت فراواندست یافته است. آثار نگاشته شده توسط وی، نشان از مهارت بالایش درحیطۀ داستان کودک و نوجوان دارد. خانیان نخستین نویسندۀ ادبیاتکودک و نوجوان، در سال 1397 از سوی انجمن نویسندگان کودک ونوجوان ایران، به عنوان نامزد بخش نویسندگی جایزۀ آسترید لیندگرن2019 معرفی شده است. با بررسی سابقة ایشان در داستان نویسیخصوصن حوزة کودک و نوجوان به خود اجازه دادم که بر روی عناصر داستانی شش اثر مطرح ایشان مطالعه و پژوهش کنم. هدف از برگزاری این ویبینار بررسی و تحلیل عناصر داستانی یکی از شش اثر مطرح خانیان است که به عنوان کتاب برتر سال 2018 و جشنوارۀ «کلاغسفید» در کتابخانۀ بین‌المللی کودک و نوجوان مونیخ می‌باشد.
    ابتدا توضیح مختصری دربارة داستان و ادبیات داستانی و سپسادبیات کودک و نوجوان می‌دهم، و سپس به بررسی عناصر داستانی یک کتاب جعبه پیتزا برای ذوزنقه کباب شدة جمشید خانیان می ‌پردازم.
    داستان و ادبیات داستانی چیست:
    ‎«داستانسرایی» و « داستان‌گویی» پدیده‌ای است که پیشینۀ آن، به قدمت پیدایش زبان و گویایی آدمی‌زاد، اعلام شده است؛ آن‌چنانکه تقریباًهیچ قوم و ملّت کهنی را نمی‌توان یافت که دارای داستان‎ها و حکایت‎های مذهبی، حماسی، اجتماعی و امثال آن‎ها نباشد. چه بسا مفاهیم بلندی که به دلیل سستی کلام و نادرستی بیان از بین رفته‎اند و خواننده نتوانستهاست به خوبی آن را درک کند. به اعتقاد میرصادقی: «ادبیات داستانی درمعنای جامع آن به هر روایتی که خصلت ساختگی و ابداعی آن بر جنبۀتاریخی و واقعیّتش غلبه کند اطلاق می‌شود. ادبیات داستانی شامل قصّه،رمانس، رمان، داستان کوتاه و آثار وابسته به آن‌هاست. داستان‌هانمونه‌های بسیار خوبی برای نشان دادن افکار نویسنده به مخاطباناست، خواه کودک و نوجوان باشد خواه بزرگسالان. به طوری که می‌توان بانوشتن یک داستان قوی افکار دیگران را تحت تسلط گرفت. آن ها را خنداندو یا به گریه واداشت و خوانندگان را از دنیای واقعی به دنیایی خیالی برد. برای همین داستان‌ها جایگاه والایی دارند. ادبیات داستانی بر آثارمنثوری دلالت دارد که از ماهیّت تخیّلی برخوردار باشند. غالباً به قصّه،داستان کوتاه، رمان و رمانس و آثار وابسته به آن‌ها ادبیات داستانی می‌گویند.
    ادبیات کودک و نوجوان چیست :
    ادبیات کودک عبارت است از هرگونه متنی که با چهارچوب و طرح مشخصی بطور عمد یا غیرعمد برای کودک آفریده شده باشد، در صورتیکه کودک با آن ارتباط برقرار کند و این رابطه منجربه برانگیختن احساسات، عواطف و پدیدآمدن لذّت زیباشناختی او شود، و تأثیرات خاص روحی و روانی روی کودک می‌گذارد و سبب شناخت او می‌شود.
    هدف ادبیات کودک را می‏توان در ابتدایی‎ترین تعریف، ایجاد ارتباط باکودک دانست. ایجاد ارتباط با کودک، به عنوان هدف در ادبیات کودک،هدف خودِ اثر است و نه هدف آفریننده اثر. هرگاه اثری، تعامل لازم را باکودک برقرار کند و کودک با واکنش بیرونی خود، نشان دهد که آن اثر رامتعلق به خود دانسته و احساس مطلوبی در او برانگیخته است، آن اثر به هدف ایده‏ آل خود رسیده است. به واسطه ادبیات آینده‎نگر و توسعه‌نگر،کودک با ارایه چشم‎انداز و دورنما به چالش گرفته می‌شود تا برای ورودتدریجی به دنیای بزرگسالان آماده شود.
    رابطۀ عناصر داستان:
    لازمۀ شکل‌گیری یک چرخۀ داستانی، مجموعه عواملی به نام عناصرداستانی است. وجود عناصرداستان، باعث شكل‌گيرى داستان‌ وتشكيل‌ ساختار ‌آن مى‌شود و هر داستانى بايد اين عوامل را‌ داشته‌ باشد،تا داستان منسجم و قابل قبولى باشد. البتّه شايان‌ ذكر اسـت كه دربعضى از داستان‌ها، همۀ اين عناصر‌، قابل‌ اجرا‌ نيست؛ امّا دست‎كم، چندمورد از اين عناصر حضور‌ دارد. هرقدر داستان‎پرداز در پردازش داستان خود مهارت داشته باشد و بتواند از عناصرداستان‌نویسی استفاده کند،یعنی قادر باشد روابط علّی و معلولی پیرنگ را محکم کند و یا درگره‎افکنی و گره‌گشایی، ایجاد جدال و استفاده از گفت وگو توانمند باشدو از کلام به بهترین شیوه استفاده کند، در انتقال پیام موفّق خواهد بود. دراین داستان ارکان داستان با یکدیگر رابطه متقابل دارند و ما در تعریف هر عنصر از بقیه عناصر کمک گرفتیم.
    خلاصهٔ داستان:
    رمان دربارۀ خانواده‌ای سه نفره از طبقۀ متوسط است. پدر و مادر ودخترشان در شهری مانند تهران اجاره‌نشین هستند. نویسنده از زبان‌ راوی یعنی دختر خانواده، با کشیدن اشکال هندسی که بخشی ازسازه‌های این روایت است، گذار دختر را از کودکی تا نوجوانی درخانه‌های گوناگون به‌نمایش می‌گذارد.
    بررسی عناصر:
    هر داستان دارای عناصر و قسمت‌های متفاوتی است که مهم‌ترین آن‎ها‎عبارتند از: پيرنگ، شخصيّت، شخصیّت‎پردازی، زاويهٔ ديد، درونمایه،گفتگو، لحن، توصیف و صحنه، که با آوردن نمونه‎هایی عناصر این داستان را بررسی و تحلیل می‎نمایم.
    خانیان در این داستان سعی دارد به مخاطبان نوجوان بفهماند که ممکن است در زندگی انسان‌ها اتّفاقات عجیب و ترسناک بسیاری به وقوع بپیوندد که در گمان اولیّه، انسان از یافتن پاسخ برای آن‌ها عاجز است، امّاگذشت زمان و بررسی دقیق و افزودن دانش نشان خواهد داد که هیچ پدیده‎ای بدون علّت نیست. یا به عبارت دیگر همیشه در زندگی سؤالات بدون جواب و مسائل پیچیده و مبهم و لاینحل بسیاری برای فکر کردن وجوددارد. همچنین دو دنیای متفاوتی را که به تصویر می‎کشد که در یکی منطق ریاضی بر قواعد آن حاکم است و برخلاف آن در دنیای دیگرهیچگونه منطق ریاضی و مادّی حاکم نیست. این درونمایه هم از متن داستان برداشت می‎شود که همیشه جابجایی و تغییرات در زندگی با نوعی ناآرامی همراه است؛ که گذشت زمان به آرام شدن و کنار آمدن وبهتربگوییم عادت کردن به شرایط جدید کمک می‎کند.
    ابتدای داستان یا مقدمّۀ داستان:
    در مقدمّه و آغاز این کتاب خانوادۀ آنا در تدارک جابجایی و اسباب کشیبه آپارتمان دیگری هستند. شروع داستان را با توصیف از یک حادثه که مقدّمة داستان است، آغاز می‎شود. آنا حادثه را به شکل یک قورباغه می‌بیند. مراحل رشد قورباغه را مثال می‌زند تا بگوید که یک حادثه چگونه می‌تواند به مرور، رشد کند و نتایج نامطلوبی به دنبال داشته باشد.
    « من همیشه فکر می‌کنم حادثه شکل یک قورباغه است. اولش تخم می‌ریزد و بعد یواش یواش از تخم بیرون می‌آید. وقتی بچه‌اش از تخم بیرون می‌آید، دست و پا ندارد. فقط یک دم دراز دارد و یک سر بزرگ که مثل یک دایره گرد است. دقیقا مثل یک کدو حلوایی، ولی خیلی خیلی کوچک‌تر. بعد شکلش کم‌کم عوض می‌شود. دست و پا پیدا می‌کند. گردنش تو می‌رود و دمش ناپدید می‌شود و مردمک چشمش هم گرد می‌شود.» (ص:11)
    پيرنگ يا طرح:
    طرح یا پیرنگ امروزه در ادبیات داستانی و هنر داستان‌نویسی اهمیّت بسیار والایی دارد و استحکام و انسجام آن یکی از مهمترین عوامل موفقیّت یک رمان به‌ شمار می‏ رود. طرح داستان خانیان، با توصیف از یک حادثه آغاز می‌شود. که از زبان شخصیت اول داستان (آنا) بیان می‌شود. او حادثه را به شکل یک قورباغه می‌بیند. مراحل رشد قورباغه را مثال می‌زند تا بگوید که یک حادثه چگونه می‌تواند به مرور، رشد کند و نتایج نامطلوبی به دنبال داشته باشد. (ص: ۱۱)داستان طرح و پیرنگی محکم و استوار دارد.
    تعلیق :
    انتظار که به آن «تعلیق» و «هول و ولا» نیز گفته می‌شود، بعد از ایجادبحران پیش می‌آید و خواننده منتظر است که واکنش شخصیت را در قبالاین بحران دریابد. برای اینکه حالت تعلیق بیشتر شود، نویسنده باید بهعمد، شخصیت را بر سر دو راهی و بلاتکلیفی قرار بدهد و او را وادار به انتخاب یکی از این دو کند، یا اینکه ماجرا را معماگونه بیان نماید وموقعیتی غیرعادی فراهم آورد تا خواننده، بیشتر مشتاق و کنجکاو شود. راوی داستان از یک تجربه فراموش نشدنی سخن می‌گوید:
    « توی عکس، یک خانم و آقا دیده می‌شدند با دو تا بچه که ایستاده بودندپشت به پنجره. خانمه و آقاهه پشت سر بچه‌ها ایستاده بودند. خانمهموهای صاف و سیاهش را ریخته بود روی شانه‌ها و سرکوچولویش را خمکرده بود روی شانۀ تنومندِ آقاهه. آقاهه راست و چهارشانه ایستاده بود وهر دو دستش را نرم و سبک گذاشته بود روی دو طرف شانۀ لاغر دختر بچههه. خانمه و آقاهه و دختر بچه هه به روبه رو نگاه می‌کردند و لبخند زده بودند، ولی پسربچه‌هه نه لبخند زده بود و نه به رو به رو نگاه می‌کرد. رفته بود عقب و چسبیده بود به خانمه و نگاهش متوجه چیزی شده بود که انگاراز دیدنش، هم تعجب کرده بود و هم یک کمی ترسیده بود. از این عکس،تنها چیزی که یک مرتبه و ناگهانی در من اثر کرد، همین نگاه نگران وترسیدۀ پسر بچه هه بود. چیزی‌که نه بابا و نه مامان هیچ کدام اصلا به آنتوجه نکردند.» (ص: 17)
    در ادامهٔ داستان خواننده، وقتی با هول و ولای بیشتری به خواندن ادامه می‌دهد که؛ راوی، وحشت و هول و ولا بیشتر به خواننده منتقل می‌شود، باگفتن عبارت‌هایی چون:«قلبم از کار ایستاد، بی‌حس شده بودم و وحشت‌‌زدگی پدر»: «این جا بود که یک مرتبه با شنیدنِ صدای وحشتناکِ شکستن چیزی تماموجودمان لرزید. صدا آن‌قدر تیز و بلند و ناگهانی بود که من برای لحظه‌هایی احساس کردم قلبم از کار ایستاد. و لحظه‌هایی بعد در حالیکه هنوز آن صدا را توی مغزم می‌شنیدم، احساس کردم آن قدر بی‌حس شده‌ام که حتی نمی‌توانم پلک بزنم. خدای من، این چی بود؟! تازه متوجه شدم که سر و گردنم فرو رفته‌اند بین شانه‌هایم. مامان بی‌حرکت نشسته بود، ولی شانه‌هایش درست مثل شانه‌های من کمی قوز برداشته بود وچشم‌هایش روی میز دُودُو می‌زد. بابا رو برگرداند و نگاه کرد به کابینت‌های پشت سرش؛ و بعد وحشت‌زده گفت: چینی‌ها رو کجا گذاشتی؟با مامان بود.» (ص:33)
    شخصیّت‎های داستان:
    یونسی معتقد است(33:1379)شخصیّت و شخصیّت‌پردازی از عناصربسیار مهّم و حسّاس در حوزهٔ داستان‌نویسی است و حتی مهم‌ترین عنصر منتقل‌کننده تم داستان، و مهمترین عامل طرح‌داستان،شخصیّت‌داستانی است. اغلب شخصیت‌های داستان، هریک دارای مجموعه‌ای از خصوصیات‌اند که نویسنده آن‌ها را در کنار هم قرار دادهاست که هریک ویژگی خود را از یک پروتیپ (کلام‌های خاص، رفتارها یاظاهر خاص که به یاد سپرده می‌شود) می‌گیرد. شخصيّت از عناصر مهم و سازند‎ه در این داستان‎ می‎باشد. هرچند تعداد شخصيّت‎ها اندک است اما خوب معرّفی شده‎اند. از میان انواع شخصیّت‌ها اصلی، فرعی، پویا،ایستا و نوعی شخصیّت‌های به کار رفته در این داستانند. پردازش شخصيّت‎ها به دو شيوۀ مستقيم و غيرمستقيم شکل گرفته است که غلبه برشیوۀ غیرمستقیم است و از همۀ انواع روش‎های شخصیّت‎پردازیغیرمستقیم استفاده شده است.
    آنا :
    دختر نوجوان و تنها فرزند یک خانوادۀ سه نفره که 16 سال دارد: «تا قبل از آمدن به خانۀ جدید، یعنی تا 16سالگی ام، در این آپارتمان مستأجربودیم» (ص:27) آنا دربارۀ علایق خودش و علاقۀ به عکاسی می‌گوید: «من در این موردها به خصوص علاقه به نقاشی، تقریبا شبیه بابا هستم. با یک تفاوت کوچک، من عاشق عکاسی هستم و مثل مامان به موسیقی علاقه دارم. البته مثل مامان، عاشق موسیقی نیستم، ولی از شنیدن آن لذت می‌برم. من فقط آدم با دقتی هستم. بابا می‌گوید آدم‌های دقیق یامعلم ریاضی می‌شوند و یا داستان‌نویس و اگر دقیقِ نابغه باشند یادانشمند ریاضی می‌شوند و یا یک رمان‌نویس بزرگ. من دوست دارم یک عکاس بزرگ شوم.» (ص:35) علاقۀ او به عکاسی باعث شده که آنا یکدوربین دیجیتال نیمه حرفه‌ای داشته باشد: «دوربین را بابا تابستان سال قبل برایم خریده بود. یک فوجی فیلم دیجیتال نیمه حرفه‌ای، مدل«HS10»(ص:23). او دختری آرام و مطیع است. ترسو نیست. شرایط بحرانی ومشکلات خانواده را درک می‌کند.
    مادر:
    مادر آنا زنی خانه‎دار است. او به موسیقی و پرورش گل علاقۀ بسیار دارد. زنی با سلیقه و آداب‌دان است. او چشم‌های قهوه‌ای خوشگلی دارد. به موسیقی و نقاشی علاقه دارد. «مامان چشم‌های قهوه‌ای خوشگلش را تنگ کرد و گفت: فیثاغورس؟!»(ص:19) دوست دارد به آهنگ‌های خوانندۀمحبوبش که فردین خلعتبری است گوش بدهد:«مامان پا شد رفت سی دی «فردین خلعتبری» را گذاشت توی دستگاه«به خاطر سنگ فرشی که مرا به تو می‌رساند.»: «مامان عاشقموسیقی‌های بی‌کلام این سی دی است.» (ص:13) «مامان، آدم حساس و زودرنجی است. مامان به گل و گیاه و موسیقی و نقاشی و ظروف چینی،مخصوصا چینی‌های قدیمی خیلی علاقه دارد.» (ص: 34) در طول داستان غیر از زودرنج بودن مادر، اتفاق‌هایی که در خانه می‌افتد، چنان باعث ناراحتی مادر می‌شود که حرف‌هایی را دربارۀ پدر به زبان می‌آورد: «اگه بابات عقلش بزرگ شده بود، گول قشنگی این خونه رو نمی‌خورد. آخه بابا از کجا باید می‌دونست…باید می‌دونست. این چیزیه که اون بایدازش سر دربیاره. خونه‌ای که اجارۀ گرون نداره، حتما یه عیبی داره. اون هم این خونه. ای کاش مغز ریاضیاتی‌‌اش این جور جاها به دادشمی‌رسید، نه این که بشینه بگه این خونه شکل ذوزنقه ست، اون یکی شکلمکعبه… اگه… اگه مغز ریاضیاتی بابات خوب کار می‌کرد، ما حالاصاحب خونه بودیم. یه خونه از خودمون… . و با بغض ادامه داد: خستهشدم… واقعا دیگه خسته شدم… من تو این خونه احساس امنیتنمی‌کنم…» (ص:62)
    پدر:
    پدر آنا اهل کتاب و کتاب خوانی و عاشق ریاضی است. او معلّم ریاضیاست و همه چیز را با اعداد و اشکال هندسی توضیح می‌د‌هد: «مامانگفت: خب می‌خواستی بهش بگی دبیر ریاضی هستی تا حساب کار بیاددستش. بابا گفت: گفتم» (ص :20) علاقه پدر به ریاضی باعث شده که بیشتر چیزها را به شکل‌های هندسی ببیند و نقاشی کند. آنا درباره پدرش می‌گوید:
    « بابا حساس و زودرنج نیست. عاشق ریاضیات و کتاب است، هرجورکتابی. بابا آدم دقیق و منظمی است. ولی نه حرف زدن زیادی را دوستدارد و نه پرانرژی است.» (ص:35-34) ا وریاضی را مثل زندگی دوستدارد: «ریاضیات را مثل زندگی دوست دارم، چون امن‌ترین و سرراست‌ترین جای دنیاست. و هرچیزی سرجای خودش قرار دارد. و برای هرچیزی جواب مشخصی وجود دارد. با این همه، ریاضیات زندگی نیست.چون در زندگی خیلی وقت‌ها جواب‌های درست خودشان را پنهان می‌کنند. و تو به جواب‌های نادرست می‌رسی. و نمی‌دانی که این جواب‌هانادرست‌اند، چون آن‌قدر درست به نظر می‌رسند، که فکر نمی‌کنینادرست‌اند…. با این همه، نباید از حق گذشت، که من با استفاده از روشبرهان خَلف، که ریاضیات است، توانستم ثابت کنم که آپارتمان مانمی‌تواند موش داشته باشد؛ و درست هم بود.» (ص:84-83) یکی ازروحیات پدر آنا این است که هر وقت کلافه می‌شود، شروع به شمردن اعداد اول ریاضی می‌کند تا به آرامش برسد: « بابا از زور کلافگی نفسپر سر و صدایی کشید و شروع کرد به شمردن اعداد اول:2-3-5-7-11-13-17…. معمولا تا جایی پیش می رود که کلافگی‌اش آرام بگیرد.»(ص:38) اما در پایان داستان، به دلیل اتفاق‌های پیش آمده و ناراحتی همسرش از او، دیدگاهش نسبت به کلافگی و شمردن اعداد تغییرمی‌کند: «کلافگی را نمی‌شود با شمردنِ اعداد اول از بین برد. کلافگی یکحالت است. حالتی که نشان می‌دهد… نشان می‌دهد که یک نفر مثلِ من،از رو در رو شدن با…. با یک وضعیتی که… که آزارم می‌دهد، بله با یکوضعیتی که آزارم می‌دهد، ناراحت و بی تاب می شوم. مثل گرما، گرم اآزارم می‌دهد. من با شمردنِ اعداد اول نمی‌توانم گرما را از بین ببرم. نمی‌توانم. باید کولر را روشن کنم. این جوری گرما از بین می رود. ولی… ولی اگر کولر نبود چی؟… اگر… کولر» (همان:84).
    شخصیت‌های فرعی داستان:
    فیثاغورس:
    مدیر داخلی ساختمان جدیدی که خانوادۀ آنا بدانجا اسباب کشیکرده‎اند. او قبلاً دبیر ریاضی بوداست. «گفت: جسارتا من هم قبلا دبیرریاضی بودم. قبل از بازنشستگی» (همان،20)
    این لقب را پدر آنا برایش انتخاب کرده بود. فیثاغورس در همان جلسۀ اوّل آشنایی مشخّصات و ویژگی‌های اهالی ساختمان را برای پدر آنا شرحداده بود. «مامان گفت: به خاطر همین بهش می‌گی فیثاغورس؟ با لبخندگفت. بابا گفت: نه. طرز حرف زدنش یه جوریه که آدمو یاد فیثاغورس می‌ندازه. تو نمی‌دونی چه جوری از عدد و واحد و پول شارژ حرف می‌زنه. خیلی محترمانه و مهربون بهت می‌گه دنیا تابعِ عدده. درست مثلفیثاغورس. تازه، طرز ایستادنش هم جالبه. تو دقت نکردی بهش، ولیدرست مثل یه مثلث قائم الزاویه می‌ایسته رو به روت و یه پاشو می‌ذاره جلوو دست می‌کشه رو شکمش و سیبیلشو می پرونه بالا. این جوری…» (ص:19)
    مادربزرگ:
    مادر بزرگ مادری آنا است. او در داستان نمود زیادی ندارد. تنها دو باربه خانه آنا تلفن می‌زند و با آنا و مادرش تلفنی صحبت می‌کند. یک بارشبی که تازه به منزل جدید اسباب کشی کرده‌اند و می‌خواهد حال آنها رابپرسد. (ص:22-21)
    بار دیگر هم زمانی است که آنا و مادرش چند ساعتی را به منزلمادربزرگ رفته‌اند و بعد از برگشت، مادربزرگ تلفن می‌زند از آنامی‌خواهد که بیشتر مواظب مادرش باشد. «تلفن زنگ زد…شماره را نگاه کردم. بعد، رو به مامان گفتم: مامانبزرگه! مامان حتی سرش را بلند نکرد. گوشی را برداشتم. سلام مامانبزرگ! سلام گلم. پس رسیدین. بله. مامان کجاست؟ همین جا. همین جورینگرانتون بودم. این دختر، مامانت، همه چیز رو خیلی سخت می‌گیره. حالادو تیکه آرکوپال هم شد چیزی. فدای سرتون. حواست بهش باشه گلم. ازاون موقع که رفتین همین جوری نگرانم. دیدین داره حوصلتون سر می‌ره،بردارین بیاین این جا. لونه زنبوری هم شد خونه؟ آدم دق می‌کنه توش. چیزی احتیاج داشتین زنگ بزنین. چشم! خیله خب، خداحافظ! خداحافظمامان بزرگ! و گوشی را گذاشتم.» (ص،52)
    خانم مسعودی :
    خانمی عینکی که دبیر فیزیک آنا، و معمولاً در کلاس برای تفهیم قوانینفیزیکی به دانش آموزان خاطره تعریف می‎کرد. این دبیر فیزیک، که آنا تنهاچندبار از او نام می‌برد و یک جا از قول او خاطره‌ای را درباره دیدن یک شعبده بازی، بیان می‌کند. آنا با بیان خاطره از قول خانم مسعودی‌فر،می‌خواهد بگوید که همیشه پشت چیزهای عجیب و شگفت آور یک ماجرای ساده، اما دقیق وجود دارد: «این جملۀ خانم مسعودی فر بود وقتی سرکلاس داشت دربارۀ سطح‌های منعکس کننده و پخش‌کننده صحبتمی‌کرد. او خاطره‌ای را از دوران نوجوانی‌اش برای ما تعریف کرد که به قول خودش ارتباط مستقیم با درس داشت. قبل از آن تصویری را روی تابلوکشید و گفت: وقتی ۱۴-۱۵ بیشتر نداشته، به اتفاق خانواده‌اش به دیدن برنامۀ آقای شعبده بازی می‌روند که حسابی شعبده‌هایش در شهرسر و صدا به پا کرده بود. او گفت: یکی از شعبده‌های عجیب و شگفت‌آورآقای شعبده باز، این بود که او به اتفاق دستیارش میزی را روی صحنهمی‌آوردند که نه روی آن چیزی دیده می‌شد و نه زیرش. یک میز گرد وآنتیک با سه تا پایۀ زیبا و موزون که وقار خاصی به میز بخشیده بودند. وبعد، آقای شعبده باز از پشت پرده یک جعبۀ چوبی مربع شکل را با احتیاط تمام بیرون می‌کشید و با دقت و ظرافت روی میز می‌گذاشت. و بعد، خیلی آرام و دلهره آور، دیوارۀ جلوی جعبه را برمی‌داشت، و تماشاچیان باحیرت سر آدمی را می‌دیدند که بدن نداشت، ولی می‌توانست بخندد وحرف بزند، و وقتی دستیار آقای شعبده باز به او مغز گردو و پسته و باداممی‌داد، او با ولع تمام می‌خورد. با این همه او فقط یک سر بود. یک سربی‌تن. و بعد به تصویر روی تابلو اشاره کرد و گفت تقریبا یک چیزی شبیه این. خانم مسعودی فر می‌گفت که تا مدت‌ها به این شعبده فکر می‌کرده وبا این که می‌دانسته حقه‌ای در کار است، اما موفق به کشف ماجرای پشت این اتفاق عجیب و شگفت آور نمی‌شده. تا این که سال‌ها بعد وقتی معلم می‌شود به این جمله برمی‌خورد: هیچ سطح منعکس کننده مثل آینه،برخلاف سطح پخش کننده، به خودی خود دیده نمی‌شود. و عرض چند ثانیه به این نتیجه می‌رسد که حتما بین پایه‌های میز آقای شعبده باز، آینه‌هایی قرار داشته که دیده نمی‌شدند و مانع دیده شدنِ بدن آن سر هم می‌شدند. و بعد، یک مرتبه همۀ شگفتی و حیرت خانم مسعودی‌فر دود می‌شود، میرود هوا.» (ص:67)
    همسایۀ واحد 443:
    پیرمردی است طاس و چاق و قد بلند. با دندان‌هایی سفید و بدون ابرو. اوهمسایه دیوار به دیوار خانه آنا است. به دنبال قناری ماده‌اش که از قفس فرار کرده به خانه آنا می‌آید. از آن‌ها می خواهد که درپیدا کردن قناری‌اش به او کمک کنند. «پیرمرده گفت: بله. باید خدمتتون عرض کنم که، من یه جفت قناری دارم. نر و ماده. نره صدای خوبی داره. مرتب می‌خونه. غریبگی کنه نمی‌خونه، ولی بعد یواش یواش می‌خونه. مادههه نمی‌خونه… فقط تخم می‌ذاره. هر بار پنج تا. بعد سیزده روز روی تخم‌ها می‌خوابه. هردوشون پرهای قهوه‌ای و سیاه دارن که توُ زردی شون پیداست. قناری که دیدین؟
    قدِ یه گنجیشکه، ولی زرده… حالا یکی شون نیست. سه روزه که یکی شوننیست. ماده هه نیست. خیلی گشتم… این ور و اون ور. نبود. حالا نره همدیگه نمی‌خونه. ماده هه پیداش نشه، نره هم دق می‌کنه. آدم هم باشه دقمی‌کنه…گفتم شاید اومده باشه اینجا. منزل شما. صداتونو شنیدم. این دیوارها مثل برگ کاغذن… شاید یه جایی کز کرده باشه. مثلا تو کمد. یا تو آشپزخانه، پشت یخچال. زیر تخت. یه گوشه‌ای توحموم… یه وقت‌هایی هم بدجوری بی تاب می‌شه. می‌زنه به سرش. ممکنه بزنه هر چیزی که بیاد دمِ پرش داغون کنه. حالا من قفسو آوردم با نره. گفتم شاید اومده باشه این جا. پرنده‌اس دیگه… گفتم این قفسو با نره بدم دست شما، شما بذارین یه گوشۀ پذیرایی، ماده هه خودش پیدا می‌شه. نره هم بوی ماده هه که به مشامش بخوره، شروع می‌کنه به خوندن. خلاصه باید ببخشید دیگه.» (ص: 66-65)
    شخصیّت‎پردازی و انواع شخصیت:
    شخصیّت‌پردازی در واقع پردازش شخصیّت‎های یک داستان است. داستان نویس از طریق این عمل شخصیّت‎های داستانش را به مخاطب معرّفی می‎کند که این کار به صورت مستقیم انجام می‎شود یا به صورت غیر مستقیم که در آن نویسنده ویژگی‌های شخصیّت را به صورت مستقیم بازگو و بدین ترتیب او را به خواننده معرّفی می‎کند. یا این که از طریق غیر مستقیم است. یعنی نویسنده با استفاده از كنش، گفتار، نام، محيط و وضعيّت ظاهري شخصیّت‌ها را به خواننده می‎شناساند. اخوت(141-142) شخصیّت انواع گوناگونی دارد همچون شخصیّت‎های اصلی وفرعی، ساده و جامع، مقابل و همراز، ایستا و پویا، قالبی، قراردادی،نوعی. آنا شخصیّت اصلی داستان یعنی «شخصیّت مرکزی» داستان، برمحور افکار و اعمال او می‎چرخد. در کنار این شخصیّت پدر و مادر آنا،مادربزرگ، فیثاغورس، همسایۀ 443، خانم مسعودی شخصیّت‌های فرعی داستان به شمار می‎آیند؛ زیرا نقش آنان از شخصیّت ‎اصلی کمتر است.شخصیّت‌های پویا در طول داستان به‌طور دائم، دچار تغییر و تحوّل می‎شوند که این تحوّل هم می‎تواند عمیق باشد، هم سطحی. در این داستان آنا و پدر و مادرش شخصیّت‌های پویا هستند و بقیّۀ شخصیّت‌ها ایستایند؛ چون در طول داستان است تغییر نمی‎کنند.
    از دیگر انواع شخصیّت‎های این داستان می‎توان به شخصیّت همراز اشاره کرد که این نقش را مادر برای آنا ایفا کرده است؛ زیرا آنا به اواعتماد می‎کند و رازهای، نگرانی‌ها و حتّی ترس‌های خود را با او در میان می‎گذارد. همچنین آنا برای پدرش شخصیّت همراز است، زیرا پدر گِله و دلخوری‌هایش از مادر را به او به می‎گوید. پدر آنا و مدیر ساختمان؛یعنی آقای فیثاغورس شخصیّت‌های نوعی و نمایندۀ تیپ دبیران و معلمان ریاضی هستند. خانیان در داستان «یک جعبه پیتزا برای ذوزنقۀ کباب شده» از هر دو شیوۀ شخصیّت‎پردازی استفاده کرده است.
    الف) شخصیّت‎پردازی مستقیم: در این نوع شخصیّت از زبان راوی به طورمستقیم معرّفی می‎شود. به عنوان نمونه تأثیر حرف‌های پدر با مادرمستقیم بیان شده است: «مامان که معلوم بود صحبت‌های بابا روی او اثرکرده است….» (ص:15) اشتیاق پدر برای رفتن به این خانه مستقیماً بیان شده: «بابا با اشتیاق گفت…» (همان: 16) یا نگرانی پسربچّۀ داخل عکس به صورت مستقیم از زبان راوی داستان بیان شده است: «از این عکس تنها چیزی که یک مرتبه و ناگهانی در من اثر کرد، همین نگاه نگران وترسیدۀ پسربچّه‎هه بود.» (همان: 17) در جایی از کتاب آمده: «مامان آدم حسّاس و زودرنجی است. بابا حسّاس و زودرنج نیست. من یک کمی هستم ، یک کمی نیستم» (ص: 34) خانیان این مطالب را به طور مستقیم از زبان راوی بیان می کند و میزان حسّاسیّت و زودرنجی اعضای خانواده را نشان می‎دهد.
    ب) شخصیّت ‏پردازی غیرمستقیم:
    نویسنده داستان با کمک گرفتن از قیافه ظاهری، نام، عمل و رفتار وسخن گفتن شخصیّت‌ها آن‌ها را می‎شناساند. در این داستان از همۀروش‌های پردازش غیر مستقیم استفاده شده است که به نمونه‌های از هریک اشاره می‎شود:
    اعتقاد پدر به شانس از طریق گفتگو بیان شده است: «بابا گفت گفتم که شانس بهمون رو کرده» (ص: 15). همچنین عصبانیت مادر از رفتار آرام وخونسردانۀ فیثاغورث در گفتگوی او مشخص می شود: « مادر آهسته گفت: این داره رو اعصابم راه می ره.» (ص: 5) ترس و تعجّب اعضای خانواده به خاطر اتّفاقی که افتاده بود، با قیافه و رفتار مشخّص شده است: «واقعاً داشت نفسم بند می‎آمد. بابا با دست‌های آویزان وچشم‌های مات شده ایستاده بود و چیزی نمی‎گفت. ولی مامان کم مانده بود که جیغ بزند. نزد. مثل یک روح از کنار دست آویزان بابا رد شد و در حالی که نفس نفس می‎زد رفت وسط پذیرایی…» (ص: 51) آقای همسایۀ واحد 443 باقیافه و ظاهر به مخاطب معرّفی می‌شود: «پشت در پیرمرد طاس، چاق وقدبلندی بود که عینک زده بود و تقریباً تمام چارچوب در را پر کرده بود… اصلاً ابرو نداشت، ولی دندان‌های سفیدی داشت که می‎درخشیدند.» (ص:64)
    خانیان تنها یک جا از طریق نام شخصیّت‌پردازی کرده و آن گذاشتن نام فیثاغورس برای مدیر ساختمان جدید است. دربارۀ علّت این نامگذاری می‌گوید: « ‌طرز حرف زدنش یه جوریه که آدمو یاد فیثاغورس می‌ندازه. تو نمی‎دونی چه‎جوری از عدد و واحد و پول و شارژ حرف می‎زنه. خیلی محترمانه و مهربون بهت میگه دنیا تابع عدده. مثل فیثاغورس» (ص: 19)

    گره داستان: داستان آنجایی گره می‎خورد که آنا چشم‌های نگران پسرکداخل عکس را می‎بیند و در وجودش ترس و نگرانی شکل می‎گیرد و این گرهبا وقایعی که پشت سر هم اتّفاق می‎افتد ادامه پیدا می‎کند. وقایعی مانندشنیدن ناگهانی صدا از داخل کمد، شکستن بدون دلیل گلدان کاکتوس وپاره شدن کتاب‌ها، و دیدن سایۀ ترسناک در نیمه شب و عکسی که توجه اورا به خود جلب می‌کند. در آن عکس پسر بچه‌ای است که وحشت زده و باترس به گوشه‌ای از خانه نگاه می‌کند. و این سوال دائم با آنا تکرارمی‌شود که پسر بچه داشته به چیزی نگاه می‌کرده؟ «آمدم برگردم که یک مرتبه قاب عکس کوچک روی دیوار را دیدم. عکس، قاب چوبی قهوه‌ای رنگی داشت که درست پشت ستون دیوار قرار گرفته بود. جلوتر رفتم و خیره شدم به عکس… بابا گفت عجیبه که صبح تا حالا ندیدمش. من گفتم: « پسر بچه‌هه داره بی چی نگاه می‌کنه؟» مامان گفت: « از اونشیطوناست». «معلومه ازش». من گفتم: «داره به یه چیزی نگاه می‌کنه». من گفتم: «ولی یه چیزی اونو ترسونده.» (ص:22-21)
    گره‎گشایی:در طول و همراه باپایان داستان به‌وجود می‌آید. هیچ یک از اعضای خانواده به علّت وقایع ترسناک و عجیب و غریب رخ داده، پی نمی‎برند. در واقع داستان تمام می‎شود، در حالی که گره آن باز نشده است. امّا آنا در پایان تصمیم می‎گیرد که همچون خانم مسعودی به علّت این راز پی ببرد و آن را کشف کند. «با خودم می‎گویم: من باید آن را کشف کنم و تکرار می‎کنم باید بایدباید» (خانیان، 1391: 95)
    اوج داستان: بزرگ‎ترین حادثه‎ای که اتفّاق می افتد به هم ریختن خانه در نبود آن‌هاست و اوج اینجاست؛ زیرا چیزهایی در خانه از بین می‎رود وخراب می‎شود که به نوعی مورد علاقۀ یکی از اعضای خانواده است. مثلاًگل‌های کاکتوس و سی‌دی خوانندۀ محبوب مادر که حتّی جعبۀ سی‎دی هم تکّه تکّه می‎شود. یا کتاب‌هایی که پدر بسیار دوست دارد و نیز بشقاب‌های آرکوپالی که روزگاری مادربزرگ به آن‌ها هدیه داده بود و مادر بسیار آن‌هارا دوست می‎داشت. اوج داستان آن قسمتی است که در یک شب آنا ازخواب می‌پرد و متوجه حضور یک نفر در خانه می‌شود. کسی که به اندازه یک انسان بزرگ و درشت است و بال و دم دارد. حوادث عجیب وترسناکی رخ می‎دهد و آشفتگی‌هایی را به وجود می‎آورد و سبب پدیدآمدن اختلاف در رابطۀ پدر و مادر و ایجاد کشمکش بین آن‌ها می‎شود. همچنین کشمکش‌های ذهنی بسیاری در ذهن اعضای خانواده به وجودمی‎آورد که مهم‎ترین کشمکش مشترک بین همه اعضای خانواده این است که چه کسی یا چه چیزی چنین کارهایی را انجام داده است؟ و چرا؟
    «از خواب پریدم. یک مرتبه رد شدن سایۀ چیزی یا کسی را از لای در نیمهباز اتاق دیدم که توی پذیرایی بود. عرق کرده بودم و نفس‌نفس می‌زدم. بهنظرم سایه آن قدر بزرگ و درشت آمد که فکر کردم باید مامان یا باباباشد. کسی توی آشپزخانه نبود. داشتم می‌دیدم که کسی توی آشپزخانهنیست، ولی احساسم به من می‌گفت کسی آن جاست. از پشت سرم صدایی شنیدم. رو برگرداندم. سایه را دیدم که بلافاصله رفت به طرف حمام. نه، سایۀ مامان نبود. سایۀ بابا هم نبود. بال داشت انگار. دُم هم داشت. ترسیدم. نترس دیوونه. آدم‌های ترسو به جای دماغ، هویج دارند. دست بزن ببین دماغ داری یا هویج؟ نمی‌دانستم چه کار باید بکنم؟ دلم می‌خواست برگردم توی اتاقم و پتوی نازکم را روی سرم بکشم. پس ترسیده‌ای! سایه رفت توی حمام. معطل نکردم. در حمام را بستم وبلافاصله رفتم به طرف اتاقِ مامان این‌ها و تقریبا داد زدم: مامان! بابا!»(ص: 45-44).
    زاویۀ دید:
    یا زاویهٔ روایت، نمایش‌دهندهٔ شیوه‏ ای است که نویسنده باآن مصالح و موّاد داستان خود را به خواننده ارائه می‏کند و در واقع رابطۀنویسنده با داستان را نشان می‏ دهد. برای گفتن داستان دو شیوۀ مناسب وجود دارد: شیوۀ سوّم شخص و شیوۀ اوّل شخص مفرد. در طریقه اوّل نویسنده خود را بیرون از صحنۀ داستان قرار می‌دهد و جریانات و وقایعی را که بر اشخاص داستان می‌گذرد، به خواننده باز می‌گوید. در طریقه دوّم نویسنده در جلد یکی از اشخاص داستان می‌رود و وقایع داستان را انگارخود شاهد و ناظرشان بوده و در آن‌ها شرکت داشته است، برای خواننده تعریف می‌کند. راوی از دل داستان برخاسته و آن را خود دیده، تجربه کرده و در نهایت بازگو می‌کند؛ بنابراین زاويۀ ديد داستان درونی و اوّل شخص است: «من همیشه فکر می‎کنم حادثه شکل یک قورباغه است.اوّلش تخم می‎ریزد و بعد یواش یواش از تخم بیرون می آید…» (ص: 11)و با عبارت «با خودم می‎گویم: من باید آن را کشف کنم و تکرار می‎کنمباید باید باید…» (ص: 95). مبحث زاویه دید به دلیل اهمیت‌ش وهمچنین بررسی آن نیاز دارد که یک جلسه جداگانه توضیح داده شود.
    درونمايه:
    درونمایه یا تم، اندیشه و فکر اصلی و محوری داستان است. اندیشه اصلی و محوری در این داستان نوع و نگاه و بینش آدمی به وقایع پیرامون است که آگاهی یا عدم آگاهی انسان از علّت حوادث و اتّفاقات اطرافش چه تأثیری بر زندگی او دارد. غیر از این، درونمایه‌های دیگری درداستان دیده می‎شود. اینکه کنار آمدن و عادت کردن تغییر محیط و شرایطجدید زندگی زمان‎بر است و یا این که در شرایط سخت و مشکلات نبایددست و پای خود را گم کنیم و خود را ببازیم، باید بر خود مسلّط باشیم.درونمایۀ داستان ترس و وحشت و مدیریّت آن است.
    لحن و گفت وگو:
    در اصطلاح زبان‌شناسی، نواخت یا لحن، به شیوه‌ای اطلاق می‌شود کهدانگ صدا در زبان مورد استفاده قرار می‌گیرد. لحن صدا و حالتی که فضاها را در کلام می‎سازد و مشخّص می‎کند و با توجّه به دیدگاه و نظر داستان‎نویس دربارۀ درونمایه و موضوع داستان فرق می‎کند.از این رولحن با تأثیرگذاری داستان رابطه دارد. لحن شخصیّت‎ها‎ی این داستان،ساده است؛ امّا یکنواخت نیست. لحن داستان گاه غمگین است، گاه شاد،گاهی پر از ترس و اضطراب است. بعضی اوقات نگرانی‌هایی در آن دیده می‎شود. در برخی موارد لحن پرسشی و ابهام آمیز، شک و تردید و گاه همراه با خشم و عصبانیّت است. گاه نیز از زبان عامیانه در متن استفاده می‎کند: «خانمه و آقاهه و دختر بچّه‎هه به رو به‎رو نگاه می‎کردند و لبخندزده بودند، ولی پسربچّه‎هه نه لبخند می‎زد و نه نگاه می‎کرد… از این عکستنها چیزی که یک مرتبه و ناگهانی در من اثر کرد، همین نگاه نگران وترسیدۀ پسربچّه‎هه بود.» (ص.17)
    گفت‌وگوها در این داستان، پیکرهٔ اصلی این داستان را تشکیل داده اسـت که با زبانی ساده بیان و به صورت مکالمه صورت می‎گیرد که گاه این مکالمه‌ها دو طرفه است و گاه یک طرفه و به‎صورت تک‎گویی درونی است. لحن شخصیّت‎ها‎ی داستان، ساده و گاه عامیانه است و شخصیّت‌ها با لحن‌های مختلفی سخن می‎گویند و داستان را برای مخاطب به تصویر می‎کشند كه سبب تأثير بيشتر در دل خواننده می‎شود. این لحن‌ها عبارتند از: لحن شاد، ترس و اضطراب، نگران‌کننده،لحن پرسشی و ابهام‎آمیز، شکّ و تردید، خشم و عصبانیّت.گاه به صورتگفت‌وگوی دو طرفه است و گاه مکالمه یک طرفه است. سخن گفتن اوبه‎صورت یک‏طرفه و تک‎گویی درونی است. لحن آنا در گفت‌وگو با والدین وحتی در گفت‌وگو با قناری‌ها خودمانی و راحت است. او بسیار راحت باقناری‌ها حرف می‌زند و درد و دل می‌کند و حتی برای‌شان قصه می‌گوید. لحن او صمیمانه است: «ببین، این تویی: تویی. این هم خانومته: خانومته. این جا هم اتاقِ منه. خانوم تون هم اون جاست. نگاه کن! اونجا. تو کمددیواریِ من. اگه خوب گوش کنی صداشو می‌شنوی. زایشگاه‌ش اونجاست… خودش رفته، خودش اون جا رو انتخاب کرده. حالا کجای اونجاست، اینو دیگه مطمئنم. صد در صد. یه چیزی بگم؟ دیشب خانومتحسابی منو ترسوند. سایه‌اش شده بود اندازۀ یه آدم. درست مثل یه آدم. حساب کن سایۀ یه آدمو ببینی که بال و دُم داره. خیلی ترسیدم. دلممی‌خواد ببینمش و ازش بپرسم شکستن آرکوپال‌ها کار اون بوده؟ حتما کاراون بوده. ولی چه جوری رفته اون توُ که ما ندیدیم؟ چه جوری اون همهبشقابو شکسته؟ لابد زورش خیلی زیاده. واقعا اون شکسته؟ تو ازشبپرس. می‌خوای ازت عکس بگیرم؟ یه عکس خوب. خوابت می‌آد؟… می‌خوای برات یه قصه بگم؟… یکی بود یکی نبود… خونه‌مون قشنگه؟… یکی بود یکی نبود، غیراز خدا هیچ‌کس نبود… نگفتی؟ خونه مون قشنگه؟… خونه‌مون قشنگه. قشنگه می‌دونم. همسایه‌های خوبی هم داریم. فقط اگهخانوم شما یواشکی نمی‌اومد این جا که جوجه‌هاشو به دنیا بیاره، خیلیخوب بود. حالا بابا و مامان هم با هم قهر نبودند. تا حالا ندیده بودم بابا ومامان با هم صحبت نکنند. نه این که ندیده بودم؛ این جوری‌شو ندیدهبودم… یه جایی همون جاها… یکی بود… یکی نبود… غیر از خدا…. هاااااا….» (ص:74-73)
    توصیف، صحنه و صحنه‌پردازی
    یکی از عناصر داستان، توصیف است که؛ نقش مهمّی در فضاسازی وشناخت بیشتر از داستان دارد. هر شخصیّت داستانی به محضآفریده‎شدن، نیاز به زمان و مکان دارد. شخصیّت بدون زمان و مکان معنیندارد؛ بنابراین هیچ کدام از عناصر داستان را نمی‎توان از دیگری جدا کردو به طور مجزّا به آن نگریست و در میان عناصر داستان دو عنصر نقش کلیدی و اساسی دارند. آن دو «شخصیّت و عمل» هستند. اهمیّت این دوبعد به حدی است که گاهی اوقات داستان‎ها را براساس اهمیّتی که هرکدام از این دو در ساختار آن‎ها دارند، تقسیم کرده‎ا‎ند. خانیان با آگاهیاز این امر به توصیف مکان‌ها و شخصیّت‌ها کرده است تا خواننده آن مکان یا شخصیّت را در ذهن خود به راحتی مجسّم کند: «توی عکس یکخانم و آقا دیده می‎شد. آقاهه پشت سر بچّه‌ها ایستاده بودند. خانمهموهای صاف و سیاهش را ریخته بود روی شانه‌ها و سر کوچولویش را خم کرده بود روی شانه‌های تنومند آقاهه. آقاهه راست و چهارشانه ایستاده بودو هر دو دستش را نرم و سبک گذاشته بود روی دو طرف شانۀ لاغردختربچّه. خانمه و آقاهه و دختربچّه‎هه به روبه‎رو نگاه می‎کردند و لبخندزده بودند، ولی پسربچّه‎هه نه لبخند می‎زد و نه نگاه می‎کرد…» (ص: 17)توصیف در این داستان بسیار زیبا و جذّاب است و آن قدر خوب انجام شده که خواننده می‎تواند صحنه‌ها را با جزئیّات در ذهن خود تصوّر کند.آنا در توصیف قلمستان پشت مجتمع ‎می گوید: «از پشت پذیرایی ما این قلمستان دیدنی است. دشتی پر از درختان کوچک و بزرگ، که وقتی آفتابمی‎تابد، پوست آن‌ها مثل نقره می‎درخشد و برق می‎زند.» (همان: 30) و توصیف روزی که آنا و خانواده برای خرید به بازار رفته بودند، و پس ازبازگشت با بازکردن در خانه با صحنۀ عجیبی روبه‎رو می‌شوند: «توی پذیرایی همه چیز ریخته بود توی هم. کتابخانه تقریباً خالی از کتاب شده بود و کتاب‌ها با خاک گلدان‌های شکسته و سی‌دی‌های پخش شده،مخلوط شده بود. روی یکی از مبل‌ها جلد پاره شده سی‌دی فردین خلعتبری را دیدم و تصویری که مامان آن را خیلی دوست داشت…» (ص: 51)
    فضا: محیط قصّه یا فضا، بعدی است که به‌وسیلهٔ شخصیّت و یا به‌وسیلةخود نویسنده بر دو بعد «زمینه» که عبارت از زمان و مکان هستند، افزوده می‏شود. ولی اگر تجربهٔ بسیار عینی زمانی و مکانی یعنی تجربة مربوط به زمینه وجود نداشته باشد،محیط قصّه و یا فضای فکری شخصیّت، عملاوجود نخواهد داشت و یا اگر وجود داشته باشد، آن‌قدر ذهنی یااحساساتی و یا دور از ذهن خواهد بود که کسی قادر به درک موقعیت شخصیّت‌ها نخواهد بود. صحنه زمان و مکان داستان است. زمان ومکان در این داستان دو بعد هر حادثه هستند که برای بیان حادثه لازمند.«یک جعبه پیتزا برای ذوزنقۀ کباب شده» در یکی از شهرهای ایران اتّفاق می‎افتد، امّا در کنار آن به مکان‌های جزئی‎تری هم اشاره می‎شود. مانندآپارتمان قبلی، آپارتمان جدید، مدرسه، که وقایع اصلی و مدّ نظر نویسندهدر آپارتمان جدید که صنوبر نام داشت اتّفاق می‎افتد. زمان داستان هم تابستان است که مادر از این که تابستان و تعطیلات آنا به خاطر اتّفاقاترخ داده در حال خراب شدن است، اظهار ناراحتی می‎کند. البتّه در اینداستان به ظرف‌های زمانی جزئی‌تری همچون شب، روز، هفته اشاره شده است: «صنوبر ۱۰ بلوک دارد. در هر بلوک ۴ طبقه دارد و در هر طبقه ۴واحد که روی هم می‌شود ۱۶۰ واحد. ما در بلوک ۴ طبقه ۴ و در واحد ۴۴۴زندگی می‌کنیم» (ص:30) «روی لبه تخت کنارش نشستم. بغلم کرد. سرمروی شانه‌اش بود. سرش روی شانه‌ام بود. عزیزدلم، تابستون تو هم خرابشد. چیزی نشده، تازه هنوز کلی از تابستون مونده، آره، ولی همه چیز مثل برق و باد می‌گذره» (ص:61)

  70. عنوان: چرا باید به آسمان نگاه کنیم؟
    به نام آن‌که هستی نام از او یافت / فلک جنبش زمین آرام از او یافت.
    من محمد همایونی هستم و این‌جا هستم تا با شما در خصوص چرایی پرداخت به نجوم و ستاره‌شناسی صحبت کنم. نمی‌دانم از بین حاضرین این جلسه کدام یک تاکنون با نگاهی خاص به آسمان شب نگریسته باشید. آسمانی که هر شب برفراز سرمان گسترده می‌شود و می‌خواهد ما را مهمان خودش کند، اما این زندگی شهری و پرنور مدرن مانع از این مهمانی و پذیرایی می‌شود.
    ما منجم‌ها خیلی تلاش می‌کنیم، منظورم ما منجم‌های آماتور است که دوست داریم نجوم و اخترشناسی را در بین مردم ترویج کنیم تا انسان‌های بیشتر و بیشتری از دیدن زیبایی‌ها و شگفتی‌های آسمان لذت برند و به شور و هیجان درآیند. می‌گفتم: ما منجم‌ها خیلی دوست داریم که شما را و دیگران را و مردم به سربه هوا کنیم. بعضی وقت‌ها موفق می‌شویم و بعضی وقت‌ها هم خیر. این دیگر کمی به شانس و اقبال‌مان بازمی‌گردد و کمی هم به این‌که چقدر در این کار مهارت داشته باشیم و با صبوری و حوصله خرج کردن بتوانیم قدمی برای نزدیک کردن ذهن و فکر و علاقه‌ی مردم به دنیای زیبای بالای سرمان برداریم.
    همیشه به این فکر می‌کنم و این تجربه را بارها و بارها هم سر کلاس‌های درس گفته‌ام و هم هنگامی که در جمع دوستان نجومی و مدرسان نجوم بوده‌ام. این‌که ما هنگامی که از پشت تلسکوپ به ماه و سیاره‌ها نگاه می‌کنیم آنقدر به وجد می‌آییم و ذوق می‌کنیم که انگار بار اولی است که داریم به آن نگاه می‌کنیم. این حس و حال را همیشه هنگامی که به دیگران کمک می‌کنیم تا از پشت چشمی تلسکوپ ماه را ببینند یا حلقه‌ی زحل را مشاهده کنند یا قمرهای مشتری را ببینند، تجربه می‌کنیم. شاید تاکنون در این برنامه‌های رصدی عمومی که به مناسبت روز جهانی نجوم در پارک‌ها و مراکز فرهنگی و تفریحی برگزار می‌شود، شرکت کرده باشید. چند تا آدم علاقه‌مند و بی‌کار که اکثرشان هم جوانک‌هایی هستند پرشور و انرژی، تلسکوپ‌هایی را هوا کرده‌اند و مردمِ از همه‌جا بی‌خبر هم در صف‌های طولانی ایستاده‌اند تا نوبت‌شان شود و برای چند لحظه از پشت چشمی تلسکوپ به ماه یا مشتری یا زحل نگاه کنند. این‌ها، منظورم این صحنه‌ها و این موقعیت‌ها همیشه برایم لذت بخش و الهام بخش بوده است. می‌دانید چرا؟
    چون وقتی که این مردم باصفا نوبتشان می‌شود و برای بار اول از پشت چشمی با هلال ماه و دهانه‌ها و چاله چوله‌های آن مواجه می‌شوند، آن چنان ذوق‌زده می‌شوند که برق و درخش این ذوق را به وضوح می‌توانیم در چهره و چشمان‌شان ببینیم. آنوقت می‌دانید؟ ما خودمان همیشه وقتی از پشت تلسکوپ به ماه نگاه می‌کنیم، همین حس و حال را تجربه می‌کنیم. حالا هرچقدر هم که این تجربه را به تعداد زیاد از سرگذرانده باشیم، باز هم همچنان این حس و حال برایمان تازگی دارد.
    بعضی وقت‌ها فکر می‌کردم که فقط خودم هستم که این خجستگی و روشن‌ذهنی را دارم، اما وقتی با رفقا و دوستان نجومی در میان گذاشتم دیدم که این یک درد مشترک است! احتمالا این خجستگی مسری است. آخر آدم‌های سالم العقل و عاقل می‌گویند خب حالا دو بار ، سه بار ، ده‌بار، این تجربه را کردی، دیگر بس است . دیگر چرا باز هم که می‌روی پشت تلسکوپ اینطوری ذوق ذوق می‌کنی؟ اما او نمی‌داند که ما اندکی از این ذوق‌هایمان را نشان می‌دهیم. بیشترش را در دل خودمان پنهان می‌کنیم. اصلن چه لزومی دارد این‌ها که نامحرم هستند و حرف و حس و حال ما را درک نمی‌کنند، از آن مطلع شوند؟! اما خب آن‌ها متوجه نمی‌شوند، نمی‌توانند درک کنند. این حس و حال را کسانی می‌فهمند که مزه‌اش را چشیده باشند. طعم خوش و لذتبخش هیجان، شگفتی و بهت‌زدگی. طعم خوش یادگیری، طعم خوش دیدن. طعم خوش احساس. این‌ها چیزهایی هستند که یک منجم علاقه‌مند در نگاه به آسمان شب احساس می‌کند.
    البته ممکن است یک منجم حرفه‌ای را شما بیابید که هیچ کدام از این‌ها را تجربه هم نکرده باشد. اما آن‌هایی که با مردم سروکار داشته و تلاش می‌کنند تا لذت کشف حقیقت و مشاهده‌ی آن‌چه نادیدنی است را تجربه کنند، بسیار از این تجربه‌ها را مزه مزه کرده‌اند. همیشه به یاد دارم زمانی که استادمان در دانشگاه، که خود یکی از استادان صاحب نام است و سال‌های سال است در سطح بین‌المللی و تخصصی کار علمی و نجومی می‌کند، وقتی در پشت تلسکوپ کوچک رصدخانه قرار می‌گرفت تا ماه یا سیاره‌ها را ببیند، همان ذوق‌ورزی ما را و همان حس و حال خجستگی ما را از خود نشان می‌داد. آن روزی که ایشان را در این وضعیت دیدم، به خودم مطمئن شدم که نه، ما به خطا نرفته‌ایم. بلکه این خاصیت و ویژگی آدمهایی است که با شوق و علاقه به نجوم و آسمان شب روی آورده‌اند. حال هر کسی در راهی و به نحوی دل در گرو این دنیای شگفت آسمانی داده است.
    خب خیلی از موضوع اصلی خارج نشوم. البته که این صحبت‌ها هم خارج از موضوع نبود، بلکه شاید اصل موضوع بودند. قرار است به این سوال پاسخ دهیم که چرا به آسمان نگاه می‌کنیم؟ چرا ما علاقه‌مند نجوم می‌خواهیم تلاش کنیم تا انسان‌های بیشتر و بیشتری سر به هوا شوند و اسیر آسمان شب شوند.
    بخواهم صحبت‌های تا این لحظه‌ام را خلاصه کنم این است که یکی از بزرگ‌ترین دلیل‌های پرداختن به نجوم و شناخت کیهان، شگفتی است. هیجان است. شگفتی از مواجهه با نادیده‌ها. هیجان در دیدن زیبایی‌های غیرمعمول. شگفتی‌هایی که هیچ کجای این زندگی معمولی بر روی کره زمین حاصل نمی‌شود. شگفتی‌هایی از جنس دیگر. دنیای بی‌کران نجوم و اخترشناسی آنقدر صحنه‌های شگرف و شگفت در خود دارد که می‌توانند هر انسانی را برای ساعت‌ها در تحیر قرار دهد.
    لذت تجربه‌های هیجان‌انگیز و شگفت از مواجه شدن با صحنه‌ها و پدیده‌های نجومی یکی از دلایل پرداخت به نجوم و ستاره‌شناسی می‌تواند باشد.
    اما مهمتر و ارزشمندتر از این دلیل هم وجود دارد. می‌دانید چیست؟ کنجکاوی!

    تازه دارم به چرایی‌ها می‌رسم ولی متاسفانه وقتم برای نوشتن تمام شد.

  71. نویسندگی را از کجا شروع کنم؟ چرایی و چگونگی نوشتن صفحات صبحگاهی.

    پیش از آن که برویم سراغ مطالب اصلی این جلسه اجازه بدهید نگاهی بیاندازیم به مطالبی که در این جلسه به آن‌ها خواهیم پرداخت. برای شروع این وبینار بسیار شور و شوق دارم. خوشحالم که در اولین سخنرانی رسمی من شما عزیزان در کنارم هستید.

    در این جلسه به این خواهیم پرداخت که:
    ۱. نویسندگی را از کجا شروع کنیم؟
    پس اگر به نویسندگی علاقمندید و یا خواهان این هستید که نویسندگی رو حرفه‌ای‌تر پیش ببرید، همراه ما در وبینار باشید.
    ۲. صفحات صبحگاهی
    به احتمال زیاد با این صفحات آشنا هستید. این‌جا به طور حرفه‌ای‌تری به آن‌ها خواهیم پرداخت‌. این‌که چرا باید این صفحات را بنویسیم و چطور آن‌ها را بنویسیم.

    خب بریم پر انرژی سراغ مطالب.
    می‌خواهم با یک داستان شروع کنم. یک داستان از روزگار نویسندگی خودم. روزی که متوجه شدم عاشق نویسندگی هستم و رسالت من این است که بنویسم؛ یک رمان در دست تایپ داشتم. آن رمان را در یک کانال تلگرامی منتشر می‌کردم و مخاطبینی داشتم. این در حالی بود که نوشتن هر روز برایم سخت‌تر می‌شد. هر چه پیش می‌رفتم بیشتر به کاستی‌های خودم پی‌ می‌بردم. رمان من موج داشت و من موج سواری بلد نبودم. من در حال غرق شدن بودم. دیگر نوشتن برایم مقدور نبود. با خود اندیشیدم اگر قرار است رمانی بنویسم که ارزش خواندن داشته باشد باید مجدانه آموزش ببینم. آن زمان وضع مالی خوبی نداشتم. می‌شود گفت اصلا پولی نداشتم( با لحن شوخ)، من یک خانم خانه دار بودم که نه شغلی داشت و نه درآمدی و نه حتی پول تو جیبی‌ای. پس تصمیم گرفتم به جای شرکت در دوره‌های غیر رایگان نویسندگی در انجمن‌های مختلف نویسندگی که آن زمان در تلگرام وجود داشت، شرکت کنم. این انجمن‌ها به صورت رایگان آموزش نویسندگی می‌دادند. قبل از ورود به انجمن تعیین سطح می‌شدید و بعد براساس سطح نویسندگی شما به شما آموزش داده می‌شد. در این انجمن‌ها آموزش‌های جامع و کاملی داده می‌شد، اما آنها یک سری قواعد کلی را بیان می‌کردند این که نقطه را کجا نگذارم و ویرگول را کجا بگذارم. اینکه چطور دیالوگ و مونولوگ بنویسم. چطور فضاسازی کنم و پیرنگ بنویسم، اما هیچ کس به من نگفت که چطور یک نویسنده شوم!
    نظر شما در این مورد چیست؟ تعریف شما از نویسنده چیست؟!
    من فکر میکردم نویسندگی باید چیزی فراتر از دانستن یک سری قواعد کلی باشد، اما نمی‌دانستم که واقعاً چیست؟! اکثر مردم فکر می‌کنند که اگر به کسی می گوییم نویسنده یعنی آن فرد کتابی چاپ کرده و حالا تبدیل به نویسنده شده و کتاب نوشتن را با نویسنده شدن عجین می دانند. در این شکی نیست که نویسنده و کتاب با هم عجین هستند، اما نه در نوشته شدنش. روزی تعریف من هم همین بود. حتماً باید کتابی بنویسم تا به من لقب نویسنده بدهند و این را شایسته خود نمی دانستم که به خود نویسنده بگویم.
    به زودی روزهایی رسید که نویسندگی با وجود دانستن قواعد نویسندگی نیز سخت بود، حتی سخت تر از قبل. گاهی از نوشتن می‌ترسیدم و از آن دوری می‌جستم. روزها سعی می‌کردم حداقل دو خط بنویسم، ولی همین‌که به سمت کاغذ و قلم می‌رفتم با احساسی رو‌به‌رو می‌شدم که مرا به عقب پرتاب می‌کرد. انگار قلم آهن بود و کاغذ سیم‌های لخت برق. روزها در پی جواب این‌که چرا این چنین شده‌ام جستجو می کردم. از مربیانم که می‌پرسیدم آن‌ها هم جواب‌های به دردنخوری داشتند و راه‌حل‌هایی ارائه می‌دادند که برای مسئله من نبود. بالاخره انجمن نویسندگی که در آن عضو بودم از هم پاشید و منحل شد. این موضوع مرا ناراحت و پریشان کرد. در حالی که فکر می‌کردم تمام درها دیگر به رویم بسته شده پریشان به دنبال یافتن آموزش‌های جدید دست به دامان گوگل شدم. با اولین سرچ به صفحه استاد شاهین کلانتری رسیدم. استادی که دوست دارم آن را دست خداوند بخوانم. دستی که مسیر را برای نویسندگان تازه کاری چون من روشن می‌کند. استاد کلانتری در یکی از مقاله‌هایی که در وب سایتش نوشته بود؛ معنای واقعی نویسندگی را به من چشاند. لحظه‌ای اشک شوق ریختم و بو خود گفتم آه ای آسمان‌ها بگریید. لحظه‌ای که در انتظارش بودم، رسید. تصور کنید که با چنین صحنه‌ای روبرو بشید البته تنها خواستم که کمی صحنه را رمانتیک کنم. اعتراف می‌کنم که مضحک شد. به هر حال هیچ اشک شوقی ریخته نشد اما در ذهن من یک چیزی شکست. آن هم یک باور اشتباه بود. باوری که مرا محدود ساخته بود یک باور شکست و یک باور جدید متولد شد. نویسنده کسی است که نتواند ننویسد. نویسنده کسی است که می‌نویسد و در هر شرایطی از نوشتن جدا نمی‌افتد. این یعنی تو فقط باید تلاش کنی تا خود را به این مرحله برسانی. تنها زمانی که بنویسید و از نوشتن جدایی نمیفتی. نویسندگی را برازنده‌ات باد نویسنده جان. از همان لحظه ای که شروع به نوشتن می کنید که در آن نویسنده بدانیم و بدان که برای اینکه بتوانیم نوشتن را به کاری تبدیل کنیم که نتوانیم از آن دل بکنیم راه بیندازد پذیر برای آوردم �ید اوایل راه برای سخت و سنگین باشد چه روزهایی بررسی برسد که بنویسید و از فردی و یا حتی روزهایی برسد که نخواهی بنویسید چون نوشتن از چیزهایی تو را آزار می دهد و تو را با خود روبرو می‌کند اما در هر حال باید به راهت ادامه بدهیم به زودی برای چی میشود با نوشتن صفحاتش صبحگاهی شروع کن اکنون که این مغازه را برای شما مینویسم حدود سه سال است که بیشتر روزهای سال صفحات صبحگاهی همراه نوشتن و مینویسم صفحاتی که برای شیرین شدن شان راه سخت و طولانی را پیمودن �بت به آنها احساسی نداشتم و صرفاً به من گفته شده بود تا این صفحات را بنویسم چون می‌تواند باعث شود که نوشتن را به کاری روزانه تبدیل کنم و مبانی نویسندگان را از سر راهم بردارم شروع کردم ادامه دادن با آنها کار آسانی نبود این صفحات که بودند با خودم میگفتم یعنی چه که آدم صبح زود بیدار شود و قبل از هرکاری برود سراغ نوشتن نوشتن آن هم صفحه پشت سرهم بدون توقف برای من که کن دست بودم و هنوز هم کمک می کند دست هستم و تصمیم دارم روی صورت نوشتن بیشتر کنم حدود ۴۵ دقیقه طول می کشید تا نوشتن روش آن و این واقعاً مرا کلافه می کرد �صوصاً زمانی که همسرم نیز با نویسندگی هم محال بود و نوشتن برای من در محدودیت صورت می‌گیرد اما طاقت آوردم و نوشتم صبح ها زود بیدار می شدم و بعد از نماز صبح نوشتن می پرداختند البته دلهره این را داشتم که همسرم هر لحظه از راه برسد و مکمل را بگیرد در هر شرایط مینویسم روزهایی بود که این محدودیت نوشتن به محض بیدار شدن را برای محدود فراهم نمی کرد ولی با این حال در در فرصت‌های دیگری از روز این صفحه صفحه را پر میکردند و به نظرم همین تعهد من باعث که بعد از ۶ ماه نوشتن این صفحات به چیزی جدا نشدنی از من تبدیل شود و لذت نوشتن این صفحات باعث شود که زندگی را زیباتر و شورانگیز تر ببینم احساس میکردم زندگی دارد به من لبخند میزند شاید هم کاری که سواد صبحگاهی کرده بود این بود که چشمانم را به روی دنیای واقعی باز کرد به هر حال اگر طالب نویسنده شدن و تجربه این دنیای لذت و هستید با نوشتن صفحات صبحگاهی شروع کنیم یک دفتر معمولی بردارید و صبح ها کمی زودتر بیدار شود صفحه پشت سر هم از هر آنچه که در ذهنتان می گذرد بنویسیم یادتان باشد نباید نوشتن را متوقف کنید و فقط از هر آنچه که به فکر نمی رسد بنویسید اگر به چیزی به فکر نمی رسد همین را بنویسید اینجوری شروع کنید وای خدای من باید صفحه بنویسم ولی هیچ چیزی برای گفتن ندارم آخر چرا باید بنویسم این سخنان احمق تر که این صفحات را به من معرفی کرد با خود نگفت که کسی که تاکنون یک تخته من نوشته و ایده برای نوشتن ندارد چطوری رمز صفحه را پر کند ای خدا دارم دیوونه میشم می خواهم هر چی زودتر از سرنوشت نیمساز صفحه راحت شود بای تا کی باید بنویسد ادامه دهم میتوانید همین طور نوشتن ادامه دهید می توانید تا آخر این صفحات گربه زن تو این صفحات به پایان برسد میخندید فکر می کنی دیگر همه ما غر زدن را خوب بلد باشیم و نوشتن را با کاری که خوب بلد هستید شروع کنید

    یک جایی خواندم اگر که میخواهید به انجام یک کار متعهد باشید دلایل انجام آن کار را بدانید و بنویسید می خواهم اینجا برای شما چند تا از مهمترین دلیل ها ۲ از نوشتن این صفحات برایتان بیاورم
    ۱. نوشتن صفحات صبحگاهی باعث میشود که شما بتوانید راحت تر بنویسید و خودتان را در موقع نوشتن قضاوت نکنید
    ۲. صفحات صبحگاهی شما را با خودتان روبرو می‌کند و باعث می‌شود تا عزت نفس شما بالاتر برود
    ۳. تعهد در انجام هر روزه این صفحات باعث افزایش اعتماد به نفس شما می شود
    یکی از بهترین اتفاقاتی که برای من افتاد همین افزایش اعتماد به نفس من یک خانم خانه دار بودم که اعتماد به نفس پایینی داشتند وقتی که تونستم به تعهد دمپایی بند باشم و هر روز تحت هر شرایطی این صفحات و بنویسم شاهد بودم که بعد از چشمات اعتماد به نفس فوق العاده ای در من فوران کرد انقدر که حاضر شدم با تمام وجود با ارزهای کار بگذارم و راه پیدا کنم تا بتونم درامد برای خودم داشته باشم
    ۴. تفاوت صبحگاهی می تواند مرهم زخم های شما باشد و شما را به آدم بهتری تبدیل کند شاید هم به قول جولیا کامرون شمارا به آدمیان تمام وقت تبدیل کند
    ۵. سواد صبحگاهی باعث افزایش تمرکز و دقت شما میشود وقتی صبح به محض بیدار شدن شروع به نوشتن می کنید م حواس پرتی های خودتان را در صفحات صبحگاهی خالی می‌کنید این صفحات صبحگاهی به شما مسی را نشان می‌دهند در صفحات صبحگاهی نقشه مسیر راه را مسیر روز را در برای خودتان روشن می کنید و می توانید فارغ از حواس پرتی های گوناگون به بهترین نحو و انجام کارهای روزانه خود بپردازید
    ۶. صفحات صبحگاهی باعث تخلیه ذهن شما و ایده های نو در ذهن شما می شود وقتی ذهن شما سازمان یافته عمل می کند جا برای ایده های نو باز می شود و می تواند ایده های نو خودشان را نشان بدهد
    ۷. صفحات صبحگاهی درون شما را کنار می‌زند اجازه می دهد که مغز هنرمند شما به روی کار آید در واقع ما می توانیم به مرور زمان با نوشتن صفحات صبحگاهی سانسور گر درون خود را ساکت و مغز هنرمند درونمون را به صحبت کردن با دار کنیم و صحبت های او را بشنویم
    ۸. نوشتن به محض بیدار شدن این امکان را به شما میدهد که رویاهای خود را ثبت کنید خیلی از این مواقع باعث می شود که یک ایده خوب از دست شما در نرود.
    ۹. صفات صبحگاهی شمارا به اما به درونتان میبرد و گاهی شاید احساس کنید که به کاری علاقه مندی شدیداً اما بعد وقتی که به طور مرتب نشون نوشتنی نتواند صبحگاهی می شوید متوجه می شوید که در واقع کاری که به آن شدیدا علاقه مندید کار دیگری است
    ۱۰. با نوشتن هر روزه به خود اجازه ملال و افسردگی نمی دهید نوشتن نهم پشت سر هم بدون داشتن هدف و موضوعی برای نوشتن باعث درمان شما می شود که با آن نوشتار درمانی می گویند و شما را از غرق شدن در اندوه و حسرت هایی که در طول روز تجربه می کنید دور نگه میدارد

    یادتان باشد برای اینکه بتوانیم صفحات صبحگاهی را به خوبی انجام بدهید و به آنها پایبند و متعهد باشید حتما دلایل خودتان را روی یک کاغذ بنویسید و پیش چشم خودتان قرار بدهیم هر چقدر که دلایل شما بیشتر باشد پایبندی به تعهدات شما نیز بیشتر خواهد بود هر روز این دلایل را مرور کنید تا بتوانید به �ه لازمه انجام این تمرین و این تفاوت صبحگاهی هست برسید به یاد داشته باشید که هر کس می‌تواند از نوشتن صفا دست و پایی هدفی برای خودتان دارد خودش داشته باشد که مهمترین آنها را در بالا لیست کردم می توانیم از آنها هم برای نوشتن لیست دلایل خودتان برای نوشتن صفحات صبحگاهی استفاده کنیم خیلی از مواقع با افرادی روبرو می‌شوم که می‌گویند که من بات بات صبحگاهی آشنا هستم اما نمی‌توانم به انجام هر روزه آنها پایبند باشد و ثواب مند آنها این است دلیل تو از نوشتن این صفات چیست آیا می دانید که این صفحات صبحگاهی چه مزایایی برای تو خواهند داشت آیا دلایل روشن و واضحی برای خود داری.

    و به طور قطع بیشتر آنها می گویند دلیل آیا باید برای نوشتن صفحات صبحگاهی هم دلیلی داشته باشند آیا اینکه میدانم �ط می‌دانم که این صفحات صبحگاهی به دردم نمیخورد کافی نیست و جواب آنها این است که خیر دانستن آن کافی نیست شما باید آنها را روی کاغذ بیاورید و جلوی خود قرار بدهید و هر روز و هر روز آن ها را مرور کنیم تا این دلایل برای شما سوختی باشند برای حرکت یادتان باشد در ابتدای یک عادت و ساختن یک عادت مثبت شما باید که یک سوخت داشته باشید یک اراده تا این مسیر را طی کنید و پس از اینکه توانستیم این مسیر را طی کنید و به یک نقطه برسید به مرور زمان این �ن کار تبدیل به یک عادت شیرین برای خودتان خواهد شد بدون اینکه به خودتان یادآوری کنید که دلیل شما برای انجام این کار چی هست هر روز و بیدار خواهید شد و شروع به نوشتن صفحات صبحگاهی می‌کنید.

    شیوه درست انجام این کار به چه صورت است در ادامه برای شما توصیه‌ای آورده اند که اگر به آنها عمل کنید میتوانید از صفحات صبحگاهی بهترین نتیجه ها را بگیرید و از آنها را یادداشت کنید تا بتوانید برای خودتان از این شیوه ها بهره مند می شود ابتدا باید بگویم که صفا نوشتن صفحات صبحگاهی به چه صورت انجام می شود همانطور که در قبر ترحم به شما گفتند نوشتن سواد صبحگاهی دقیقا بعد از بیدار شدن شما انجام می شود �قی نمی‌کند که در چه ساعتی از روز بیدار میشویم صبح دو و یا شب هر زمان که بیدار شدید به محض بیداری تان شروع به نوشتن صفحات صبحگاهی کنیم البته توجه داشته باشید که منظور از بیداری بیداری بعد از ترک های نیمروزی نیست بلکه بیداری بعد از خوابیدن طولانیه شماست و خواب عمیق شماست
    به محض اینکه بیدار شدید بدون اینکه صورتتان را بشویید یا تخت خوابتان را مرتب کنید و یا حتی یک نوشیدنی بخورید سراغ نوشتن سواد صبحگاهی به البته شاید این کار برای شما سخت باشد که صورت آن را نشون باعث دیابت که شما به خواب برویم اشکال ندارد می توانید کمی صورتتون رو بشورید و آب نوش جان کنید و سراغ نوشتن این صفحات صبحگاهی برند یک دفتر و قلم از شب قبل آماده کنید تا به محض اینکه به سراغ میزکار طرفی آن را بردارید و بنویسید صفحه پشت سر هم بدون اینکه توقفی داشته باشید بدون اینکه فکر کنیم باید چه بنویسم بدون اینکه فکر کنید که آینده خوب نوشتم بدون اینکه قضاوت کنی در مورد نوشته هایتان بدون اینکه به کنید نه این را ننویسم نه این راه نمی نویسم این این را خط بزنم تفاوت صبحگاهی باید نوشته شود بدون توقف بدون فکر بدون سانسور کردن بدون ویرایش.

    می توانید با غر زدن های تان می توانید با نوشتن از برنامه های تان از خاطرات دان از گذاری های تان از هر آنچه که به ذهنتان می رسد بنویسید حتی می‌تواند صبحگاهی برای غر زدن هایت باشد و جایی برای نو کردن هایتان باشد جایی برای افزود هایتان برای حسرت هایتان را برای هر آنچه که به ذهنتان می رسد باشد اینجا میتوانید بدون ترس بنویسید بدون بدون توقف و بدون ویرایش بنویسید اینجا سانسور درون شما خاموش می شود و اجازه می دهد که شما حرارتی ذهنتان می رسد را بنویسید جواد صبحگاهی جای برای اینکه شما آزاده بنویسید هر آنچه که می خواهید بنویسید اینجا جایی است که جای مقدسی است که تنها برای شما هستم هیچکس اجازه ندارد که این صفات را بخواند تن جز خودتان خودتان ها تا ۷ صفحه اول که این مواد را بنویسید اجازه خواندن این طبقات را نداریم پس بدانید که این صفحات صبحگاهی قرار نیست مورد قضاوت قرار بگیرد قرار نیست کسی آنها را بخواند و مورد تشویق و تحسین قرار بگیرد تنها باید نوشته شود این تنها رسالت این صبحگاهی هستند.
    اگر چیزی به ذهنتان می رسد بنویسید چیزی بنویس و این صفحات صبحگاهی را با همین جمله پر کنید تا می تواند دور بزند چه چیزی به ذهنم نمی رسد با خدایا چه کنم دارم دیوانه میشم خدایا خدایا چیکار کنم باید چه جوری این ثبات صبحگاهی را پر کند و همینطور به غر زدن های تان ادامه دهید تا پر شود و حتی می‌توانید گاهی به عنوان یک سد آشغال به ارتباط نگاه کنید با شغل هایی درونتان را روی این تفاوت بالا بیاورید و کامل درست است که انتخابات مقدس است ولی اگر راست داشت کار هم نباید آشغال ها همه جا را برمیدارد قبل از نوشتن سین شروع صفحات صبحگاهی چند نفس عمیق بکشید و سعی کنید راست بنشینید و سرتان را خم نکنید این دکترا از کتاب صفا معجزه صفحات صبحگاهی نوشته اسکار هاروست نقل قول می کنم و می خواهند این توصیه را اجرایی کنید و خود نیز آن را اجرایی کردند و دیده ام که ثبات سبحانی محال و هوای بهتری پیدا می‌کند ایده های بهترین برای نوشتن پیدا می‌کنند و حتی راحت‌تر می‌تواند صفحات صبحگاهی آن را پر کنم � ابتدای کار سر کنیم از خودکار های رنگی و فانتزی برای نوشتن این سواد صبحگاهی استفاده کنید انجام هر کاری در شروع شاید سخت باشد و این کار باشد به شما کمک می‌کند که نوشتنی صفحات صبحگاهی را برای خود راحت تر کنید حقیقت این است که صفحات صبحگاهی برای همه جواب می دهد و می تواند برای همه مفید باشد اما اینکه برای هر کس به چه صورت می تواند موثر واقع شود چیزی است که خودتان باید کشف کنید و برای شروع این کشف جدید لوازم کارتان را دفتر و قلم های رنگی را جذاب انتخاب کنیم تا راحت تر بتوانیم من این مسیر را طی کنید
    اگر صبح ها وقت ندارید و زمان کافی برای انجام این کار ندارید سعی کنید کمی زودتر بیدار شوید و قبل از شروع به کارهای دیگر این سواد را به پایان رسانده باشد
    به این نکته توجه داشته باشید که تا هفته اول خط به خودتان اجازه ندارید به این صفحات صبحگاهی را بخوانید پس به هیچ وجه این ضوابط صبحگاهی را تا حد تبدیل اول نخوانید و به هیچکس هم اجازه ندهید که تا باقی عمرت آن هرگز نمی تواند را بخواند
    بعد از هفته فکر خوبی است که برگردید و روزانه تعدادی از حوادث به محیط آن را مورد مطالعه قرار بدهید و آنهایی که جاهایی که دارای ایده هایی هست که فکر می‌کنید برای نوشتن میتونن خوب باشد خط بکشید و آن جاهایی که به شما نیازمند اقدام ای هستن را با رنگ دیگری مشخص کنید می تواند به شما یک نقشه برای انجام بهتر کار های تان باشد

    شاید نوشتن نوشتن صفات صبحگاهی را با کامپیوتر ترجیح بدید اما به نظر من تحت هر شرایطی سعی کنید که صفحات صبحگاهی تا را در یک دفتر بنویسید و � نوشتن آنها در یک کامپیوتر یا لپ تاپ پرهیز کنیم که کامپیوتر یا لپ تاپ این امکان را به شما می‌دهد که آنها را یک گوشه پنهان کنید و جنگ و فضای زیادی از شما نمی گیرد اما با قلم و کاغذ به شما کمک می کند تا بتوانید

      1. سلام استاد خیلی ممنون که وقت گذاشتید و نظرتون رو برام ثبت کردید خیلی خوشحال شدم و این بله متوجه شدم. متآسفانه فرصت تایپ برام کم بود و به ناچار متن رو با صوت نوشته ثبت کردم. حتما روی ویرایش متن کار می‌کنم و براتون ارسال می‌کنم. عذرخواهم که متن شلخته متن رو خوندید🙏

  72. در جستجوی خود گم شده

    سلام امروز می‌خواهم برایتان درمورد اهمیت خودشناسی صحبت کنم. اینکه خودشناسی چیست و چرا اینقدر مهم هست که خودتان را بشناسید؟
    برای اینکه بتوانید اهمیت خودشناسی را بهتر درک کنید، از داستان خودم شروع می‌کنم.
    یادم هست تا چهارم دبستان کودکی خوبی داشتم. در همان سن پایین شعر می‌گفتم و تشویق می‌شدم. عاشق شعر و ادبیات بودم. تا اینکه بحث تیزهوشان مطرح شد و تصمیم گرفتند که مدرسه‌ام را عوض کنند تا شانس قبولیم در تیزهوشان بیشتر باشد. به یکی از مدارس تاپ شهرمان رفتم. چشم باز کردم دیدم سال پنجم در مدرسه ای هستم که فقط به درس ریاضی بها می‌دادند. سطح علمی ریاضی بچه‌های آن مدرسه بالاتر از مدرسه‌ای بود که قبلاً بودم و به نوعی عالیس بودم در سرزمین عجایب!
    خیلی آن سال اذیت شدم. کم کم شور شعر و احساس کنار گذاشتم و همه تمرکزم شد درس ریاضی. توانایی‌های خودم را فراموش کرده بودم چون فقط ریاضی بالا مهم بود و چون ریاضیم در حدی نبود که توجه والدینم را جلب کند، کم کم انگار از طرف آن‌ها هم ترک شدم.
    برای یک دختر در آن سن خیلی سخت بود که احساس کند از طرف پدرش ترک شده و دیگر دوست داشتنی نیست. البته این تصور درست نبود ولی خب یک بچه در آن سن ناپخته این احساس تایید نشدن و ترک شدن را از والدین می‌گیرد.
    آن سال با همه سختی‌هایش گذشت. مقطع راهنمایی را که تمام کردم باید انتخاب رشته می‌کردم. انتخاب رشته دوران تحصیلم هم که یا باید ریاضی فیزیک انتخاب می کردیم و مهندس می‌شدیم یا تجربی انتخاب می‌کردی و پزشک می‌شدی گزینه دیگری وجود نداشت. از نظر بقیه رشته انسانی برای بچه تنبل‌ها بود و هنر که اصلا شناخته شده نبود مگر برای کسانی که می‌خواستند به نوعی از درس و مدرسه فرار کنند. آن زمان به اندازه حالا تست‌های استعدادیابی و شخصیت شناسی مطرح نبود. هرچند حالا هم از خیلی از نوجوان‌ها می‌شنوم که در پیدا کردن مسیرشان سردرگم هستند یا والدین‌شان اجازه ندادند راهی را که خودشان دوست داشتند، انتخاب کنند.
    خلاصه که من چون روحیه حساسی داشتم و نمی‌توانستم خون ببینم، رشته ریاضی فیزیک انتخاب کردم. یادم هست دوران راهنمایی‌ام سر تشییع پیکر یک جانور بیچاره داستانی داشتم. آنقدر برایم تجربه جذابی بود که حالا حتی یادم نمی‌آید که آن جانور بیچاره چه بود! خاطره آن زمان را کامل از حافظه ام پاک کردم.
    تصمیم گرفتم بروم رشته ریاضی ولی همیشه یک فرقی بین خودم و آن‌ها احساس می‌کردم. تفاوتی که سعی داشتم با تلاش بیشتر جبرانش کنم. چند برابر دوستانم تلاش می‌کردم واقعا تلاش می‌کردم ولی سخت‌تر نتیجه می‌گرفتم. دوستان هم‌کلاسی خیلی شادتر از من بودند، راحت‌تر نتیجه می‌گرفتند و من کم کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که من مشکلی دارم چرا به راحتی آن‌ها نمی‌توانم نتیجه بگیرم؟
    شما تا حالا این تجربه را داشتید؟ چه کسانی تجربه مشابهی داشتند؟
    همیشه یک شکاف بزرگی احساس می‌کردم بین جایی که هستم و جایی که دوست داشتم باشم. هیچ وقت از خودم راضی نبودم؛ شادی و حال خوبم را کم کم از دست دادم. دیگر خودم را نمی‌دیدم فقط می‌دویدم که دستاورد به دست بیاورم تا دیگران تاییدم کنند. تا بتوانم با یک نمره خوب، دانشگاه خوبی این خودی که هست را بپذیرم. هرچه بیشتر می‌دویدم جای خالی چیزی را درونم احساس می‌کردم یک شادی و رضایت گمشده که هیچ دستاوردی جایش را پر نمی‌کرد و هی از خودم دور تر و دورتر می‌شدم.
    از هیچ چیزی لذت نمی‌بردم. زندگی کردن را فراموش کرده بودم و زندگی برایم شده بود یک میدان مسابقه. خودم، علایق و نیازهایم را نادیده گرفته بودم تا تایید و تشویق دیگران را داشته باشم. با کوچکترین اشتباهات و غلط‌های امتحانی خیلی خودم را سرزنش می‌کردم.
    چالش های خیلی زیادی تو زندگی داشتم که هرچی جلوتر می‌رفتم و بزرگ‌تر می‌شدم چون اون مسائل قبلی حل نکرده بودم، مسائلم هی پررنگ‌تر می‌شد.
    می‌خواهم بگویم ببینید که دنبال کردن یا نکردن مسیر فردی خودتان، احساسی که نسبت به خودتان دارید، همه جنبه‌های زندگی شما را تحت تاثیر قرار می‌دهد. روابط عاطفی و کاری، پیدا کردن شغل و نمرات تحصیلی تا روحیه و حال‌تان.
    به یک جایی رسیدم که دیگر دیدم توان ادامه دادن ندارم، انگار بنزین وجودم دیگر تمام شده بود. چون تمام طول تحصیلم فقط دویده بودم که خودم را به این و آن ثابت کنم بدون اینکه فکر کنم واقعا این مسیری بود که می‌خواستم بروم؟ چرا اینقدر حالم بد هست؟ هر چیزی هم بهش می‌رسیدم بعد مدتی اضطرابم بیشتر می‌شد.
    جیمز هالیس روانکاو آمریکایی می‌گوید:

    «هنگامی که از افسردگی، درماندگی و کمبود انرژی رنج می برید، باید بپذیرید که بر خلاف طبیعت خود پیش رفته‌اید.»

    از یک جایی به بعد که جسمم شروع کرد به هشدار دادن، تصمیم گرفتم که توقف بدهم به این مسیر اشتباه و خودم را پیدا کنم.
    تمام مدت سعی داشتم جای کس دیگری باشم، کسی باشم که در حقیقت نیستم.
    این گفته از استاد بزرگ دکتر آزمندیان هیچ وقت یادم نمیره که گفتند:
    « آدم‌ها در تو آن چیزی را می‌بینند که خودت اول در خودت می‌بینی و باور داری»
    آدم‌ها آینه ما هستند که درونیات ما را به خودمان نشان می‌دهند.
    ما با خودمان نامهربان می‌شویم. کسی که با خودش نامهربان هست و سخت می‌گیرد ، با دیگران هم نامهربان می‌شود چون نسبت به اشتباهات خودش پذیرش ندارد، از اشتباهات دیگران هم به سختی می‌تواند بگذرد. کسی که عزت نفس پایینی دارد و خودش را نشناخته است، در مقابل انتقاد هرکسی به شدت بهم می‌ریزد. این حس عدم شایستگی و ناتوان بودن، حس بی ارزشی و ترک شدن که به مرور در زندگی تجربه کردید باعث شده دیگه نتوانید خودتان را باور کنید. اصلاً خودتان را لایق دوست داشته شدن نمی‌بینید. کم نیستند جوان و نوجوان‌هایی که به من پیام می‌دهند طرف مقابل هیچ احترامی برایشان قائل نیست، حتی خیانت هم دیدند از طرف آن آدم و سوال‌شان این هست که می‌ترسم از دستش بدهم شما بگویید چه کار کنم؟!
    این عزت نفس پایین از عدم شناخت خودمان و توانمندی هایمان می‌آید.

    ✅ عزت نفس میزان ارزشی هست که برای خودت قائل هستی، این حس ارزشمندی کاملا درونیه و با شناخت خودت حاصل می‌شود. همینی که هستی با پذیرش نقص‌ها، خطاها و ویژگی های شخصیتی مثبت و منفی

    یک حدیث زیبا هست از امام علی (ع):
    در شگفتم از کسی که گمشده خود را می‌جوید اما خویشتن را گم کرده و آن را نمی‌جوید!

    نشانه های عزت نفس پایین چیست؟

    ۱- افرادی که به کار کردن و کسب دستاورد معتاد شدند. نمی‌توانند فعالیتی نداشته باشند چون از توقف دادن به خود احساس بی‌ارزشی می‌کنند.
    ۲- موفقیت کسب می‌کنند ولی احساس رضایت و خوشحالی نمی‌کنند.
    ۳- بخاطر شکست ها و اشتباهات خیلی خودشان را سرزنش می‌کنند.
    درواقع درد شکست از لذت موفقیت برایشان خیلی بیشتر هست.
    ۴- افرادی که مدام شغل عوض می‌کنند چون خودشان و علایق شان را نمی‌شناسند.
    ۵- عملگرا نیستند.
    ۶- داشتن احساس بی کفایتی و وابستگی
    ۷- به دنبال دستاوردهای بیرونی برای دریافت حس ارزشمندی هستند.
    ۸- افرادی که از چالش‌ها فرار می‌کنند چون تصور می‌کنند توانایی رو به رو شدن با آنها ندارند.
    ۹- افرادی که زیاد عذرخواهی می‌کنند و هر حرف و نظری در مورد خودشون قبول می‌کنند.
    ۱۰- افرادی که خشم و عصبانیت در آنها درونی شده چون عزت نفس پایین قدرت رویارویی با چالش‌ها کم می‌کنه پس احساس رضایت درونی ندارند و عدم حس رضایت، خشم زیادی به همراه دارد.
    ۱۱- کمالگرایی افراطی و ترس از شکست داشتن
    ۱۲- موفقیت خودشون وابسته به شانس یا یک عامل بیرونی می‌دانند.
    ۱۳- ترس از از دست دادن دارند.
    ۱۴- مدام قهر می‌کنند چون قدرت دفاع کردن از خودشان را ندارند.
    ۱۵- قدرت نه گفتن ندارند.
    ۱۶- خودش، علایق و نیازهایش را در نظر نمی‌گیرد و دیگران برایش در اولویت هستند.
    ۱۷- به موقعیت‌های چالش برانگیز ورود نمی‌کنند.
    ۱۸- مراقبت نکردن از سلامتی و پرخوری
    ۱۹- اصلا به ظاهر نرسیدن یا بیش از حد خودنمایی کردن و خرج کردن
    ۲۰- روحیه ضعیف و افسرد‌ه‌ای دارند.

    شما اونقدر بر اساس ارزش‌های دیگران و خود دروغین زندگی کردید که خودتان هم فراموش کردید که چه علایق و توانمندی‌هایی داشتید. تا وقتی که خودت را دوست نداشته باشی، نمی‌توانی بقیه را دوست داشته باشی.

    عزت نفس سالم یعنی پذیرش مسئولیت‌های زندگی بدون داشتن احساس گناه چون احساس گناه نمی‌گذارد که شما تغییر کنید.
    تا زمانی که ضعف‌هایتان را پذیرش نکنید و روی نقاط قوت تمرکز نداشته باشید، نمی تونید ضعف هایتان را اصلاح کنید. مثل کودکی که اشتباه می‌کند ولی هنوز دوستش دارید با خودتان رفتار کنید.
    به امید زمانی که هیچ فردی به خاطر رضایت دیگران یا دریافت تشویق و تایید، پا بر روی خواسته‌ها و علایقش نگذارد و خود حقیقی اش را زیست کند همان علتی که به زندگیش معنا، نشاط و امید می‌بخشد.
    متشکرم

  73. کابینت نویسندگی برای یک مدرس‌ حرفه‌ای
    تا به حال به عنوان یک مدرس از کار خود ناامید شده‌اید؟ چند بار پیش آمده که کلافه از بی‌توجهی‌های یادگیرنده‌های خود و ناامید از اینکه نتوانسته‌اید به هدف دلخواه خود دست یابید از کلاس خارج شده‌اید؟ آیا تا به حال احساس کرده‌اید که اطلاعات شما در زمینه موضوع تخصصی‌تان به اندازه کافی عمیق نیست و قدرت تحلیل کمی در آن دارید؟
    امروز با من همراه شوید تا به شما بگویم در مواجهه با این احساسات چه راه حلی به من کمک کرد.
    حتما برای شما هم پیش آمده‌است که تصمیم به خرید چیزی بگیرید که تا آن روز در محیط اطرافتان متوجه حضورش نبودید، اما به محض اینکه تصمیم به خرید می‌گیرید افراد زیادی را اطراف خود می‌بینید که از آن استفاده می‌کنند. مثلا تصمیم به خرید پراید قرمز می‌گیرید و از فردا هر بار که در ترافیک گیر می‌کنید چشمتان به یک پراید قرمز می‌افتد! در حالی که قبل از آن، تا این حد متوجه پرایدهای قرمز اطرافتان نبودید!
    من یک بار تصمیم گرفتم یک ساعت هوشمند به‌خصوص بگیرم که تا آن روز در دست اطرافیانم ندیده بودم. از روز بعد از تصمیمم به کرّات افرادی را در مراودات روزمره‌ام دیدم که آن ساعت را داشتند! آیا مراوداتم تغییری کرده بود؟ آیا با افراد جدیدی روبرو می‌شدم؟ آیا نیرویی ماورایی مرا به سمت افرادی جذب می‌کرد که آن را داشتند؟
    خیر! واقعیت این است که تا زمانی که تصمیم به خرید این ساعت نداشتم، ذهنم نسبت به حضور آن در محیط اطرافم آگاه نبود. اما مغز ما نسبت به محیط و دریافتی‎های خود منعطف است.
    ارتش مغز برای تمرکز روی موضوع هماهنگ می‌شود.
    محققان دانشکده پزشکی دانشگاه واشنگتن در سنت لوئیس دریافتند که به نظر می‌رسد مغز قادر به همگام‌سازی فعالیت در نقاط مختلف خود است و این‌گونه به فرد اجازه می‌دهد تا بر یک موضوع متمرکز شود. محققان، این فرایند را به استفاده از یک واکی-تاکی تشبیه می‌کنند. نواحی مختلف مغز اساساً “با فرکانس یکسان تنظیم می‌شوند” تا یک خط ارتباطی روشن ایجاد شود. امی دیتچ، محقق این دانشگاه، توضیح می‌دهد: “ما فکر می‌کنیم مغز نه تنها مناطقی را که توجه را تسهیل می‌کند در حالت آماده‌باش قرار می‌دهد، بلکه مطمئن می‌شود که این مناطق دارای خطوط باز برای تماس یکدیگر هستند.”

    به‌این ترتیب به‌نظر می‌رسد وقتی موضوعی را موردتوجه قرار می‌دهیم. مغز ما بصورت ناخودآگاه سعی می‌کند تمام حواس ما را برای ایجاد ارتباط با موضوعِ موردِ تمرکز بکارگیرد و به هر محرکی که عنصری آشنا با موضوع داشته‌باشد حساسیت نشان می‌دهد و آن را دریافت و درک می‌کند.
    قضیه از این قرار بود…
    زمانی‌که من تصمیم به خرید آن محصول گرفتم، در واقع در قفسه‌های شلوغِ ذهنم یک برچسبِ توجه (!) روی جعبۀ مربوط به این موضوع زدم و به این ترتیب توجه مغزم را به آن جلب کردم. در نتیجه، بعد از آن با آگاهی نسبت به این موضوع با اطرافیانم تعامل می‌کردم. اگر آن را در دست کسی می‌دیدم مغزم هشدار می‌داد که این مشابه چیزی است که تو دنباش هستی. حتی احتمالا گاهی خودم بحث را به این سمت می‌بردم و بنابراین متوجه می‌شدم که برخی از دوستانم نیز این گجت را دارند.
    این برچسب زدن‌ها و شناختن و نامگذاری پدیده‌ها باعث می‌شود نسبت به حضور آن‌ها آگاه باشیم و در موقعیت‌های مختلف، موارد مرتبط با آن نام یا برچسب را تشخیص دهیم. حالا فکر می‌کنید این تشخیص چه فایده‌ای دارد؟ می‌خواهم بگویم حتی در همان مثال خرید گجت هم این حساسیت بی‌فایده نبود و باعث شد من بتوانم پیش از خرید، نسبت به کارکرد آن بازخوردهایی از دوستانم بگیرم، انتخاب آگاهانه‌تری داشته باشم و نکات مهمی درباره استفاده درست از آن یاد بگیرم. اما اکنون می‌خواهم درباره تاثیر این آگاهی و نامگذاری پدیده‌ها در مواردی بگویم که معمولا به نظرمان بی‌فایده می‌آید.
    برچسب‌های ذهنی لازمه یادگیری عمیق هستند.
    به عنوان مثال، در تدریس موسیقی، وقتی شناختی نسبت به تئوری موسیقی نداشته‌باشیم فقط می‌توانیم بنوازیم یا نهایتا آهنگی نه‌چندان اصولی به صورت تجربی یا با استفاده از ابزارهای دیجیتال بسازیم و به دیگران بیاموزیم؛ اما اگر بخواهیم نقص‌های آهنگی که ساخته یا نواخته شده را پیدا کنیم و یا بخواهیم موزیکی خلاقانه و اصولی بسازیم باید حتما تئوری موسیقی را بشناسیم. این شناختن به ذهن ما کمک می‌کند تا برخی از جعبه‌های بی نام و نشان در قفسه‌هایش را برچسب بزند و بدین ترتیب نسبت به آن‌ها آگاهی پیدا کند. حالا اگر جایی در موزیکی به محتوای این جعبه‌ها برخورد، یا چیزی شنید که با محتوای آنها مغایر بود و یا اینکه احساس کرد جایی نیاز به استفاده از محتوای جعبه‌ها دارد، به راحتی می‌تواند از روی برچسب‌ها پیدایشان کند و از آن‌ها کمک بگیرد.
    به این ترتیب می‌بینیم که قابلیتِ شناختن و نامگذاری پدیده‌ها، یک امکانِ فوق‌العاده در مسیر یادگیری است و اگر قصد داریم در حوزه‌ای متخصص شویم ضروری است که از این امکان مغز خود استفاده کنیم و جعبه‌های ناشناختۀ مغزمان را برچسب‌گذاری کنیم یا جعبه‌های جدیدی که وارد مغز می‌کنیم را با نامگذاری مناسب، راحت‌تر بازیابی کنیم.
    می‌خواهم روشی را با شما در میان بگذارم که به من به‌عنوان یک مدرس کمک کرد تا بتوانم جعبه‌های‌ داده‌ در ذهنم را برچسب‌گذاری کنم، قفسه‌های ذهنم را منظم کنم و به آنها ساختار بدهم؛ آن سر و سامان‌دهندۀ جادویی چیزی نیست جز نوشتن.
    نوشتن درباره موضوعات مختلف و به شکلهای مختلف می‌تواند کمک‌کننده باشد اما امروز می‌خواهم درباره چند تکنیک کوچک که در امر آموزش به من بسیار کمک کرده و فکر می‌کنم برای هر مدرسی همچون چراغ راه است صحبت کنم.
    اگر تخصصی داری که می‌خواهی به مدرسی شاخص و متمایز در آن حوزه تبدیل شوی، نوشتن یکی از مهارت‌هایی است که خوب است یک کابینت بزرگ در بین کابینت‌های مهارتی خود به آن اختصاص دهی.
    نوشتن برای یک مدرس چندین دستاورد مهم دارد:
    • آگاه شدن نسبت به هر آنچه در ذهن دارد
    • طبقه‌بندی و سازمان‌دهی اطلاعات ذهنی
    • عمیق‌تر درک کردن مطالب با تجزیه و تحلیل در هنگام نوشتن
    • توجه بیشتر به مثال‌ها و داستان‌های مرتبط با موضوع تخصصی، در جهان بیرون به منظور نوشتن یک متن جذابتر
    برای شروع کار یک دایره تحت عنوان دایره تخصصت بکش و با تقسیم کردن آن به چند بخش، در هر قسمت یک موضوع اصلی که برای تبدیل شدن به یک مدرس برجسته در حوزۀ خودت باید در آن ماهر باشی را بنویس.
    مثلا: آموزش خیاطی: آشنایی کلی با طراحی لباس، طراحی دوخت، تکنیک‌های دوخت- آماده‌سازی نهایی لباس برای استفاده، روش‌های آموزش موثر خیاطی
    مثلا: آموزش هندسه: هندسه- روش‌های تدریس موثر هندسه- بدفهمی‌های فراگیران در هندسه- کاربرد هندسه در دنیای واقعی
    ترندهای روز را، هم در حوزه تخصصت و هم در حوزه روش‌های تدریس، طراحی آموزشی و ارائه تدریس موثر دنبال کن و سعی کن دربارۀ آن‌ها بخوانی و حتماً بنویسی تا هم در ذهنت ماندگار شود و هم مدام بتوانی آن‌ها را مرور کنی.
    خودت را جای یادگیرندۀ صفر کیلومتر بگذار و ببین در رابطه با هر بخش از دایرۀ تخصصت چه سوالاتی در ذهنش شکل می‌گیرد و چه نیازهایی دارد. تا جایی که می‌توانی سوال بنویس. گوشی و هر عامل حواس‌پرتی دیگری را در زمان نوشتن کنار بگذار و فقط روی سوال نوشتن تمرکز کن.
    سعی کن برای هرکدام از این سوالات، ابتدا بدون مطالعه و فقط براساس دانش و تجربه خودت پاسخ‌های طولانی بنویسی. کمیت مهم است! چون مجبور می‌شوی لایه‌های بیشتری از موضوع را برای خود باز کنی. بعد از آن می‌توانی با مطالعه و جستجو، پاسخ هر سوال را کاملتر کنی. در اینترنت در مورد آن جستجو کن. کتاب‌های خوب را پیدا کن و مطالعه کن. منابع مختلفی از جمله ویدیوهای آموزشی، پادکست‌ها و… را بررسی کن و بر اساس آن‌ها یک پاسخ دقیق و کاربردی برای سوال مخاطب پیدا کن.
    فکر کن چه محدودیت‌هایی ممکن است در مسیر یادگیری موضوع تخصصت برای مخاطب پیش بیاید؟ چه جاهایی را ممکن است اشتباه بفهمد؟ چه چیزهایی ممکن است در مسیر یادگیری موضوع، باعث کاهش انگیزۀ او شود؟ با چه نوعی از ارائۀ آموزش ممکن است ارتباط بهتری برقرار کند؟
    پاسخ هر سوال به تنهایی می‌تواند بخشی از دورۀ آموزشی شما، کتاب تالیفی‌تان، یک مقاله در وبسایت شخصی، یک پست اینستاگرام یا ویدیوی یوتیوب باشد.
    بنابراین با نوشتن، می‌توانید مواد اولیۀ مرغوبی برای ساختن انواع محتوای آموزشی خود فراهم کنید.
    همچنین نوشتن بازتابی روزانه به شما کمک می‌کند تا به طور مداوم عملکرد خود را به عنوان یک مدرس یا شخصی که در مسیر تبدیل شدن به یک مدرس شاخص قدم برمی‌دارد، رصد کنید و مورد ارزیابی قرار دهید.
    شانا پپلز ، معلم برتر کشور امریکا در سال 2015، به همۀ معلم‌ها توصیه می‌کند که روزانه 10 دقیقه وقت بگذارند تا در مورد این سه سوال بنویسند:
    • چه کاری را خوب انجام می‌دهم؟
    • نیاز است روی چه موضوعاتی برای بهبود خودم کار کنم؟
    • برنامۀ بعدی‌ام چیست؟
    اگر قصد دارید به‌عنوان یک مدرس شاخص شناخته شوید، لازم است در فضای مجازی حضور پررنگی داشته باشید و بهترین و حرفه‌ای‌ترین ابزار که تا همیشه متعلق به خودتان خواهد بود و می‌توانید روی آن کنترل داشته باشید، یک وبسایت شخصی است. تک‌تک نوشته‌های شما که در ابتدا ممکن است بی ‌سر و ته و بی‌فایده بنظر برسد، چون برآمده از تجربیات شماست، می‌تواند جرقه ایده‌ای برای تولید یک محتوای بسیار اثرگذار باشد.
    همه ما می‌دانیم استفاده از داستان‌ها برای رساندن منظورمان به دیگران و خصوصا برای انتقال مفاهیم آموزشی، روشی بسیار موثر است.
    اما برای اینکه بتوانیم داستان‌های جذابی بگوییم و از آن‌ها در آموزش مفاهیم مورد نظرمان استفاده کنیم، نیاز داریم بتوانیم لحظات یا حوادثی که پتانسیل تبدیل شدن به یک داستان را دارند تشخیص دهیم. فکر می‌کنید چگونه می‌توانیم این لحظات را دریابیم؟
    تمرینات متعددی برای تقویت مهارت داستان‌سرایی وجود دارد. یکی از کاربردی‌ترین آن‌ها، تمرینی است که متیو دیک آن را «تکلیفی برای کل زندگی» نامگذاری کرد.
    این تمرین چگونه انجام می‌شود؟
    هر روز باید به لحظه یا موقعیتی در روز که ارزش تبدیل شدن به داستان را دارد فکر کنید.
    از خودتان بپرسید: «اگر من مجبور بودم داستانی از امروزم بگویم، چه می‌گفتم؟»
    لازم نیست این لحظه، یک موقعیت خیلی خاص باشد، می‌تواند اتفاقی باشد که خیلی به دلتان چسبیده، یا موقعیتی که احساساتتان را برانگیخته یا لحظه‌ای که به درکی دربارۀ یک موضوع رسیده‌اید. حتی ممکن است اتفاقی باشد که برای دوست شما افتاده، یا آن را در یک فیلم دیده‌ یا در یک کتاب خوانده‌اید. نسبت به هر تجربه‌ای که در طول روز دارید حساس باشید و به آن توجه کنید.
    در یک دفترچۀ مخصوص این کار، تاریخ بزنید و یک پاراگراف خلاصه از آن لحظه یا موقعیتِ روز را بنویسید.
    هر روز!
    سعی کنید به این فکر کنید که چطور می‌توانم از این داستان برای تفهیمِ بهترِ یک موضوع به دیگران استفاده کنم؟ نیازی نیست حتما سعی کنید برای آموزش یک موضوع درس خودتان از آن استفاده کنید.
    هر موضوعی که فکر می‌کنید با گفتن این مثال یا داستان، بهتر فهمیده می‌شود را در پاراگراف بعدی بنویسید. یادتان باشد این یک تمرین برای تقویت ماهیچه‌های مغز شماست که ممکن است گاهی شما را شگفت‌زده کند و از خواندن داستان خود و اینکه چگونه آن را به مفهوم موردنظر خود مرتبط کرده‌اید حیرت کنید.
    اگر می‌خواهید تمرین را یک مرحله جذابتر و اثرگذارتر کنید، از نقشه ذهنی برای نوشتنِ موضوعات مختلفی که ممکن است بتوان به این داستان ربط داد و آن‌ها را با این مثال توضیح داد، استفاده کنید.
    به عنوان مثال من در یکی از مقالات سایتم ماجرای مراجعه‌ام به دندانپزشکی و پوسیدگی لایه‌های بین دندانهایم بخاطر غفلت در استفاده منظم از نخ دندان را برای انتقال مفهوم مورد نظرم یعنی ارزیابیِ مداوم دوره آموزشی استفاده کردم. می‌شد این داستان را برای آموزش بهداشت شخصی، نظم و تمیزی اتاق، نظم فایل‌های رایانه، بررسی کردن مستمر اعتقادات و تفکرات، عیب‌یابی مداوم کدهای کامپیوتری و… استفاده کرد. البته این یک مثال بسیار ساده برای روشن شدن موضوع بود و قطعا شما نمونه‌های جذابتری در ذهن دارید.
    یادتان باشد که این یک تمرین است که شما را آماده می‌کند تا داستان‌گوی خوبی شوید و بتوانید از آن در آموزش استفاده کنید. پس انتظار نداشته‌باشید از همان ابتدا بتوانید به راحتی داستان‌های جذاب را به مفاهیم مختلف ربط دهید. با قدم‌های کوچک شروع کنید و استمرار را فراموش نکنید. راز موفقیت در هر مهارتی، تکرار و تکرارِ تمرین‌هاست؛ تمرین‌هایی که ممکن است سخت و حوصله‌سربر و طاقت‌فرسا باشند.
    این تمرین چه کمکی به شما خواهد کرد؟
    ممکن است در ابتدا زیاد هیجان‌انگیز به‌نظر نیاید، اما بعد از چند هفته شما تغییرات شگفت‌انگیزی مشاهده خواهید کرد.
    خواهید دید که تعداد زیادی داستان جالب دارید.
    زندگی را با آگاهی بیشتر و ذهن بازتری سپری خواهید کرد.
    الگوهایی را در افکار و رفتار خود تشخیص می‌دهید که از آنها بی‌خبر بوده‌اید.
    صرف 5 دقیقه در روز برای یادداشت روزانه در زمینه تجربیاتتان، تأثیر بسزایی در ساختاردهی به اطلاعات ذهنی، افزایش مهارت تفکر نقادانه و بهبود مهارت‌های داستان‌سرایی شما خواهد داشت و جالب است بدانید به دلیل اینکه توجه شما به اطرافتان و اتفاقاتی که پیرامون شما می‌افتد بیشتر می‌شود، در روابط بهتر عمل خواهید کرد، از تجارب زندگی لذت بیشتری خواهید برد و مدرس بسیار جذاب‌تری خواهید شد.

  74. ” شناخت درون و مسئولیت افراد نسبت به هم”
    مدت ها است که به این نتیجه رسیده ام که تنها عامل موفقیت انسان ها شناخت نسبت به درون خود است؛ وبعد از آن مسئولیت هر شخص نسبت به شناخت اطرافیان خود اوست. که به یقین در رشد شخصی هر دو تاثیر خواهد داشت. هر کس به طریقی بعد از خود مسئول شناخت فرزند، پدر، مادر، همسر، دوست، برادر، خواهر و حتی دانش آموزان و دانشجویان خود است.
    من با خودم شروع میکنم. من یک نقاشم و گاهی بیشتر از نقاشی شیرینی پز خوبی هستم و گاهی هم میتوانم درون خودم را آنچنان که دوست دارم بروی کاغذ بیاورم؛ در قالب شعر، نثر یا هر سبکی که نسبت به آن شناخت دارم. این القاب را کسی به من داده است؟ یا توانایی های من در این زمینه ها است؟ مطمئن هستم که همان چیزی است که نسبت به آن شناخت و آگاهی دارم ودر عمل نیز به آن می پردازم.
    اما چطور توانستم به آن دست بیابم؟ درست است که بسیار اندوهگینم از این که چرا از ابتدای شناخت خودم و بعد از بلوغ فکریم نتوانستم به این شناخت از خود برسم؟ آیا این بستگی به خودم به تنهایی داشت؟ آیا نیازی به یاری گرفتن از اطرافیانم نداشتم؟
    اکنون که به ۴۰ سالگی رسیده ام؛ خدا را شکر میکنم که ۸ سال قبل از رسیدن به این سن خودم را پیدا کردم. همیشه ۴۰ سالگی برایم اضطراب آور بود و حال اینکه لااقل کمی قبل از رسیدن به آن این انقلاب فکری در من پدیدار شد. اما حالا که این جا هستم نسبت به هر آن کس که در اطراف من است مسئولیت دارم؛ به این دلیل که زمانی در ۳۲ سالگی کسی خودش را نسبت به من مسئول دانست و من را با خودم آشنا کرد.
    اما سوال اینجاست: از چه زمانی افراد باید نسبت به خود شناخت پیدا کنند؟ جواب آن بر می‌گردد به دوران کودکی ما. اما شاید در آن زمان کودک نتواند آن طور که باید و شاید خودش را برای اطرافیانش تعریف کند. اگر بحث های مختلف ودیدگاه های متفاوت در خودشناسی و شخصیت شناسی را کنار یکدیگر بگذاریم ومقایسه کنیم به دو واژه ی درونگرایی و برون‌گرایی خواهیم رسید که بیشتر از هر چیز دیگر مورد توجه قرار گرفته است. معمولا کودکان برون‌گرا خیلی بیشتر و بهتر از کودکان درونگرا خواسته ها و تمایلاتشان را بر زبان می آورند؛ و مشخص است که اطرافیان تکلیفشان با آنها روشن تر خواهد بود.
    اما آیا کودک درون‌گرا به سبب سکوت و آرامشی که ویژگی شخصی اوست خواسته ای نخواهد داشت؟ بگذارید کودکی خودم را برایتان مثال بزنم: وقتی ۶ ساله بودم روزی مادرم از من خواست که از درخت نارنج که در حیات خانه بود چند نارنج بچینم و برایش ببرم. وقتی از ایوان به حیات رسیدم، سنگ فرش های حیات پر شده بود از برگ های سبز و زرد پاییزی؛ وباران هم نم نم می بارید. نگاهی به اطرافم انداختم و متوجه چند نارنج شدم که زیر برگ هت پنهان شده بودند، خوشحال به سمتشان دویدم تا آنها را بردارم اما، یک آن صدای قلبم را شنیدم که می گفت کمی بمان وزیر نم نم باران بچرخ و برقص. دست هایم را باز کردم و با دو نارنج در دست هایم شروع به چرخیدن کردم و گاهی صورتم را به سمت آسمان می گرفتم تا قطرات باران خوشیم را تکمیل کند. ناگهان متوجه شدم چند چشم از پشت پنجره مرا می پاید و صدای خنده های بلند آنها باعث خجالت عمیق کودکی ۶ ساله شد؛ تا آنجا که یادم نمی آید تا نوجوانی دیگر رقصیده باشم. این را گفتم که به شناخت والدین و خانواده ها نسبت به کودکشان برسیم مطمئن هستم که عمدی در کار نبوده و حتی هیچ کس متوجه این آسیب هر چند ناچیز نشده بود؛ و می دانم که تشویق کودک هم باعث برون‌گرایی او نمیشد، اما حتم می دهم باعث می شد کودک در هر زمانی به صدای قلبش گوش کند و واکنش مناسب با موقعیتش را نشان دهد اما همین جا تمام نمی شود؛ خانواده به هوش فوق العاده کودکشان پی برده بودند اما سمت و سویش را نمی شناختند. حتی در مورد علایق کودک با او صحبت هم نمی کردند. به گمان آنها هوش یعنی متفاوت بودن اما این که چه تفاوتی؟ حتی ذره ای از آن باخبر نبودند. در کودکی خوش سیما و کم حرف بودم اما زمانی که لب به سخن باز می کردم بهترین و کامل ترین حرف های ذهنیم را به زبان می آوردم. و فقط کمی مهلت لازم بود تا بابت تصمیماتم فکر کنم و بعد بهترین کار را انجام دهم. اما، معمولا فرصتی داده نمی شد. دخترک تمام مدت دستخوش انتخاب های والدین و برادر و خواهرهای بزرگتر از خود بود. و نه میخواست و نه می‌توانست لب به شکایت باز کند. بعدها این تطبیق و انعطاف پذیری را به این دلیل دانستم که از لحاظ شخصیتی فردی درون‌گرا بودم و نمی توانستم مانند کودکان برون‌گرا به ساختار شکنی بپردازم. اما، این نشان از آن نبود که پذیرای تصمیمات دیگران بودم بلکه منتظر بودم تا در آن مورد به خصوص از من سوال پرسیده شود.
    مستقل از ریشه ها و تفاوت ها و سهم وراثت و محیط و تربیت در درونگرایی و برون‌گرایی یک نکته مشخص وجود دارد و آن این اینکه: از میان این دو صفت نمی توان یکی را به دیگری ترجیح داد. حتی در یک زمینه تخصصی نیز به سادگی نمی توان در مورد موفقیت و عدم موفقیت بر اساس تیپ شخصیتی نظر داد. و از لحاظ هوشی هیچ گاه تفاوتی وجود نخواهد داشت. ” یونگ” یکی از نخستین کسانی است که مفهوم درونگرایی و برون‌گرایی را رواج داد. به نظراو این یک ویژگی دو قطبیت. و تعریف آن به صورت زیر است: درونگرایی یعنی توجه و علایق و دغدغه های فرد به احساسات و افکار و دنیای درونی او معطوف است. در مقابل برون‌گرایی توجه و علایق و دغدغه های فرد به دنیای بیرون معطوف می شود. و یکی از صفت هایی که با درونگرایی اشتباه گرفته می شود خجالتی بودن است. در صورتی که فرد خجالتی از تعامل با دیگران هراس دارد اما فرد درون‌گرا صرفا گاهی احتیاج به تنها بودن دارد. و در چهارچوب علمی و فلسفی این دو عبارت و این دو مفهوم متضاد از طریق همکاری با یکدیگر می توانند خود را کامل کنند. حالا میخواهم مثالی در مورد جنبه های مخرب همکاری نکردن با افراد درون‌گرا بزنم. وقتی به ۱۵ سالگی رسیدم تحلیل گر خوبی در ارتباط با مسائل اطرافم بودم از چشمان آدم ها می فهمیدم که در قلبشان چه می گذرد و رفتار آن ها را در ذهن برسی میکردم و درست یا غلط بودن آن را رای میدادم. و حال آنکه حوصله خواندن درس هایی مانند فیزیک و شیمی و ریاضی را نداشتم. اما تکلیف خواندن رشته پزشکی بود و اتفاق بد این بود که تا پایان ۲۳ سالگی حتی بعد از ورود به دانشگاه این روال همکاری نکردن و هم صحبتی نکردن ادامه داشت. و بدتر از آن این بود که باز بدون هیچ پرسشی و بدون هیچ فرصتی برای تحلیل این انتخاب وارد زندگی با شخصی شدم که صفاتی نه مشابه که حتی عمیق تر از آنچه در من بود در او نیز وجود داشت. و تا ۳۲ سالگی تا آن زمان که این انقلاب درونی در من شکل گرفت وارد یک زندگی خاموش شدم به حدی که تمام سال هایی را که گذرانده بودم حتی به خاطر نمی آوردم. سوال اینجاست که اگر من حق انتخاب داشتم پس چرا به سرعت نتوانستم واکنش لازم را انجام دهم؟ علت همام ویژگی درونی من بود که احتیاج به زمان داشتم برای تحلیل و برسی انتخاب. اما آیا این ویژگی مسئولیت را از دوش سایر افراد بر میداشت؟
    بهتر است به بررسی برخی ویژگی این افراد بپردازیم:
    افراد درون‌گرا و برون‌گرا هر دو افراد بسیار سخت کوش و باهوشی می‌توانند باشند که می توانند در مدت زمان تعیین شده به اهداف خود برسند اما نکته اینجاست که راه و روش آنها برای انجام کارهایشان متفاوت است. پس بهتر است در برخورد با اطرافیانمان در ابتدا ویژگی و رفتارهای آنها را بشناسیم و حد و مرزها را شناسایی کنیم.
    به نظر می رسد بهتر است شخص درون‌گرا برای شخص برون‌گرا کار کند البته کاملا روشن نیست این موضوع.
    شخص برون‌گرا با کمی نشان دادن هیجان می تواند به مرکز توجه یک سازمان تبدیل شود. بیشتر تیم های مدیریتی ترجیح می دهند یک مدیر برون‌گرا داشته باشند تا این که افراد و تیم و کارهایشان را بتواند به خوبی معرفی کند. اما یک شخص درون‌گرا می تواند کارهای مرتبط با تحلیل داده را انجام دهد. و فرد برون‌گرا این تحلیل ها رابه مدیران یا مشتریان ارائه کند. در محیط کار، خانواده و…بهتر است به کشف ارتباط صحیح بپردازند.
    یک مثال دیگر: زمانی که یک فرد برون‌گرا قصد دارد با آب و تاب دادن کلمات مشتری را قانع کند یک شخص درون‌گرا با استفاده از آمار و داده ها همان کار را نجام دهد.
    بهترین روش در ارتباط این افراد با هم در این است که افراد برون‌گرا بتوانند با افرا. درون‌گرا همکاری کنند در ابتدا باید با آنها رابطه منطقی و دوستانه داشته باشند، تا اعتماد آنها را جلب کنند و یکی از ویژگی افراد برون‌گرا این است که می توانند همکاران را با هم آشنا کنندو بین آنها رابطه دوستانه ایجاد کنند. زمانی که یخ بین آنها آب شد بتوانند دوستان و همکاران خود را به خوبی پیدا کنند. و جالب است بدانید افراد درون‌گرا دوست دارند دوستانشان افرادی شاد و پرهیجان باشند. و نباید فراموش کرد وجود افراد درون‌گرا باعث آرامش اطرافیان است. از لحاظ همراهی و اعتماد درونگراها ممکن است دوستان کمی داشته باشند ولی معمولا دوستی آنها عمیق و پایدار است و نوع دوستی و اعتماد آنها مثال زدنی است.
    در آخر مثالی از قانونی در فیزیک را برایتان می‌گویم که دو جسم غیر همنام یکدیگر را جذب می کنند. پس دو شخص درون‌گرا و برون‌گرا می توانند بهترین و اثر بخش ترین فعالیت ها و کارها را خلق کنند و این به مسئولیت پذیری تک تک افراد نسبت به هم بر خواهد گشت.

  75. چه شغلی انتخاب کنیم که در ده سال آینده بیکار نشویم؟
    لیلا ناصری
    سلام
    آیا ممکن است سرنوشتی که انقلاب صنعتی برای کشاورزان رقم‌زد در زمان ما هم به گونه‌ای دیگر تکرار شود؟ کای فولی در کتابش با نام ابرقدرت‌های هوش مصنوعی پیش‌بینی کرده در پانزده سال آینده، هوش مصنوعی نیمی از شغل‌های کنونی را از بین خواهدبرد. حسابداران و دفترداران مالیاتی، دستیاران حقوقی، کارگران کارخانه‌ها، رانندگان کامیون، کارکنان بانک و رادیولوژیست‌ها تنها بخشی از مشاغلی خواهند بود که درآینده حذف می‌شوند اما مشاغلی هم هستند که از این گذر تاریخی به سلامت عبور خواهندکرد. بله. هوش مصنوعی. لطفا کانال را عوض نکنید. (خنده حاضران) روزی متوجه خوبی‌های شبکه چهار می‌شوید که باید برای دیدن نامزدتان او را دانلود کنید. (خنده حاضران) بله از نظر علمی چنین چیزی شدنی است. علاوه بر جایگزین شدن مشاغل توسط ربات‌های هوش مصنوعی امکان کامپیوتری شدن انسان هم وجود دارد. هوش مصنوعی برای ماشین‌هایی که بعضی کارها را بهتر از ما انجام می‌دهند و هوش عمومی مصنوعی برای ماشین‌هایی که هرکاری را بهتر از ما انجام می‌دهند.
    با وجود این هنوزهم مهارت‌هایی هست که ویژه انسان هستند و ماشین، دست‌کم در آینده‌ای نزدیک موفق به تقلید از آن‌ها نخواهد شد. این مشاغل را می‌توان به چهار گروه تقسیم‌بندی کرد. گروه اول مشاغلی‌ هستند که به خلاقیت‌ نیاز دارند. خبر خوب این‌که هوش مصنوعی نمی‌تواند جای محققان، نویسندگان و هنرمندان را بگیرد. گروه دوم، مشاغل استراتژیک و پیچیده هستند. جایگاه دیپلمات‌ها، اقتصاددان‌ها و مدیران هنوز هم برای هوش مصنوعی دور از دسترس است. گروه سوم، مشاغلی‌ هستند که به خود هوش‌ مصنوعی مرتبطند. اگرچه هوش مصنوعی بسیاری از مشاغل را نابود می‌کند، اما فرصت‌های شغلی جدیدی را نیزتولید خواهد کرد. گروه چهارم، مشاغلی‌ هستند که به سطح بالایی از عواطف و مهارت‌های انسانی نیاز دارند مثل پزشکی، پرستاری و معلمی.
    مشاغل انسانی
    با توسعه هوش مصنوعی تصور بیکاری در دل ما انسان‌ها ترس انداخت. همین حالا بسیاری از نرم‌افزارها و وب‌سایت‌ها به هوش مصنوعی مجهز هستند و در آینده‌ای نه چندان دور، هوش مصنوعی خودروهای ما را نیز کنترل خواهد کرد، کسب‌وکارمان را سر و سامان می‌دهد و محصولات مورد نیازمان را تولید خواهد کرد. اگر چه هوش مصنوعی قدرتمند است اما برخی از وظایف هستند که فقط انسان از پس انجام آن‌ها بر می‌آید. هوش مصنوعی نقاط ضعفی دارد که باعث می‌شود در برخی از مشاغل خوب عمل نکند. به‌عنوان مثال، قادر به تصمیم‌گیری‌های حساس و پیچیده نیست؛ قادر نیست در مشاغلی وارد شود که به هماهنگی دقیق دست و بینایی نیاز دارد، در محیط‌های ناشناخته خصوصا شرایطی که برای اولین‌بار با آن‌ها مواجه می‌شود، کارآیی چندانی ندارد و هوش مصنوعی برخلاف انسان توانایی درک طرف انسانی خود و همدلی و همدردی با او را ندارد. پس مشاغلی که در آن‌ها جنبه‌های انسانی نقش پررنگی دارد، از دخالت همه‌جانبه هوش مصنوعی در امان خواهند بود. در این مشاغل هوش مصنوعی با انسان همکاری می‌کند و با نوعی کارگروهی بین انسان و ماشین مواجه هستیم؛ یعنی آنچه هوش مصنوعی از پس آن‌ها برمی‌آید را ماشین انجام می‌دهد و قسمتی که فقط انسان می‌تواند انجام دهد به او سپرده می‌شود.

    از جمله مشاغل انسانی می‌توان به روانپزشکی، درمان، مراقبت‌های پزشکی، تحقیق و مهندسی در حوزه هوش مصنوعی، داستان‌نویسی، شعر، تدریس، وکالت، علوم کامپیوتر و مهندسی، فعالیت‌های علمی، مدیریت اشاره کرد.

    از بین این مشاغل، نویسندگی از هر نوعی بویژه داستان‌نویسی و شعربه حد اعلایی از خلاقیت بشری وابسته است. موفقیت یک داستان خوب در گرو ایده‌های نو و خلاقانه‌ و شخصیت‌های جذابی است که نویسنده داستان طرح می‌کند. این ویژگی‌ها را نمی‌توان به راحتی در قالب الگوریتم نشاند. اگرچه هوش مصنوعی می‌تواند متن‌هایی را برای شبکه‌های اجتماعی تولید کند و تا حدودی از بعضی سبک‌ها تقلید کند اما در نهایت بهترین رمان‌ها، نمایش‌نامه‌ها، فیلم‌ها و کتاب‌ها و شعرها به وسیله انسان‌ها نوشته خواهندشد.

    هیچ چیزی جای خلاقیت را نمی‌تواند بگیرد. خلاقیت همیشه چیزی نو با خود دارد که در قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شود چه برسد به ربات. حتی در یک موضوع خاص بین انسان‌ها متفاوت است و هرکسی از زاویه خلاقیت خودش به آن موضوع واحد می‌پردازد و منحصربه‌فرد است. در هرکاری که نیاز به خلاقیت داشته باشد و ربات نتواند آن را انجام دهد، ما جلوتر از ربات‌ها خواهیم بود. نکته طلایی که می‌توان در اینجا به آن پرداخت این است که دوران کنونی فرصت خیلی خوبی است که ما به پرورش خلاقیت خود بپردازیم. در کنار هر شغلی که داریم خوب نوشتن را یاد بگیریم و به عنوان شغلی جایگزین برای روز مبادای‌مان ذخیره کنیم. برای روزی که از ارزشمندترین و گرانترین و انسانی‌ترین شغل‌ها خواهدبود.

    فکرمی‌کنید میزان مهرو‌محبتی که انسان‌ها به یکدیگر دارند با پیشرفت علم چه تغییری کرده است؟ می‌بینیم که در طول زمان کم‌رنگ‌تر شده و هرچند که آموزش‌ها در این زمینه افزایش یافته اما به جهت بیشترشدن وابستگی ما به ماشین و تکنولوژی تمرکز ما بر رابطه‌های بین انسانی کمتر شده است. این خود عاملی است که نبوغ و خلاقیت ما را کاهش می‌دهد و باید بیش از پیش از آن مراقبت کنیم. پیش از آن‌که دیر شود آغوش خود را برای محبت هم تنگ‌تر کنیم. (خنده حاضران)
    من نمیدانم که قرار است تدتاک من در سازمان تد اجرا شود یا جای دیگر (خنده ایسمینار)، به جهت رقابتی که بین چین و آمریکا بر سر تکنولوژی است، تغییرات چشمگیری که انتظار داشتیم هوش مصنوعی در جهان ایجادکند، احتمالا خیلی زودتر به وقوع خواهدپیوست. باید این را به خاطر داشته باشیم که توانایی نوع‌دوستی و همدلی، دارایی‌های باارزش نیروی‌کار ما در آینده خواهندبود و مشاغلی که به مراقبت، خلاقیت و آموزش وابسته‌اند همچنان برای جوامع ما حیاتی خواهند بود.
    کای ـ فو لی بر اساس تجربه خود پیشنهاد می‌کند: « اجازه دهید، ماشین‌ها ماشین باشند و انسان‌ها انسان باقی بمانند»
    موفق باشید. خدانگهدار

      1. سلام استاد ممنونم. نکاتی که گفتید رو رعایت می کنم حتما. خنده حاضران رو به طنز نوشتم. عذر میخوام

  76. ریاضی دلاویز در ادب گهرریز
    هانیه علیایی

    ریاضی، ادبیات، هنر و زندگی
    پرتکرارترین سؤالی که از زبان شاگردانم در مدرسه می‌شنوم این است که ریاضی به چه دردی می‌خورد و چرا باید این اصول و قضیه‌ها و فرمول‌های پیچیده را یاد بگیریم.
    پاسخم مفصل است و غیرمنتظره: برای اینکه از آن الهام بگیریم. برای اینکه هنرِ زندگی کردن را یاد بگیریم. برای اینکه شیرینی ریاضی را کشف کنیم و لذت ببریم.
    برای اینکه روح و ذهنمان را به آن بسپاریم و روحی عمیق و ذهنی دقیق تحویل بگیریم.
    و… و…و…
    شاید ادعای شیرینی ریاضیات به کلیشه تبدیل شده باشد ولی قسم می‌خورم که «ریاضی شیرین است.» و این را در مدت بیش از بیست سال تدریس ریاضی به شاگردانم اثبات کرده‌ام و از شیرین‌ترین لحظات معلمی‌ام روزهایی است که وارد کلاس می‌شوم و می‌بینم که شاگردانم بالای تابلوی کلاس نوشته‌اند:«زنگ شیرین ریاضی»

    و اکنون می‌خواهم با شما از ارتباط دوستی شیرین ریاضیات و هنر و ادبیات بگویم.

    هنری پوانکاره، ریاضی‌دان، فیزیک‌دان و فیلسوف بزرگ فرانسوی می‌گوید: «ریاضی‌دان کامل باید تا اندازه‌ای شاعر باشد.»
    همیلتون، ریاضی‌دان و منجم ایرلندی می‌گوید: «هنر و ریاضیات، همانند یکدیگرند؛ زیرا در هر دو، مفاهیم تناسب، تقارن و توازن نقش مهمی دارند.»
    هاردی، ریاضی‌دان انگلیسی گفته است: «کار ریاضی‌دان نیز همچون شاعر و نقاش، آفرینش زیبایی است و در کار هر دو ایده‌ها باید متناسب بیان شوند؛ زیبایی آزمون نخست است.»
    کنت دو لوتره آمون می‌گوید: «شعر، هندسۀ فاخر است.»
    از بسیاری از ریاضی‌دانان و هنرمندان سخنان مشابه به جا مانده است.
    کپلر می‌گوید:«خداوند جهان را به زبان ریاضیات خلق کرده است.»
    فرمول‌های ریاضی، قوانین طبیعت را به روشنی و با ایجاز بیان می‌کنند. دانشمندان فیزیک و شیمی و ..قوانین طبیعت را بررسی می‌کنند. اکتشافات آنان هنگامی دقیق است که به صورت کمی و با فرمول ریاضی بیان شده باشد. هر فرمول، قانونی را به طور روشن و موجز بیان می‌کند. اکنون به سخنان زیر توجه کنید:
    هرچه نپاید، دلبستگی را نشاید. (سعدی)
    آن ارزی که می‌ورزی. (ابوسعید ابوالخیر)
    هر یک از این سخنان، حکمتی را با روشنی و ایجاز بیان می‌کنند و از این لحاظ مانند یک فرمول ریاضی است. بیان روشن و موجز حکمت‌ها با شعر یا عبارات کوتاه به طور دل‌انگیز، همواره ریاضی‌دانان و سایر دانشمندان را مجذوب کرده و معمولاً در آغاز بخش‌های کتاب‌های خود سخنی از یک شاعر یا نویسنده یا فیلسوف یاد می‌کنند تا اثر خود را با سخنان حکیمانه و دلاویز بیارایند. این نشان می‌دهد که دانشمندان چه ارزش والایی برای آثار ادبی قائلند.

    تشابه دیگر کار ریاضی‌دان و هنرمند، یافتن پیش از جستجو کردن است. ریاضی‌دان گاهی و شاید اغلب، حکمی را می‌یابد(با حدس قریب به یقین.) و سپس می‌کوشد آن را اثبات کند. ژان کوکتو، نویسندۀ فرانسوی می‌گوید: «ابتدا یافتن، سپس جستجو کردن.» پیکاسو در این باره می‌گوید: «به نظر من در نقاشی، جستجو معنی ندارد. آنچه مهم است، یافتن است.»
    علاوه بر این، از همانندی کار شاعر و ریاضی‌دان، بهره‌گیری از فضای بسیار گسترده برای پرواز اندیشه است. ریاضی‌دانان موجوداتی می‌آفرینند، مانند اعداد گنگ و موهومی و مختلط، که تنها برای متخصصان قابل فهم‌اند. و دربارۀ آن‌ها اعمالی ریاضی تعریف می‌کنند و قضیه‌هایی می‌سازند که این قضیه‌ها در بسیاری از شاخه‌های علوم به کار می‌آیند. مثال یاد شده از مثال‌های کاملا ساده از اندیشۀ خلاق ریاضی‌دان‌ها است.
    فضای اندیشۀ شاعران بسیار گسترده‌تر است. آن‌چنان که این سخن ژان کوکتو که «شاعر از آینده خاطره دارد» گوشۀ کوچکی از این فضا را نشان می‌دهد. ریاضی‌دان در کار خود استدلال و منطق را به کار می‌گیرد؛ اما شاعر در کار خود استدلال و منطق و احساسات و عواطف و صنایع لفظی و معنوی و حتی اندیشه‌های غیر قابل تحقق چون زادن ققنوس پس از مرگ… . از این رو، فضای اندیشۀ شاعر، بسیار گسترده‌تر از فضای اندیشۀ ریاضی‌دان است. در ریاضی، وقتی می‌گوییم «مربعی به ضلع یک متر» این موجود کاملاً مشخص است و استنباط‌های گوناگونی از آن نمی‌شود. اما در ادبیات، چنین نیست. برای مثال، عبارت «یوسف گم‌گشته» را در نظر می‌گیریم. این عبارت، یک فرد کاملاً مشخص را بیان می‌کند؛ یعنی فرزند حضرت یعقوب را. اما شاعر و نویسنده می‌تواند بنا بر تخیل خود، آن را چنان به کار برد که معانی گوناگونی از آن استنباط شود؛ مثلاً معنی «هرکس یا هر چیز که برای ما بسیار عزیز است و بی‌صبرانه چشم به راه بازگشت اوییم.» مانند بیت زیر که چنین معنایی دارد:
    یوسف گم‌گشته باز‌آید به کنعان، غم مخور
    کلبۀ احزان شود روزی گلستان، غم مخور
    اشعار بسیاری وجود دارد که در آن‌ها بعضی واژه‌ها بنا بر تخیل شاعر در معانی مختلف به کار می‌روند. دربارۀ گستردگی فضای اندیشۀ هنر می‌توان گفت که هر اندازه علم و صنعت پیشرفت کند، باز انسان نمی‌تواند با موجودات منظومه‌های دیگر ارتباط برقرار کند. نزدیک‌ترین ستاره، یک میلیون سال نوری با زمین فاصله دارد. اگر بتوانیم فرستنده‌ای بسازیم تا به کمک آن بتوانیم با موجودات هوشمند منظومۀ آن ستاره ارتباط برقرار کنیم و اگر موجودات هوشمند آن منظومه پیام ما را دریابند و پاسخ دهند پیام آنها دو میلیون سال بعد به ما می‌رسد. بنابراین هر چقدر هم علم پیشرفت کند نمی‌توانیم با منظومه‌های دیگر ارتباط برقرار کنیم. تنها به کمک هنر و ادبیات می‌توانیم به کهکشان‌ها پرواز کنیم.

    دیگر همانندی شاعر و ریاضیدان، زندگی درونی آنهاست. تخیل آفرینشگر، شاعر و ریاضیدان را زنده نگه می‌دارد. هر دو چنان در اندیشه‌های خود مستغرق می‌شوند و از آن لذت می‌برند که ناملایمات را با یاری آن اندیشه‌ها تحمل می‌کنند.
    مسعود سعد می‌گوید:
    گردون به درد و رنج مرا کشته بود اگر
    پیوند جان من نشدی نظم جانفزای
    و یاد می‌کنیم از ریاضی‌دانی که در خاطراتش نوشته است در جوانی قصد خودکشی داشته و تنها لذت استغراق در ریاضی بوده که او را نجات داده است. شاعر و ریاضی‌دان در اندیشه‌های خود زندگی می‌کنند و لذت می‌برند اما دردهای جامعۀ انسانی به شدت آنها را می‌سوزاند. برتراند راسل ریاضی‌دان و فیلسوف بزرگ معاصر و برندۀ نوبل ادبیات در نوشته‌ای با عنوان «برای چه زیسته‌ام» می‌نویسد:«عشق و دانش تا بدان‌جا که ممکن بود مرا به آسمان می‌بردند و به بهشت نزدیکم می‌کردند؛ ولی همیشه دل سوزاندن بدین و بدان، مرا به زمین بازگردانده است.» این لذت استغراق از آن دانشمندانی است که در قلب خود عرفان علمی دارند.

    در آثار ادبی میهن ما در همۀ عصرها پرتو روح خلاق و اندیشۀ تابناک ایرانی آشکار است. بعضی از آثار ادبی ایران مانند شاهنامۀ فردوسی، مثنوی مولوی، دیوان حافظ، گلستان و بوستان سعدی، رباعیات خیام، آثار نظامی گنجوی و … در مقایسه با آثار ادبی جهان جایگاه چشمگیری دارند. هر هوشمند و پژوهشگری که با ادبیات ایران آشنا شود به آن دل می‌بازد و سراسر عمر به آن می‌پردازد. مانند زنده‌یاد محسن هشترودی، استاد ریاضی، که در فرانسه شاگرد «الی کارتان» از ریاضیدانان بزرگ جهان بود و در بازگشت از فرانسه علاقه‌اش به ادبیات ایران شدت گرفت و به مطالعۀ آن پرداخت و در آن مستغرق شد. و با اینکه دعوت به تدریس در دانشگاه پاریس شده بود به علت علاقۀ شدیدی که به فرهنگ ایران پیدا کرده بود ترجیح داد در ایران بماند و می‌گفت:
    گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
    این مهر بر که افکنم؟ این دل کجا برم؟
    در ادامه، نمونه‌هایی از خلاقیت تابناک شاعران و نویسندگان ایرانی را مرور می‌کنیم.

    برهان در سخن سعدی
    «منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قرب است و به شکر اندرش مزید نعمت.
    هر نفسی که فرو می‌رود ممد حیات است و چون بر‌می‌آید مفرح ذات. پس در هر نفس دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب.»
    این سخن سعدی مانند یک قضیۀ ریاضی است. در این سخن، مراحل برهان به طور دقیق رعایت شده است.
    قانون دمورگان در سخن سعدی
    «محال است که هنرمندان بمیرند و بی‌هنران جای ایشان بگیرند.»
    چنین نیست که هنرمندان می‌میرند و بی‌هنران جای ایشان را می‌گیرند.
    این سخن در منطق ریاضی نقیض ترکیب عطفی با الگوی ـ گزارۀ اول و گزارۀ دوم ـ محسوب می‌شود. الگوی ترکیب فصلی به صورت ـ گزارۀ اول یا گزارۀ دوم ـ است.
    بر اساس قانون دمورگان نقیض ترکیب عطفی دو گزاره، هم‌ارز ترکیب فصلی نقیض آن دو گزاره است. پس طبق قانون دمورگان مفهوم این سخن سعدی این است که هنرمندان نمی‌میرند یا بی‌هنران جای آنها را نمی‌گیرند.

    مفهوم مجموعه در سخن سعدی
    در تعریف ریاضی مجموعه آمده است که اعضای مجموعه باید از یک جنس(گوهر) باشند. و سعدی می‌گوید:
    بنی آدم اعضای یک پیکرند
    که در آفرینش ز یک گوهرند
    قانون تعدی در شعر فردوسی
    مثالی از خاصیت تعدی در ریاضیات این است که اگر عدد اول از عدد دوم بزرگتر باشد و عدد دوم از عدد سوم بزرگتر باشد نتیجه می‌شود که عدد اول از عدد سوم نیز بزرگتر است.
    و فردوسی می‌گوید:
    سخن هیچ مسرای با رازدار
    که او را بود نیز همساز و یار

    قانون حرکت ابدی
    اسحق نیوتن ریاضی‌دان و فیزیک‌دان بزرگ می‌گوید: «حرکت ابدی است.»
    و فردوسی می‌گوید:
    چه گویم از این گنبد تیز گرد
    که هرگز نیاساید از کارکرد
    و مولانا دربارۀ دائمی بودن حرکت و تحول می‌گوید:
    عالم چو آب جوست، بسته نماید و لیک
    می‌رود و می‌رسد نونو، این از کجاست؟
    نو ز کجا می‌رسد؟ کهنه کجا می‌رود؟
    گرنه ورای نظر، عالم بی‌منتهاست
    و ناصرخسرو می‌گوید:
    به سوی تمامی رود بودنی‌ها
    به قوت تمام است هر ناتمامی
    درصدگیری شاعرانۀ فردوسی
    صد اندر صد دشت جای من است
    بلند آسمانش جای من است

    محاسبات شاعرانه
    یک جمع و تفریق شاعرانه از فردوسی:
    ز سم ستوران در آن پهن دشت
    زمین شد شش و آسمان گشت هشت
    در روزگار قدیم تصور می‌شد که زمین و آسمان هر کدام هفت طبقه‌اند. فردوسی در این شعر می‌گوید که در دشت نبرد، تاخت‌وتاز اسب‌ها چنان پرتکاپو بوده که بر اثر آن یک طبقه از زمین به صورت گردوغبار درآمد و به آسمان رفت و به این ترتیب یک طبقه از زمین کم شد و به آسمان اضافه شد. پس زمین دارای شش طبقه و آسمان دارای هشت طبقه شد. در این شعر یک جمع و تفریق ساده وجود دارد. اما تخیل شاعرانۀ فردوسی در این شعر اعجاب‌انگیز است.
    فردوسی برای اینکه بیان کند شاهنامه را در سال 400 هجری به پایان رسانده است، چنین می‌سراید:
    ز هجرت شده پنج هشتاد بار
    که گفتم من این نامۀ شاهوار
    و شمار ابیات شاهنامه (60هزار بیت) را به این صورت بیان می‌کند:
    ز ابیات غرّا دو ره سی هزار
    یا
    بود بیت شش بار بیور هزار (بیور معادل ده‌هزار)
    و در شعری عدد 93 را به صورت ( 43+99) بیان می‌کند:
    کف شاه محمود والاتبار
    نه اندر نه آمد سه اندر چهار
    اسدی طوسی در اشاره به هفده ساله بودن یک دختر می‌سراید:
    شده سال آن سرو آراسته
    سه بیش از شب ماه ناکاسته

    تخیل شاعرانه
    انیشتین می‌گوید: «تخیل مهم‌تر از دانش است.»
    و فردوسی می‌گوید:
    به نام خداوند جان و خرد
    کزاین برتر اندیشه برنگذرد
    و اسدی طوسی می‌گوید:
    میاسای از اندیشۀ گونه‌گون
    که دانش ز اندیشه گردد فزون
    و شیخ محمود شبستری گفته است:
    به نام آن که جان را فکرت آموخت
    چراغ دل به نور جان برافروخت

    فرمول‌های شاعرانه
    در ریاضیات و سایر علوم، قوانین طبیعت را به صورت فرمول بیان می‌کنند. هر فرمول بیان موجز یک قانون است. در ریاضیات همواره تلاش می‌شود که نتیجه‌ها به صورت موجز و زیبا درآیند.
    در ادبیات فارسی، آثار بسیاری دیده می‌شود که مانند فرمول‌های ریاضی هستند. ادبیات فارسی، شامل ده‌ها هزار سخن حکمت‌آمیز موجز است که هر یک از آنها همانند یک فرمول است و برای مطالعۀ آنها باید سالها وقت گذاشت. مانند موارد زیر که هر کدام قانون و حکمتی از جامعه و زندگی را در نهایت ایجاز و زیبایی توصیف می‌کنند.
    هر که با دانایی ستیزد که بدانند که دانا است، بدانند که نادان است. (سعدی)
    محال است که هنرمندان بمیرند و بی‌هنران جای ایشان بگیرند. (سعدی)
    هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد/ بی‌گمان عیب تو پیش دگران برد(سعدی)
    الا ای خردمند پاکیزه خوی / خردمند نشنیده‌ام عیب‌جوی (سعدی)
    گل از خار است و ابراهیم از آذر / هنر بنمای اگر داری نه گوهر (سعدی)
    کسی را که مغزش بود پرشتاب / فراوان سخن باشد و دیریاب (فردوسی)
    گرچه حجاب تو برون از صد است/ هیچ حجابیت چو پندار نیست (عطار)
    بگذاشتنی است هر چه در عالم هست/ الّا فرصت که نگه داشتنی است (اوحدی)
    هنرهای مردان نشاید نهفت (فردوسی)
    آن ارزی که می‌ورزی. (ابوسعید ابوالخیر)
    کی رفته را به زاری باز آری؟ (رودکی)
    کوتاه خردمند به از نادان بلند (سعدی)
    دروغ مصلحت‌آمیز به از راستی فتنه‌انگیز (سعدی)
    نه هر جایگه راست گفتن سزاست / فراوان دروغ است کان به ز راست (اسدی)
    آنچه ندارد عوض ای هوشیار / عمر عزیز است غنیمت شمار (شیخ بهایی)
    مار بد به از یار بد (خواجه عبدالله انصاری)
    مار بد زخم ار زند، بر جان زند/ یار بد بر جان و بر ایمان زند (مولوی)
    ما درون را بنگریم و حال را/ نی برون را بنگریم و قال را (مولوی)
    چون خود را نشناسی، دیگران را چون شناسی؟ (کیمیای سعادت)
    هیچ چیز به تو نزدیک‌تر از تو نیست. (کیمیای سعادت)
    مال به روز سختی به کار آید و دولت به هنگام محنت. (مرزبان‌نامه)

    پارادوکس یا تناقض شاعرانه
    نقیض هر حکمی نفی آن است. مثلا نقیض گزارۀ «باران می‌آید» می‌شود «باران می‌آید» در ریاضیات و سایر علوم، دو گزارۀ متناقض را نمی‌پذیرند. اما گاهی شاعران و نویسندگان، دو صفت متناقض را چنان هنرمندانه و هوشمندانه به کار می‌برند که با لذت می‌پذیریم.
    مثل سعدی که می‌گوید:
    هرگز حدیث حاضر غایب شنیده‌ای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است
    و حافظ که می‌گوید:
    عاشق روی جوانی خوش و نوخاسته‌ام/ وز خدا شادی این غم به دعا خواسته‌ام
    یا
    دولت فقر خدایا به من ارزانی دار/کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
    و رودکی در این بیت چهار تناقض گنجانده است:
    لنگ و دونده است گوش نی و سخن یاب/گنگ فصیح است چشم نی و جهان بین
    و از سنایی داریم:
    خنده گریند همه لاف‌زنان بر در تو
    گریه خندند همه سوختگان در بر تو
    و چند پارادوکس از بیدل و اخوان ثالث و…
    و چند مثال از رد تناقض در شعر
    ز شب روشنایی بجوید کسی / کجا بهره دارد ز دانش بسی (فردوسی)
    با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راست/یا رضای دوست باید یا هوای خویشتن (سنایی)
    صبرم از دوست مفرمای که هرگز با هم/اتفاقی نبود عشق و شکیبایی را
    (همام تبریزی)
    دانش و خواسته است نرگس و گل / که به یک جای نشکفند به هم
    هر که را دانش است خواسته نیست/ هر که را خواسته است دانش کم
    (کسایی مروزی)
    استغراق شاعرانه
    هانری پوانکاره ریاضی‌دان، فیزیک‌دان و فیلسوف بزرگ فرانسوی که آخرین دانشمند جامع جهان محسوب می‌شود، روزی سبدی در دست گرفت و برای خرید از خانه به سمت یکی از دکان‌های محل روان شد. در راه چنان در تفکرات خود غرق بود که از جلو آن دکان گذشت و چند خیابان پیمود و ناگاه خود را در خیابان شانزه‌لیزه یافت.
    برتراند راسل، استغراق خود را چنین می‌نگارد:«عشق و دانش تا بدان جا که میسر بود مرا به آسمان بردند و به بهشتم نزدیک کردند ولی همیشه دل سوزاندن به دیگران مرا به زمین بازگردانده است.»
    ژرژ براسن، شاعر فرانسوی می‌گوید: «از بسیاری از خیابان‌ها گذشتم، بی آنکه متوجه شوم از آن خیابان‌ها می‌گذرم.»
    و مولوی می‌گوید:
    سر سودای تو دارم، خبر از خویش ندارم
    نظرم نیست که چونم، خبرم نیست که چندم
    و بابا طاهر:
    به صحرا بنگرم، صحراته وینم
    به دریا بنگرم، دریا ته وینم
    به هر جا بنگرم، کوه و در و دشت
    نشان از قامت رعنا ته وینم
    فخرالدین اسعد گرگانی:
    من از تیمار ویسه همچنانم
    که شب از روز و روز از شب ندانم
    سخنان شاعرانه از ریاضی‌دانان
    هانری پوانکاره گفته است: «ریاضی‌دان کامل باید تا اندازه‌ای شاعر باشد.»
    و باز می‌گوید: «نام دانشمند، بخصوص ریاضیدان را باید به کسی دادکه در کار خود به احساس یک هنرمند برسد و به اندازۀ یک هنرمند از محصول کار خود لذت ببرد.» منظور پوانکاره این است که ریاضی‌دان کامل باید تخیل شاعرانه داشته باشد.
    نیوتن از دانشمندان درخشان تاریخ و مبدع آنالیز ریاضی و نظریه جاذبۀ عمومی در نثری شعرگونه گفته است: «نمی‌دانم که در چشم جهان چگونه بوده‌ام؛ ولی در چشم خودم همچون کودکی بازی‌کنان بر کرانه دریا بوده‌ام و خودم را با گاهی با یافتن ماسه‌ای نرم‌تر یا صدفی زیباتر از معمول سرگرم کرده‌ام در حالی که اقیانوس عظیم حقیقت نامکشوف در پیش من گسترده است.» آنچه نیوتن بیان کرده است می‌توان با هزار زبان گفت: مجهولات در برابر انسان بی‌نهایت است. آنچه می‌دانیم در برابر آنچه نمی‌دانیم بسیار ناچیز است. اما نیوتن همین معنا را در پرتو خیالش و با تمثیل زیبا به صورت شاعرانه بیان کرده است.
    و چند سخن شعرگونه از پاسکال، ریاضی‌دان و فیزیک‌دان شایسته با اندیشه‌های فلسفی: «انسان تنها یک نی است، شکننده‌ترین در طبیعت؛ اما یک نی اندیشمند. و لازم نیست که تمام جهان مسلح شود تا او را در هم شکند: یک بخار، یک قطرۀ آب برای کشتن او کافی است. اما هنگامی که جهان او را در هم می‌شکند، انسان باز هم والاتر از آن چیزی است که او را می‌شکند؛ زیرا او می‌داند که می‌میرد و …»
    «دل دلیل‌های خود را دارد که خرد آنها را به هیچ روی نمی‌داند.»
    «اندیشه است که عظمت انسان را می‌سازد.»
    «در یک روح بزرگ همه چیز بزرگ است.»
    «هنرِ قانع کردن، همان اندازه در هنرِ پذیرفتن است که در هنرِ پذیراندن.»
    «برای کسانی که تنها مشتاق دیدن هستند، روشنایی به اندازۀ کافی وجود دارد و برای کسانی که در وضعیت مخالفند، تاریکی.»
    «دو افراط مهلک داریم: عقل را کنار گذاشتن و چیزی جز عقل را نپذیرفتن»
    «تنها دو نوع انسان داریم: آنها که عادلند و خود را گناهکار می‌دانند و دیگران که گناهکارند و خود را عادل می‌دانند»
    «چیست انسان در طبیعت؟ یک عدم در برابر بی‌نهایت، همه چیز در برابر عدم، یک حد وسط میان هیچ و همه چیز.»
    و اما چند سخن از دکارت ریاضی‌دان و فیلسوف برجسته فرانسوی:
    «آخرین کار خردمند آن است که بداند بی‌نهایت چیز وجود دارد که بسی برتر از دانش و فکر اوست.»
    «من هرگز به نخستین اندیشه‌هایی که به ذهنم می‌آید، اطمینان ندارم.»
    تلاش کردم به کمک شعر و نثر بزرگان گوشۀ کوچکی از جذابیت‌های ریاضی را منعکس کنم. در مواردی، فضای پرواز اندیشه در ریاضی بسیار گسترده است. مثلا اگر اعداد را در نظر بگیریم، شاعر و نویسنده و هنرمند و دیگران فقط از اعدادصحیح و اعشاری استفاده می‌‌کنند ولی ریاضی‌دان‌ها علاوه بر آن با اعداد گنگ و موهومی و مختلط و متعالی و … کار می‌کنند. و چنین مثالی گوشه‌ای از فضای گستردۀ ریاضی را نشان می‌دهد ولی همانطور که در اول بحث گفتیم وقتی حرف از کهکشان باشد «تنها به کمک ادبیات و هنر است که می‌توانیم به کهکشان‌ها پرواز کنیم.»

    هانیه علیایی، معلم ریاضی، مترجم انگلیسی

    1. درود خانم علیایی عزیز
      من همیشه در ذهن خودم ارتباطی بین ریاضی و شعر احساس می‌کردم
      اما نمیدانستم که واقعا ارتباطی هست که ملموس و واقعی است
      لذت بردم از خوندن متن‌تون
      با آرزوی توفیق

  77. ابعاد شخصیت‌های به‌یادماندنی فیلم‌ها
    زمانی که بری اولین‌بار می‌خواستم داستانی بنویسم دربارۀ اینکه چگونه آن را شروع کنم هیچ ایده‌ای نداشتم. ولی زمانی بر من گذشت و به کلاس نویسندگی رفتم. البته زمانی که کلاس‌ها فقط از جنس حضوری بودند. بر سر آن کلاس آموختم که هر داستانی نیازمند پی‌رنگ می‌باشد و برای نوشتن این پی‌رنگ نیازمند این هستیم که شخصیت‌پردازی را یاد بگیریم تا بتوانیم داستان قوی را خلق کنیم. آنجا آموختم که می‌توان برای اینکه شخصیت خوبی خلق نمود سؤالاتی را حول آن شخصیت بنویسیم و به آنها پاسخ دهیم تا خودمان شخصیتمان را بشناسیم. لزومی نداشت که همۀ ابعادی که دربارۀ شخصیت می‌نویسیم الزامن در داستان خودش را نشان دهد. ولی لازم بود بنویسیم. آن زمان برای من نوشتن شخصیت خیلی گنگ به نظر می‌رسید. نمی‌توانستم درک کنم که چگونه می‌توان شخصیت‌های متنوع فیلم‌های داستانی را خلق کرد. سؤالاتی ازاین‌قبیل به ذهنم می‌رسید که چگونه شخصیتی مثل بتمن با ظاهر و اخلاقیات بتمن در ذهن نویسندۀ فیلمنامه شکل‌گرفته است یا چگونه شخصیتی مثل جوکر شکل‌گرفته است. آن موقع‌ها به این فکر می‌کردم که شاید خود نویسنده یک قاتل حرفه‌ای یا یک روانی است که توانسته است همچنین شخصیتی را خلق کند. یادم هست که چند ماه بعدش در پایان کلاس نویسندگی اولین داستانی را که نوشتم دربارۀ یک زنی بود که شوهرش را کشته و سه روز با جسدش در خانه‌ مانده بود و کنار شوهرش خیلی راحت به خواب می‌رفت و بیدار می‌شد و کارهایش را به‌راحتی انجام می‌داد. درصورتی‌که آن موقع من حتی ازدواج هم نکرده بودم. ولی علاقۀ زیادی به جریان سیال ذهن داشتم و شخصیتم را بر همین اساس طراحی کرده بودم و بعد از آن داستان را شکل داده بودم.
    حالا بعد از مدت‌ها مطالعه در زمینۀ داستان‌نویسی و فیلمنامه‌نویسی دیگر سازوکار خلق یک شخصیت را می‌دانم و می‌دانم الزامن کسی که داستانی دربارۀ یک روان‌پریش می‌نویسد الزامن دیوانه نیست. بلکه خلاق است و می‌داند چگونه یک شخصیت از تمام وجوه می‌توان خلق نمود. اما آن سازوکار چیست؟ چگونه می‌توان شخصیت‌های به‌یادماندنی خلق کرد؟ چگونه باید شخصیت‌هایی نوشت که داستان را به نحو احسنت پیش ببرند؟
    قبل از پاسخ به این سوال باید بگویم که شخصیت‌ها در داستان یا فیلمنامه چند دسته می‌باشند. ما در هر داستانی یک شخصیت محوری داریم که قهرمان داستان است. یک شخصیت ضدقهرمان و یک شخصیت مکمل داریم. همچنین یک سری شخصیت‌های فرعی که معمولا به صورت تیپ در داستان نوشته می‌شوند. موضوع بحث ما شخصیت محوری است. شخصیت محوری هم می‌تواند پروتاگونیست باشد و هم می‌توان آن را به صورت آنتاگونیست خلق نمود.
    می‌توان از طریق پرداختن به ابعاد مختلف یک شخصیت را به‌گونه‌ای پرداخت که حتی در وسط داستان خود نویسنده هم از بعضی از عکس‌العمل‌های شخصیت جا به خورد و متعجب بشود. این کار را بعضی از نویسندگان انجام می‌دهند. شخصیت را پرورش می‌دهند و بعد در موقعیت‌های مختلفی آن را قرار می‌دهند، در نتیجه شخصیت مطابق آن‌گونه که پرورش یافته است عکس‌العمل نشان می‌دهد. اما برای پرورش شخصیت ما به چه ابعادی نیازمند هستیم؟ یک شخصیت را از چه ابعادی باید بررسی و پردازش کنیم؟
    برای اینکه بتوانیم شخصیت‌های خوب و به‌یاد‌ماندنی خلق کنیم لازم است که در چهار بعد یک شخصیت را پرورش دهیم. بعد جسمانی، بعد روانی، بعد اجتماعی، بعد ایدئولوژیک. با پرداختن به این چهار بعد و توصیف شخصیت در هر بعد می‌توانیم شخصیت‌ خود را برای داستان یا فیلم‌نامه خود بپرورانیم. هر بعد پازلی است که شخصیت ما را کامل و کامل‌تر می‌کند. در نتیجه باید هر بعد را در تناسب با دیگر ابعاد نوشت. برای مثال نمی‌توان برای کسی که در رشتۀ مهندسی تحصیل کرده است و جایگاه شغلی او به عنوان یک مهندس می‌باشد نمی‌توانیم لباس او را به شکل یک رفتگر توصیف کنیم. مگر اینکه با داستان ما این مسئله در تناسب باشد.
    بعد جسمانی
    ما وقتی با اشخاص مختلف برخورد می‌کنیم، اولین چیزی که ما را جذب می‌کند و به ما دیدی از شخصیت فرد می‌دهد جسم و نحوۀ پوشش آن فرد است. چرا که ساختار ذهن ما قالبی است و به صورت قالبی به اشخاص نگاه می‌کنیم. حتی بخش مهمی از شناخت ما از خودمان به وضعیت بدن ما برمی‌گردد. بدن است که بعضی از خصوصیات مثل اعتماد به نفس را می‌تواند در ما افزایش دهد و یا مار را تبدیل به آدمی بدون اعتماد به نفس نماید. برای اینکه بتوانیم یک شخصیت قوی بنویسیم هم این بعد بسیار دارای اهمیت است. چرا که بدن جز عناصر اصلی شکل دهی به یک شخصیت می‌باشد. این بعد به وضعیت جسمانی فرد و ظاهر او برمی‌گردد.
    برای نوشتن این بعد می‌توان سوالاتی مثل جنسیت شخصیت چیست؟ چند سال دارد؟ تیپ شخصیت چگونه است؟ چه رنگی را معمولا برای لباس‌هایش انتخاب می‌کند؟ چهرۀ شخصیت چه شکلی است؟ اندام شخصیت چگونه است؟ آیا ویژگی منحصر به فردی در چهره یا اندام شخصیت وجود دارد؟ آیا بیماری خاصی دارد؟ از چند سالگی دچار این بیماری شده است؟ آیا تیک خاصی در بدن او وجود دارد؟
    بخش مهمی از کاراکترهای سینمایی به بدن شخصیت‌ها برمی‌گردد. برای مثال فیلم از کرخه تا راین مسئلۀ اصلی درمان جراحت‌های سعید است که به‌خاطر جنگ این جراحت‌ها در او به وجود آمده است. یا مجموعۀ فیلم‎‌های بتمن را نگاه کنید. نوع لباس و پوشش او از وجوه اصلی این شخصیت در کل داستان است.
    برای اینکه بتوانید به این بعد بهتر بپردازید می‌توانید هر فیلمی را که دیدید از ظاهر شخصیت‌های اصلی یادداشت برداری کنید و آن را برای خودتان توصیف کنید تا شما هم بتوانید مثل یک فیلمنامه‌نویس حرفه‌ای بعد از مدتی یک شخصیت حرفه‌ای را خلق کنید.
    دقت داشته باشید که بدن را باید با کلماتی که حتی جزئیات را نشان می‌دهند توصیف کنید. نه با کلماتی که به صورت کلی و گذرا شخصیت را توصیف می‌کند آن را وصف کنید. هر چه جزئیات دقیق‌تری از شخصیت خود توصیف کنید و آن را بهتر بشناسید برای خلق داستان به شما کمک بیشتری می‌کند. حتی می‌توانید اگر به نقاشی تسلط دارید شخصیت خود را طراحی کنید.
    بعد روانی
    این بعد روی دیگر بعد جسمانی است و به اندازۀ بعد جسمانی برای پروراندن شخصیت مهم می‌باشد. چرا که هر شخصیتی دارای مسائل روانی خاص خودش می‌باشد. برای شناخت بهتر ابعاد روانی شخصیت نیاز دارید که نظریه های موجود در حیطۀ روانشناسی را بخوانید. این بعد از گستردگی بسیار زیادی برخوردار است. اگر بخواهید موقعیت‌های سنجیده‌ای در دل داستان و روایتتان بیاورید خیلی مهم است که بعد روانی را به خوبی و از زوایای مختلف ساخته و پرداخته باشید.
    سوالات بسیاری می‌توان برای این بعد مطرح نمود. برای مثال شخصیت محوری از چه چیزهایی می‌ترسد؟ چه چیزهایی او را به وحشت می‌اندازد؟ به چه چیزهایی علاقه‌مند است؟ از چه چیزهایی متنفر می‌باشد؟ نسبت به چه مسائلی خشمگین و عصبانی می‌شود؟ نحوۀ عصبانی شدن او چگونه است؟ صفت کلیدی او چیست؟ آیا مهربان است یا خیر؟ آیا اهمال کار است یا فردی بسیار با پشتکار و فعال است؟ آیا از بیماری روانی خاصی رنج می‌برد؟ نحوۀ مواجهۀ او با دردها و رنج‌هایش چگونه است؟ یا نحوۀ مواجهۀ او در جمع‌های مختلف چگونه است؟
    هر چه بتوانید سوالات مختلفی را در این بعد روانی مطرح نمایید و بهتر شخصیت را در این مرحله بپرورانید همان‌طور که گفته شد بهتر می‌توانید در موقعیت‌های مختلف نقش و عملکرد شخصیت را بنویسید و کارتان در حین نوشتن فیلمنامه راحت‌تر است.
    برای این مرحله هم می‌توانید با بررسی شخصیت‌های که بعد جسمانی آنها را نوشته‌اید بعد روانی آنها را در طی فیلم بررسی کنید و از آن یادداشت برداری نمایید.
    بعد اجتماعی
    شغل و منزلت اجتماعی افراد را تیپ و ظاهر و مسائل روانی هر فرد تاثیر به سزایی می‌گذارد. عوامل بسیاری بر تعیین جایگاه اجتماعی موثر می‌باشند. مهم‌ترین عوامل تاثیرگذار شغل و تحصیل و جایگاه خانوادۀ شخصیت می‌باشند. برای بهتر پروراندن این بعد ضروری است که با نظریات جامعه شناسی آشنایی داشته باشید.
    با سوالات مختلفی می‌توانید این بعد را بپرورانید. سوالاتی مثل کاراکتر چه شغلی دارد؟ در چه رشته‌ای تحصیل کرده است؟ او تا چه مقطعی تحصیل کرده است؟ چه کارهایی تا کنون انجام داده است؟ در چه زمینه‌هایی توانمندی و مهارت دارد؟ پدر و مادر او که می‌باشند؟ در جامعه چه جایگاهی دارند؟ شخصیت فرزند چندم خانواده است؟ در گذشته وضع مالی فرد چگونه بوده است؟ در حال حاضر جز چه طبقه ای از اجتماع می‌باشد؟ و سوالات دیگری که خودتان می‌توانید با بررسی شخصیت‌های اطرافتان به آنها بپردازید به این سوالات اضافه نمایید.
    بعد ایدئولوژیک
    این بعد در عملکرد شخصیت در موقعیت‌های مختلف نقش مهمی دارد. چرا که اندیشۀ فرد است که در انتخاب‌ها و اعمال او تسلط بسیاری دارد. به طور کلی چهار نظام باور داریم که براساس یکی از آنها عمل می‌کنیم. نظام باور دینی، اخلاقی، فلسفی، علمی. هر کدام باور مختص به خود را دارد و عملکرد مختص به خود را به دنبال دارد. به این بیندیشید که شخصیت مد نظر شما براساس کدام نظام باور می‌خواهد عمل کند؟ چه باورهایی دارد؟ چه هدفی دارد؟ غایت او چیست؟ آیا به معاد باور دارد؟ دین او چیست؟
    همۀ این‌ها به پرورش بهتر شخصیت ما کمک می‌کنند و به ما یاری می‌دهند تا شخصیت پخته و به‌یادماندنی را بتوانیم خلق نماییم.

  78. شرم نویسنده-کارآفرینان از بازاریابی

    من در سال تحصیلی ۱۴۰۰ – ۱۳۹۹ به بیش‌ از ۳۰۰ دانش‌آموز، فتوشاپ درس دادم و بعد از آن تصمیم گرفتم یک دوره مستقل برای بزرگسالان ارائه کنم. زمان زیادی را صرف برنامه‌ریزی و طرح‌ریزی محتوای دوره کردم. گمان می‌کردم سخت‌ترین بخش کار به پایان رسیده است و با چند بار اطلاع‌رسانی در شبکه‌های اجتماعی می‌توانم افراد زیادی را جذب کنم اما زهی خیال باطل! فقط دو-سه نفر از دوستانم ثبت‌نام کردند. چنین کلاسی برایم قابل قبول نبود. به کلاس‌های سی نفره‌ای عادت داشتم که تنوع تمرین‌هایشان مرا سر ذوق می‌آورد.
    باور نمی‌کردم که با این قیمت کم، باز هم در بازاریابی ناکام شده باشم. قبل از آن که ناامیدی بر من چیره شود و نشخوارهای فکریم تشدید یابند، سعی کردم به دنبال چرایی مشکل بگردم.
    وقتی به رفتارم در آن مدت دقت کردم متوجه موضوع عجیبی شدم: اطلاعاتِ پوستر و کپشنِ پستِ اینستاگرام بسیار محدود بود. هیچ وعده یا جمله‌ای ترغیب‌کننده در آن ننوشته بودم. در کم‌بازدیدترین ساعات، آن را منتشر کرده بودم. سروته «خروجی دوره» را با چهار کلمه به هم آورده بودم و حتی نتوانسته بودم یک توضیح کلی بدهم که این دوره به چه کار می‌آید.
    گویی دستانی نامرئی مرا عقب نگه‌داشته بودند که کارم را به درستی ارائه نکنم. در صفحات صبحگاهی آن‌قدر با خود صحبت کردم که بالاخره متوجه بوی منجمدکنندۀ «شرم» شدم. من روی آن را نداشتم که محصولم را تبلیغ کنم. هر بار که می‌خواستم فراخوان ثبت‌نام را در جایی منتشر کنم، تمام ضعف‌ها و نقص‌هایش جلوی رویم ظاهر می‌شد.
    خود را با آموزشگاه‌های مطرح کشور مقایسه می‌کردم و می‌گفتم: «سایت من درگاه بانکی ندارد. فونت وبسایت کوچک است و قالبش به اندازه کافی زیبا نیست. نحوه نمایش منوها روی نسخه موبایل در هم می‌ریزد. حتی چهار مقاله درست و حسابی در رابطه با فتوشاپ ننوشته‌ام. صفحه اینستاگرامم مانند بازار شام است و تعداد پست‌هایش مجموعا به پانزده ‌تا هم نمی‌رسد. کاور هایلایت‌ها با یک‌ دیگر هماهنگ نیست. کم سن و سال بودنم هم ضعف بزرگیست، چه کسی به من اعتماد می‌کند؟ سابقۀ کار با یک برند نسبتا شناخته شده را نیز ندارم. جز مدرس المپیاد فتوشاپ بودن، رزومۀ دیگری در این حوزه ندارم. اصلا تحصیلات آکادمیک من مهندسی برق بوده است نه گرافیک…»
    شرم یقه‌ام را گرفته بود و مدام می‌پرسید: «فکر می‌کنی چه کی هستی که این کار را شروع کردی؟»
    با این سوال مواجه شدم که آیا تا ابد باید برای برگزاری کلاس‌هایم محتاج آموزشگاه‌ها و پژوهشسراها باشم؟ هیچ‌گاه نمی‌توانم مستقل کار کنم و باید منتظر پرداختی ناچیز آن‌ها بمانم؟ چرا نمی‌توانم مثل بقیه، محصولم به دیگران معرفی کنم؟
    جالب اینجا بود که وقتی ‌می‌دیدم یکی از دوستانم کتابی منتشر کرده یا درصدد برگزاری وبیناریست به راحتی آن را به دیگران توصیه می‌کردم اما وقتی نوبت به محصول خودم می‌رسید، خون در رگ‌هایم می‌خشکید.
    در ایران مرسوم نیست که دانش‌آموزان در تابستان یا در اوقات بیکاری در فروشگاه، کارواش، رستوران و… کار کنند. شاید اگر این فرهنگ از بچگی در ما نهادینه شده بود در بزرگسالی از بازاریابی و فروش محصولتمان شرمگین نمی‌شدیم.
    در مقابل، عده‌ای به اصطلاح «بچه‌بازار» هستند. در ابتدای نوجوانی یا حتی زودتر در بازار شاگردی کرده‌اند، خجالت را قورت داده‌اند و به راحتی معامله می‌کنند، به مرور ارتقا درجه می‌یابند، به طوری که در ۳۰ تا ۴۰ سالگی صاحب کسب‌وکار خود می‌شوند و بر قوانین نانوشته بازار مسلطند.
    اما تکلیف بقیه چیست؟ کسانی که دوره نوجوانی و جوانیشان را در محیط‌های آکادمیک صرف کرده‌اند. کسانی که نزدیک‌ترین تجربه‌شان به کسب‌وکار، امضای قرارداد کارمندی در ازای حقوق ماهانه بوده است. کسانی‌ که مستقیما از پشت میز و نیمکت دانشگاه بلند شده‌اند که کتابشان را بفروشند.
    چند ماه پیش، یکی از دوستانم برایم در رابطه با انتشار محتوا از کارهای هنریش گفت و این که چگونه اساتید، هم‌کلاسی‌ها و دوستانش او را طرد کردند چون او شأن و منزلت هنر را به درستی به جا نیاورده بود.
    ما باید درمورد معنای «فرهیختگی» تجدید نظر کنیم. ایجاد تغییرات لازم برای کسب درآمد بیشتر، اداره یک بیزنس با دوام مبتنی بر تولید محتوا و جذب مخاطبین جدید نیازمند تغییر دیدگاه ماست. بنابراین اگر نمی‌توانیم طرز فکر خود را تغییر دهیم، نمی‌توانیم چیز دیگری را نیز تغییر دهیم.
    بسیاری از کسانی که برچسب «فرهیخته» را یدک می‌کشند از تبلیغ و فروش کارهایشان خجالت می‌کشند و این کار را کسر شأن خود می‌دانند.
    معمولا نویسندگان در برابر این حقیقت مقاومت می‌کنند که:
    «خلق، آماده‌سازی و فروش یک کتاب، ایجاد یک کسب‌وکار است. انجام همه این کارها به طور همزمان، چالش‌ها را چند برابر می‌کند.»
    اولین باری که این فرآیند را طی می‌کنید می‌تواند طاقت‌فرسا باشد.
    برای تبدیل شدن به یک نویسنده_کارآفرین موفق باید:
    ۱-ایده‌ای برای نوشتن یک کتاب جدید داشته باشید و شروع به نوشتن آن کنید.
    ۲-نسخه اولیه آن را برای چند نفر از کسانی بفرستید که صلاحیت نقد کتاب را دارند.
    ۳-برای پرداخت دستمزد ویراستار، طراح جلد و انتشار از پس‌انداز خود استفاده کنید یا از کسی قرض بگیرید.
    ۴-در کنار نسخه چاپی، نسخه‌ الکترونیک، صوتی و فرمت‌های دیگر را نیز روانه بازار کنید. حتی می‌توانید به ترجمه آن به زبان‌های دیگر نیز فکر کنید.
    ۵-با مخاطبان خود ارتباط برقرار کنید و کتاب‌ها را به آن‌ها بفروشید.
    ۶- برای نوشتن کتاب‌های بیشتر، تیم‌سازی و گسترش کسب‌وکار، یک ساختار تجاری ایجاد کنید که منجر به سودآوری شود.
    با تمام وجود درک می‌کنم انتشار محتوا، چه باری را بر دوش انسان می‌اندازد و هر چه جنبه‌های هنری آن بیشتر باشد این بار، سنگین‌تر می‌شود، چون هنرمند بخشی از وجود خود را در اثرش رها می‌کند. در واقع اثر او، بازتابی از هویت اوست. او شاید نخواهد خانواده و دوستانش از بعضی از زوایای پنهان افکار او مطلع شوند. این قضاوت‌ها او را از «به معرض نمایش گذاشتن اثرش» باز می‌دارد.
    مانند این است که تمام لباس‌هایش را از تن کنده و برهنه به خیابان آمده تا هر غریبه و آشنایی بدن او را قضاوت کند. حال تصور کنید قبل از این کار در همه جا اطلاع‌رسانی کند که قرار است چنین کاری کند. این به راستی نهایت آسیب‌پذیریست.
    نویسندگانی که جملاتی مانند «من عاشق نوشتن هستم، اما از بازاریابی متنفرم» می‌گویند، تقریبا شکست در کسب‌و‌کار نویسندگی خود را تضمین می‌کنند.
    با توجه به این مطالب، از خود بپرسید:
    «آیا می‌توانید با شهامت و بی‌خجالت بفروشید؟ آیا می‌توانید ویژگی‌های یک مدیر خلاق را در خودتان شعله‌ور کنید؟ آیا می‌توانید نویسنده_کارآفرین باشید؟»
    نویسنده_کارآفرین برنامۀ منظمی برای تولید، انتشار و ترویج محتوا دارد و از بازاریابی برای محصولاتش ابایی ندارد. او به دنبال ایجاد و ارائه ارزش به مخاطبان خود است.
    نویسنده_کارآفرین مسئولیت سرمایه‌گذاری خود را می‌پذیرد. این سرمایه‌گذاری مالی و غیرمالی‌ست. سرمایه‌گذاری غیرمالی، «هنر» اوست که باید به کار انداخته شود.
    ساعت‌ها روی بخش‌های مختلف کسب‌وکارش متمرکز می‌شود و به بهبود سیستم فعلی می‌اندیشد، مطالعه می‌کند و نتایج را آزمایش می‌کند.
    او هوای اعضای تیمش را دارد و پیشرفت و تکامل آن‌ها را در الویت قرار می‌دهد.
    مسیر کارآفرینی نسبت به کارمندی ریسک بیشتری دارد اما نویسنده‌_کارآفرین برای کسب درآمد از کار مورد علاقه‌اش خطرات را به جان می‌خرد.
    در واقع پذیرش همه جنبه‌های این شغل، لحظه‌ای‌ست که او را از کسی که می‌نویسد و منتشر می‌کند، به کسی که می‌تواند از نوشتن و تولید محتوا، کسب درآمد کند و زندگی پایداری داشته باشد، سوق می‌دهد.
    با توجه به این مطالب، از خود بپرسید:
    «آیا می‌توانید با شهامت و بی‌خجالت بفروشید؟ آیا می‌توانید ویژگی‌های یک مدیر خلاق را در خودتان شعله‌ور کنید؟ آیا می‌توانید نویسنده_کارآفرین باشید؟»

  79. اشتباهات مهلک والدین در تربیت

    دوستی برای من تعریف می‌کرد که در سن نه سالگی مورد آزار و سوءاستفاده برادرش قرار می‌گرفته و چون برادرش او را ترسانده بوده، او جرأت نکرده قضیه را با پدر و مادرش درمیان بگذارد و مدتها این آزارها ادامه داشته و آسیب‌های زیاد روحی و روانی به او وارد شده است. این دختر خانم با اینکه اکنون خانم بالغی شده و سالها از آن اتفاقات گذشته است، اما هنوز آن خاطرات دردناک آزارش می‌دهد.
    به‌راستی چه اتفاقی باعث ترس کودکان از والدین خود می‌شود؟
    و سؤال مهمتر اینکه چگونه می‌توان به کودک خود احساس امنیت و حمایت دهیم؟
    خیلی مواقع والدین واقعاً به دنبال تربیت صحیح و اصولی فرزند خود هستند، کتاب مطالعه می‌کنند، کلاس شرکت می‌کنند، از اساتید مشاوره می‌گیرند، انواع متدهای قدیمی و مدرن را به کار می‌گیرند، اما به نتیجه دلخواه نمی‌رسند. این قضیه مانند داستان آن فردی است که در انباری گندم جمع می‌کرد، اما هر بار که به انبار سرمی‌زد، می‌دید که گندم‌ها کمتر و کمتر شده‌اند. مولانا چه زیبا سروده است که…
    ما در این انبار گندم می‌کنیم گندم جمع آمده گم می‌کنیم
    اول ای جان دفع شر موش کن عاقبت در جمع گندم جوش کن
    ما والدین رفتارهایی داریم که با وجود آن رفتارها هر چقدر کتاب‌های مفید مطالعه کنیم، هر چقدر کلاس‌های عالی شرکت کنیم و هر چقدر خودمان را به آب و آتش بزنیم، نمی‌توانیم فرزندان موفقی تربیت کنیم. این رفتارها به نوعی خیانت ما در حق فرزندان‌مان محسوب می‌شود. خیانتی که به این راحتی قابل جبران نیست و آسیب‌های جبران‌ناپذیر روحی و روانی به فرزندان دلبندمان وارد می‌کند. زمانی که از این رفتارها آگاه شویم و بتوانیم آنها را به حداقل برسانیم، مسیر تربیت فرزندمان بسیار هموارتر و دست‌یافتنی‌تر می‌شود. با حذف این رفتارهای مخرب می‌توانیم به داشتن فرزندانی موفق، تأثیرگذار و با سلامت روح و روان امیدوار باشیم.
    یکی از مهمترین خیانت‌های والدین، واکنش‌های تند و ناگهانی به اشتباهات کودک است. فرزندی که سهواً ظرف خورشت را روی فرش ریخته، وقتی با واکنش شدید و منفی والدین خود مواجه می‌شود، یاد می‌گیرد دفعه بعد اشتباهش را پنهان کند، دروغ بگوید و تقصیر دیگری بیندازد. پس می‌گوید من نریختم، برادرم ریخت و مسبب دروغگویی کودک والدین او هستند. از سوی دیگر ترس شدیدی سراسر وجود کودک را فرامیگیرد. شجاعت در این کودک از بین می‌رود و قدرت ریسک‌پذیری او به صفر می‌رسد. او دیگر نمی‌خواهد هیچ کاری را شروع کند زیرا به شدت از شکست و نرسیدن به هدف می‌ترسد. او یاد می‌گیرد که کاری را شروع نکردن بهتر از اشتباه کردن و شکست است. این کودک در آینده تحصیلی و شغلی خود نیز به موفقیتی نمی‌رسد، چون به شدت آدم محتاطی است و ترجیح می‌دهد آغازگر نباشد. کودک در چنین خانواده‌ای احساس امنیت و حمایت نمی‌کند لذا وقتی با مشکلی مواجه شود، با خانواده‌اش مطرح نمی‌کند یا مشکل را درون خودش می‌ریزد و این باعث ایجاد عقده‌های روانی در او می‌شود یا ممکن است مشکلش را با دوستانش مطرح کند و از آنها مشورت بخواهد که باز این سرچشمه ایجاد مشکلات بزرگتر برای کودک است. مشکل دیگر واکنش تند و منفی این است که فرزند کینه والدین را به دل می‌گیرد و نمی‌تواند ارتباط صحیح و مناسبی با آنها برقرار کند و والدین محبوبیت و تأثیرگذاری خود را روی فرزندشان از دست داده و نمی‌توانند مشاور و راهنمای او در تربیت باشند، لذا عملاً اجرای همه تکنیک‌ها و متدهای تربیتی آنان بی‌اثر می‌شود.
    خیانت دوم والدین در حق کودکان، بدگویی، نصیحت و تحقیر یکی از والدین توسط والد دیگر است. یکی از نیازهای اساسی فرزندان این است که در محیط خانواده خود احساس امنیت و اقتدار والدین را تجربه کنند. زمانی که یکی از والدین از دیگری گله و شکایت می‌کند، این احساس اعتماد و اقتدار در کودک فرومی‌پاشد. کودک آن تصویر خداگونه‌ای که از والدین خود در ذهنش ایجاد کرده را از دست رفته می‌بیند. از آنجایی‌که والدین در نظر کودک پست و حقیر شده‌اند، او خود را با آنان همانندسازی می‌کند و امید رفعت و بزرگی در خود نمی‌بیند. همچنین نگاه او به دیگران نیز خدشه‌دار می‌شود. او یاد می‌گیرد علیرغم همه خصوصیات مثبت و نقاط قوت آدم‌ها، روی عیوب و رفتارهای منفی دیگران دست بگذارد و این منفی‌گرایی خصلت رفتاری او می‌شود. والدین علاوه بر اینکه رفتارهای خود را به فرزند خود می‌دهند، نگاه و نگرش او را نیز به زندگی تعیین می کنند. کودک یاد می‌گیرد که در هر شرایط و اتفاقی، قسمت معیوب آن را پررنگ کند و از آن گله و شکایت کند. ۹۹% عادت نق زدن، بهانه گیری، لجبازی و ایراد گرفتن کودکان ریشه در رفتارهای والدین دارد. ما نه تنها رفتارهای فرزندانمان را شکل می دهیم، بلکه نوع نگاه آنها را به دنیا و انسان های دیگر تعیین میکنیم.
    خیانت شماره سه حمایت افراطی از کودک است. مسئله‌ای که در گذشته به علت تعداد زیاد فرزندان خیلی اتفاق نمی افتاد، اما امروزه مسائل زیاد فرهنگی اجتماعی سبب شده والدین توجه ویژه و افراطی به فرزند خود داشته باشند. همه مسائل آنها را حل کنند و نگذارند در اصطلاح آب در دل بچه ها تکان بخورد. همه خواسته های کودک به سرعت برآورده میشود و کودک آزاد است هر گونه که می‌خواهد رفتار کند و هر چیزی را که می خواهد داشته باشد و هیچ قانون و حد و مرز و مانعی برای او متصور نیست. محبت بی حد و حصر به کودک می شود و شخصیت کودک به صورت فردی بسیار ظریف و شکننده که هرگز نه نشنیده و قانونی برای او تعریف نشده بزرگ می شود. کودک بسیار وابسته و بی مسئولیت می شود، هیچ توقعی از او نمی رود و وقتی وارد مدرسه می شود، بحران‌های او آغاز می شود و می خواهد همه از معلم و مدیر گرفته تا دانش‌آموزان دیگر گوش به حرف او باشند. هر زمان که دوست دارد از کلاس خارج شود و کسی چیزی به او نگوید و هر زمان دوست داشت، درس گوش بدهد و هر زمان نخواست بازی کند. حواس همکلاسی هایش را پرت کند. به شدت قانونمند کردن این کودکان و کاهش وابستگی آنها در این سنین سخت است. او خود را کودکی تنها می یابد که هیچ کس او را دوست ندارد. توانایی یادگیری درس‌هایش را به تنهایی ندارد، هیچکس توجهی به خواسته های او ندارد. اینجاست که کودک بزرگ ترین لطمه‌های روحی را می‌بیند و مانند دستی که کج رشد کرده، باید شکسته شود و از نوع بسته شود، زمانبر و دردناک است تا زمانی که بتواند با شیوه جدید خودش را سازگار کند.
    آخرین خیانت والدین به کودکان که در این جا مایلم آن را مطرح کنم، عدم آموزش مهارت های زندگی به اوست. فرزندی که با خودش، توانمندی‌ها، استعدادها و نقاط قوت و ضعفش آشنا نیست، چطور می تواند در زندگی پیشرفت کند و به مراتب بالا برسد! فرزندی که یاد نگرفته به خواهر برادر همکلاسی و اطرافیانش ارتباط خوبی را برقرار کند، در محیط تحصیلی و شغلی خود چگونه می تواند موفق شود و از پس کارهای خودش بر آید و مسائل را با دیگران حل کند!
    فرزندی که به والدینش وابسته است، آیا می تواند زندگی زناشویی موفق و جذابی را تجربه کند؟ آیا از پس از تامین زندگی اش برمی آید؟ فرزندی که اعتماد به نفس ندارد، چطور از پس تکالیف مدرسه اش بر بیاید؟ چطور با چالش‌های زندگی مواجه شود؟ چطور ریسک کند و کاری را شروع کند؟ آیا اصلاً برای کودک بدون اعتماد به نفس موفقیتی قابل تصور هست؟ فرزندی که درست فکر کردن را یاد نگرفته، چطور در زندگی مسائل اش را حل کند؟ چه معیارهایی برای انتخاب شغل دوست همسر دارد؟ آیا به عاقبت کارهایش فکر میکند؟ آیا منتظر است همیشه دیگران برای او تصمیم بگیرند؟ چقدر خودش را ناتوان می بیند، زیرا نه خودش قدرت تصمیم گیری دارد و نه از تصمیم های دیگران در مورد زندگی اش راضی است. فرزندی که مهارت نه گفتن را بلد نیست، چطور می تواند پیشنهادات نامناسب دیگران را رد کند؟ و چقدر در معرض آسیب و انحراف است و برای اینکه بی‌عرضه به نظر نرسد، حاضر است به هر گناه و آسیبی تن دهد و به شدت در معرض خطرات و مشکلات جامعه است. وقتش را بیهوده هدر می دهد و ابزاری می شود برای انجام کارهای دیگران و خودش اجازه سوء استفاده به دیگران می دهد. فرزندی که مهارت شاد زیستن را بلد نیست، در معرض انواع افسردگی ها قرار دارد. او یاد نگرفته که می شود علیرغم وجود مشکلات زندگی شادی را تجربه کرد. با کوچکترین تنش و چالش ناراحت و دگرگون می‌شود و همه وجودش را غم فرا می گیرد. افسردگی چالش بزرگ قرن ماست، پس پیش از اینکه دیر شود باید این مهارت اساسی را به کودکان آموزش داد. فرزندی که مسئولیت پذیر نیست یاد نگرفته نسبت به خودش و اطرافیانش، جامعه و محیط زیستش وظایفی را برعهده دارد. هیچکس علاقه‌ای به آدم بی مسئولیت ندارد و از جامعه طرد می شود حتی این توانایی را ندارد که نیازهای اولیه روحی روانی خودش را برطرف کند. چه کسی از یک آدم بی مسئولیت امید خیر و خوبی دارد؟! پس اگر بخواهیم فرزندی موفق تربیت کنیم که بتوانیم به او افتخار کنیم، آموزش مهارتهای زندگی به او جزء ضروریات است.
    در اینجا لازم است به ابتدای بحث برگردیم، هر اشتباه را مطرح کردیم، راه حل اساسی آن را بازگو نماییم.
    اشتباه اول والدین واکنش شدید و ناگهانی و ایجاد ترس در کودک بود. اگر این اشتباه را بخواهیم اصلاح کنیم، باید نحوه برخورد ما با اشتباهات کودک را تغییر دهیم. به صورتی که این اشتباهات را جزئی از زندگی روزمره بشماریم و آنها را تا می‌توانیم کمرنگ کنیم و به کودک کمک کنیم که دنبال راه های جبران آن اشتباه بگردد. حتی می‌توانیم از اشتباهات خود برای کودک بگوییم و اشتباه را جزئی از فرایند یادگیری قلمداد کنیم و آنها را فاجعه نپنداریم. به این طریق کودک یاد می‌گیرد که هر بار که اشتباهی انجام می دهد آن را جبران کند و دفعه بعد مراقب باشد که این اشتباه را مجدد تکرار نکند.
    خیانت دوم والدین به کودک بدگویی تحقیر و نصیحت یکی از والدین توسط دیگری است که باعث ایجاد یک نگرش منفی نسبت به اطرافیان در کودک می‌شود. بسیار مهم است که ما در ارتباط‌مان با اطرافیان روی نقاط مثبت آنها تمرکز کنیم و آنها را بزرگ و پررنگ کنیم، حتی اگر اشتباهی در طرف مقابل‌مان می بینیم، آن را پنهانی تذکر دهیم و یا ابتدا به خصوصیات مثبت آن فرد اشاره کنیم و بعد پیشنهاد دهیم که اگر آن رفتار اصلاح شود بسیار عالی خواهد بود. در نگاه‌مان به جامعه به کودک یاد دهیم اولویت دیدن خوبی ها نقاط قوت و استعدادهای اطرافیان است و در قدم بعد اصلاح عیوب خودمان و اگر جایی مشکلی دیدیم ببینیم سهم ما در آن مشکل چیست و با صحبت بتوانیم مسائل مان را با آرامی حل کنیم. و مورد آخر آموزش مهارت های زندگی به کودکان است این آموزش ها باید از سنین اولیه کودکی فرزندمان آغاز شود وقتی فرزند ما روح و جانش با این آموزش ها تغذیه شود علاوه بر اینکه اعتماد به نفس و احساس می‌توانم به او کمک می کند تا در مراحل زندگیش مسئولیت هایی را به عهده بگیرد و انجام دهد در حس استقلال او کمک می کند. کودک یاد می‌گیرد ارتباط خوب و موثری با دنیای اطراف خود برقرار کند. دوستان خوبی پیدا می کند و می تواند با آنها صمیمی شود. در جایی که پیشنهاد نام مناسبی به او می شود، او یاد گرفته که قاطعانه و محترمانه نه بگوید. درست فکر کردن را آموخته است. همیشه جوانب قضایا، مزایا و معایب امور را می سنجد و در نهایت بهترین تصمیم را می‌گیرد. می‌تواند به عاقبت کارهایش فکر کند و اگر نتیجه مثبتی از آن کارهای بدش می شد، آن را انجام دهد. کودک یاد گرفته علیرغم همه مشکلات و چالش های زندگی می شود شادی را تجربه کرد. شادی به عنوان یک عادت رفتاری و فکری کودک به وجود می‌آید و او را از انواع افسردگی‌ها و بیماری‌ها حفظ می‌کند. کودک نسبت به خود، جامعه و محیط زیست احساس مسئولیت می کند و مدام این فکر را با خود می کند که چه وظیفه ای نسبت به دیگران بر عهده دارد و اینجاست که منبع خیر و برکت برای جامعه می شود.

  80. آخرین اکتشاف یک مربی

    اون زمان که جوشهای زرد و درشتی روی صورتم به تازگی زده بود، کارهای جالب زیاد انجام می‌دادم. حدود یک ربع طول می‌کشید تا کیف مدرسه ام را آماده کنم،
    این زمان در حالت طبیعی بود که می‌توانستم کتاب درسی و دفترهای مربوطش را از لابلای جزوه ها، کتابهای تست، کاغذهای چک نویس و بشقاب میوه دوسه روز پیش که مامان برایم نارنگی و سیب قاچ زده آورده بود، و حالا ظرف خالی‌اش، محل خرده تراش‌ها و اتیکت لباسم بود پیدا کنم.
    وقتی قرار بود به مهمانی برویم حتی به خانه پدربزرگ، برای دیدن دو فرد کهنسال که زیاد در قید سر و وضع نبودند تا تولد دخترخاله و مهمانی‌های مهمتر، لباس‌ی تن می‌کردم و جلوی آیینه خودم را برانداز می‌کردم، و امان از وقتی که نمی‌پسندیدم، و به نظرم می‌آمد که به اندازه کافی زیبا نیست، یا زیبا نشده‌ام، آن وقت بود که چوب لباسی‌های خالی به یک گوشه اتاق پرت می‌شد و لباسی که مورد پسند واقع نشده بود سمت دیگر.
    به زمان کوتاهی، با کوهی رنگی و نرم از لباس‌ها مواجه می‌شدم که روزها، و شاید هفته ها جزئی از دکور اتاقم می‌شد.

    تعریف کردن این دو منظره الان برایم خنده دار است ولی،در آن زمان مادرم بسیار عصبانی می‌شدند و من را به عنوان یک بی‌نظم به همه معرفی می‌کردند.
    آنقدر این معرفی قدرتمند بود که برچسبی شده بود برای من، و خودم را جدای این بی نظمی نمی‌دیدم.
    بزرگتر شدم، ازدواج کردم و همیشه خود را بی نظم می‌دانستم، طوری که می‌بایست با بی‌نظمی کارها را انجام دهم، و اگر جز این بود، انگار خودم نبودم.
    این رو بگم که بی انضباطی های من منجر به جدایی و دعواهای فراوان نشد، گاهی در حد یک جمله اعتراض و بیشتر چشم‌‌پوشی. و الان فرد منظمی هستم، نظم ذهنی و برنامه ریزی خوبی دارم.
    و بعد از سالها توانسته ام از قالب بی نظمی که برایم تعریف شده بود بیرون ایم.
    یکبار در طول دوران تحصیل به علت تکلیف ننوشتن مواخذه نشدم. و هیچ وقت این مسئله را کسی ندید، حتی خودم تا الان که برای شما می‌گویم.
    همه ما از این دست تجربه ها داریم. و تاثیر حرفهای دیگران را بر خود دیده‌ایم و برایمان ملموس است. می‌دانیم که گاهی حرفی به ظاهر ساده چه تاثیر عمیقی می‌تواند بر زندگی من بگذارد.
    وقتی من در جایگاه یک والد و یک مربی قصد تربیت بچه ها را دارم، باید به دقت حواسم به تاثیر حرفهایم باشد. به خصوص که اهل سخنرانی و زیاده گویی نیز نباشم، سخن کم و موثر من می‌تواند در عمق جان شاگرد و فرزند من رخنه کند. این حرف آنقدر قدرتمند است که می‌تواند مدل دیگری از رفتار را در من شکل دهد.
    جایی خواندم: اگر تاثیر حرفهایی که به دیگری می‌زدیم را روی بدنش می‌دیدیم، آیا هر حرفی می‌زدیم؟
    مهمه که من به اثر کلامم روی فرد مقابل حواسم باشه و ببینم که با گفتن این کلام، او چه احساسی پیدا می‌کند، آیا آسیب می‌بیند یا به رشد او کمک می‌کند؟ آیا برای،خالی،شدن احساسات و هیجانات خودم حرفی می‌زنم یا می‌خواهم با کلامم ارتباطم را تقویت کنم.

    به من بگویید شما به عنوان مربی تا کنون چه ابزارهایی را سر کلاس برده اید و چرا؟

    اما پیشنهاد من:
    شما به عنوان یک مربی موثر باید یک ابزار را همیشه همراه خود به فضای آموزشی ببرم.‌ این آخرین اکتشاف من‌ تا این لحظه است. مربی عزیز، یک ذره بین باید در جیب لباست داشته باشی، و کار مهم از الان آغاز می‌شود، اینکه باید تو انتخاب کنی چه ذره رفتاری را با دقت بیشتری ببینی و اینکه هر رفتاری را هم نبینی.
    اگر ذره بین‌ مادر من درست کار می‌کرد، نظم در نوشتن تکالیف را می‌توانست در رفتارهای من پیدا کند.
    همین چند روز پیش خانم هنرمندی را به کلاس دعوت کردیم تا آموزش نقاشی روی پارچه بدهند، من و بچه ها با دقت به نکاتی که در مورد کشیدن طرح، دست گرفتن قلم مو و تنظیم رنگ می‌گفتند، گوش می‌دادیم. حرف‌هایشان که تمام شد رو به من گفتند حالا نوبت بچه‌هاست.
    من لبخندی زدم و گفتم خب الان کی میاد امتحان کنه؟ سارا سریع و با صدای رسا گفت: من! و قلم مو را در دست گرفت و شروع کردن به رنگ‌کردن خطوط طرح چاپ شده روی پارچه. و بعد از اینکه قسمتی را انجام داد، نفر بعد و همینطور همه بچه ها ادامه دادند.
    آخر کلاس در مورد تجربه‌شان صحبت می‌کردند، متوجه شدم که تقریبا بیشتر بچه‌ها تجربه نقاشی با قلم‌مو را داشته‌اند و حتی دو نفر از آنها ویترای کار کرده‌اند.
    و اما سارا به گفته خودش تجربه چشمگیری در نقاشی نداشته و برای اولین بار قلم‌مو در دست گرفته بود.
    نگاهی به سارا انداختم و گفتم: سارا دیدم که تو اولین نفر بودی که بعد از آموزشها، شروع به کشیدن کردی. برام قابل تحسینه که در کشیدن طرح این شجاعت را داشتی. متوجه شدم که تجربه ‌چیزهای جدید برایت هیجان انگیز است. سارا خندید جوری که دندان‌هایش مشخص شده بود حتی لثه‌اش. از شدت ذوق نمی‌توانست خنده‌اش را جمع کند، همینطور که خنده روی لب‌هایش داشت گفت واقعا! نمی‌دونستم و کمی بعد گفت: بله از امتحان کردن هنرهای جدید حس خوبی دارم. چه خوب شما متوجه شدین.

    مهمتر این است که من وقتی رفتار مثبت را با ذره‌بین‌ام یافتم، چطور بیانش کنم.
    با عباراتی ابراز نکنم که فرد احساس اضطراب و نگرانی کند. اگر به سارا می‌گفتم وای چه دختر فوق العاده‌ای! خیلی آینده درخشانی داری! تو یک هنرمند واقعی خواهی شد و از این دست جملات اغراق آمیز، چه تاثیری بر او داشت؟ او نگران و مضطرب می‌شد که نکند نتوانم یک هنرمند واقعی بشوم. اصلا من خیلی با یک هنرمند واقعی فاصله دارم. نگران می‌شد که دختر فوق‌العاده‌ایی نباشد چون کار فوق‌العاده‌ای انجام نداده بود، دیگر بچه‌ها خیلی بهتر از او طرح را کشیدند. پس دقت کنیم در بیان چه کلماتی را استفاده می‌کنیم.
    و این یک فرمول دارد:
    آنچه می‌بینی را توصیف کن.
    همین و تمام.
    می‌بینم حروف را روی خط نوشته‌ای.
    دیدم که در خوش‌آمدگویی پیش‌قدم شدی.
    لازم نیست قضاوت کنیم که با این رفتار در آینده چه می‌شود، فقط آنچه را می‌بینی بگو. همین.

    (ذره بین، یافتن رفتار مثبت، توصیف آنچه دیده‌ای بدون اغراق)

    من مربی‌ام.
    شاگردانم را دوست دارم
    گاهی از آنها دلگیر می‌شوم
    گاهی به ذوقم می‌آورند
    اما دوست داشتنم تغییری نمی‌کند
    درون هر کدام از آنها چیزی نهفته است
    کشف می‌کنم خوب‌هایشان را
    تا جان بگیرد در درونشان
    و با آنها بال می‌گشایم
    و پرواز می‌کنم در آسمان سپید دانایی

      1. سلام. متشکر از بازخوردتون.
        بعد از انتشار و دوباره خوانی خودمم متوجه شدم که باید پر و پیمون تر بشه.
        خوشحالم که اقدام کردم و نوشتم و ارسال کردم.
        حتما متنم رو ادیت میزنم و ارتقا میدم.

  81. درباره اینکه سالمند کیست و همچنین ضرورت توجه به یوگای سالمندی میتواند در چه جایگاهی قرار داشته باشد، در ابتدا شرایطی را که شاهد آن بوده ام را برای شما بازگویی می کنم.

    وقتی یک سال و 4 ماه از اپیدمی کرونا در جهان می گذشت، وقتی با آمار بالای مرگ و میر در اثر ابتلا به کووید 19 همچنان برای تایید تزریق واکسن های تولید جهانی در ایران بحث و گفتگو های بی حاصل برقرار بود و ما نگران والدین و سالمندان اطرافمان بودیم، اعلام شد که اولین گروه سنی که سالمندان بالای 80 سال بودند، می توانند واکسن کرونا را دریافت کنند. چقدر خوشحال شده بودیم. قطعا آنهایی که این گروه سنی را در کنار خودشان داشتند بهتر میتوانند حال آن روزهای من را درک کنند.
    اما حال من را فرزندانی بهتر درک می کنند که مجبور بودند مثل من دوشادوش والدینشان در تمام مراحل حضور داشته باشند.
    به یاد دارم که در خیابان شریعتی تهران روبروی کتابخانه حسینیه ارشاد، داخل کوچه فلسفی، خانه بهداشت قرارداشت که وقتی ساعت 8 صبح مراجعه کردم، بیش ازصدها زن و مرد سالمند با شرایط سختی از لحاظ بدنی در صف بسیار ناراحت کننده ای ایستاده بودند- بدون در نظر داشتن پروتکل های شرایط اپیدمی کرونا، همه فشرده به هم، بدون فاصله ایمنی – و ناراحت کننده تر اینکه فرزندان این سالمندان خودشان نیز در سنین بالای 50 و یا حتی 60 و 70 بودند و در ریسک ابتلا به کویید19 قرار داشتند. علیرغم این شرایط سخت، در این همهمه و شلوغی از سر و کول هم بالا می رفتند تا از گرفتن شماره برای تزریق آن روز جا نمانند. (این در حالی بود که در ورودی مرکز بهداشت بسته بود و کارکنان و پرستاران از پشت درهای بسته از عدم اطلاعشان از زمان
    تزریق می گفتند. سو مدیریت کاملا مشهود بود). در این شرایط سخت سالمند و یا همراه او کارت ملی سالمند را از پشت میله های مرکز به یکی از کارکنان میداد تا همان کارمند از پشت میله ها، روی یک تکه کاغذ، شماره ای بنویسد و به سالمند یا همراهش تحویل دهد.
    بعد از این مرحله، حالا می بایست با در دست داشتن همان تکه کاغذ از کوچه خارج می شدند و بعد از عبور از خیابان، در پیاده رو منتظر می
    ماندند تا واکسیناسیون شروع شود و با اعلام شماره ها نوبتشان فرا برسد.
    بالغ بر 5 ساعت طول میکشید. شما تصور کنید که سالمند حد اقل از 7 صبح از خانه خارج شده، شرایط جسمی و خستگی و مشکل آب و زمان دارو و دستشویی و بیماری ها را هم در نظر داشته باشید.
    در آن شلوغی و همهمه اسمشان را صدا می زدند. سالمندان نمی شنیدند.اگر سالمندی همراهی نداشت به راحتی نوبتش را از دست می داد.
    پله های بلند جلوی ورودی حسینیه ارشاد حکایت دیگری داشت. تمام سالمندان می بایستی حداقل ده پله را طی می کردند و در این بین، وضعیت مشکلات و بیماری های زانوسالمندان، سالخوردگی و ضعف تعادل در سالمندان و علاوه بر این ها سالمندان با ویلچر را هم در نظر داشته باشید.
    من و دیگر همراهان می توانستیم به بعضی از سالمندان کمک کنیم اما سالمندی که فرد همراه او میانسال و بالای 60 سال بود، خود با مشکل مواجه بودند.( بله این مرکز لااقل در یک هفته اول تزریقات واکسیناسیون کووید 19 هیچگونه امکانات رفاهی را برای سالمندان مهیا نکرده بود).
    دردناک ترین صحنه ای که ناظر آن بودم، دیدن زن و شوهری بود که در حال عبور از روی جدول وسط خیابان بودند.
    خانم سالمند کف دست هایش را روی زمین گذاشته بود و دقیقا به صورت چهار دست و پا سعی داشت تا از روی جدول وسط خیابان عبور کند. در حالیکه چادر مشکی اش هم مابین دست و پاهایش پیچیده شده بود. و همسر سالمند او با عصا و با دلنگرانی بالای جدول ایستاده بود و همچنان که مراقب حفظ تعادل خودش بود، در ناتوانی کامل، فقط و فقط نظاره گر وضعیت ناراحت کننده ی بود که همسرش دچار آن شده بود.
    به یاد دارم که دست مادرم را رها کردم و بی محابا به وسط خیابان رفتم و در حالیکه صورتم غرق در اشک بود، جلوی ماشین ها را گرفتم. راننده ی اولین ماشین، متوجه صحنه ی خطرناک بوجود آمده شد و با متوقف کردن ماشینش، راه عبور بقیه ماشین ها را بست. از ماشین پیاده شد و آقای سالمند را از وسط خیابان به پیاده رو هدایت کرد. من هم به خانم سالمند کمک کردم تا با قدم های بسیار آهسته اش از خیابان رد شود.
    نکته ای که ضروری میدونم تا به آن اشاره کنم این است که:
    یک سالمند نیاز به حمایت اجتماعی دارد.
    یک سالمند نیاز به همراهی و حمایت خانواده و نزدیکان را دارد.
    یک سالمند نیاز دارد تا در شرایط متفاوت بدنی تا حد ممکن توانمند شود.
    ضرورت دارد تا تعداد مراکز مهم حمایتی، مانند خانه بهداشتی که مثالی از آن را برای شما تعریف کردم، در هر منطقه ای بیشتر و بیشتر باشد و از آن مهم تر ضرورت دارد که بدانیم این مراکز چه خدماتی را و چگونه به گروه هدف اش می رساند.
    داستانی را که تعریف کردم در زمانی رخ داده است که جمعیت ایران همچنان در گروه جمعیت جوان قرار دارد. از سال 1360 به واسطه افزایش میزان تولد نسبت به میزان مرگ و میر، با جمعیت جوان کشور روبرو شده بودیم که از لحاظ جمعیت شناسی، مناسبات و تمهیدات خاص خود را ایجاد کرده است.
    اما در حال حاضر درنظر داشته باشید که به واسطه کم شدن میزان تولد در این سال ها و نیز به واسطه آمار بالای مهاجرت به خارج از کشور، به سمت جمعیت سالمند نزدیک می شویم و تا 15 سال آینده جمعیت ایران یک جمعیت سالمند خواهد بود.
    سالمندانی که به دلیل آمار پایین ازدواج،تنها هستند.
    سالمندانی که به دلیل نداشتن فرزند تنها هستند.
    سالمندانی که به دلیل مهاجرت خواهر و برادر، تنها هستند.
    نیاز به حمایت های اجتماعی و راهکارهای حمایتی یک ضرورت است.
    نیاز به توانمند سازی افراد تا قبل از سالمندی، یک ضرورت است.
    اینکه در سالمندی ما به چه نکاتی باید توجه داشته باشیم، با توجه به نظریه های مختلف بر روی ابعاد مختلف سالمندی تمرکز می کنیم:
    در نظریه های زیست شناختی به بدن و توان سالمندان توجه داریم.
    که با افزایش سن تقلیل در توان بدنی را شاهد هستیم.
    از منظر نظریه های جامعه شناختی به تقلیل روابط و فعالیت های اجتماعی از جمله رسیدن به سن بازنشستگی توجه دارد.
    از منظر نظریه های روانشناختی به تغییر هویت برای سالمند و روبرو شدن با عنوان تقلیل امید و تغییر امید در سالمندان توجه دارد.
    یوگا از هر سه منظر روی سالمندان برنامه ریزی دارد.
    از منظر زیست شناختی می تواند با توجه به حرکات یوگا به عنوان آسانا، برنامه ریزی های بدنی برای حفظ توان و نیز افزایش توان سالمندی داشته باشد و از این طریق برای دوران سالمندی مفید باشد.
    از منظر جامعه شناختی، یوگا با برنامه ریزی بر روی روابط، برای
    سالمند بسیار تاثیر گذار است با جلوگیری کردن از حس تغییر در روابط اجتماعی.
    یوگا با توجه به معنا دار کردن زندگی با مفاهیم عمیق می تواند نقش موثری بر سالمند داشته باشد از منظر روانشناختی.
    یوگا چشم انداز بسیار خوبی است برای دوران پیش بینی برای سالمندی و نیز دوران سالمندی.
    سامیا صفایی
    دوم اسفند 1401

  82. عنوان: توجه به یوگای سالمندان به عنوان یک ضرورت

    با درود خدمت شما استاد کلانتری گرامی

    متاسفانه زمان ارسال عنوان در قسمت کپی وارد نشده بود.

    با سپاس بسیار

  83. به نام او
    نفیسه زارعی
    عنوان: چگونه خشنود زندگی کنم؟
    سلام
    خوش آمدید.
    حتما کاغذ و قلم همراه تون داشته باشید. چون مطالب، چیزی نیست که فقط گوش بدید. بهتر هست که یادداشت برداری هم بکنید.
    اول با هم آشنا بشویم. از کدام شهر هستید؟
    خوب. یک ساعت برای خودتان وقت بگذارید و تمام دقت تان را بگذارید روی همین وبینار. یک جای راحت بشنید و عوامل حواس پرتی را حذف کنید.
    اگر نکته ای هم در طول جلسه، برای شما جذاب بود، عدد دو را ارسال کنید.
    حالا آماده اید شروع کنیم؟ عدد یک بفرستید.
    امروز می خوام در رابطه با موضوعی با شما صحبت کنم.
    من کوچ هستم.
    کوچینگ من روانشناسی هست با رویکرد تئوری انتخاب.
    وقتی آدم های بسیااار موفق، آنهایی که نام آورند، زمین می خورند و نمی توانند زندگی شان را جمع کنند، در حالیکه همه دنیا برای آنها کف، می زنند، اما وقتی توی آیینه، خودشان را نگاه می کنند و می گویند: آخر تو، چقدر بی عرضه ای؟ این هم شد زندگی؟
    من، با این افراد، سر و کار دارم. یعنی در واقع با یک موجوداتی بسیار موفق، که اصلا خشنود نیستند و گاهی اوقات هم با آدم هایی سر و کار دارم که بسیار معمولی اند ولی بسیار زندگی شان دردناک هست. بسیاری از آدم هایی که هیچ وقت، موفق نبوده اند و رنج می کشند.
    من در این مدت کوتاهی که در حرفه کوچینگ بودم، آدم های متفاوت زیادی را دیدم. همزمان شد با وقتی که خودم در مسیر رشد و تجربه بودم. همه نوع آدمی دیدم و حتی با آنها رشد کردم. چون آدم ها متفاوت بودند یا در سطح پایین مالی بودند یا در سطوح عالی ثروت، یا از تحصیلات عالی دانشگاهی برخوردار بودند و یا اصلا تحصیلات زیادی نداشتند و جالب اینجاست که یا از خیابان های مرکز و قطب اصلی کشور بودند و یا از روستاهای دور افتاده کرمان یا سیستان و بلوچستان.
    تجربه مراجعینی را دارم که تلاش کردند و وضعیت زندگی خودشان را تغییر اساسی دادند و هم چنین مراجعینی که به صرف دلخوش بودن شرکت در دوره ای آمدند، اما تلاشی نداشتند.
    پژوهش ها و کتاب ها و دوره های زیادی از اساتیدم را مطالعه کردم. ولی سوال اساسی همیشه این بوده که ما عموما با آدم هایی برمی خوریم که مهم نیست که وضعیت زندگی شان چگونه است؟ شرایط زندگی شان چیست؟ اصلا اینها مهم نیست؟
    مهم نیست که چقدر اسیب در زندگی شان دیدند؟ چه ضربه هایی خورده اند؟ و الان شرایط چقدر برای آنها دشوار هست؟
    موضوع مهم این است که کلا آنها آدم های شادی هستند. سرحال هستند.
    سه واژه را به کار می گیرند به صورت متوالی. ۱- از زندگی خرسند هستند. ۲-بهزیستی دارند. ۳-سلامت هستند.
    یعنی کمتر دارو می خورند. کمتر کمر درد دارند و کمتر درد معده دارند. ولی می بینیم که خیلی هم زندگی با اینها سر سازگاری نداشته .
    بر عکس این مورد را هم داریم. آدم هایی که صرف نظر از اینکه توی چه دانشگاهی اند، توی چه خانواده ای اند، با چه امکاناتی؟
    دائما اینها احساس ناراحت اند. احساس فلاکت، نارضایتی و بدبختی دارند. آنها سه چیز را ندارند:
    بهزیستی ندارند. خوشنودی از زندگی ندارند. سلامت به معنای دقیق کلمه ندارند که کمترین این نداشتنِ سلامتی، غم داشتن آنهاست.
    سوال اساتید من همیشه این بوده است که چرا یک سری از آدم ها صرف نظر از شرایط زندگی شان، ولی همواره خشنود هستند و همیشه سرحالند و یک عده از آدمها با اینکه خوب رشد کرده و بقیه دنیا برای آنها، کف می زند ولی حال آنها، اصلا خوب نیست و طول عمر خوبی هم ندارد.
    طول عمر خیلی مهم هست. فکر کنید یک جراح اگر طول عمر داشته باشد، چقدر خدمات به کشورش می دهد.
    همیشه سوال این بوده:
    چه تفاوتی این افراد با هم دارند؟
    آیا شرایط موثر هست؟ آیا محیط موثر هست؟
    الان در کشور ما به دلیل شرایط خاصی که هست خیلی از ما فکر می کنیم اگر فضای دیگر، در جغرافیای دیگر زندگی می کردیم خشنود بودیم، بهزیستی داشتیم. رضایتمندی از زندگی داشتیم و سلامت مان هم بهتر بود؟ برای همین هست که مهاجرت می کنند به هر قیمت که شده.
    کسانی که به تناوب در قاره های دیگر زندگی کرده اند و به کار و تحصیل در آنجا مشغول هستند و مردم را دیده اند، معتقتدند اگر محیط و عوامل بیرونی در بهزیستی، در خشنودی و در طول عمر موثر هست، باید مهاجرین ایرانی که به جایی غیر از ایران می روند، الان باید خیلی خشنود باشند. بسیار خشنود و سرحال باشند.
    اگر قرار باشد محیط، به ما خشنودی بدهد، نباید در امریکا با آن جمعیتی که دارد، مردم امریکا، ۲۵۰ میلیون پروزک بخورند که از داخل رختخواب بتوانند بلند شوند و سرکار خودشان بروند. پروزک داروی ضد افسردگی هست و پر مصرف هست.
    امریکایی ها، ۲۵۰میلیون مصرف دارند. پس اگر قرار باشد، محیط به ما خشنودی بدهد، خیلی امریکایی ها باید شاد باشند!!
    از یک طرف که ثروت مندترین کشور دنیا هستند، کمترین مالیات را می دهند نسبت به بقیه دنیا. اما چرا در آنجا افسردگی بالاست؟ پس محیط نباید موثر باشد.
    یافته ی پژوهشگران برای این بود که بفهمند سلطه محیط تا کجاست و سلطه خود انسانها تا کجاست؟
    و ما انسانها چطور می توانیم وضعیت بهتری را به خودمان بدهیم یا اینکه نمی توانیم وضعیت بهتری را به خودمان بدهیم و باید یک منجی باشد که ما را نجات دهد؟
    سوال اساسی دیگر این است که آیا آدم هایی که ما با آنها سر و کار داریم با عنوان آدم های ناخشنود و ناراضی، که سلامتی و بهزیستی ندارند، آیا آنها با آدم های دیگر، در جایی و در موردی، تفاوت دارند؟
    پژوهشگران در روانشناسی به یک مثلث رسیدند که به آن می گویند مثلث قربانی. یعنی خیلی از آدمها خودشان را یک قربانی می بینند. انسانِهای قربانی چه چیز می بینند؟ قربانی یک آزارگر می بینند که این آزارگر می تواند روی ژن آنها باشد یا می تواند پدر و مادری باشد که او را در اینجا به دنیا آورده اند. می تواند یک عامل اقتصادی یا سیاسی باشد. کلا دنبال یک منجی هستند که آن منجی بیاید و او را نجات دهد.
    در مقابل اینها، آدمهایی را داریم که خشنود هستند. صرف نظر از اینکه در چه محیطی هستند و چه وضعیت اجتماعی و تحصیلی و اقتصادی دارند، اینها از این مثلث، بیرون آورده اند و خودشان را آغازگر می بینند. خودشان را آفرینش گر می بینند. به موقعیت های سرسخت زندگی می گویند: چالش کننده است. یک چالش گر دارند به نام اقتصاد، یک چالش گر دارند به نام محیط. آن را چالش گر می ببینند و در زندگی دنبال مربی می گردند که کمک شان کند. یکی از مربی ها، کتاب هست. مثلا داستایوفسکی را می خوانیم، مربی ما می شود. پس می شود کتاب خواند یا برویم سراغ یک نفر که این راه را رفته و از او بپرسیم.
    دنبال مربی می گردد نه منجی. تفاوت اش در همین است.
    اساسا افرادی که در هر شرایطی که بودند توانستند بهزیستی، شادمانی یا خشنودی و طول عمر و سلامت خودشان را حفظ کنند، این انسانها در بیرون از مثلث هستند. و سه کار انجام می دهند که قربانی ها انجام نمی دهند یعنی بلد نیستند.
    اول اینکه یک طرز تفکر پویا نسبت به هستی دارند. یک طرز تفکر خیلی خاص. خوشحال ها یک طور دیگر به پدیده نگاه می کنند. انسانهای شاد فرق نمی کند چه شغلی دارد نگرشش به زندگی مثل فیلسوف زندگی است. به شغلش افتخار می کند. با شکست ها دوباره بلند می شود.
    دوم اینکه آدم های شاد، موهبت به دنیا می بخشند. آدم های قربانی فقط می ایستند تا از آدم ها بگیرند. و انتظار دارند که فردی بیاد به آنها چیزی بدهد.
    سوم اینکه مواهبی که همین الان در پیرامون شان دارند، شناسایی می کنند، لذت می برند، استفاده می کنند و به خودشون یادآوری می کنند و قدرشناسی می کنند.
    بنابراین فرق نمی کند در امریکا باشند یا ایران، اگر این سه را نداشته باشند آدم خشنود نیستند. البته که ما اینجا از آدم هایی صحبت نمی کنیم که زیر خط فقر هستند و به نان شب محتاج هستند. از آدم هایی صحبت می کنیم که پول خرید یک جلد کتاب را دارند.
    نکته بسیار مهم اینکه:
    یک سری عوامل هستند ما هیچ کنترلی روی آنها نداریم مانند: بازار، رفتار دیگران با ما، زنتیک.
    یک سری از عوامل هستند ما یک کمی روی آنها تاثیر داریم. مانند سلامت، روابط با اطرافیان، وضعیت مالی شخصی.
    یک سری عوامل هستند که ما صد در صد روی آنها کنترل داریم.
    و جالب اینجاست که انسان های شاد آن دو طبقه را رها کردند و تمام تمرکز آنها روی همین بخش هست که می توانند کنترل کنند. مانند: اهداف و فعالیت هایی که دارند. طرز فکر و شیوه نگرش آنها.
    بنابراین وقت و انرژی شان هدر نمی رود.
    طرز فکر آدم های قربانی این هست:
    نه خدا و نه شیطان،
    سرنوشت من را بتی رقم زد
    که دیگرانش می پرستیدند.
    من بدبختم من بیچاره ام.
    طرز فکر انسانهای شاد:
    از تو رسته است، ار نکوی است ار بد است.
    ناخوش و خوش، هر ضمیرت از خود است.
    گر به خاری خسته ای، خود کشته ای،
    ور حریر و غز دری، خود رشته ای.
    یافته های پژوهش های دانشمندان می گوید که به طور کلی و صرف نظر از اینکه در چه محیطی زندگی می کنید، در هر جامعه ای، سه تفاوت عمده بین خوشحالان و نا خوشحالان وجود دارد.
    این انسانها به لحاظ انگیزشی، شناختی و رفتاری با هم تفاوت دارند.
    آدم های شاد در زندگی شان رفتارهای مثبت دارند
    آدم های شاد، در واقع زندگی شان، ضلع مهمی دارند:
    ضلع مهم: فعالیت مثبتی که انجام می دهند و یا عمل مهربانانه آنها بدون چشمداشت به غیر از خود است.
    آنها سه کار انجام می دهند:
    ۱-انجام اعمال و اقدامات مهربانانه
    ۲-یادآوری و بهره بردن از مواهبی که هم اکنون برخوردار هستند.
    ۳-کسب طرز فکر و نگرش تاب آورانه.
    طبق مطالعات انجام شده، بازنشستگانی که باز نشسته شده اند و کار داوطلبانه انجام می دهند، رضایت شان از زندگی بیشتر از
    بازنشستگان غیر داوطلب هست. و بازنشستگانی که در خانه می نشینند، اضطراب و افسردگی بیشتری از خود نشان می دهند تا بازنشستگان داوطلب.
    انجام فعالیت مثبت یعنی نوع دوستی، خدمت به دیگران و بخشندگی کردن و دیگری را بدون چشمداشت مورد محبت قرار دادن.
    یعنی برای ماشینی که قصد بیرون آمدن از کوچه دارد، فرصت عبور بدهیم.
    اناجم فعالیت های مثبت، منجر به بهزیستی می شود. اگر بهزیستی می خواهید، باید فعالیت مثبت انجام دهید. لازم نیست شهرتان را عوض کنید. لازم نیست شغل تان را عوض کنید. لازم نیست درآمدتان را بیشتر کنید. لازم نیست کشورتان را عوض کنید. فقط لازم هست فعالیت مثبت انجام دهید. هرجای دنیا که باشید آسمان همین رنگ است.
    فعالیت مثبت داشته باشید، افزایش بهزیستی خودتان را به ارمغان می آوردید.
    و نکته جذاب تر اینکه انجام فعالیت مثبت، باعث عواطف مثبت در ما می شود. باعث افکار مثبت در ما می شود. باعث اعمال مثبت در ما می شود. و در نهایت باعث می شود که نیازهای انسانی ما تامین شود. آدمی که نیازهای انسانی اش خوب برآورده می شود، بهزیستی بیشتری دارد.
    می توانیم فقط و فقط یک ذره ای، نوعدوستی مان را بالا ببریم. در هر هفته پنج عمل مهربانانه نسبت به دیگران، به سگ، به گربه، به گیاه، به انسان دیگری که او را نمی شناسی که بعدا انتظار جبران داشته باشی، انجام دهیم.
    اکنون با یک ارزیابی از خودتان بگویید نمره بهزیستی و خشنودی شما در زندگی، از یک تا ده، چه عددی است؟ و چرا؟

  84. وبینار شناخت رسالت خود
    خانم عباسی و همسرش فروشگاه بزرگی داشتند. از آن فروشگاه‌هایی که سروتهش معلوم نبود. بطور مستقیم و غیرمستقیم بیش از صد‌‌‌‌‌‌‌ وسی نفر در آن فروشگاه مشغول به کار بودند. از بد اتفاق، با تغییر اوضاع اقتصادی دچار ورشکستگی می‌‌‌‌شوند و تمام دارای‌‌ شان را از دست می‌دهند. آنها حتی منزل مسکونی خود را برای سرپا نگه داشتن کسب و کارشان فروختند. اما، بی حاصل بود. در گیرودار اوضاع وخیم مالی، تصمیم گرفتند به محله‌ی پایین شهر بروند تا قدری از سنگینی مخارج زندگی بکاهند. اتاق کوچکی را اجاره کردند. خانم عباسی بی درنگ به خیریه‌ایی که در نزدیکی محل سکونت‌شان بود، مراجعه کرد. او پیشنهاد پخت غذاهای سالم و ارگانیک را به مدیر خیریه، به عنوان غذای مورد نیاز سالمندان و معلولین ارائه کرد. مدیر خیریه از پیشنهادش استقبال کرد. شغل جدید او با تجارب قبلی اش در مدیریت و اداره‌ی یک فروشگاه بزرگ بسیار متفاوت بود.
    او باید روزانه میوه وسبزی تازه تهیه می‌کرد وغذای گرم و تازه ایی برای سالمندان تدارک می‌دید. اگرچه امکانات خیریه در اختیار او بود اما،بخاطر کمبود نیروی کار در خیریه، بسیاری از وظایف را خانم عباسی متحمل می‌شد و زمان و انرژی زیادی را صرف این کار می‌کرد. خستگی جسمی و روحی فراوانی را به جان می‌کشید. زمان های طولانی دوری او از فرزندان و همسرش و در کنار همه ی این ها، حقوق بسیار کم او باعث شده بود تا احساس سرخوردگی و غم کند. اما خانم عباسی یک موضوع مهم را درک کرده بود. او دو راه پیش رو داشت، می‌توانست خود را ورشکسته و بیچاره بداند و این ورشکستگی باعث ناامیدی او از ادامه‌ی زندگی شود و از زمین و زمان گله مند باشد. یا اینکه شکست خود را جبران کند و راه تازه ایی را شروع کند. تمام مدتی که در آشپزخانه مشغول به کار بود در ذهن و تخیل خود داستان پردازی می‌کرد و شخصیت های داستان را می‌ساخت و در پایان شب هر چیزی در ذهنش گذشته بود را روی کاغذ می‌آورد. پس از گذشت یک سال ونیم خانم عباسی رمانی براساس زندگی واقعی خودش نوشت. رمانی که الهام بخش بسیاری از کارآفرینان شد و بسیار خوش درخشید. خانم عباسی با وجود سختی کار و درآمد کم، احساس شکست و نگرانی های مالی، تسلیم شرایط نشد و در دل سختی ها توانست با چیزی که عمیقن او را خوشحال و راضی می‌کند، یعنی نوشتن ارتباط برقرار کند. مدیر خیریه که کتاب خانم عباسی را خوانده بود، یک پیشنهاد کاری به او داد و سرانجام خانم عباسی و همسرش وارد یک تجارت تازه شدند.
    ارتباط برقرار کردن با ارزش‌های درونی خود همان کاری است که زندگی‌مان را حتی زمانی که برخلاف میل‌مان پیش می‌رود، لذت‌بخش می‌کند. تمرکز کردن روی ارزش‌های‌مان، حتی زمانی که شغل‌مان را دوست نداریم، می‌تواند به ما کمک کند که حال بهتری تجربه کنیم. حالا سوال پیش می‌آید که ارزش چیست؟ آیا تا به حال پیش آمده که یک مسیر طولانی مانند گرفتن مدرک لیسانس یا ارشد را طی کرده باشید و بعد احساس سرخوردگی و افسردگی کنید؟ یا کارتان را با حالت اجبار و از سر نیاز انجام دهید؟ و از زمین و زمان شاکی باشید؟ اگر اینطور بوده شما در مسیری غیر از مسیر ارزشمندی‌تان در حال حرکت بوده اید.
    برای پیدا کردن ارزش های‌مان با هم یک تمرین انجام می‌دهیم.
    تصور کنید هشتاد ساله هستید روی یک صندلی نشسته اید وهوای مطبوعی را استشمام می‌کنید. گذشته‌ی خود را مرور کنید و از خودتان این سوالات را بپرسید :
    زمان زیادی را صرف نگرانی درباره‌ی چه چیزی کردم؟
    برای چه کارهایی زمان کم تری اختصاص دادم؟
    اگر به گذشته باز گردم، قسمت … زندگی ام را تغییر می دهم.
    اگر نمی‌توانید از این طریق به ارزش‌های‌تان دست پیدا کنید، به این فکر کنید که دوست دارید شبیه به چه کسی باشید؟ آن شخص چه ویژگی هایی دارد؟ این ویژگی‌ها به احتمال زیاد به ارزش های‌تان بسیار نزدیک‌اند.
    ارزش تمایل قلبی ماست برای اینکه می‌خواهیم چگونه باشیم. برای چه کارهایی پافشاری می‌کنیم. در واقع اصولی که به زندگی ما جهت می‌دهند و ما را در مسیر زندگی به سمت جلو هدایت می‌کند. ارزش‌ها انتهایی ندارند. محل رسیدن و مقصد ندارند. وقتی در مسیر ارزش حرکت می‌کنیم احساس رضایت و انگیزه‌ی زیادی داریم و بدون وجود انگیزه‌ی بیرونی سخت تلاش می‌کنیم. در واقع یک محرک درونی قوی برای حرکت ما وجود دارد. ارزش ها زندگی ما را غنی می‌کنند. ارزش مثل مهربانی، سلامت جسمی و روحی، فرزند پروری صحیح، طبیعت گردی، عدالت جویی، لذت بردن، بخشندگی، پولدار شدن و … . کسی که ارزش خود را می‌شناسد از چالش‌ها و موانعی که در مسیر حرکت به سمت ارزش وجود دارد، دلسرد و ناامید نمی‌شود، بلکه متناسب با شرایط اهدافش را تغییر می‌دهد. ما برای حرکت در مسیر ارزش‌های‌مان نیاز به نقشه‌ی راه داریم. نوشتن و دانستن ارزش‌های‌مان به تنهایی، نمی‌تواند به ما کمک کند و احساس رضایت از زندگی و حال خوب را برای‌مان به ارمغان آورد. ما نیاز داریم تا گام‌های عملی داشته باشیم.
    ارزش‌ها حوزهای متفاوتی دارند. مدل چرخ زندگی که توسط روانشناس سوئدی آقای لاندگرین طراحی شده، به خوبی حوزه‌های متفاوت را بیان می‌کند. در این مدل هرچقدر به قلب سیبل نزدیک ترباشید، ارتباط نزدیک تری با ارزش‌های‌تان برقرار کرده‌اید و هرچه قدر از مرکز دایره دورتر شوید، یعنی کمتر در راستای ارزش‌تان زندگی کرده‌اید. ارزش‌ها شامل چهار حوزه هستند: 1.روابط 2.شغل و تحصیلات 3.سلامت و رشد فردی 4.تفریح
    روابط
    این قسمت شامل رابطه‌ی ما با همسر، فرزندان، خانواده، دوستان، اقوام و همه‌ی کسانی است که به نحوی با آنها در ارتباط هستیم. از خودتان بپرسید : چه ویژگی‌هایی را می‌خواهید در رابطه گسترش و یا بهبود دهید؟ چه فعالیت مشترکی را می‌خواهید با فرد مقابل داشته باشید؟ در این رابطه می‌خواهید چگونه رفتاری داشته باشید؟ شما به سهم خود در رابطه فکر می‌کنید زیرا تنها بخشی از روابط که روی آن کنترل موثری دارید، رفتار شخص خودتان است. متاسفانه شما هیچ کنترلی روی فرد مقابل خود ندارید. پس به اثرگذاری خود فکر کنید نه کنترل و سلطه جویی بر فرد مقابل.
    شغل و تحصیلات
    به دنبال چه نوع عملکرد مطلوبی در شغل خودتان هستید؟ عملکرد مطلوب شما چگونه بر دیگران تاثیر خواهد گذاشت؟ قصد بهبود چه بخشی از دانش، مهارت یا شخصیت خودتان را دارید؟ اگر شغل خودتان را دوست ندارید شغل ایده‌آل‌تان چیست؟
    سلامت و رشد فردی
    اینکه دوست دارید چه فعالیتی در این زمینه شروع کنید و در زندگی روزمره‌ی خود چه تغییراتی ایجاد کنید؟ علاقه‌مند هستید که عضو چه گروه یا مرکزی باشید؟ تمایل دارید چه تغییری در رژیم غذایی، نوع فعالیت جسمی و یا مدل فکری‌تان بوجود بیاورید؟
    تفریح
    شما چه نوع سرگرمی دوست دارید؟ در اوقات فراغت ترجیح می‌دهید چه کاری انجام دهید؟ برای بهبود وضع زندگی چه برنامه ایی دارید؟ آیا فعالیت خاصی در نظر گرفته‌اید؟ چه برنامه‌ایی؟
    پرسیدن این سوالات به صورت جزیی‌ و دقیق‌تر باعث ایجاد شناخت عمیق تری نسبت به خودتان می‌شود. شما به واسطه‌ی پاسخ دادن به این پرسش‌ها، هر کجا که از ارزش‌های‌تان غافل شده‌اید را شناسایی خواهید کرد. این آگاهی منجر به تصمیمات تازه‌ایی در جهت حرکت به سمت ارزش‎هایتان خواهد شد. عملی کردن تصمیمات تازه باعث حس سرزندگی و رضایتمندی‌تان می‌شود و این همان چیزی است که همه از زندگی می‌خواهند.
    از خودتان بپرسید: کدام حوزه‌ی ارزشی برای من ازهمه مهم‌تر است؟ رسالت من در این جهان چیست؟ چگونه می‌توانم با شناخت ارزش‌هایم رسالتم را پیدا کنم؟ کوچکترین گامی که می‌توانم در جهت حرکت در مسیر ارزش‌هایم بردارم کدام است؟ کوچکترین گامی یعنی همان اقدام فوری که زمان، مکان و مقدار انجام آن مشخص باشد.

  85. سلام خدمت استاد عزیز.
    ممنون از بازخورد خوبتون🙏🏼🙏🏼
    درست میفرمایید خیلی پر اشکال بود. ببخشید چون تو سفر بودم و خواستم همان زمان مشخص بفرستم خیلی هاش حذف شد و زمانم برای تایپ کوتاه بود و وقت نداشتم با پیش نویس جلو برم. امیدوارم اصلاح شده اش بهتر از این شود.

  86. به نظر شما قدرت حقیقی در چیست؟

    چند وقت پیش ‌کتابی با این عنوان به دستم رسید، که پاسخ جالبی برای این سوال مهم ارائه داده بود.

    قدرت حقیقی، هم سویی شخصیت شما با روح تان است.

    برای بدست آوردن قدرت حقیقی، باید هر لحظه نسبت به احساسات و انتخابهای خودمان آگاهی داشته باشیم.
    و البته که این هشیاری، ما را با ناسالم ترین بخشهای وجودمان روبرو می کند. بخش هایی که خودمان، دیگران، و جهان را مورد قضاوت و سرزنش قرار می دهیم. و یا تنفر و حسادت می ورزیم.

    باید بگویم که فقط با کتاب خواندن و یا شرکت کردن در دوره ها نمی توانیم براستی قدرتمند شویم. زندگی ما زمانی متحول می شود که اشتباهات خودمان را بپذیریم و برای درست کردن اوضاع زندگی مان دست به کار شویم.

    مطمئنا همه ی ما داستان افراد زیادی را خوانده و شنیده ایم که درد و رنج ناشی از اتفاقات ناگوار ، زندگیشان را متحول کرده و از آنها آدم دیگری ساخته است. درک و پذیرش این موضوع برای ما زمانی که نتیجه را میبینیم راحت و منطقی به نظر می رسد.
    اما وقتی خودمان درگیر چنین مسائلی می شویم لب به گلایه از زمین و زمان باز می کنیم و پذیرش رنج هایمان بعنوان اهرمی برای رسیدن به تعالی سخت و باورناپذیر می نماید.

    من هم داستانی دارم که شاید شما هم به آن را تجربه کرده باشید. من دختری با این ذهنیت بودم که دیگران مهم تر از من هستند و چندان به خطرناک بودن این ذهنیت آگاه نبودم و برخلاف تمام نصیحتهای مادرم مجبور شدم رنج درسهای دنیا را به جان بخرم، تا دوباره ساخته شوم.

    داستان من دقیقا شبیه داستان مادرم شد، همان هایی که او هرگز دلش نمیخواست تجربه شان بکنم.

    و حتی خودم هرگز نمیخواستم روابطم شبیه روابط مادرم باشد، منظورم تمام رابطه هاست.

    مهم ترین عامل این بود که من شناختی از نوع احساسات خودم نداشتم، اگر بخواهم رک و راست صحبت بکنم باید بگویم که هرگز متوجه این مشکل نشده بودم، که نادیده گرفته می شوم و حتی خودم هم دلم نمیخواست در مرکز توجه باشم، چون به تماشاگر بودن و تشویق کننده ی دیگران بودن عادت کرده بودم، هرگز از گوشه ی ذهنم حتی رد نشده بود که کاری برای حفظ حریم خصوصی و رشد و بالندگی ام انجام بدهم، من همیشه تابع جمع بودم.

    رفتارهای اشتباه، زبان بدنی اشتباه و بیش از حد سازگار بودن، عادتهای اشتباهی بودند که سالها تکرار کردم و این تصور را به بقیه دادم که آنها برتر و ارزشمندتر از من هستند.
    و اما بزرگترین اشتباه من گذاشتن یک نفر به جای تمام آدمهای زندگیم بود، اشتباه محض….
    مثل این می ماند که تمام سیب هایت را در یک سبد جا بدهی و وابسته بشوی، انگار که دلبستگیت کافی نیست تا تو را ضعیف کند. چنان دلبستگی که آن فرد بین تو و روحت قرار بگیرد و شاید حتی وقتی در آینه نگاه می کنی او را به جای خودت ببینی….
    شاید بعضی از شما عمیقا حرف های من را درک کنید.

    و اما بالاخره استادها از راه رسیدند و چه استادان سخت گیری، چندین و چند بار درسها را تکرار کردند و آخرین مرحله مثل یک طوفان سهمگین من را خرد کرد.
    (داخل پرانتز بهتون بگم که بزرگترین رنجها از عزیزترین ها به ما می رسند.)

    حالا وقتی کسی را میبینم که عاشق شده است سریع این موضوع به ذهنم می آید که استاد او هم از راه رسیده است.

    اگر سهراب سپهری گفته آب را گل نکنید من می گویم آب را گل بکنید، هر از چند گاهی در زندگی تان آب ها را گل بکنید و آرامش حاشیه ی امنی که باورهایتان برای شما رقم زده اند را به هم بریزید. خودتان و طرف مقابل را به چالش بکشید و دوباره رابطه ی خودتان را وزن بکنید، شاید چاق یا لاغر شده باشد، یک تنه نگهبان عشق نباشید. چه بسا ته کشیده باشد، البته نه از کم لطفی طرف مقابل بلکه از بی فکری جناب عالی.

    با بازنگری شما هم یک روز نیاز به تغییر و دگرگونی را با پوست و گوشت و استخوانتان حس خواهید کرد، شاید همان روزی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارید، روزی که تنها چیزی که برایتان مانده جسمی رنجور و روحی زخمیست.

    اما باید بگویم که دگرگون کردن زندگی با تغییر دادن شرایط بیرونی میسر نیست چراکه درونیات ما دنیای بیرون را رقم می زند و این قابلیت خطرناک را دارد که بهشت زندگی مان را به دوزخ بدل کند.

    داستان تغییر من از این قراره که:

    وقتی ازدواج کردم در اوج یک احساس عاشقانه بودم ( البته مثل خیلی از شما ) بله، در این حال و هوا بودم که خودم را گم کردم و تا بیست سال آینده در توهم عشق ورزی خودم گیر افتادم…
    اما جهان دیگر نمیتوانست من را در آن وضعیت ببیند، پس برای من یک آشی پخت که یک وجب چه عرض کنم چند وجب روغن روش بود، من که سرم تو برف و …. رو هوا بود، بالاخره داشتم تلنگرها را یکی یکی می خوردم.

    من با ناشیانه بازی کردن نقشم، صحنه ی زندگیم را به دیگران تحویل دادم و خودم خیلی شیرین مشغول جمع کردن ریخت و پاش و بیرون ریزها و زباله هایشان شدم.
    اتفاقات ریز و درشت و رفتارهایی که دقیقا نقطه ی مقابل رفتارهای من بودند وادارم کردند برگردم و بکاوم و تحلیل کنم. اول کار حتی نتیجه های منطقی را هم که میگرفتم انکار میکردم و دوباره کتاب جدید و تحلیل و …. اما همیشه به نتیجه های قبل با جزئیات دقیق تر میرسیدم.

    ناسپاسی ها و بی حرمتی ها پررنگ تر و پررنگ تر میشد تا به اوج خودش رسید تا بالاخره من بیدار شدم و با کمک شهودم توانستم نشانه ها را ببینم چه در خواب و چه در بیداری و یا حتی در کتابهایی که به دستم می رسید. یک روز به واسطه ی یک جمله اتفاقی از یک فرد بی طرف در جمع که حتی من را خطاب قرار نداده بود من بیدار شدم و آن جمله این بود ” مطمئن باش اون هیچ ارزشی برات قائل نیست، سر خودت کلاه نزار و البته فقط خودت مقصری ” و شروع کردم روی خودم کار کردن و احساساتم را از زندان انکار آزاد کردم، حالا که به آن لحظه ها و روزها فکر می کنم آهنگ تندی را میشنوم که وارد جریان زندگیم شد و من سوار بر آن به سمت دروازه ی رهایی از خود تقلبی ام پیش رفتم.

    * داستان ها شاید تکراری باشند، اما نتایج اصلا……..

    تصمیم گرفته شد و من درک کردم چیزی را که خودم نتوانم به خودم بدهم دیگری هرگز به من نخواهد بخشید. بعضی وقتها ارزش بودن با نبودن معنا می یابد، به این معنی که همیشه در دسترس بودن و فردین بازی درآوردن اصلا گزینه ی مناسبی برای کسی که میخواهد دیده بشود نیست.
    من قدرت می خواستم، قدرتی که از درون خودم به دست بیاورم، بنابراین شروع کردم به درونکاوی و شناختن خودم، باور می کنید شناختن خودم خیلی سخت تر از شناختن دیگران بود، اما به نفعم بود هر چه سریعتر به خودم برگردم. چون از ابراز ضعف و ترس به ستوه آمده بودم و مهم تر از همه ی این مسائل، دلم میخواست یک مادر قوی و با اصالت و موفق باشم. این خواسته ها موتور من رو روشن کرد و من راه افتادم. به همه ی مطالبی که خونده بودم برگشتم، به همه ی اتفاقات از بیرون نگاه کردم و تحلیل شان کردم و به رویاهام و اهدافم و آرزوهام فکر کردم و شروع کردم به نوشتن احساساتم.
    و مهمترین اتفاقی که افتاد این بود که رنجهای زندگیم باعث شدند دوباره به خودم برگردم و البته به خدا برگردم و یکتاپرست بشوم.
    از او خواستم هدایتم بکند و عذرخواهی کردم که برای رضایت ایگوهای خودم و راضی نگه داشتن دیگران او را ندیده ام، شب و روز اشک می ریختم، از سوز محبتی که دوباره چشیده بودم، از اینکه او را شناخته بودم، او میخواست بنده ی او باشم نه دیگران.

    و از آن روز تا همین لحظه که دارم این متن را مینویسم هر روز جریانی از بخشش جاریست، اول بخشیدن خودم و بعد دیگران، برای این گفتم جریان، چونکه بخشش به یکباره اتفاق نمی افتد و هر بار که خاطرات می آیند، با یادآوری این که خدا کننده ی تمام امور است دل به جریان پذیرش خدا بعنوان تنها منبع قدرت می سپارم و با رضایتمندی از جریان بیداری به شکرگزاری می پردازم. و از روزی که به ارزشمندی خودم بعنوان دردانه ی پروردگارم پی بردم تمام اتفاقات و جریانهای زندگیم کاملا تغییر کردند و حتی درآمدم به ۲۰ برابر رسید. پس هر آنچه نیاز داری درون توست و به قول شاعر

    ” آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم ”

    داستان به اینجا ختم نمیشه و امیدوارم در فرصت مناسب بقیه ی داستان را برایتان تعریف بکنم و داستان های شما را هم بشنوم تا با هم فکری به تعالی و رشد فکری برسیم و من فقط یک چیز از شما میخواهم، زیرکانه عاشقی کنید و خودتان دوست بدارید، چون هیچ کس موظف به دوست داشتن شما نیست جز خودتان.

    درود استاد عزیزم کمی متن را بسط دادم و همانطور که فرمودید داستان را با جزئیات بیشتری بیان کردم امیدوارم با لطف دوباره و قبول زحمت برای خواندن و نظر دادن من را مورد لطف قرار بدهید🌺

  87. ممنون از اینکه این متن رو خوندین و بله زمان خیلی کمه ما ابدی نیستیم باید تا میتونیم شاد زندگی کنیم و برای رسیدن به آرزوهامون تلاش کنیم اگه بهشون برسیم که چه عالی اما اگه نرسیدیم زیاد مهم نیست چون توی مسیر رسیدن به آرزوها لذت بردیم و ‌‌‌‌تجربه کسب کردیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *