داستانکهای برگزیدهی خودتان را در بخش نظرات ثبت کنید.
28 پاسخ
تمدید بیمه¬نامه
سوئیچ را چرخاند و اتومبیل را روشن کرد. از پارکینگ بیرون آمد. مقابل در ایستاد. در بسته شد. حرکت کرد. از کوچه وارد خیابان شد. ذهنش مشغول گفت¬وگو با همسرش بود. ناگهان صدای برخوردی شنید. ایستاد. سرش را به سمت صدا چرخاند. باورش نمی¬شد. یک موتورسیکلت به گلگیر عقب اتومبیلش برخوردکرده¬بود. تعجب کرد. با خود گفت چرا متوجه موتورسیکلت نشد.
از اتومبیل پیاده شد و . . .
چشمش به راننده موتور سیکلت بود که داخل آمبولانس دراز کشیده بود و تکان نمی¬خورد.
پلیس به طرفش آمد. دستش را دراز کرد. بیمه¬نامه را پس¬داد وگفت مهلت بیمه¬نامه¬ات دیشب تمام شده، بیمه¬نامه جدیدت را بده. به پلیس نگاه کرد. بیمه نامه را گرفت. تاریخ انقضای بیمه نامه را نگاه کرد. باورش نمی¬شد. بیمه نامه دیشب تمام شده بود ولی او بیمه نامه¬اش را تمدید نکرده بود.
باران و شیشه¬های تمیز
عصرپائیز است. باران می¬بارد. توی پذیرائی نشسته¬اید. دلتان چائی می¬خواهد. چائی را دم می¬کنید. همسرتان که در اتاق خواب در حال استراحت است را صدا می¬زنید و او را به یک چائی عصرگاهی دعوت می¬کنید.
سینی چائی¬ را روی میز کنار پنجره می¬گذارید. روی صندلی می¬نشینید و چائی را در فنجان می¬ریزید. از پنجره نگاهی به بیرون می¬اندازید. بارش باران تمام شده، برگ¬های درخت هم بیشتر ریخته و درخت لخت¬تر شده ¬است. باران هوا را لطیف کرده است.
بخار از چائی بلند می¬شود. دوباره همسرتان را صدامی¬زنید. در حالیکه روی صندلی لم¬داده¬اید، به تماشای گنجشک¬های درخت روبروی پنجره مشغول می¬شوید. جیک¬جیک می¬کنند و از این شاخه به آن شاخه می-پرند. سرحالی و شادابی آنها شما را به وجد می¬آورد.
بعد از چند دقیقه همسرتان در حالیکه از اتاق به طرف شما می¬آید چشمانش گردشده و با لبخند از شما تشکر می¬کند. شما تصورمی¬کنید به خاطر چائی از شما ممنون است ولی در ادامه متوجه می¬شوید همسرتان بخاطر تمیز کردن شیشه های پنجره خوشحال شده و قدردان شماست. با تعجب به او نگاه می¬کنید ولی چیزی نمی¬گوئید.
همسرتان روی صندلی روبروی شما کنار پنجره نشسته و درحالیکه چائی را نوش جان می¬کند دوباره بخاطر تمیز کردن خوب شیشه¬های پنجره از شما سپاسگزار است.
شما هم در حالیکه لبخند بر لب دارید فنجان چائی را از داخل سینی برمی¬دارید و در دلتان خدا را شکر می-کنید که همراه با باران، باد وزید تا باران کج ببارد و شیشه¬های پنجره شما را تمیزکند.
من اولین داستانک رانوشتم
۱۴۰۱.۹.۱
متن داستانک اول: مجنون
به سمت پله ها می رفت تا کار قناد جدیدشان را ببیند. به پله ها می رسد. پله ها را پایین می رود. وارد کارگاه شیرینی پزی می شود. بوی شیرینی تازه ای به دماغش می خورد. متفاوت از بوی روز های گذشته. زیر لب می گوید: “باید خیلی کار بلد باشد.” قناد پشت به او است. ریخت وهیکلش به نظر آشنا می آید. جلو می رود. سلام می کند. قناد بر می گردد. نگاهشان در هم گره می خورد. قلبشان دوباره می لرزد. استادش بود. مجنون.
#امالبنینتیموری
داستانک اول
میترا دره شوری:
لباس می پوشند دست یکدیگر را میگیرند و از خانه می روند بیرون.
غروب آفتاب است. یکروز نسبتا” گرم تابستان شهر بوشهر بود. مهسا لباس ساحلی شادی پوشیده و درحالیکه کلاه حصیری بزرگی روی سرش گذاشته به مهدی عاشقانه نگاه میکند. مهدی هم دست در دستان مهسا با بلوز رکابی و شلوارک سفید زیباتر شده بود. یک سفر پنج روزه با تور” همگشت” همراه با لیدر محبوبشان خانم مهدیس مکوندی، شهر دیدنی بوشهر را تجربه میکنند. توی کنار دریا مسابقه دو همگانی بین مسافران برگزار میشود. همه با پاهای برهنه روی خط شروع مسابقه ایستاده اند و با سوت لیدر شروع به دویدن میکنند.
مهدی به خط پایان نزدیک می شود و مسابقه را میبرد ولی ناگهان زمین میخورد و پای مصنوعیش جدا میشود.
داستانک دوم
میترا دره شوری:
درست در لحظه ای که داشتند عکس میگرفتند، بمب منفجر شد.
.
.
.
.
.
.
صدای تلویزیون را کم کردند و به عکس گرفتنشان ادامه دادند.
مرد در رخنخواب دراز کشیده بود. ساعت از نیمه شب میگذشت. زن روبهروی آینه با لباس خوابی نیمه برهنه ایستادهبود.
مرد گفت:« چه زیبا.»
زن رژلبی قرمز بر لب مالید.
مرد گفت:« عجب چیزیه.»
زن موهایش را شانه زد و تابی وسوسهانگیز به آنها داد.
مرد قاه قاه خندید.
زن عطری خوشبو به تن زد.
مرد گفت:« اووم بهبه.»
رن با عشوه نگاهی به خود انداخت.
مرد گفت:« عالیه… عالیه.»
زن رویش را به سمت مرد برگرداند.
مرد هندزفری را از گوش درآورد. موبایل را روی میز، کنار تخت گذاشت.
سرش را در بالش فرو برد. چشمانش را بست و گفت :« شب بخیر عزیزم. فردا خیلی کار دارم.»
رژلب زن ماسید. چهرهاش پلاسید. صدایی درونش نالید و تنش تا صبح در هم پیچید و تابید.
بعد از نماز صبح آرد را خمیر کرد. اولین پرتوهای خورشید که زبانه کشید، هیزم تنور را آتش کرد. خمیرها را چانه کرد. شعلههای آتش که خوابید، خمیرها را به تن تنور چسباند.
لنگۀ در باز شد و مرد با گیوههای خیس و گلی وارد حیاط شد. پاچههایش را بالا زده بود و بیلش روی دوشش بود. از ساعت سه شب پی آب رفته بود.
زن به نانهای چسبیده به تنور نگاه کرد، هنوز نپخته بودند. دعا کرد که امروز مرد خسته باشد.
مرد بیلش را گذاشت. دست و رویش را شست. از پلهها بالا رفت. لحظهای برگشت و به زن نگاه کرد. گفت: «چرا نشستی؟»
زن از موج صدای مرد کمی لرزید: «فقط چند چانۀ دیگه مونده. اینا تموم بشه میام.»
مرد در حالی که وارد اتاق بالایی میشد، گفت: «چند بار باید یه چیز رو به تو گفت؟ میشِ تو آغل بهتر از تو میفهمه.»
مرد نشنید که زن گفت: «آخه بعد، تنور هم سرد میشه.»
ماه منیر پای دار قالیخیره بر نقشهای اسلیمی، با خودش ترانه زمزمه می کرد، رویاهای شیرین می بافت. تمام غصه هاش یک گره قالی میشد و بین تمام ریسمان ها گم میشد. به نگاهی فکر می کرد که وقت و بی وقت به سراغش می آمد ، نگاهی که دل ماه منیر را خوب لرزانده بود وآن اتفاق مبارک برایش افتاده بود.آن اتفاق قشنگی که بود و نبود آدم در یک نفر خلاصه می شود. یک نفر تمام دنیای تو می شود و تمام!
ماه منیر عاشق شده بود. بر روی ابرها خانه داشت، گاه می ترسید که مبادا کسی از خلوت دل او آگاه شود. او مثل یک الماس از این حس تازه محافظت می کرد.
وقتی عاشق می شوی، باخیالش می خوابی با رویایش بیدار می شوی. انگار کسی درون تو زندگی می کند که تمام تو را تسخیر کرده است. سکوتش را می شنوی. صدای قدمهایش را در قلبت می شنوی. گاه از شدت اشتیاق انگار قلبت می خواهد از سینه بیرون بیاید.
عمادخان خبر نداشت عشق اگر بخواهد بیاید در را ببندی، از دیوار می آید. تمام پنجره ها را هم ببندی روزنه ی نفوذی پیدا می کند تا به خود بیایی مثل خورشید نوربارانت کرده است. مگر کسی حریف نورباران خورشید می شود؟
عشق که زبان نمی خواهد، ننوشته میخوانی، نگفته هم می شنوی، حتی با سکوت هم گویاست. عماد خان با مکتب رفتن دخترش ماه منیر مخالف بود، مبادا که باسواد شود و نامه ی عاشقانهای بنویسد.
جاده
چشمش دیگر جاده را نمی دید. برف همه جا را سفید کرده بود. به اینه نگاه کرد، هیچ ماشینی در جاده نبود. سعی کرد با برف پاکن برف های اضافی را پاک کند. باد شدیدی در حال وزیدن بود. همین باعث میشد از سرعت ماشین کاسته شود. ناگهان دستی از پشت شانه اش را لمس کرد. ترس تمام وجودش را گرفت! صدایی به گوشش خورد.
پس کی می خواهی از پشت کامپیوتر بلند شوی! داستانت تمام نشد!
دمی از او جدا شدم، میرفتم و ایستاده بود. نیرویی مرا به عقب میکشید. اما از ترس آسیب زدن به او، مجاز به نشان دادنِ هیچ احساسی نبودم. نه یارای رفتنم بود نه یقینِ برگشتنم. اما برگشتم تا به دنبال جوابم در چشمهایش بگردم. به آغوشم خواندمش؛ نه فقط با چشمهایش که با قدمهای لرزانِ کودکانهاش شَکَّم را به بقین بدل کرد. بغلش کردم و برای تکمیل فرمهای فرزندخواندگی به دفتر مجموعه رفتم.
#سارا-کلانتری
لاشه لب رودخانه افتادهبود. تعدادی از افراد گروه جنگلبانی و حامیان محیط زیست بالای سر لاشه ایستاده بودند.
دانیال که جنگلبان بود با نگرانی گفت:« این پنجمین لاشهایه که تو این هفته پیدا کردیم. سه تا گوزن زرد و دو تا خرس.»
سارا که خبرنگار و فعال محیط زیست بود گفت:« باید یه کاری کرد. گوزن زرد در حال انقراضه. باید دلیلشو پیدا کنیم.»
دانیال گفت:« من مطمئنم که این موضوع زیر سر اون کارخونههای بالادست رودخونهست. زبالههای سمیشون رو میریزن تو رودخونه.»
سارا گفت:« باید جلوشو بگیریم.»
دانیال گفت:« اونا پول دارن. هیچکی نمیتونه جلوش رو بگیره.»
سارا پرسید:« چند تا کارخونه اون بالا هست؟»
دانیال گفت:« سه تا. یه کارخونه نساجی، یه کارخونه تولید پلاستیک و یکی هم رنگ تولید میکنه.»
سارا گفت:« باید رسانهای بشه. باید مردم بدونن. یه تجمع اعتراضی راه میندازیم.»
سارا ادامه داد:« یه فراخوان برای روز جمعه میزنم. مطمئنم خیلیا میان.»
دانیال نمونه ای از آب را برداشت و گفت:« حالا بهتره بریم. قبل از اینکه سر و کله اطلاعاتیا پیدا بشه.»
روز جمعه تعدادی از مردم که اکثراً دانشجو بودند، روبهروی سازمان محیط زیست جمع شدهبودند.
معنرضان تیشرتهایی با نوشته «حیوانات را نحات دهیم» و عکس گوزن زرد بر تن داشتند. پلاکاردهایی با شعارهای مختلف که با اسپریهای رنگی نوشته شده بودند و بادکنکهایی با عکس خرسهای قهوهای در دست داشتند.
تیشرتها از پارچههای کارخانه نساچی، اسپریهای رنگی ساخت کارخانه رنگسازی و بادکنکها محصول پلاستیک کارخانه پلاستیک بالای رودخانه بودند.
داستانک ۱۱۸_۱۴۰۱/۱۲/۵
خوشپوش و خوشتیپ به نظر میآمد. در عکسش،معصومیت چشمانش دیده میشد یا حداقل اینگونه بود.
با یک جمله مودبانه سرصحبت را باز کرد.پس از چند روز به سؤالش پاسخ داده شد.هرچقدر پرسش و پاسخ و ارتباط پیامکی یا تلفنی جلوتر میرفت،او با یک لحن تند و بدترین شکل ممکن پاسخ میداد.انگار احساسات جریحهدار شدهای داشت که میخواست به دیگران انتقال دهد.
این مکالمه به هیچ راه درستی ختم نمیشد..هرچقدر پاسخش را آرام میدادی او بدتر در برابرت میایستاد.
چندروز دیگر چهلم پدرش بود و برای او ذرهای اهمیت نداشت.اظهار خوشحالی از اوضاع خود و اینکه به جهت طبقاتی در جایگاهیست که هرچه میخواهد میتواند به دست آورد.پاسخ منفی که امروز پس از مهلت بیست وچهار ساعته دریافت کرد آتش همه آن خاکسترها را روشن کرد و او را به جنون رساند..برایش پاسخ نه در هیچ خواستهای قابل تحمل نبود.
امیرکیارش رفت.تنها چیزی که به خوبی از او باقی مانده یک جمله از نویسندهای معروف است:انسانها مستعد تغییر هستند نه قربانی تقدیر…….
هرچند خود نیز در عمل به عکس آن اعتقاد داشت….
**شگفتی**
پارچهی سفید قیچی را که دید تمام تنش چروک خورد. سریدن قیچی به رویش، دلش را شکست، بند بند وجودش را پاره کرد، رنگش پرید، سفید سفید شد.
حرکت نخ و سوزن بر تار و پودش جسمش را میآزرد. بازهم قیچی و بازهم برشی دیگر.
نخی که قلبش را میدوخت، بیرحمانه چینش میداد و محکم گرههایش را بر تنش میسایید.
پارچه دردش را فرو میداد و خاموش بغضش را نگه میداشت و تحمل میکرد.
بالاخره قامتی او را به تن کرد و در برابر آیینه ایستاد. پارچه متهورانه بر خود نظر کرد؛ آیا خودش بود؟ چه زیبا بر تن عروس خوشاندام میرقصید. چقدر خودش و نخ های چسبیده بر وجودش را دوست میداشت.
پیش خود گفت: باید دستان هنرمند خیاط را ببوسم.
او از من عشق آفریده است.!
خش خش، صدای نزدیک و نزدیک تر میشد. گوشش را تیز تیز کرد تاجهت رد پا را بفهمد. شب از نیمه گذشته بود و ماه در اسمان می درخشید. هاپو چشمش را بست و به درون خانه پناه برد. به کنار پنجره رفت و اهسته بیرون را نگاه کرد. چیزی ندید ، باز نگاه کرد ،دو چشم قرمز از پشت درخت پیدا شد. سیاه بود مثل تاریکی شب. جلو و جلو تر می امد. هاپو دوباره چشمش را بست. این بار طولانی تر از قبل . وقتی که با ترس و لرز دوباره چشمش را باز کرد روبروی خودش یک بچه روباه کوچولو را دید. با خودش گفت: چقدر قوی و نترس هستم ! هاپوی شجاع!
به نام خدا ✍️✍️✍️✍️✍️
«« کافه »»
غروب سرد آخرای پاییز بود. درختا دیگه پوشش طلائیشونو از تن به در کردند. قدم زدن زیر درختایی که برگهاشون فرش زمین شده بود، علاوه بر زیبایی تمام، صدای خش خش اونا در زیر پای من حال خاصی بهم می داد.
پاییز رو با تمام وجودم حس می کردم و منو در آغوش گرفته بود. کمد لباسامو باز کردم، بعد از کلی بالا و پایین کردن اونا کاپشن گرم قهوه ای رنگ و شلوار مخمل مشکی ام را پوشیدم. کافه یه گوشه شهر بود. شب، شهر رو در بر گرفته بود. پله های چوبی رو دو تا یکی بالا رفتم. با اینکه هوا سرد بود، ترجیح دادم قسمت تراس کافه بشینیم و در آغوش شهر باشیم. نیم ساعتی شد که منتظر لیلا، دوست مجازی ام بودم.
تو عکس لیلا، دختر چشم درشت و مو طلایی بود.
متعهد و مهربون به نظر می رسید.
من با پیامهایی که به هم می دادیم، از نزدیک ندیده، عاشقش شده بودم. اما او اصرار داشت که همدیگرو ببینیم.سه ربع شده بود و من قلبم شعله ور از دیدن او.
در افکارم غرق بودم که یه دفه خانمی با عصایی زیر بغل، لنگ زنان جلو آمد، سلام کرد، حیران جواب دادم.
سلام بفرمایید. آقا رضا هستید؟ گفتم: بله، دوزاریم افتاد که کسی اینجا منو به اسم صدا نمی کنه، حتمن خودشه. بفرمایید، لیلا خانم؟
گفت: بله، ممنون.
هاج و واج بودم، مردمک چشام درشت و کوهی رو سرم خراب شده بود، تمام واژه هایی که برای استقبال از او آماده کرده بودم، از ذهنم پرواز کرده بود.
اما نگاه خاصش مرا به خود جلب می کرد. نوری در وجودش، من و او را به هم وصل می کرد. کلامش دلنشین بود.
من رو به شهر نشسته بودم، نور چراغها از اون بالا، زیبایی خاصی داشت. اونقدر قاطی کرده بودم که از شهرو کتابو و خیلی چیزا حرف زدیم جز خودمون.
پاک یادمون رفته بود که برای چی اینجا نشستیم. البته او حتمن یادش بود ولی من محو پاهاش بودم.
آقایی جلو آمد که سفارش از ما بگیرد.
به لیلا اشاره کردم که چی میل داره؟
سفارش نسکافه داد و من هم سفارش نسکافه با یه برش کیک دادم.
تا نسکافه مهمون من و لیلا بشه، سکوت بود، اما سکوت فاصله انداز نبود. سکوت پر از رضایت بود اما کلامی به زبانم جاری نمی شد. از پاهاش گفت، و من تازه احساس کردم نفسم رها و سنگینی از روی قلبم برداشته شده.
کمی از سر شب گذشته بود، و دیگه می بایستی از هم جدا بشیم. ازش خواستم برسونمش، لیلا گفت: ممنون، ماشین دارم. ظاهرن از همه کارهای خودش بر میومد.
خدا حافظی کردیم، حالا من مونده بودم بین چشم و دل، که کدومو انتخاب کنم….
جوجهی نوکحنایی آبلهی انسانی گرفت. روز بعد پدرش، روز بعدتر مادرش و روز بعدِ بعدتر خواهرش نیز مبتلا شد. چیزی طول نکشید که کل مرغدانی به این مرض مهلک مبتلا شدند، به جز برادرِ بزرگ جوجهی نوکحنایی.
رئیس مرغدانی که خروسی وظیفهشناس بود؛ شخصاً به دیدن جوجهی عینکی (برادرِجوجهی نوکحنایی) رفت و ضمن تقدیر و تشکر از بیمار نشدنِ او، علت را از خودش جویا شد.
جوجهی عینکی که ذاتاً جوجهی فهیمی بود و کم حرف میزد، عینکش را به نوکش فشار داد و گفت:«اینکه من بیمار نشدهام ناشی از ذهنِ آرام و اعصابِ راحتم است و اساساً تمامی بیماریِ ما مرغیزادها به ذهنمان برمیگردد.»
رئیس مرغدانی دستی به ریشش کشید و سری تکان داد و فوراً اعلام کرد که بودجهای برای کارهای تحقیقاتی و ثبت مقاله و سخنرانیهای بنیاد جوجه عینکی اختصاص بدهند.
جوجه عینکی به مرغدانیهای همسایه هم میرفت و همه را به داشتن اعصابِ راحت دعوت میکرد. تا اینکه یک روز در حین سخنرانی ناگهان صدایش عوض شد. شب که شد، تب کرد. فردایش رنگش سُرخ شد. اما تمامی مرغدانی خیالشان راحت بود که او حتی اگر بیمار شود با اعصابِ راحتش، خودش را درمان میکند.
به هفته نکشید که جوجه عینکی مرد ولی هنوز بنیاد جوجه عینکی به فعالیتهایش ادامه میدهد.
سراب باستانی
اطراف را می پایید که پرنده یی کمی آن طرف تر، روی نرده چوبی می نشیند.
پرنده: سلام
سمت او می چرخد: با منی؟
جز ما دو تا کسی نیست! چند وقته اینجایی؟ نمی دونم. از وقتیکه یادمه.
می گم همیشه بالا سر مزرعه هستین، تو گرما، سرما ، بوران و باران. دمتون گرم.
مترسک سرش را تکان می دهد و خط لبخندش را عریض تر می کند.
راستی می دانستی اجدادت در گذشته های دور صاحب امپراطوری های بزرگی بودند و برای خودشان اسم و رسم داشتند؟
مترسک خشکش می زند: یعنی آن زمان حال و اوضاع ما این نبود؟
می گویم شما امپراطورهای بزرگی بودید، نه مثل حالا که ببخشید این را می گویم چوپان مزرعه یی بیش نیستید.
چه بر سرشان آمد؟
انسان ها. آنها کم کم قدرت را دست گرفتند و شما را به اسارت و کم کم…ببین باید بروم صاحب مزرعه دارد به این سمت می آید. باز هم پیشت می آیم.
مترسک قرمز شده بود و قطرات عرق در پیشانیش نشسته بود. مزرعه دار در آن حین که می گذشت، مترسک سریع سنگی برداشته محکم چند بار به سرش می کوبد. مرد روی زمین می افتد و قاتل بالای سر آن.
با پشت دست خونی دماغش را که پاک می کرد خطی قرمز رنگ جایگزین لبخند گچی می شود.
مترسک به جنازه چشم دوخته بود که توسط اسلحه شکاری تن و بدنش سوراخ می شود.
قرار بود که در یک عملیات فوق ویژه دکتر کلاو را شکست بدهم و سازمان شرورانهی «ام دی ای» را به یک گلخانه کوچک برای پرورش گلهای حشره خوار تبدیل کنم اما از دیشب توی خانهام سر و کلهی یک موریانه پیدا شده که همه چیز را میجود و روی مغزم راه می رود.
از همه بدتر اینکه یک کارآگاه بیکار آبی پوش تعقیبم میکند.اعمال و رفتارم را تحت نظر دارد و به خاطر کارهای نکرده، بازخواستم میکند.
شاید دکتر کلاو در یک عملیات غیر ممکن، قرصهای خاکستری رنگم را با این صورتیهای لعنتی عوض کرده و حالا به جای آنکه کارآگاه گجت باشم، پلنگ صورتی شدهام.
شکوفه علامی
یک روز یک نفر که چشم نداشت به شخصی دیگر که دهان نداشت برخورد کرد و او را به زمین انداخت.
مردِ بی چشم هول و هراس به جانش افتاد و در حالی که سعی می کرد به کسی که با او برخورد کرده بود کمک کند برخیزد پشت سرهم می گفت:
《اوه، باید من را ببخشید. روزی نیست که این بی چشمی کار دست من ندهد. چشم که نباشد دست و پا هم به کار نمی آید. دستتان را به من بدهید تا کمکتان کنم》.
مرد در حین گرفتن دست فرد مقابل متوجه شد که با یک زن برخورد کرده است. پس سعی کرد محترم تر به نظر برسد.
《باز هم از حضورتان عذر می خواهم بانو. از شور بختی حقیر است که موجبات زمین خوردن شما را فراهم کرده ام. اگر اجازه بدهید برای جبران، شما را تا مقصد مشایعت کنم》.
هرچه صبر کرد جوابی نشنید تا اینکه زن دست او را گرفت و به سمت صورتش برد. آن موقع بود که مرد فهمید زن دهانی برای جواب دادن به او ندارد.
《اوه، چه حیف که از شنیدن سخنان بانویی به ظرافت شما محروم خواهم ماند. پس شما هم قادر به درک من هستید. می دانید چه رنجی دارد وقتی از چیزی که همه دارند محروم باشید. باز هم اوضاع شما بهتر است. شما توانایی دیدن مرا دارید، من که نه می توانم شما را ببینم و نه صدایتان را بشنوم. اما چه خوب می شود اگر برای آشنایی بیشتر با شما فرصت داشته باشم. ما همدردیم و حتماحرف هم را خوب می فهمیم》.
زن زبانی برای مخالفت و مرد هم چشمی برای دیدن ایما و اشاره های زن نداشت و اینگونه آشنایی آنها ختم به ازدواج شد.
چندی بعد مرد که از سکوت و تاریکی زندگی اش کلافه شده بود فکری به ذهنش رسید. او تصمیم گرفت بچه دار بشوند تا زندگیشان رنگ و بویی تازه بگیرد. بچه اشان هم قطع به یقین چشمهایش را از همسرش و زبانش را از او به ارث می گرفت. اینگونه پل ارتباطی بین آنها ایجاد می شد و زندگی شان از تاریکی و سکوت نجات می یافت.
مرد همسرش را از تصمیم خود باخبر کرد. زن همچنان زبانی برای مخالفت نداشت.
چندی بعد که فرزند آنها متولد شد برخلاف تصورات مردِ بی چشم و حتی زنِ بی دهانش، فرزندشان نه چشم داشت و نه دهان.
داستانک ۷۰
میخواهم داستان پیرمردی را تعریف کنم که هر روز سر ساعت ۸ در پاک شهر روی نیمکت روبروی حوض وسط پارک مینشست و برای گنجشکها و یاکریمها دانه میپاشید. یک روز پاییزی بعد از ورزش صبحگاهی، رفتم و کنارش نشستم. با عشق برای پرندهها دانه میپاشید. لبخندی از رضایت روی لبهایش بود که بیاختیار به من هم منتقل شد و باعث شد لبخند زدم. سلامش کردم، با همان لبخند پاسخم را داد. در سکوت حرکاتش را زیر نظر گرفتم. لبخند زد و گفت: «شبیه دخترمی. وقتی از دور میآمدی لحظهای بند دلم پاره شد. با خودم گفتم بالاخره برگشت.»
-الان کجاست؟
-جوانمرگ شد. پول دارو نداشتم درمانش کنم
-متاسفم
آه کشید و مشت پر از ارزنش را برای یا کریمها پاشید: «بچه بودم. ده سالم بود. پدرم هم با ملاحظه بود و هم عصبانی. برای خانواده باملاحظه بود و از دست جامعه عصبانی در کل از دست هرکسی که نمایندهٔ آن جامعه محسوب میشد عصبانی بود. مردم موافقش نبودند. یک روز در میدان شهر ایستاد و در حمایت از فقر جامعه و اختلاف طبقاتی سخنرانی کرد. ماموران او را در میدان شهر بازداشت کردند و ده میلیون تومان هم جریمه شد. بعد از آن، روزها در مدرسه تدریس میکرد و شبها در نشستهای دور و درازِ سوسیالیستها صحبت میکرد. تا اینکه یک روز بهخاطر رفتار خشونتبارش با مدیر مدرسه اخراج شد. اخراج بلافصلهٔ پدر از کارش به این معنا بود که دیگر نمیتواند حامی مالی خانواده باشد. او را به همراه چند نفر از همکارانش به زندان انداختند. مادرم روزها در خانهها کارگری میکرد، و شبها توی همان مدرسه تدریس میکرد. پدرم بعد از پایان محکومیتش به امید وقوع انقلاب، دوباره به گروه سیاسی پیوست. تا اینکه در یک شب برفی در زمستان همان سال، هنگام بازگشت از جلسههای شبانهاش هدف شلیک گلولهٔ حزب مقابل قرار گرفت و کشته شد. بعد از مرگش مادرم افسردگی گرفت. یکروز برای خرید از خانه بیرون رفت و برنگشت. دو روز بعد جنازهاش را در کنار قبر پدرم پیدا کردند. بعد از مرگ مادر، مسئولیت خانه به عهدهٔ منِ ده ساله گذاشته شد. چندماه دوندگی کردم تا اینکه شغل بسیار کم درآمد پادوییِ دَمِ بازار را پیدا کردم. سالها گذشت و انقلاب شد. از گوشه و کنار اسم قاتلی که پدر و مادرم را کشته بود را شنیده بودم، توی حکومت جدید برای خودش کارهای شده بود و برو بیا و دم و دستگاهی دارد. نقشهای که سالها براش زحمت کشیده بودم را عملی کردم. بدون اینکه اثری از خودم بجا بگذارم ، عدالت را اجرا کردم و انتقام مرگ هر دو را گرفتم. لبخندی به شیرینی لبخند قبلیاش زد و ادامه داد:«حالا با خیال راحت این بار سنگین را از روی دوشم پایین میگذارم و روحم را آزاد میکنم.» بلند شد و به سمت حوض وسط پارک رفت و ارزن ها را کنار دیوارهاش ریخت و راهش را به طرف خروجی پارک کج کرد. صبح روز بعد به امید دیدار دوبارهٔ پیرمرد قید ورزشصبحگاهی را زدم و به طرف حوض وسط پارک رفتم. روی نیمکت منتظر پیرمرد نشستم. یاکریمها روی زمین را نوک می زدند و سرگردان دور خود میچرخیدند. گنجشکها جیکجیک میکردند و با جیکجیکشان گوش فلک را کر. خبری از پیرمرد نشد.
۲۴/ ۱۱/ ۱۴۰۱
نگین دهخدا
بابا گفت: «دوتا رشته ریاضی توی خونوادهمون داریم بسه دیگه.»
مامان و بابا باهم گفتن: «آرزو به دل موندیم یکی از بچههامون معلم بشه.»
من گفتم: «نه، اینجا کسی بجز خودم برای من تصمیم نمیگیره. من میخوام برم ریاضی.»
داداش بزرگه که رفته بود دانشگاهی دور افتاده در شهری دور افتادهتر، گفت: «تو که عاشق ادبیاتی برو علوم انسانی.»
خواهره که بعد از یک سال پشت کنکور ماندن و قبول نشدن در رشتهی پزشکی به ریاضی تغییر رشته داده بود و هنوز پشت کنکور مانده بود، گفت: «تو که عاشق نوشتنی، برو علوم انسانی.»
داداش کوچیکه که گاهی یواشکی توی کتابهای دانشگاهیاش مثل کتابهای دوران کنکورش نقاشی میکشید گفت، نه او هیچی نگفت.
من که از دو سال قبلتر رتبه برتر المپیاد ریاضی منطقه شده بودم گفتم، نه من هم چیزی نگفتم.
با آنکه مدیر مسئول المپیاد کشوری هنوز از من ناامید نشده بود و تا سه ماه بعد همچنان از تهران کتابچهی سوالات المپیاد را برایم میفرستاد، من اما از المپیاد ریاضی بیسروصدا انصراف دادم.
بعد از آن روز بود که من شاعر شدم و شعرهایی مینوشتم که فقط خودم میخواندمشان.
ناجی
دختر با پدرش زندگی می کرد او را بسیار دوست می داشت. پدر می میرد. دختر نه حرفی می زند و نه اشکی می ریزد. بعد هفته ها از خانه بیرون می شود. دختر غمگین بود. برای زنی سخن می گوید. بعد از دختر، زن تبدیل به تکه سنگی می شود. تکه سنگ بیشتر می شود. اهالی روستا بانی کار را میابند. پیر و جوان و کودک همه از دختر فراری می شوند. او از روستا می گریزد. به رودخانه ای می رسد. برای آب هم شکوا می کند و بعد مدت ها می گرید. رودخانه خروشان می شود و دختر را از زمین گرفته با خود می برد. اکنون سالهاست از اشکهای دختر در لب رودخانه گل سنگی می روید.
نمیدانم چرابه نظرم می رسد چهره اش آشناست.انگار او را جایی دیده ام اما به یاد نمی آورم.او هم که نگاه خیره مرا به خود دیده است ناگهان نگاهش تغییر می کند به سمتم می آیدوبالبخندی برلب می گوید:مرا به خاطر نمی آورید؟
می گویم:به نظرم خیلی آشنایید.
به چند سال گذشته اگر برگردیدحتما بیاد می آورید؟
حالت موهایش دربادمرا به خاطره ای محو وگنگ می برد اما لرزان درخیالم است.
می گوید:سال اول دانشگاه؟ کوهنوردی؟
ناگهان جرقه ای درذهنم زده می شود. اولیدر کوهنوردی دانشگاه بود ودر اولین روز سخت عاشقم شده بود و بار دوم ابراز عشق نمود اما چند هفته بعد ناگهان غیبش زد هیچکس از او خبری نداشت.
با لبخند می گویم همان که ناگهانی غیبش زد؟
می گوید: بله
با دقت نگاهش می کنم و می گویم :خب،علتش؟
موجی از غم چشم هایش وسپس چهره اش را می پوشاندو تته پته کنان می گوید:کل خانواده ام را در یک حادثه رانندگی از دست دادم و مدتها از شوکش در بیمارستان بستری بودم.
من هم زیاد دنبالت گشتم.لحظه به لحظه نگاهش گرمتر و عاشقانه تر می شود و آرام به سویم می آید.
ناگهان پسرم صدایم می کند،مامان
و او رنگش مثل گچ سفید می شود.
28 پاسخ
تمدید بیمه¬نامه
سوئیچ را چرخاند و اتومبیل را روشن کرد. از پارکینگ بیرون آمد. مقابل در ایستاد. در بسته شد. حرکت کرد. از کوچه وارد خیابان شد. ذهنش مشغول گفت¬وگو با همسرش بود. ناگهان صدای برخوردی شنید. ایستاد. سرش را به سمت صدا چرخاند. باورش نمی¬شد. یک موتورسیکلت به گلگیر عقب اتومبیلش برخوردکرده¬بود. تعجب کرد. با خود گفت چرا متوجه موتورسیکلت نشد.
از اتومبیل پیاده شد و . . .
چشمش به راننده موتور سیکلت بود که داخل آمبولانس دراز کشیده بود و تکان نمی¬خورد.
پلیس به طرفش آمد. دستش را دراز کرد. بیمه¬نامه را پس¬داد وگفت مهلت بیمه¬نامه¬ات دیشب تمام شده، بیمه¬نامه جدیدت را بده. به پلیس نگاه کرد. بیمه نامه را گرفت. تاریخ انقضای بیمه نامه را نگاه کرد. باورش نمی¬شد. بیمه نامه دیشب تمام شده بود ولی او بیمه نامه¬اش را تمدید نکرده بود.
باران و شیشه¬های تمیز
عصرپائیز است. باران می¬بارد. توی پذیرائی نشسته¬اید. دلتان چائی می¬خواهد. چائی را دم می¬کنید. همسرتان که در اتاق خواب در حال استراحت است را صدا می¬زنید و او را به یک چائی عصرگاهی دعوت می¬کنید.
سینی چائی¬ را روی میز کنار پنجره می¬گذارید. روی صندلی می¬نشینید و چائی را در فنجان می¬ریزید. از پنجره نگاهی به بیرون می¬اندازید. بارش باران تمام شده، برگ¬های درخت هم بیشتر ریخته و درخت لخت¬تر شده ¬است. باران هوا را لطیف کرده است.
بخار از چائی بلند می¬شود. دوباره همسرتان را صدامی¬زنید. در حالیکه روی صندلی لم¬داده¬اید، به تماشای گنجشک¬های درخت روبروی پنجره مشغول می¬شوید. جیک¬جیک می¬کنند و از این شاخه به آن شاخه می-پرند. سرحالی و شادابی آنها شما را به وجد می¬آورد.
بعد از چند دقیقه همسرتان در حالیکه از اتاق به طرف شما می¬آید چشمانش گردشده و با لبخند از شما تشکر می¬کند. شما تصورمی¬کنید به خاطر چائی از شما ممنون است ولی در ادامه متوجه می¬شوید همسرتان بخاطر تمیز کردن شیشه های پنجره خوشحال شده و قدردان شماست. با تعجب به او نگاه می¬کنید ولی چیزی نمی¬گوئید.
همسرتان روی صندلی روبروی شما کنار پنجره نشسته و درحالیکه چائی را نوش جان می¬کند دوباره بخاطر تمیز کردن خوب شیشه¬های پنجره از شما سپاسگزار است.
شما هم در حالیکه لبخند بر لب دارید فنجان چائی را از داخل سینی برمی¬دارید و در دلتان خدا را شکر می-کنید که همراه با باران، باد وزید تا باران کج ببارد و شیشه¬های پنجره شما را تمیزکند.
تمدید بیمە نامە جالب بود.
نکتە و جرقەی ناگهانی آخر داستان
من اولین داستانک رانوشتم
۱۴۰۱.۹.۱
متن داستانک اول: مجنون
به سمت پله ها می رفت تا کار قناد جدیدشان را ببیند. به پله ها می رسد. پله ها را پایین می رود. وارد کارگاه شیرینی پزی می شود. بوی شیرینی تازه ای به دماغش می خورد. متفاوت از بوی روز های گذشته. زیر لب می گوید: “باید خیلی کار بلد باشد.” قناد پشت به او است. ریخت وهیکلش به نظر آشنا می آید. جلو می رود. سلام می کند. قناد بر می گردد. نگاهشان در هم گره می خورد. قلبشان دوباره می لرزد. استادش بود. مجنون.
#امالبنینتیموری
داستانک اول
میترا دره شوری:
لباس می پوشند دست یکدیگر را میگیرند و از خانه می روند بیرون.
غروب آفتاب است. یکروز نسبتا” گرم تابستان شهر بوشهر بود. مهسا لباس ساحلی شادی پوشیده و درحالیکه کلاه حصیری بزرگی روی سرش گذاشته به مهدی عاشقانه نگاه میکند. مهدی هم دست در دستان مهسا با بلوز رکابی و شلوارک سفید زیباتر شده بود. یک سفر پنج روزه با تور” همگشت” همراه با لیدر محبوبشان خانم مهدیس مکوندی، شهر دیدنی بوشهر را تجربه میکنند. توی کنار دریا مسابقه دو همگانی بین مسافران برگزار میشود. همه با پاهای برهنه روی خط شروع مسابقه ایستاده اند و با سوت لیدر شروع به دویدن میکنند.
مهدی به خط پایان نزدیک می شود و مسابقه را میبرد ولی ناگهان زمین میخورد و پای مصنوعیش جدا میشود.
داستانک دوم
میترا دره شوری:
درست در لحظه ای که داشتند عکس میگرفتند، بمب منفجر شد.
.
.
.
.
.
.
صدای تلویزیون را کم کردند و به عکس گرفتنشان ادامه دادند.
رژ لب
مرد در رخنخواب دراز کشیده بود. ساعت از نیمه شب میگذشت. زن روبهروی آینه با لباس خوابی نیمه برهنه ایستادهبود.
مرد گفت:« چه زیبا.»
زن رژلبی قرمز بر لب مالید.
مرد گفت:« عجب چیزیه.»
زن موهایش را شانه زد و تابی وسوسهانگیز به آنها داد.
مرد قاه قاه خندید.
زن عطری خوشبو به تن زد.
مرد گفت:« اووم بهبه.»
رن با عشوه نگاهی به خود انداخت.
مرد گفت:« عالیه… عالیه.»
زن رویش را به سمت مرد برگرداند.
مرد هندزفری را از گوش درآورد. موبایل را روی میز، کنار تخت گذاشت.
سرش را در بالش فرو برد. چشمانش را بست و گفت :« شب بخیر عزیزم. فردا خیلی کار دارم.»
رژلب زن ماسید. چهرهاش پلاسید. صدایی درونش نالید و تنش تا صبح در هم پیچید و تابید.
بسیار خلاق بود
سلام وقت بخیر، چرا پس در این کانال داستانکها، توسط استادکلانتری بازخورد نگرفتند؟
تنور سرد
بعد از نماز صبح آرد را خمیر کرد. اولین پرتوهای خورشید که زبانه کشید، هیزم تنور را آتش کرد. خمیرها را چانه کرد. شعلههای آتش که خوابید، خمیرها را به تن تنور چسباند.
لنگۀ در باز شد و مرد با گیوههای خیس و گلی وارد حیاط شد. پاچههایش را بالا زده بود و بیلش روی دوشش بود. از ساعت سه شب پی آب رفته بود.
زن به نانهای چسبیده به تنور نگاه کرد، هنوز نپخته بودند. دعا کرد که امروز مرد خسته باشد.
مرد بیلش را گذاشت. دست و رویش را شست. از پلهها بالا رفت. لحظهای برگشت و به زن نگاه کرد. گفت: «چرا نشستی؟»
زن از موج صدای مرد کمی لرزید: «فقط چند چانۀ دیگه مونده. اینا تموم بشه میام.»
مرد در حالی که وارد اتاق بالایی میشد، گفت: «چند بار باید یه چیز رو به تو گفت؟ میشِ تو آغل بهتر از تو میفهمه.»
مرد نشنید که زن گفت: «آخه بعد، تنور هم سرد میشه.»
🔹ماه منیر
ماه منیر پای دار قالیخیره بر نقشهای اسلیمی، با خودش ترانه زمزمه می کرد، رویاهای شیرین می بافت. تمام غصه هاش یک گره قالی میشد و بین تمام ریسمان ها گم میشد. به نگاهی فکر می کرد که وقت و بی وقت به سراغش می آمد ، نگاهی که دل ماه منیر را خوب لرزانده بود وآن اتفاق مبارک برایش افتاده بود.آن اتفاق قشنگی که بود و نبود آدم در یک نفر خلاصه می شود. یک نفر تمام دنیای تو می شود و تمام!
ماه منیر عاشق شده بود. بر روی ابرها خانه داشت، گاه می ترسید که مبادا کسی از خلوت دل او آگاه شود. او مثل یک الماس از این حس تازه محافظت می کرد.
وقتی عاشق می شوی، باخیالش می خوابی با رویایش بیدار می شوی. انگار کسی درون تو زندگی می کند که تمام تو را تسخیر کرده است. سکوتش را می شنوی. صدای قدمهایش را در قلبت می شنوی. گاه از شدت اشتیاق انگار قلبت می خواهد از سینه بیرون بیاید.
عمادخان خبر نداشت عشق اگر بخواهد بیاید در را ببندی، از دیوار می آید. تمام پنجره ها را هم ببندی روزنه ی نفوذی پیدا می کند تا به خود بیایی مثل خورشید نوربارانت کرده است. مگر کسی حریف نورباران خورشید می شود؟
عشق که زبان نمی خواهد، ننوشته میخوانی، نگفته هم می شنوی، حتی با سکوت هم گویاست. عماد خان با مکتب رفتن دخترش ماه منیر مخالف بود، مبادا که باسواد شود و نامه ی عاشقانهای بنویسد.
مرضیه عطایی”ارغوان”
#صد_داستانک
#چالش_صد_داستانک
دروووود خانم عطایی عزیز
به انتخاب واژگان زیبا و فصاحت کلام و تشبیههای زیبا برای عشق و حالات و خلوت ماهمنیر.✓✓✓
جاده
چشمش دیگر جاده را نمی دید. برف همه جا را سفید کرده بود. به اینه نگاه کرد، هیچ ماشینی در جاده نبود. سعی کرد با برف پاکن برف های اضافی را پاک کند. باد شدیدی در حال وزیدن بود. همین باعث میشد از سرعت ماشین کاسته شود. ناگهان دستی از پشت شانه اش را لمس کرد. ترس تمام وجودش را گرفت! صدایی به گوشش خورد.
پس کی می خواهی از پشت کامپیوتر بلند شوی! داستانت تمام نشد!
دروووود ترکیب خیال و واقعیت زیبا بود.✓✓✓
دمی از او جدا شدم، میرفتم و ایستاده بود. نیرویی مرا به عقب میکشید. اما از ترس آسیب زدن به او، مجاز به نشان دادنِ هیچ احساسی نبودم. نه یارای رفتنم بود نه یقینِ برگشتنم. اما برگشتم تا به دنبال جوابم در چشمهایش بگردم. به آغوشم خواندمش؛ نه فقط با چشمهایش که با قدمهای لرزانِ کودکانهاش شَکَّم را به بقین بدل کرد. بغلش کردم و برای تکمیل فرمهای فرزندخواندگی به دفتر مجموعه رفتم.
#سارا-کلانتری
گوزن زرد
لاشه لب رودخانه افتادهبود. تعدادی از افراد گروه جنگلبانی و حامیان محیط زیست بالای سر لاشه ایستاده بودند.
دانیال که جنگلبان بود با نگرانی گفت:« این پنجمین لاشهایه که تو این هفته پیدا کردیم. سه تا گوزن زرد و دو تا خرس.»
سارا که خبرنگار و فعال محیط زیست بود گفت:« باید یه کاری کرد. گوزن زرد در حال انقراضه. باید دلیلشو پیدا کنیم.»
دانیال گفت:« من مطمئنم که این موضوع زیر سر اون کارخونههای بالادست رودخونهست. زبالههای سمیشون رو میریزن تو رودخونه.»
سارا گفت:« باید جلوشو بگیریم.»
دانیال گفت:« اونا پول دارن. هیچکی نمیتونه جلوش رو بگیره.»
سارا پرسید:« چند تا کارخونه اون بالا هست؟»
دانیال گفت:« سه تا. یه کارخونه نساجی، یه کارخونه تولید پلاستیک و یکی هم رنگ تولید میکنه.»
سارا گفت:« باید رسانهای بشه. باید مردم بدونن. یه تجمع اعتراضی راه میندازیم.»
سارا ادامه داد:« یه فراخوان برای روز جمعه میزنم. مطمئنم خیلیا میان.»
دانیال نمونه ای از آب را برداشت و گفت:« حالا بهتره بریم. قبل از اینکه سر و کله اطلاعاتیا پیدا بشه.»
روز جمعه تعدادی از مردم که اکثراً دانشجو بودند، روبهروی سازمان محیط زیست جمع شدهبودند.
معنرضان تیشرتهایی با نوشته «حیوانات را نحات دهیم» و عکس گوزن زرد بر تن داشتند. پلاکاردهایی با شعارهای مختلف که با اسپریهای رنگی نوشته شده بودند و بادکنکهایی با عکس خرسهای قهوهای در دست داشتند.
تیشرتها از پارچههای کارخانه نساچی، اسپریهای رنگی ساخت کارخانه رنگسازی و بادکنکها محصول پلاستیک کارخانه پلاستیک بالای رودخانه بودند.
داستانک ۱۱۸_۱۴۰۱/۱۲/۵
خوشپوش و خوشتیپ به نظر میآمد. در عکسش،معصومیت چشمانش دیده میشد یا حداقل اینگونه بود.
با یک جمله مودبانه سرصحبت را باز کرد.پس از چند روز به سؤالش پاسخ داده شد.هرچقدر پرسش و پاسخ و ارتباط پیامکی یا تلفنی جلوتر میرفت،او با یک لحن تند و بدترین شکل ممکن پاسخ میداد.انگار احساسات جریحهدار شدهای داشت که میخواست به دیگران انتقال دهد.
این مکالمه به هیچ راه درستی ختم نمیشد..هرچقدر پاسخش را آرام میدادی او بدتر در برابرت میایستاد.
چندروز دیگر چهلم پدرش بود و برای او ذرهای اهمیت نداشت.اظهار خوشحالی از اوضاع خود و اینکه به جهت طبقاتی در جایگاهیست که هرچه میخواهد میتواند به دست آورد.پاسخ منفی که امروز پس از مهلت بیست وچهار ساعته دریافت کرد آتش همه آن خاکسترها را روشن کرد و او را به جنون رساند..برایش پاسخ نه در هیچ خواستهای قابل تحمل نبود.
امیرکیارش رفت.تنها چیزی که به خوبی از او باقی مانده یک جمله از نویسندهای معروف است:انسانها مستعد تغییر هستند نه قربانی تقدیر…….
هرچند خود نیز در عمل به عکس آن اعتقاد داشت….
**شگفتی**
پارچهی سفید قیچی را که دید تمام تنش چروک خورد. سریدن قیچی به رویش، دلش را شکست، بند بند وجودش را پاره کرد، رنگش پرید، سفید سفید شد.
حرکت نخ و سوزن بر تار و پودش جسمش را میآزرد. بازهم قیچی و بازهم برشی دیگر.
نخی که قلبش را میدوخت، بیرحمانه چینش میداد و محکم گرههایش را بر تنش میسایید.
پارچه دردش را فرو میداد و خاموش بغضش را نگه میداشت و تحمل میکرد.
بالاخره قامتی او را به تن کرد و در برابر آیینه ایستاد. پارچه متهورانه بر خود نظر کرد؛ آیا خودش بود؟ چه زیبا بر تن عروس خوشاندام میرقصید. چقدر خودش و نخ های چسبیده بر وجودش را دوست میداشت.
پیش خود گفت: باید دستان هنرمند خیاط را ببوسم.
او از من عشق آفریده است.!
خش خش، صدای نزدیک و نزدیک تر میشد. گوشش را تیز تیز کرد تاجهت رد پا را بفهمد. شب از نیمه گذشته بود و ماه در اسمان می درخشید. هاپو چشمش را بست و به درون خانه پناه برد. به کنار پنجره رفت و اهسته بیرون را نگاه کرد. چیزی ندید ، باز نگاه کرد ،دو چشم قرمز از پشت درخت پیدا شد. سیاه بود مثل تاریکی شب. جلو و جلو تر می امد. هاپو دوباره چشمش را بست. این بار طولانی تر از قبل . وقتی که با ترس و لرز دوباره چشمش را باز کرد روبروی خودش یک بچه روباه کوچولو را دید. با خودش گفت: چقدر قوی و نترس هستم ! هاپوی شجاع!
به نام خدا ✍️✍️✍️✍️✍️
«« کافه »»
غروب سرد آخرای پاییز بود. درختا دیگه پوشش طلائیشونو از تن به در کردند. قدم زدن زیر درختایی که برگهاشون فرش زمین شده بود، علاوه بر زیبایی تمام، صدای خش خش اونا در زیر پای من حال خاصی بهم می داد.
پاییز رو با تمام وجودم حس می کردم و منو در آغوش گرفته بود. کمد لباسامو باز کردم، بعد از کلی بالا و پایین کردن اونا کاپشن گرم قهوه ای رنگ و شلوار مخمل مشکی ام را پوشیدم. کافه یه گوشه شهر بود. شب، شهر رو در بر گرفته بود. پله های چوبی رو دو تا یکی بالا رفتم. با اینکه هوا سرد بود، ترجیح دادم قسمت تراس کافه بشینیم و در آغوش شهر باشیم. نیم ساعتی شد که منتظر لیلا، دوست مجازی ام بودم.
تو عکس لیلا، دختر چشم درشت و مو طلایی بود.
متعهد و مهربون به نظر می رسید.
من با پیامهایی که به هم می دادیم، از نزدیک ندیده، عاشقش شده بودم. اما او اصرار داشت که همدیگرو ببینیم.سه ربع شده بود و من قلبم شعله ور از دیدن او.
در افکارم غرق بودم که یه دفه خانمی با عصایی زیر بغل، لنگ زنان جلو آمد، سلام کرد، حیران جواب دادم.
سلام بفرمایید. آقا رضا هستید؟ گفتم: بله، دوزاریم افتاد که کسی اینجا منو به اسم صدا نمی کنه، حتمن خودشه. بفرمایید، لیلا خانم؟
گفت: بله، ممنون.
هاج و واج بودم، مردمک چشام درشت و کوهی رو سرم خراب شده بود، تمام واژه هایی که برای استقبال از او آماده کرده بودم، از ذهنم پرواز کرده بود.
اما نگاه خاصش مرا به خود جلب می کرد. نوری در وجودش، من و او را به هم وصل می کرد. کلامش دلنشین بود.
من رو به شهر نشسته بودم، نور چراغها از اون بالا، زیبایی خاصی داشت. اونقدر قاطی کرده بودم که از شهرو کتابو و خیلی چیزا حرف زدیم جز خودمون.
پاک یادمون رفته بود که برای چی اینجا نشستیم. البته او حتمن یادش بود ولی من محو پاهاش بودم.
آقایی جلو آمد که سفارش از ما بگیرد.
به لیلا اشاره کردم که چی میل داره؟
سفارش نسکافه داد و من هم سفارش نسکافه با یه برش کیک دادم.
تا نسکافه مهمون من و لیلا بشه، سکوت بود، اما سکوت فاصله انداز نبود. سکوت پر از رضایت بود اما کلامی به زبانم جاری نمی شد. از پاهاش گفت، و من تازه احساس کردم نفسم رها و سنگینی از روی قلبم برداشته شده.
کمی از سر شب گذشته بود، و دیگه می بایستی از هم جدا بشیم. ازش خواستم برسونمش، لیلا گفت: ممنون، ماشین دارم. ظاهرن از همه کارهای خودش بر میومد.
خدا حافظی کردیم، حالا من مونده بودم بین چشم و دل، که کدومو انتخاب کنم….
سلام،،،بعضی از کلمات رو تو نوشته ها و داستان ها بیشتر دوست دارم، یه جوری برام جذاب میشه، مثل خش خش، رود خانه، سکوت،…
#داستانک
🐔#داستانهای_مرغدانی(قسمت سوم)
جوجهی نوکحنایی آبلهی انسانی گرفت. روز بعد پدرش، روز بعدتر مادرش و روز بعدِ بعدتر خواهرش نیز مبتلا شد. چیزی طول نکشید که کل مرغدانی به این مرض مهلک مبتلا شدند، به جز برادرِ بزرگ جوجهی نوکحنایی.
رئیس مرغدانی که خروسی وظیفهشناس بود؛ شخصاً به دیدن جوجهی عینکی (برادرِجوجهی نوکحنایی) رفت و ضمن تقدیر و تشکر از بیمار نشدنِ او، علت را از خودش جویا شد.
جوجهی عینکی که ذاتاً جوجهی فهیمی بود و کم حرف میزد، عینکش را به نوکش فشار داد و گفت:«اینکه من بیمار نشدهام ناشی از ذهنِ آرام و اعصابِ راحتم است و اساساً تمامی بیماریِ ما مرغیزادها به ذهنمان برمیگردد.»
رئیس مرغدانی دستی به ریشش کشید و سری تکان داد و فوراً اعلام کرد که بودجهای برای کارهای تحقیقاتی و ثبت مقاله و سخنرانیهای بنیاد جوجه عینکی اختصاص بدهند.
جوجه عینکی به مرغدانیهای همسایه هم میرفت و همه را به داشتن اعصابِ راحت دعوت میکرد. تا اینکه یک روز در حین سخنرانی ناگهان صدایش عوض شد. شب که شد، تب کرد. فردایش رنگش سُرخ شد. اما تمامی مرغدانی خیالشان راحت بود که او حتی اگر بیمار شود با اعصابِ راحتش، خودش را درمان میکند.
به هفته نکشید که جوجه عینکی مرد ولی هنوز بنیاد جوجه عینکی به فعالیتهایش ادامه میدهد.
#کوثر_عابدینی
پنجم بهمن ماه هزاروچهارصد و یک
سراب باستانی
اطراف را می پایید که پرنده یی کمی آن طرف تر، روی نرده چوبی می نشیند.
پرنده: سلام
سمت او می چرخد: با منی؟
جز ما دو تا کسی نیست! چند وقته اینجایی؟ نمی دونم. از وقتیکه یادمه.
می گم همیشه بالا سر مزرعه هستین، تو گرما، سرما ، بوران و باران. دمتون گرم.
مترسک سرش را تکان می دهد و خط لبخندش را عریض تر می کند.
راستی می دانستی اجدادت در گذشته های دور صاحب امپراطوری های بزرگی بودند و برای خودشان اسم و رسم داشتند؟
مترسک خشکش می زند: یعنی آن زمان حال و اوضاع ما این نبود؟
می گویم شما امپراطورهای بزرگی بودید، نه مثل حالا که ببخشید این را می گویم چوپان مزرعه یی بیش نیستید.
چه بر سرشان آمد؟
انسان ها. آنها کم کم قدرت را دست گرفتند و شما را به اسارت و کم کم…ببین باید بروم صاحب مزرعه دارد به این سمت می آید. باز هم پیشت می آیم.
مترسک قرمز شده بود و قطرات عرق در پیشانیش نشسته بود. مزرعه دار در آن حین که می گذشت، مترسک سریع سنگی برداشته محکم چند بار به سرش می کوبد. مرد روی زمین می افتد و قاتل بالای سر آن.
با پشت دست خونی دماغش را که پاک می کرد خطی قرمز رنگ جایگزین لبخند گچی می شود.
مترسک به جنازه چشم دوخته بود که توسط اسلحه شکاری تن و بدنش سوراخ می شود.
قرار بود که در یک عملیات فوق ویژه دکتر کلاو را شکست بدهم و سازمان شرورانهی «ام دی ای» را به یک گلخانه کوچک برای پرورش گلهای حشره خوار تبدیل کنم اما از دیشب توی خانهام سر و کلهی یک موریانه پیدا شده که همه چیز را میجود و روی مغزم راه می رود.
از همه بدتر اینکه یک کارآگاه بیکار آبی پوش تعقیبم میکند.اعمال و رفتارم را تحت نظر دارد و به خاطر کارهای نکرده، بازخواستم میکند.
شاید دکتر کلاو در یک عملیات غیر ممکن، قرصهای خاکستری رنگم را با این صورتیهای لعنتی عوض کرده و حالا به جای آنکه کارآگاه گجت باشم، پلنگ صورتی شدهام.
شکوفه علامی
یک روز یک نفر که چشم نداشت به شخصی دیگر که دهان نداشت برخورد کرد و او را به زمین انداخت.
مردِ بی چشم هول و هراس به جانش افتاد و در حالی که سعی می کرد به کسی که با او برخورد کرده بود کمک کند برخیزد پشت سرهم می گفت:
《اوه، باید من را ببخشید. روزی نیست که این بی چشمی کار دست من ندهد. چشم که نباشد دست و پا هم به کار نمی آید. دستتان را به من بدهید تا کمکتان کنم》.
مرد در حین گرفتن دست فرد مقابل متوجه شد که با یک زن برخورد کرده است. پس سعی کرد محترم تر به نظر برسد.
《باز هم از حضورتان عذر می خواهم بانو. از شور بختی حقیر است که موجبات زمین خوردن شما را فراهم کرده ام. اگر اجازه بدهید برای جبران، شما را تا مقصد مشایعت کنم》.
هرچه صبر کرد جوابی نشنید تا اینکه زن دست او را گرفت و به سمت صورتش برد. آن موقع بود که مرد فهمید زن دهانی برای جواب دادن به او ندارد.
《اوه، چه حیف که از شنیدن سخنان بانویی به ظرافت شما محروم خواهم ماند. پس شما هم قادر به درک من هستید. می دانید چه رنجی دارد وقتی از چیزی که همه دارند محروم باشید. باز هم اوضاع شما بهتر است. شما توانایی دیدن مرا دارید، من که نه می توانم شما را ببینم و نه صدایتان را بشنوم. اما چه خوب می شود اگر برای آشنایی بیشتر با شما فرصت داشته باشم. ما همدردیم و حتماحرف هم را خوب می فهمیم》.
زن زبانی برای مخالفت و مرد هم چشمی برای دیدن ایما و اشاره های زن نداشت و اینگونه آشنایی آنها ختم به ازدواج شد.
چندی بعد مرد که از سکوت و تاریکی زندگی اش کلافه شده بود فکری به ذهنش رسید. او تصمیم گرفت بچه دار بشوند تا زندگیشان رنگ و بویی تازه بگیرد. بچه اشان هم قطع به یقین چشمهایش را از همسرش و زبانش را از او به ارث می گرفت. اینگونه پل ارتباطی بین آنها ایجاد می شد و زندگی شان از تاریکی و سکوت نجات می یافت.
مرد همسرش را از تصمیم خود باخبر کرد. زن همچنان زبانی برای مخالفت نداشت.
چندی بعد که فرزند آنها متولد شد برخلاف تصورات مردِ بی چشم و حتی زنِ بی دهانش، فرزندشان نه چشم داشت و نه دهان.
داستانک ۷۰
میخواهم داستان پیرمردی را تعریف کنم که هر روز سر ساعت ۸ در پاک شهر روی نیمکت روبروی حوض وسط پارک مینشست و برای گنجشکها و یاکریمها دانه میپاشید. یک روز پاییزی بعد از ورزش صبحگاهی، رفتم و کنارش نشستم. با عشق برای پرندهها دانه میپاشید. لبخندی از رضایت روی لبهایش بود که بیاختیار به من هم منتقل شد و باعث شد لبخند زدم. سلامش کردم، با همان لبخند پاسخم را داد. در سکوت حرکاتش را زیر نظر گرفتم. لبخند زد و گفت: «شبیه دخترمی. وقتی از دور میآمدی لحظهای بند دلم پاره شد. با خودم گفتم بالاخره برگشت.»
-الان کجاست؟
-جوانمرگ شد. پول دارو نداشتم درمانش کنم
-متاسفم
آه کشید و مشت پر از ارزنش را برای یا کریمها پاشید: «بچه بودم. ده سالم بود. پدرم هم با ملاحظه بود و هم عصبانی. برای خانواده باملاحظه بود و از دست جامعه عصبانی در کل از دست هرکسی که نمایندهٔ آن جامعه محسوب میشد عصبانی بود. مردم موافقش نبودند. یک روز در میدان شهر ایستاد و در حمایت از فقر جامعه و اختلاف طبقاتی سخنرانی کرد. ماموران او را در میدان شهر بازداشت کردند و ده میلیون تومان هم جریمه شد. بعد از آن، روزها در مدرسه تدریس میکرد و شبها در نشستهای دور و درازِ سوسیالیستها صحبت میکرد. تا اینکه یک روز بهخاطر رفتار خشونتبارش با مدیر مدرسه اخراج شد. اخراج بلافصلهٔ پدر از کارش به این معنا بود که دیگر نمیتواند حامی مالی خانواده باشد. او را به همراه چند نفر از همکارانش به زندان انداختند. مادرم روزها در خانهها کارگری میکرد، و شبها توی همان مدرسه تدریس میکرد. پدرم بعد از پایان محکومیتش به امید وقوع انقلاب، دوباره به گروه سیاسی پیوست. تا اینکه در یک شب برفی در زمستان همان سال، هنگام بازگشت از جلسههای شبانهاش هدف شلیک گلولهٔ حزب مقابل قرار گرفت و کشته شد. بعد از مرگش مادرم افسردگی گرفت. یکروز برای خرید از خانه بیرون رفت و برنگشت. دو روز بعد جنازهاش را در کنار قبر پدرم پیدا کردند. بعد از مرگ مادر، مسئولیت خانه به عهدهٔ منِ ده ساله گذاشته شد. چندماه دوندگی کردم تا اینکه شغل بسیار کم درآمد پادوییِ دَمِ بازار را پیدا کردم. سالها گذشت و انقلاب شد. از گوشه و کنار اسم قاتلی که پدر و مادرم را کشته بود را شنیده بودم، توی حکومت جدید برای خودش کارهای شده بود و برو بیا و دم و دستگاهی دارد. نقشهای که سالها براش زحمت کشیده بودم را عملی کردم. بدون اینکه اثری از خودم بجا بگذارم ، عدالت را اجرا کردم و انتقام مرگ هر دو را گرفتم. لبخندی به شیرینی لبخند قبلیاش زد و ادامه داد:«حالا با خیال راحت این بار سنگین را از روی دوشم پایین میگذارم و روحم را آزاد میکنم.» بلند شد و به سمت حوض وسط پارک رفت و ارزن ها را کنار دیوارهاش ریخت و راهش را به طرف خروجی پارک کج کرد. صبح روز بعد به امید دیدار دوبارهٔ پیرمرد قید ورزشصبحگاهی را زدم و به طرف حوض وسط پارک رفتم. روی نیمکت منتظر پیرمرد نشستم. یاکریمها روی زمین را نوک می زدند و سرگردان دور خود میچرخیدند. گنجشکها جیکجیک میکردند و با جیکجیکشان گوش فلک را کر. خبری از پیرمرد نشد.
۲۴/ ۱۱/ ۱۴۰۱
نگین دهخدا
https://www.instagram.com/p/Cowjjjbukkr/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
#داستانک
آن موقعها من شش سالم بود، که داداش بزرگه گفت: «من میخوام برم رشتهی علوم انسانی درس بخونم.»
بابا گفت: «نه، رشته ریاضی بهتره.»
مامان گفت: «آره، بچم میخواد مهندس بشه، الهی قربونش برم.»
هشت سالم شد.
داداش کوچیکه گفت: «من میخوام برم رشته هنر درس بخونم.»
بابا گفت: «نه، رشته ریاضی بهتره.»
مامان گفت: «آره، بچم میخواد مهندس بشه، الهی قربونش برم.»
ده سالم شد.
خواهره گفت: «من میخوام برم رشته ریاضی درس بخونم.»
بابا گفت: «نه، رشته تجربی بهتره.»
مامان گفت: «بچم میخواد خانوم دکتر بشه، الهی قربونش برم.»
چهارده سالم شد.
من گفتم، نه هنوز به آنجا نرسیده بود که چیزی بگویم.
بابا گفت: «برو رشته علوم انسانی درس بخون.»
مامان گفت: «آره، بچم میخواد مثه باباش معلم بشه، الهی قربونش برم.»
من گفتم: «نه، من میخوام برم رشته ریاضی.»
بابا گفت: «دوتا رشته ریاضی توی خونوادهمون داریم بسه دیگه.»
مامان و بابا باهم گفتن: «آرزو به دل موندیم یکی از بچههامون معلم بشه.»
من گفتم: «نه، اینجا کسی بجز خودم برای من تصمیم نمیگیره. من میخوام برم ریاضی.»
داداش بزرگه که رفته بود دانشگاهی دور افتاده در شهری دور افتادهتر، گفت: «تو که عاشق ادبیاتی برو علوم انسانی.»
خواهره که بعد از یک سال پشت کنکور ماندن و قبول نشدن در رشتهی پزشکی به ریاضی تغییر رشته داده بود و هنوز پشت کنکور مانده بود، گفت: «تو که عاشق نوشتنی، برو علوم انسانی.»
داداش کوچیکه که گاهی یواشکی توی کتابهای دانشگاهیاش مثل کتابهای دوران کنکورش نقاشی میکشید گفت، نه او هیچی نگفت.
من که از دو سال قبلتر رتبه برتر المپیاد ریاضی منطقه شده بودم گفتم، نه من هم چیزی نگفتم.
با آنکه مدیر مسئول المپیاد کشوری هنوز از من ناامید نشده بود و تا سه ماه بعد همچنان از تهران کتابچهی سوالات المپیاد را برایم میفرستاد، من اما از المپیاد ریاضی بیسروصدا انصراف دادم.
بعد از آن روز بود که من شاعر شدم و شعرهایی مینوشتم که فقط خودم میخواندمشان.
نام داستانک:
در روزگار ما چنین بود.
ناجی
دختر با پدرش زندگی می کرد او را بسیار دوست می داشت. پدر می میرد. دختر نه حرفی می زند و نه اشکی می ریزد. بعد هفته ها از خانه بیرون می شود. دختر غمگین بود. برای زنی سخن می گوید. بعد از دختر، زن تبدیل به تکه سنگی می شود. تکه سنگ بیشتر می شود. اهالی روستا بانی کار را میابند. پیر و جوان و کودک همه از دختر فراری می شوند. او از روستا می گریزد. به رودخانه ای می رسد. برای آب هم شکوا می کند و بعد مدت ها می گرید. رودخانه خروشان می شود و دختر را از زمین گرفته با خود می برد. اکنون سالهاست از اشکهای دختر در لب رودخانه گل سنگی می روید.
نمیدانم چرابه نظرم می رسد چهره اش آشناست.انگار او را جایی دیده ام اما به یاد نمی آورم.او هم که نگاه خیره مرا به خود دیده است ناگهان نگاهش تغییر می کند به سمتم می آیدوبالبخندی برلب می گوید:مرا به خاطر نمی آورید؟
می گویم:به نظرم خیلی آشنایید.
به چند سال گذشته اگر برگردیدحتما بیاد می آورید؟
حالت موهایش دربادمرا به خاطره ای محو وگنگ می برد اما لرزان درخیالم است.
می گوید:سال اول دانشگاه؟ کوهنوردی؟
ناگهان جرقه ای درذهنم زده می شود. اولیدر کوهنوردی دانشگاه بود ودر اولین روز سخت عاشقم شده بود و بار دوم ابراز عشق نمود اما چند هفته بعد ناگهان غیبش زد هیچکس از او خبری نداشت.
با لبخند می گویم همان که ناگهانی غیبش زد؟
می گوید: بله
با دقت نگاهش می کنم و می گویم :خب،علتش؟
موجی از غم چشم هایش وسپس چهره اش را می پوشاندو تته پته کنان می گوید:کل خانواده ام را در یک حادثه رانندگی از دست دادم و مدتها از شوکش در بیمارستان بستری بودم.
من هم زیاد دنبالت گشتم.لحظه به لحظه نگاهش گرمتر و عاشقانه تر می شود و آرام به سویم می آید.
ناگهان پسرم صدایم می کند،مامان
و او رنگش مثل گچ سفید می شود.